en
Feedback
دو دنیا

دو دنیا

Open in Telegram
233
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+830 days
Posts Archive
معنای سی و هشتم؛افسردگی. دو هفته است که به اندازه ی یک‌ ربع گریه ی درست و حسابی هم وقت ندارم.قبل ترش هم نداشتم.فکر کردم نوروز می شود و استراحت میکنم.نوروز امد و گل بود به سبزه نیز آراسته شد.خسته تر شدم.رفتیم آنجا چهار صبح خوابیدیم،نه صبح پاشدیم.برگشتیم اینجا با مریض هفتاد ساله ای که عمل فتق کرده بود و سه عدد مرد گرسنه در خانه ام.هی اب پرتقال گرفتم و غذای مقوی پختم و روبالشتی ها را شستم و جوراب های مردانه را در لباسشویی انداختم.دست تنها با بچه ای آویزان به پاهایم.بعد بیمار رفت و مامان مهمان دار شد.مهمان های عزیزی که نمیشد رهایشان کنم.به مرد گفتم دارم میمیرم امشب ببریمشان شام بیرون.رفتیم رستوران و بچه ام که انگار نشادر در باسنش ریخته بودند لحظه ای قرار نداشت و شیطنتی نماند که نکند. حالا نصفه شب است.بچه ی سحرخیزم چندساعت دیگر بیدار می‌شود و من هنوز نخوابیده ام.خسته ام و فکر میکنم همین روزها از این خستگی میمیرم.از این بغض خفه شده در گلویم،از این حمله های ناگهانی اضطراب،از گرمای تابستان پیش رو،از پاچه گرفتن های سگ سیاهی که سال هاست با من است،از فکر اینکه مادر خوبی نیستم و دارم بچه را حیف میکنم.از فکر اینکه چیزی نشدم،چیزی نیستم،چو تخته پاره بر موج رها رها رها من!وای خدا هستی،نیستی،نمی دانم،تنها می دانم کاری از دست تو برنمی آید و باید دست به دامن آسنترا شوم.

معنای سی و هفتم؛خانواده ی مرد. آمدیم پیش خانواده ی مرد.تا همین سه سال پیش محال بود این رفت و آمدها بدون دعوا برگزار شود.دعوای من و مرد البته.وگرنه مناسبات بین من و خانواده اش همیشه با احترام همراه بود.اوایل ازدواج من وارد خانواده ای شدم که همه چیزش با خانواده ای که در آن بزرگ شده بودم متفاوت بود.چیزهایی که برای من مهم بود برای آنها نبود و چیزهایی که آن ها مهم می پنداشتندش برای من جزییات بی اهمیتی بودند که از آنها عبور میکردم.به همه ی اینها اعتقادات مذهبی خانواده ی مرد و ملحد بودن خانواده ی مرا هم اضافه کنید.با گذشت زمان و به لطف ترک نخوردن آن پوسته ی احترامی که از ابتدا وجود داشت و در میانه های راه گاهی هم نازک شد البته، کم کم آن ادم هایی که نمی دانستم چطور باید با بخشی از حرف ها،رفتارها و فرهنگی که در ان زندگی می کردندکنار بیایم،به بخشی پررنگ از زندگی من تبدیل شدند.چون در کنار تمام تفاوت ها چیزی که مرا به ان ها وصل میکرد،مهر بود.محبتی که اغلب بی چمداشت و بی اینکه در بوق و کرنا کنندش به من روا می داشتند.محبت این خانواده از جنس طنازی های لفظی و قربان صدقه های زرورق پیچ شده نبود و نیست.ان ها هرگز مرا “دخترم” صدا نکردند اما در تمام این سال ها در دقایق سخت حضور داشته اند،وقتی که اثاث کشی داشتم و همزمان مادرم انژیو میشد، وقتی بچه ام مریض میشد،وقتی زایمان کرده بودم و هر زمان دیگری که به کمک نیاز داشتیم.پنج ساعت راه را می کوبیدند می امدند پیش ما که وقتی بچه پرستار نداشت،من بتوانم بروم سر کار.و هرگز این محبت ها را نشمردند و در قبالش تقاضای جبران نداشتند.تمام این مهر صادقانه و بی ادعا در این سال ها در کنار پذیرش واقعیت اینکه پدر و مادرم همسرم هرگز قرار نیست پدر و مادر من باشند و خواهر و برادرش،خواهر و برادر من،آن ها را به آدم های عزیز زندگی من تبدیل کرد.ادم هایی که دوستشان دارم و دلم برایشان تنگ میشوم.پذیرفته ام که نه من شبیه آنها میشوم و نه آنها شبیه به من،اما وجودشان برایم یادآور بودن در خانواده ایست که اگر بدانند تو باری را بر دوش میکشی حتما بخشی از ان را بر شانه های خودشان می گذارند.

