233
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+830 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
July '25
July '25
+1
in 0 channels
June '25
+15
in 1 channels
Get PRO
May '25
+7
in 1 channels
Get PRO
April '25
+19
in 1 channels
Get PRO
March '25
+60
in 1 channels
Get PRO
February '250
in 0 channels
Get PRO
January '250
in 1 channels
Get PRO
December '240
in 0 channels
Get PRO
November '240
in 0 channels
Get PRO
October '24
+36
in 1 channels
Get PRO
September '240
in 0 channels
Get PRO
August '24
+109
in 1 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 17 July | 0 | |||
| 16 July | 0 | |||
| 15 July | 0 | |||
| 14 July | 0 | |||
| 13 July | 0 | |||
| 12 July | 0 | |||
| 11 July | 0 | |||
| 10 July | 0 | |||
| 09 July | +1 | |||
| 08 July | 0 | |||
| 07 July | 0 | |||
| 06 July | 0 | |||
| 05 July | 0 | |||
| 04 July | 0 | |||
| 03 July | 0 | |||
| 02 July | 0 | |||
| 01 July | 0 |
Channel Posts
می دانم که باید چیزی پیدا کنم تا دوباره به زندگی بیاویزم.چیز ساده ای مثل دستور پخت یک غذای جدید،برگزاری یک مهمانی زنانه یا اضافه کردن یک شی جدید به خانه.خانه ای که در این روزها بارها به ترکش فکر کرده ام،به آن لحظه ی اندوهناکی که برای اخرین بار به خانه ام و تمام انچه به من بخشیده نگاه میکنم و می روم.
این هم خاصیت زندگی در خاورمیانه است،اینهمه شعر و حزن و دراما که در ذهن ماست همگی حاصل زیست ما در خاورمیانه ی زیبا و نفرینیست.
حالا خوابیده ام بین بچه ی خودم و برادرزاده ام.صدای نفس هاشان یادم می اندازد که زنده ام و باید زندگی کنم و این عجیب ترسناک است وقتی که از حالا فکر میکنم من حتی توان این را ندارم که فردا صبح از تختم بیرون بیایم و به این دو بچه صبحانه بدهم.
امشب با ماشین رفتم روی جدول و خیلی شیک از آنطرف جدول امدم پایین.ماشین صدای وحشتناکی داد و خاموش شد.فکر کردم گیربکس باید ترکیده باشد.بعد که رسیدم خانه شوهر سین چک کرد و گفت چیزی نیست.سین گفت تو به فلانی کمک کردی خدا امشب به تو کمک کرد و چیزی نشد.ناامید نگاهش کردم که بعد از چهل سال زندگی هنوز اینطور کودک و معصوم است و فکر میکند زندگی معادله ی ساده ایست که جواب های از پیش تعیین شده دارد.
| 2 | ۱.مرد گفت توی اتاق مهمان می خوابد تا از هیاهوی ما دور باشد و بتواند پنج صبح بیدار شود.یک ربع بعد از اینکه در را بست بچه یادش افتاد بابایش را بوس نکرده و محال است بی بوس و بغل بخوابد.قول داد با یک بوس کوچولو سر و ته قضیه را هم بیاورد که زهی خیال باطل.رفتم از اتاق بیاورمش بیرون.گفت با تو نمی خوابم چون من فقط بچه ی بابایم هستم.من هم استقبال کردم و تشکی کنار تشک بابایش برایش پهن کردم.
۲.فردا می رویم شهر مرد.پنج ساعت راه در پیش داریم که از فکر کردن به آن گریه ام می گیرد.باید در مراسم فوت کسی شرکت کنیم.از تصور شرکت در ان مراسم -که درواقع مراسم خاصی هم نیست و صرفا از صبح تا شب نشستن در خانه ی متوفی است که احتمالا از ازدحام جمعیت عین جهنم گرم است-هم گریه ام میگیرد.این مراسم حداقل تا دو ماه بعد از مرگ صاحبخانه ادامه دارد و مردم تا بازماندگان را هم دق مرگ نکنند دست از رفت و امد برنمی دارند.
حوصله ندارم بروم.این روزها با بچه ام هم به زحمت مدارا میکنم و تصور سلام علیک کردن با انهمه ادم،جواب دادن به سوال های تکراری و لبخند های گشاد مصنوعی زدن دیوانه ام میکند.
۳.آتش بس اعلام شد.دنیا را مردهای دیوانه اداره میکنند و ما تنها مورچه های کارگریم که سرمان با جمع کردن آذوقه و ساختن آشیانه گرم است.آشیانه ای که می تواند در چشم برهم زدنی زیر سمب قدرت طلبی مردان سیاست با خاک یکسان شود. | 304 |
| 3 | روزهای اول جنگ مضطرب بودم،گوشی از دستم نمی افتاد و هیچ خبری را از دست نمی دادم.حالا اضطراب رفته و جایش خستگی امده.تمام طول روز خسته ام و در هر فرصتی عین پشه ی بیحال ولو میشوم هرجا که شد.
میم امد.با شکم نه ماهه سوار قطار شد و از تهران امد بندر.پریروز رفتم دیدنش.در را که باز کرد یکه خوردم.زشت شده بود.به مامان که گفتم،گفت:”آره دیگه،دختر مادرو زشت میکنه.”
میم گفت: بیا وسایل بچه رو نشونت بدم و بعد یک پلاستیک سیاه پر از لباس های نوزادی مچاله شده را خالی کرد جلوم و گفت:”بچه ی جنگ!”