سال نو مبارک🌱
سال نو مبارک🌱

خونه ی مامان
خونه ی مامان

معنای سی و ششم؛خانه ی مامان. خواهرم زنگ زد که جوجه گرفتم،چهارشنبه سوری بریم خونه ی مامان.بدو بدو رفتم خانه،بچه را شام دادم چون در شلوغی غذا نمی خورد،زدمش زیر بغلم رفتیم خانه ی مامان.وقتی رسیدم همه توی حیاط بودند،بابا پای منقل،بقیه دور میز.جوجه خوردیم و خواهرم که کم طاقت است به بچه ها عیدی داد و بچه ام پاتیناژ رفت روی اعصاب همه.اخر سر هم برادرزاده ها را که فردا مسافرند به سینه فشردیم ‌‌و برگشتیم خانه. خانه ی مامانم خیلی قشنگ است.نه اینکه فقط من بگویم،تمام دوستان و خانواده و خواهرزاده های مامان عاشق خانه ی خاله زربانو هستند.خانه ی مامان همیشه خیلی مرتب است هرچند حالا جان قدیم را ندارد و من گاهی که می بینم رد خاک روی میز تلویزیون نشسته یا توالت به تمیزی سابق نیست یادم می آید که مامان دارد پیر می شود و غمم می گیرد.اما همچنان خانه ی مادرم مرتب ترین و قاعده مندترین خانه ایست که می شناسم.البته که روزی نظم پادگانی ان خانه آزارم می داد و حاصلش هم وسواس امروز من و برادرها و شلختگی دفاعی خواهرم است اما ادمیزاد محیط آشنایی که در ان بزرگ شده را دوست دارد حتی اگر یادگاری های دردناکی از آنجا با خود آورده باشد. چیزی که خانه ی مامان را به خانه ای محبوب تبدیل کرده فقط نظمش نیست،وجود خود او و بابا هم هست.پدرم هنوز با اب پرتقال گیر پلاستیکی دستی برای من و برادر کوچکم اب پرتقال میگیرد چون معتقد است ما دونفر تغذیه ی خوبی نداریم و او می‌خواهد تمام کمبودهای تغذیه ای تصوری ما را در همان چندساعت حضورمان در خانه اش جبران کند.سال ها پیش هم به این نتیجه رسیده بود ویتامین آ دوای هر دردیست و اینقدر به ما اب هویج داد که کف دست و پای خواهرزاده ام نارنجی شد و دکتر گفت اینقدر به این بچه ویتامین آ ندهید چون به دوز سمی نزدیک شده. خانه ی مامان محل جمع شدن های ما در تمام مناسبات است.عیدها،تولدهامان،وقتی برادرم برمیگردد ایران،وقتی تیم ملی فوتبال بازی مهمی دارد،وقتی غذا نداریم و ظهر بسیاری از روزهای تعطیل.یک خانه‌ی ویلایی چهل ساله که در انحصار آپارتمان هایی زشت با نمای رومی هنوز برقرار است و تن به تغییر نداده.خانه ای که می توانیم هر ساعتی دلمان خواست به آن برویم.دوازده ظهر یا دوازده شب،فرقی نمیکند.آنجا همیشه چراغی روشن است.

معنای سی و پنجم؛اضطراب. کارهای سال نو و کارهای باقیمانده از سال قبل گره خورده اند به هم.یک لیست طولانی در نوت گوشی نوشته ام که هر روز چند آیتمش خط میخورند و هنوز طولانی است.مرد شب کار است و شب کاری مرد یعنی من تمام وقت پدر و مادر و مسئول کارهای خانه و بیرونم.صبح توی حیاط نظام مهندسی یکی زدم پشت بچه بس که رفت توی باغچه و چوب برداشت افتاد به جان مورچه ها و لبه ی دیوار کوتاه راه رفت.لپ هاش گل انداخته بودند و چشم های روشنش کنجکاو و آماده ی خرابکاری بود و من بیشتر از هر وقت دیگری شبیه مادرهایی هستم که دوستشان ندارم.کلافه و بی حوصله و تندخو.مادر نالایق یک کودک سالم و خوشحال. تمام اضطراب های جهان ریخته در جانم.پسفردا سال عوض می‌شود و من هیچ کاری نکرده ام.هیچکس دور و برم به اندازه ی من کار نمیکند و همچنان انگار من هیچ کاری نمیکنم.ارزش پول ملی به زباله ی غیرقابل بازیافت تقلیل یافته و این اضطرابم را بیشتر میکند.دائم به اینده ی بچه فکر میکنم،به اینکه چطور پس انداز کنیم،به اینکه سال جدید چه وحشت تازه ای به زندگی ترسناک ما اضافه میکند. مضطرب و خسته ام و این نباید حرف های دم عید یک زن جوان باشد،مثل خیلی از چیزهای دیگر این مملکت که نباید اینطور می بود اما هست.

روز سی و چهارم؛همدلی. دیشب قبل از اینکه برسم خانه با سین حرف زدیم.داستان دعوایش با شوهرش را تعریف کرد.انتهای صحبتمان من با ماشین وارد پارکینگ شدم و خداحافظی کردیم.بعد هم که رسیدم بالا با مرد دعوایم شد. صورتم را که شستم سین زنگ زد که دوباره حرف بزنیم،مختصر برایش تعریف کردم که دعوایمان شده و باهم نتیجه گیری کردیم که همه شان مثل همند و قدرت همدلی ندارند و با مقادیر زیادی اخ و پیف مکالمه را به پایان رساندیم. بعد جواب مسیج ب را دادم.نوشته بود که حالش خوب نیست و امسال عید نمی آید و بیشتر نپرسم چون توضیح اضافه مضطربش میکند.نوشتم خب بیا بغلم.پرسید تو چطوری؟ گفتم همین الان رسیده ام خانه و زده ایم با مرد هم را لت و پار کرده ایم و حال ندارم.اما تو را دوست دارم و هروقت بخواهی هستم و تمام. صبح رفتم خانه سین که خداحافظی کنیم.نشستیم توی اشپزخانه و برایم چای ریخت با اینکه می داند من اهل چای نیستم و شکلاتی که دوست دارم را آورد.بعد دعواهایمان را تحلیل کردیم و گفتیم خاک بر سر مردها! از خانه ی سین که بیرون امدم سبکبال بودم.با خودم فکر کردم این همدلی زن های اطرافم در این سال ها چقدر روی زمخت زندگی را تلطیف کرده و چطور دست مرا گرفته و از جهنم های بسیاری عبورم داده.همین نشستن های دور یک میز و به دقت گوش کردن ها،همان چند کلمه مسیج توی واتساپ که میفهمم بیا بغلم،همان “همه شان مثل همند” حتی اگر واقعا همه شان مثل هم نباشند و همان داستان هایی که پشت سرهم تعریف میکنیم و تایید میکنیم که من هم همینطور،من هم همینطور! با خودم فکر کردم چقدر مردها ازین بابت طفلکی و بیچاره اند چون اکثرشان این شبکه ی حمایتی را ندارند.چون تربیت غلط ایرانی و چیزی به اسم غرور مردانه باعث شده انها قدرت همدلی ما را نداشته باشند.لااقل بیشتر مردهایی که من اطرافم دیده ام اینطور بوده اند و بله همدلی یک قدرت است.قدرتی که اجازه میدهد شما شبکه ای امن از ادم هایی که به صورت دوطرفه همدیگر را حمایت میکنند در اطرافتان بسازید و گمانم اغلب مردها این را ندارند.انها با دوستانشان استخر می روند،ساعت ها درمورد سیاست و دلار و بورس حرف می زنند و شاید با هم پیکی بنوشند یا سیگاری دود کنند اما هرگز به این راحتی از دعوای شب قبلشان چیزی نمی گویند و هرگز نمی توانند تصور کنند که این نگفتن تا چه اندازه می تواند زندگی را دشوارتر کند. بعد دلم برای مرد سوخت.احساس کردم او جایی برای زمین گذاشتن بارش ندارد و من نزدیک ترین ادم این دنیا به او هستم.بهش زنگ زدم و گفتم دارم می‌روم خانه و پدرم درآمده تا بنزین زده ام و بچه خانه ی مادرم مانده و دندانپزشک مطب کناری به نگهبان ها پول داده که برایش مریض ببرند و مردم چه پدرسوخته شده اند و فلان.

روز سی و سوم؛ خرده جنایت های زن و شوهری. دعوا کردیم.من گفتم زندگی کردن با ادمی که همدلی ندارد کار سختیست،مرد هم که هیچ حمله ای را بی پاسخ نمی گذارد گفت زندگی کردن با زنی که به گچ دیوار و سیم کولر هم گیر می دهد کار سخت تریست.بعد من امدم نشستم توی اتاق بچه.بچه گفت تو اسب منی و سوتین مرا که تا ان لحظه دور گردن خودش بود،دراورد و انداخت دور گردن من، انگار که افسارم‌ باشد.کلاه سگ های نگهبانش را هم آورد گذاشت روی سرم و بعد ماژیک هایش را آورد و شروع کرد به رنگ کردن صورتم.من مقاومت نکردم چون خسته بودم و دعوا رمقم را کشیده بود و بچه ام گناه داشت که شاهد این مشاجره بود.بعد مرد امد توی اتاق و از دیدن من با کلاه سگ های نگهبان و سوتین دور گردن و صورت خط خطی خندید،من هم درحالیکه هنوز خسته و عصبانی بودم و قصد صلح نداشتم خندیدم و اتش بس اعلام شد. رفتم توی اتاق خودمان که صورتم را بشورم.اما ایستادم جلوی اینه ی میزتوالت ،به صورت رنگی ام نگاه کردم و ارام گریه کردم.اشک های قرمز و بنفش و سبز از گردنم پایین می آمدند و من همانطور که اشک می ریختم به این فکر میکردم که اگر صورتم تمیز نشود فردا نمی توانم بروم بیمه و بابت اینکه شش ماه است پولم را نمی دهند دعوا راه بیندازم.چون قطعا با این قیافه ی مضحک جدی گرفته نمی شوم و نطق غرایی که بارها تمرینش کرده ام جز ایجاد حس طنز تاثیر دیگری بر شنونده نخواهد گذاشت.

photo content
+1

روز سی و دوم؛نوروز. دو روز قبل از نوروز بیست و هفت سال پیش در خانواده ی من اتفاق وحشتناکی افتاد.یعنی اگر مرگ را بی علاج ترین و بدترین اتفاق ممکن در نظر بگیریم،رتبه ی آن اتفاق برای خانواده ی من یک رتبه کمتر از مرگ بود.سال تحویل آن سال نصفه شب بود.مادرم قبل از خواب با چشم های از گریه خون هفت سین چید.من لباس های عیدم را پوشیدم و خوابیدم.نصفه شب بابا بیدارم کرد نشستیم پای هفت سین،اسکناس نو هدیه گرفتیم و دوباره خوابیدیم.فردا صبحش به خانه ی مادربزرگم رفتیم و والدینم به محض ورود با شیون ‌‌و گریه راز مگویشان را بازگو کردند. نوروز همیشه مهم ترین آیین خانوادگی ما بوده.تا امسال که ۳۶ ساله میشوم هیچ سالی را بدون هفت سین شروع نکرده ایم.هرگز لحظه ی سال تحویل خواب نبوده ایم و همیشه با لباس نو کنار سفره نشسته ایم و هرسال بابا به ما اسکناس نو عیدی داده. وقتی وارد خانواده مرد شدم متوجه شدم اهمیت نوروز برای انها تنها در حد تعطیلاتی طولانیست.خبری از هفت سین و ان شور و حال سال نو نبود.مرد در خانواده ای سنتی و در شهری متفاوت با شهر من بزرگ شده و فرهنگ آن منطقه به شدت متاثر از فرهنگ اعراب حاشیه ی خلیج فارس است.عید اصلی انها عید فطر است و تمام ان شور و هیجان و بدو بدوهای اخر اسفند من برای چیدن هفت سین و حاضر بودن به موقع کنارش برای مرد غیرقابل درک و عجیب بود.اما از انجایی که من دختر مردی هستم که با تعصب و تاکید شدیدی در فواصل سال های ۵۲ تا ۶۸ اسم هر چهارفرزندش را از بین اصیل ترین اسامی ایرانی انتخاب کرده و در بدترین تحویل سال زندگی اش هم پای هفت سین نشسته و با کوهی رو دوشش به فرزندانش عیدی داده،تصمیم گرفتم هرسال در حد وسعم نوروز را پررنگ و باشکوه و مفصل برگزار کنم و دلخوشی گرامیداشت این ایین خوشایند را به دخترم هم منتقل کنم. مامان هرسال خودش سبزه میکارد.من در این سالهایی که ازدواج کرده ام یا سبزه ی هفت سین را خریده ام یا از مامان گرفته ام.امسال تصمیم گرفتم با همراهی بچه سبزه بکاریم.سبزه ی عدس کاشتیم و از دو روز پیش که جوانه زد،صدای پای بهار به خانه ی ما هم رسید.دیروز هم زاموفیلیای عزیزم پاجوش زد و خب من به فال نیک گرفتم که لابد امسال سال بهتریست.یعنی امیدوارم که سال بهتری باشد،سالی که به اتفاق دخترم سبزه کاشته ایم و زاموفیلیای نجیب و کم توقعم در آستانه ی بهار پاجوش زده،و خانه ام تمیز است و بچه ام قشنگ است و‌ رابطه ام با مرد به تعادل رسیده و خودم که بلد شده ام غصه هام را کجای زندگی جا دهم،در سیزدهمین روز این بهار سی و شش ساله خواهم شد و‌ سهم بیشتری از این زندگی میخواهم. -راستی چرا انموقع که من هجده ساله بودم سی و شش سالگی انقدر دور و پیر بود و حالا که دیگر هجده ساله نیستم انگار سی و شش ساله ها تنها چند روز از هجده ساله ها بزرگ ترند؟!

روز سی و یکم؛ اندومتریوز. من بیست و پنج ساله بودم که نیمه شب کیست های اندومتریوز در شکمم ترکیدند و از درد بیهوش شدم.تا دوهفته بعدش از شدت درد کمرم راست نمیشد و نمی توانستم راه بروم و کمتر از دو ماه بعدش جراحی شدم.در تمام این سال ها ترس برگشت بیماری با من بوده.الگوی بیماری اندومتریوز بسیار شبیه به سرطان است.سرطانی که نمی کشد اما قوی ترت هم نمیکند.من تا قبل از ترکیدن ان کیست های شکلاتی که برعکس اسمشان اصلا باطن قشنگی ندارند نمی دانستم اندومتریوز چیست.هرماه از درد پریود استفراغ میکردم و مرگ را به چشم می دیدم اما مادرم میگفت عادیست،طبیعیست،همه ی زن ها درد دارند،باید تحمل کنی! تحمل من زیاد بود ولی کیست های شکلاتی تحمل نکردند و عاقبت ترکیدند! اندومتریوز آنچنان خاطره ای از درد در روان من باقی گذاشت که هرگز فراموشش نمیکنم. همچنان هر شش ماه یکبار سونو میدهم و فاکتورهای خونی لازم را چک میکنم چون اندومتریوز هم مثل عشق در مراجعه است و من که زخم خورده ی این عشقم دیگر توان مقابله با ان را ندارم. ماه مارس ماه اگاهی از اندومتریوز است و من همیشه دوست داشته ام کاری در این زمینه بکنم.متاسفانه تا الان کار خاصی نکرده ام اما بارها داستانم را برای زن های دیگر تعریف کرده ام و ازشان خواهش کرده ام که دردهایشان را جدی بگیرند.درد عادی نیست.درد را نباید تحمل کرد و به دوش کشید.باید دنبال علاجش رفت،قبل از اینکه دیر شود و چیزی شبیه به یک آتشفشان در شکم ادم منفجر شود.

روز سی ام؛ ادبیات کودک. من هرگز فکرش را هم نمی کردم که از دنیای شعر و رمان و وبلاگ خوانی پرت شوم به ادبیات کودک و بعد تازه خود اصلی ام را آنجا ملاقات کنم و هی افسوس بخورم که چرا اینقدر دیر و چرا سی و دو سال فرصت کشف این دنیای قشنگ را از دست داده بودم. دخترم تازه به دنیا امده بود که کتاب خواندن را برایش شروع کردم.طبیعتا اوایل هیچ توجهی نشان نمی داد ولی من به خواندنم ادامه می دادم.روزهای اول چیزی از ناشرهای کتاب کودک نمی دانستم.به کتابفروشی ها می رفتم و در حالیکه نوزاد گرسنه ام در خانه بود و شیر از پستان هام شره میکرد هراسان نگاهی به کتاب ها می انداختم و باعجله چندتایی میخریدم.بعضی ها خوب از اب درمی امد بعضی ها هم نه.اما کم کم در همین رفت و امدها،ناشرهای خوب را شناختم،ابتدا با پرتقال و نردبان اشنا شدم و بعدتر انتشارات خوب میچکا،مهرسا و کتاب های زعفرانی را هم شناختم.رفته رفته کتاب خواندن برای بچه هم جدی شد و این شروع علاقه ی هردوی ما به ادبیات کودک بود. حالا تقریبا هفتگی برای بچه کتاب میخرم و هرشب قبل از خواب سه کتاب می خوانیم.گردش در بین غرفه های کتاب کودک برایم شبیه نوعی مراقبه است.شب هایی که با لبخندی گشوده و یک‌ بغل کتاب به خانه برمی گردم شبیه ماده شیری هستم که با شکاری در دندان به خانه برمی گردد تا توله های گرسنه و منتظرش را سیر کند. من در ادبیات کودک خودم را پیدا کردم.خود سی و پنج‌ساله ام را لابه لای کتاب هایی پیدا کردم که برای چهارساله ها نوشته شده بود،و بارها به کمک همان کتاب ها با زخم های کودکی ام روبرو شدم و عاقبت آن کتاب هایی که برای ادم های کوچک نوشته شده بودند نسخه ی شفای بسیاری از درد های بزرگ من شدند.و من این را مدیون مادری هستم.مدیون دخترم. حالا در دلم آرزویی بزرگ دارم.اینکه روزی کتابی بنویسم برای بچه ها.کتابی که غصه ها و مشکلات ادم های چهارساله و هفت ساله را جدی بگیرد و جهان را از دریچه ی چشم آن ها به دیگران نشان دهد.کتابی برای چهارساله ها و هفت ساله ها و تمام سی و پنج ساله هایی که به کمک احتیاج دارند.کتابی که کمکشان کند مثل تیلور دوباره برج خودشان را بسازند،مثل جوجه بغلی بپذیرند که پرواز کردن تمام زندگی نیست و مثل کوین جرات کنند از درختی که تمام عمر به ان چسبیده بودند،جدا شوند.

از پنجره ی مطب در آغوش کوه
از پنجره ی مطب در آغوش کوه

روز بیست و نهم؛شهر من،من به تو می اندیشم! وقتی بچه بودم دلم میخواست تهران زندگی کنیم.خاله هایم ساکن تهران بودند و تابستان ها بعد از تمام شدن مدرسه ما به تهران می رفتیم.تهران برای من شهر فرنگ بود.پر از نقش و رنگ و تفریح.پارک ساعی و دریاچه ی وسط پارک ملت و بستنی متری پشت خانه ی خاله در قیطریه و فروشگاه لباس بچه ی تک تاز در یوسف اباد و کیک خوشمزه ی بی بی.دخترخاله های خوشبختم ساکن تهران بودند و من فکر میکردم منصفانه نیست که من در یک شهر گرم و جهنمی دورافتاده زندگی میکنم. چند روز پیش دوستم پرسید دلت نمیخواد جای دیگه ای زندگی کنی؟ بی درنگ گفتم نه.مدت هاست فایل هرگونه مهاجرتی را بسته ام.داخلی که هرگز.شهر من تنها چهار ماه از سال هوای خوبی دارد.هوای بسیار خوبی.دوماه دیگرش گرمای قابل تحملی دارد و شش ماه باقیمانده رسما جهنم است.به هیچ تفریحی در فضای ازاد نمی‌شود حتی فکر کرد.اما در کنار این شش ماه کشدار و طولانی،جنوب چیزی دارد که اگر تجربه اش نکرده باشید شاید درکش برایتان سخت باشد.دریا به شهر وسعت داده و به دل ادم ها هم.مردم خونگرم و بساز و کم توقع اند و سرشان به کار خودشان گرم است.بارها از همکاران غیربومی شنیده ام که کار کردن در هیچ شهری به راحتی اینجا نیست.این مردم اهل دردسر درست کردن نیستند و دقیقا به همین علت از تمام شهرهای ایران در بندر مهاجر دیده میشود.مهاجرها ماندگار می‌شوند،بچه هایشان را اینجا به دنیا می آورند و اگر سال ها بعد از بچه ها بپرسید کجایی هستند جواب می دهند بندری. شب های بندر شلوغ و زنده است.تا پاسی از نیمه شب مردم کنار دریا،در رستوران ها و خیابان ها درحال ترددند و شاید این دلیل دلتنگ نشدن غریبه ها در این شهر باشد.بندر خودش را با همه سازگار میکند و به همه اجازه می دهد که اینجا را خانه بنامند. به دوستم گفتم نه،دلم نمیخواهد برای زندگی به شهر دیگری بروم.هرچند که تصور گرمای بعد از فروردین تنم را می لرزاند اما من سی و پنج سال از این گرما را پشت سر گذاشته ام.راستش عادت نکرده ام اما گذرانده ام و این سختی چیزی از معنای خانه را در من تغییر نداده.ترجیح میدهم باقی عمر را هم در خانه ی خودم بمانم.شش ماه گرمای جهنمی اش را تحمل کنم،در شلوغی شب هایش زندگی را پیدا کنم و هربار که از کنار خلیج عبور میکنم،خودم را در آنهمه زیبایی غرق کنم. راستی بندرعباس هم یکی از شهرهاییست که کوه ها در آن دیده می شوند.گنو که ادامه ی رشته کوه زاگرس است بندر را به مهر در اغوش گرفته و در بیشتر نقاط شهر می توان کوه ها را دید که ساکت و صبور به ما نگاه میکنند.

معنای بیست و هشتم؛که من زنم،زنم،زنم! من حق طلاق و حق خروج از کشور و حق کار و حق تحصیل و بسیاری از حقوق دیگر را ندارم.یعنی قانون این حقوق را از من دریغ کرده و بعد هم ما شرایط ضمن عقد را لحاظ نکردیم.یعنی من میخواستم،مرد هم موافق بود اما خانواده ام نگذاشتند و گفتند فقط مهریه! من در سی سالگی برای ازدواج به اجازه ی پدرم نیاز داشتم و شروط آن ازدواج را هم خانواده ام تعیین می کردند.تمام اینها در حالیست که من در یک خانواده ی نسبتا مدرن بزرگ شده ام.امکانات مالی و رفاهی خانواده به یک میزان بین پسر و دختر تقسیم شده،درس خواندن و رشد همه ی فرزندان هم به یک میزان مهم بوده اما نهایتا انکه در سی سالگی اختیارش دست خودش نبوده من بوده ام. البته اگر بخواهم منصف باشم خانواده ی من در قریب به اکثر موارد تبعیضی بین دختر و‌ پسرشان قائل نبوده اند اما همین که شما زن باشی و از قضا زنی از خاورمیانه باشی کافیست تا تبعیض را در لحظه لحظه ی عمرت زندگی کرده باشی و بارها و بارها و بارها گلویت از غم و خشم و بی عدالتی بغضش را بلعیده باشد. امشب که بعد از مطب می رفتم برای بچه ام کتاب بخرم پست شیدا و زهرا را خوانده بودم و خبر خودکشی دختر ۱۷ ساله را در روستایی نزدیک به محل اقامت خانواده ی همسرم شنیده بودم.بعد از سه روز خانه تکانی و دو هفته پریود،با موهای سشوار نشده ای که گلوله کرده بودمشان پشت سرم در خسته ترین حالت ممکن بودم.شالم دور گردنم بود.زن های زیادی در خیابان شبیه من بودند،با شالی دور گردن و یا بدون شال.بعد،یک لحظه با خودم فکر کردم ما برای انداختن این شال روی شانه هایمان چه تاوان ها که ندادیم و چه بسیار ترسیدیم.ما در این زندگی بسیار ترسیدیم و زن بودن گاهی تهدید بزرگ حیات ما بود اما در نهایت،از پس تمام انچه برای ترساندن و خوار شمردن ما به کار گرفته شده بود،نیرویی نامیرا متولد شد.چیزی از جنس زن بودن و نترسیدن.

معنای بیست و هفتم؛پرستارها. از شش ماهگی تا دو سالگی،مامان لولا پرستار بچه بود.پانزده سال در خانه ی مادر و خواهرم کار کرده بود.اسمش کبری خانم بود و بچه یک ساله بود که تصمیم گرفت مامان لولا صدایش کند.مامان لولا خانه نداشت و بین خانه ی بچه هایش در رفت و امد بود.همین مسئله باعث میشد شب های زیادی خانه ی ما بماند.در خانه ی ما حمام میرفت و اتاق داشت.دستپخت بی نظیری داشت و تا امروز غیر از خودم،تنها کسی که در خانه ی من آشپزی کرده او بوده. مامان لولا برای ما چیزی بیشتر از یک پرستار بود.دلواپسمان میشد،نصیحتمان میکرد و مراقبمان بود.بعد از اینکه مریض شد و گفت دیگر توان نگهداری از بچه را ندارد دنیا روی سر من خراب شد. بچه ام تا مدت ها شال مامان لولا را در آغوش میگرفت و می خوابید و جای خالی اش توی اتاقی که به اسم او بود سخت به چشم می آمد. بعد از مامان لولا گلی خانم امد.گلی خانم جوان تر و قبراق تر بود.تر و تمیز و باسلیقه و ترگل ورگل.برایمان ترشی و مربا می پخت.کابینت ها را مرتب میکرد و موهای بچه را دوگوشی میبست.گلی خانم هرگز برای بچه ام،جای مامان لولا را نگرفت اما رفته رفته به عضوی از خانواده ی ما تبدیل شد.زبر و زرنگ بودنش و سلیقه ای که در امور خانه داشت باعث شد با خیال راحت خانه و بچه را در ساعات نبودم به او بسپارم.اما یک سال بعد از امدنش به سفری چهارماهه رفت و ما ناچار شدیم پرستار دیگری جایگزین کنیم. پرستار سوم آرام،کم توقع و خجالتی بود.به او گفتیم که قرار است به صورت آزمایشی مشغول به کار شود و درصورتیکه بعد از مدتی هردو طرف راضی بودیم کارش را ادامه دهد.او نظری نداشت.بچه اوایل سکوتش را دوست داشت،چون شنونده ی خوبی به نظر می رسید.اما بعد از مدتی بچه متوجه شد که تنها شنونده بودن کافی نیست.پرستار جدید هیچ نظری نداشت،هیچ بازی جالبی بلد نبود.تنها در اتاق مینشست و به بچه نگاه میکرد.در امور خانه هم هرچیزی را بعد از بارها توضیح دادن اشتباه انجام میداد.خسته بود و دست و دلش به کار نمیرفت.وقتی می امد خانه ی ما انگار تمام جنگ های زندگی خودش را پشت سر گذاشته بود،و خسته و تسلیم به خانه ی ما امده بود.هیچ شکایت و توقعی نداشت،شوق و میلی هم نداشت.نه به کار و انگار نه به زندگی.سخت نبود که متوجه شوم او مراقب مناسبی برای یک کودک نیست و‌ ناچار شوم عذرش را بخواهم. قرار است گلی خانم از سال جدید به خانه ی ما برگردد.دلم برای پرستار سوم می سوزد اما موضوع بچه نمی گذارد دلسوزی ام راه به جایی ببرد.مامان لولا و گلی خانم در طول مدت حضورشان در خانه ی ما عضوی از خانواده بودند.ما باهم سریال می دیدیم،باهم کارهای خانه را انجام می دادیم و من همیشه گوش شنوای درددل های آنها بودم.آن ها برای خانه ام دلسوزی میکردند،زحمت بچه ام را می کشیدند و وقتی آش و لاش از مطب برمیگشتم یک لیوان اب دستم می دادند.اما این ارتباط بین من،خانه و بچه با پرستار سوم شکل نگرفت.او تمایلی نداشت چیزی از زندگی اش به من بگوید و علاقه ای هم به زندگی من نشان نمی داد.و در طول تمام چهار ماه حضورش در خانه ی ما همان غریبه ای ماند که روز اول بود. راستش من نمی توانم زندگی ام را بدون حضور پرستار ها تصور کنم.کار خانه،کار بیرون،بچه داری و غیبت های طولانی مرد به دلیل شغلش بار سنگینیست که من به تنهایی قادر به حملش نیستم و همواره نیاز دارم کسی کنارم باشد و گوشه ای از کار را بگیرد.اما تنها حضور فیزیکی کسی که لباس ها را تا بزند،زیر مبل ها را جارو کند و غذای بچه را بدهد کافی نیست.مامان لولا و گلی خانم از جنس خانه بودند.از جنس زندگی.باهم فرق هایی داشتند ولی هرکدام با وجود صلیب سنگینی که زندگی بی رحمانه بر دوششان گذاشته بود،مشتاقانه بخشی از زندگی ما شدند.بخشی که هرگز فراموشش نمی کنیم.

معنای بیست و ششم؛ “یک خط کوچک روی ماشین نو” یا “کمالگرایی خر است!” زنگ زدند برای تحویل ماشین بروم.مرد سر کار بود و گفت:”میخوای فردا مرخصی بگیرم با هم بریم؟”گفتم:نه،کاری نداره. و تنها رفتم. موقع چک کردن بدنه ماشین متوجه یک خط خیلی کوچک روی یکی از درهای عقب شدم.یک خط کوچک به طول نهایتا ۴ سانتی متر.جز اینکه می نشستی و درب عقب را به دقت بررسی میکردی خط معلوم نبود.شاید با پالیش رفع میشد و اگر نمیشد هم انقدر کوچک و کم عمق بود که بشود نادیده اش گرفت.اما من نادیده اش نگرفتم! عین همه ی خراش های کوچک و بی اهمیتی که در این سالها زندگی ام داشته و من هی با ذره بین افتاده ام به جانشان و هی خراش را پیش چشم خودم و دیگران بزرگ و بزرگ تر کرده ام تا زخمی از آن بسازم. مرد تا شب سر کار بود و چندین بار تلفنی حرف زدیم.با چند نفر دیگر هم مشورت کردم.عکس در ماشین را به یک صافکار نشان دادم و قرار شد مرد فردا با کارشناس تشخیص رنگ به لیزینگ برود. امروز صبح،مرد،قبل از من با کارشناس به نمایندگی رفت.مرد و کارشناس بعد از اینکه به سختی خراش سطحی روی در ماشین را پیدا کرده بودند،زل زده بودند به هم و پرسیده بودند :همین؟! وقتی مرد امد دنبالم که برای امضای مدارک و تحویل ماشین بروم دوباره با لبخند و تعجب پرسید:” پریسا واقعا همین؟! اگه قرار بود من ماشینو تحویل بگیرم که اصلا اون خطو نمی دیدم.” وقتی بعد از ۲۴ ساعت وارد لیزینگ شدم،همه ی کارمندها با شوخی و خنده به استقبالم امدند.رفتم کنار ماشین،خط را دوباره دیدم و از خودم پرسیدم پریسا فقط همین؟ آن اضطراب و هول و ولای دیروز همه اش به خاطر این خراش کوچک و بی اهمیت بود؟!و بله،متاسفانه همه اش به خاطر همان خراش کوچک بود.به خاطر اینکه کمالگرایی اجازه نمی دهد من حضور هیچ خراشی را روی بدنه ی صاف و صیقلی زندگی ایی که انتظار داشته ام تاب بیاورم.من تاب پذیرش هیچ نقصی را ندارم و این زندگی را برایم بی نهایت دشوار کرده.یک خراش کوچک می تواند کل زاویه ی دید مرا اشغال کند و ماهیت و اصل و ارزش همه چیز را به چالش بکشد.این کمالگرایی لعنتی که برعکس اسمش اصلا چیز شیک و باکلاسی نیست باعث شده من خودم را در موقعیت های بسیاری قرار ندهم،سراغ یادگیری چیزهای زیادی نروم و در امتحان های زیادی شرکت نکنم.چون طاقت برنده نبودن و بی نقص نبودن را ندارم، از شکست میترسم و نمی دانم با ناکامی هایم باید چه کنم و چون نمیتوانم خطی کوچک روی ماشین نو را نادیده بگیرم. مرد گفت مدیر نمایندگی گفته:” ماشالا به چشمای خانومتون! من دو‌بار دور ماشین چرخیدم تا این خراشو پیدا کردم.” با خنده از مرد پرسیدم زندگی کردن با زنی که هیچ چیز از چشماش پنهون نمیمونه چطوره؟ با خنده جواب داد:”سخت و شیرین!”

معنای بیست و پنجم؛تنانگی یا “بوی خوش زن قدغن”. سال ها پیش وقتی فروغ با انگشتان جوهری شعر گناه را روی میز نشریه گذاشت،حرف زدن از تن و هر لذتی که به واسطه ی ان حاصل میشد برای زن ها قدغن بود.اما فروغ جوان و جسور بی واسطه و عریان،در مقابل چشمان وحشت زده ی جامعه،تن زن را به شعر تبدیل کرد.من از فکر کردن به آنهمه جرات و جسارت هم میترسم،وقتی که ده ها سال بعد حتی جرات نوشتن چیزی کمتر از ان را در یک گروه صدنفره هم ندارم. امشب که انگار تمام خستگی های جهان در تن من خانه کرده به تن ها فکر کردم.به تمام لذت هایی که این تن به من داده،به آن یگانه لحظات گوارای بوسیدن ها و در اغوش گرفتن ها.به آن سکانس های کوتاهی از رهایی که به واسطه ی این تن توانسته ام به هیچ چیز دیگری فکر نکنم،به هیچ چیز دیگری جز خود این تن.به این تن که سال ها و سده ها ممنوع بوده، در بند کشیده شده،حلال و حرام شده و انکار شده. تن نازنینم این روزها بسیار خسته است.بعد از اینکه لذت های بسیاری به من بخشیده،نه ماه فرزندم را در خود حمل کرده،سپس لایه لایه شکافته شده تا من بچه ام را در اغوش بگیرم و تمام بیخوابی ها و بدخوراکی های مرا دوام آورده،هنوز همراه من است و به من لذت می بخشد.گیرم که این لذت با لذت آن اولین باری که در جاده ای کوهستانی او را بوسیدم فرق داشته باشد و گیرم که تن ها هم گاهی گرفتار ملال تکرار می شوند و ادمیزاد این روی عشق را هم می پذیرد،اما به هرحال این واقعیت چیزی از گرامی بودن تن ها و تمام آنچه به ما بخشیده اند،کم نمیکند.

معنای بیست و چهارم؛ نوشتن. نوشتن برای من یعنی بودن،حضور داشتن و لمس اکنون.از وقتی که یادم می اید می نوشتم.در دفترها،گوشه ی کتاب ها،نامه های عاشقانه و بعدتر وبلاگ.نوشتن همیشه برای من همچون فرایند زمین گذاشتن باری بوده که به دوش کشیده ام.سبکبالم کرده و ادامه دادن را ممکن ساخته.بعد از هر تجربه ی ناخوشایند،چیزی که مرا به زندگی وصل کرده،نوشتن بوده. نوشتن،اجازه داده خودم را احساس کنم،با زخم هایم روبرو شوم و با خودم مهربان باشم.چون من اغلب با خودم مهربان نبوده ام.انجا که زندگی با من جدی بوده و روی زشت و زمختش را نشانم داده من انتقام زشتی هاش را از خودم گرفته ام و نوشتن همیشه آن آغوش مهربان و بی قضاوتی بوده که توانسته ام لحظه هایی از نگاه شماتت گر خودم به آن پناه ببرم. نوشتن هرچند که هرگز جدی و قانونمند دنبالش نکرده ام،یکی از آن کارهایی بوده که من بارها و بارها و بارها به خاطرش تحسین شده و دوست داشته شده ام.و مگر عشق چیست و ادمیزاد از یک عشق چه میخواهد؟ من اگر قرار باشد که از این دنیا،چیزهای محدودی بردارم و با خود به دنیای دیگری ببرم،یکی از آن انگشت شمار چیزها،قطعا کاغذ و قلمی برای نوشتن است.

معنای بیست و سوم؛فرزند پروری به شیوه ی مدرن. دستم توی دهن مریض بود که پرستار بچه زنگ زد.دستیار تلفنم را روی اسپیکر گذاشت و هنوز من بله را نگفته بودم که بچه ام گفت:” مامان دوست دارم.یادت نره رنگ انگشتی بخری.زود بیا خونه.” و بی اعتنا به قربان صدقه های من گوشی را قطع کرد.بیمارم با دهان باز لبخند زد و دستیارم با خنده گفت:”روزتونو ساخت!” شب با رنگ انگشتی برگشتم خانه.خسته و گرسنه نشستم وسط هال و او صورت مرا سبز کرد.بعد که با پدرش رفتند حمام،من با دست ها و صورت سبز،با نقطه ای سبز روی بینی ام ایستادم جلوی اینه و زنی که می دیدم گرچه کامل نبود و مطابق معیارهای زیبایی شناسی مدرن،چهره ای معمولی داشت اما من زیبا می دیدمش.زیبا،ارام و خوشحال.در مسیر خودش و بی اعتنا به تمام رقابت های دنیای مدرن. صبح رفته بودیم کلاس موسیقی.کلاس در اتاق کوچکی در یک پارک بازی برگزار میشد.تمام بچه ها یک ساعت تمام سر کلاس مانده بودند و بچه ی من بعد از پنج دقیقه کلاس را ترک کرده و امده بود توی فضای پارک پی بازی.من نگاه سنگین مامان ها را احساس کرده بودم و غرورشان از اینکه انکه کلاس را ترک کرده و عین یک توپ غلتان به سرعت خودش را به زمین بازی رسانده بچه ی ان ها نبوده.ظهر با دلشوره به خانه برگشتم و مرد در پاسخ تمام گلایه های من از بچه تنها گفت:”خب نمونه سر کلاس!اصلا بقیه بشینن این نشینه.این بچه فقط سه سال و نیمشه.” و بچه به پدرش گفت:”پارکشو دوس داشتم اما کلاسشو نه.” شب اثری از دلشوره ی نیمه ی اول روز نبود.دوباره با خودم عهد بستم که وارد بازی های مرسوم مامان های مدرن نشوم.بچه ی سه ساله را کول نزنم از این کلاس به آن کلاس ببرم.قرار نیست از تمام این بچه ها که از سه سالگی به جای کشف و شهود در حال رفت و امد بین کلاس های مختلف هستند موزیسین، شناگر، بالرین،مترجم حرفه ای زبان انگلیسی و در نهایت سرباز مطیعی که ارزوهای محقق نشده ی والدینش را زندگی میکند،بیرون بیاید. تا شب مچ خودم را گرفته بودم.به بچه گفتم مجبور نیست به کلاسی برود که دوستش ندارد و آرامش به من برگشته بود.قبل از خواب گفتم بیا دعا کنیم. دعا کرد زلزله بیاید! چون یک کتاب علمی درمورد زلزله خوانده ایم و یک هفته است درمورد ان حرف میزنیم.من دعایش را اصلاح کردم:” دعا کنیم یه زلزله ی ضعیف بیاد و هیچکس آسیبی نبینه.” بچه اعتراض کرد:” اگه زلزلش ضعیف باشه که من متوجهش نمیشم.این دعای منه،نه تو! من دعا میکنم یه زلزله‌ی شدید بیاد،همه چه خراب شه.” بوسیدمش و خوشحال بودم که خدا وقعی به دعاهای ما نمی نهد.