برادرم هم رفت.بلیط قطار پیدا کردند برای تهران،بعد هم باید زمینی از مرز خارج شوند.تا همان لحظه های اخر هنوز تصمیم نگرفته بودند تهران پیاده شوند یا قم.دختر دوازده ساله ی قشنگش دم رفتن گفت دیگر هرگز نمی اید ایران.آن روزهای اول جنگ هم با گریه به مادرش گفت:”من گفتم نریم.”مادرش میگوید شبیه من است.چهره و اخلاق و رفتارش.این چند روز حسابی با فارسی حرف زدنش خندیدیم:” ایران خیلی ادم داره.من اینجا خیلی فامیلی دارم.خسته میشم اینهمه فامیلی.هرجا میریم همه میگن:”هی چقد بزرگ شدی،منو یادت هست؟” من میگم:مرسی،نه تورو یادم نیست.”
چیزهایی هم از مدرسه شان گفت.از افریقایی ها که خوبند اما زیاد گاسیپ میکنند و عرب ها که دشمن اسراییلند و به او مسیج زده اند که :”هی نیلا ایران به اسراییل حمله کرد.افرین ایران!” و او گفته که در ایران کسی از این جنگ خوشحال نیست.
خلاصه که معاشرت با این بچه ی دوازده ساله ی تازه بالغ شده که نه خیلی کوچک است و نه انقدرها بزرگ و تعلق خاطر چندانی هم به ایران و فامیل های ایرانی اش ندارد،بسیار دلچسب بود.
با آن یکی برادر هم دعوا کردیم که خب تقصیر من بود.ولی انرژی عذرخواهی و دلجویی را فعلا ندارم.مرد گفت لطفا وقتی عصبانی هستی حرف نزن و البته که درست می گوید،اگر یاد میگرفتم موقع عصبانیت دهانم را ببندم و هیچ کاری نکنم خیلی خوب بود.
دیشب اسراییل نیروی دریایی شهر ما را هم زد.مرد شب کار بود.زنگ زد که اگر خبرها را دیدی نترس،نیروی دریایی را زده،سمت ما خبری نیست.من لرزیدم و گفتم برگرد خانه که گفت برنمی گردد.ظرف یک ساعت بعدش همه تلفن کردند و گفتند بگو برگردد،من هم گفتم لطفا خودتان بهش بگویید.بعد تصمیم گرفتم تا صبح که برمیگردد خانه نخوابم که سه به بعد خوابم برد.هشت و نیم صبح بیدار شدم و وحشت زده به مرد زنگ زدم.خوابالوده جواب داد:” خونه ام پریسا،تو اتاق خوابیدم.”
بعدش مسیج میم را دیدم.چهار و نیم صبح نوشته بود:”به سین اینها بگو قبل از قم پیاده شن،فردو رو زدن!” | 1 276 |
| 4 | کاش امروز کسی بچه ی مرا از کلاس بر می داشت میبرد آب و دان می داد.من می ماندم خانه تا چیزی بنویسم.نه الزاما اثری ارزشمند،تنها چیزی که مرا رها کند.مرا از دست خودم رها کند و چه چیزی ارزشمندتر از رهایی.
کاش الان کسی می امد برایم پیاز خورد میکرد،گوشت را که یخش اب شده می ریخت توی پیازها،دست و دلباز ادویه اضافه میکرد و مایع ماکارونی را اماده میکرد و حالا که امده خود ماکارونی را هم می گذاشت دم بکشد.
کاش کسی می امد این دو سه گلدان نجیب باقیمانده را تیمار میکرد.خاکشان را عوض میکرد،کود می داد،اب می داد و دورشان میگشت.
کاش کسی می امد و بی حاشیه رفتن و صغری کبری چیدن فرمول “مادر خوبی بودن” را به من یاد می داد.مرد غر میزند که:” یک ماهه گفتم این بچه رو ببر دکتر تغذیه.”کاش کسی می امد بچه ی مرا میبرد دکتر تغذیه.
چند هفته ایست قرص ها اثر کرده اند و غم دورتر ایستاده.دیگر از غم نمی ترسم.می دانم که دوباره بر می گردد و من بلدش شده ام.می دانیم باهم چه کنیم.اما با غم چیز دیگری هم از من رفته.شوق…آن شوق کودکانه ی زیستن،آن رنگی که به زندگی خودم می پاشیدم،آن نوری که خودم به جهانم می تاباندم.دنیا تاریک شده و من دیگر خورشید کهکشان خودم نیست و البته دیگر از این تاریکی نمی ترسم چون ما زندگی کردن در سیاهی را هم بلد شده ایم.و حتی خندیدن در دل سیاهی را.
حالا که کسی نمی اید و کسی نیست که فرمول مادر خوبی بودن را به من بیاموزد باید بلند شوم،مایع ماکارونی را درست کنم،برگ های زرد گل هایم را جدا کنم،توی اینترنت دنبال دکتر تغذیه بگردم بعد بروم دنبال بچه ام و به غم که عین جوانک های لات سر کوچه ها آن دورتر ایستاده و من را می پاید پوزخند بزنم. | 341 |
| 5 | دستبند را بچه ام در جشن تولد دوستش هدیه گرفته و از انجایی که هیچ زیورالاتی حتی گل سر و گیره ی مو را نمی تواند تحمل کند،دستبند را هم پرت کرده بود توی اسباب بازی هاش.امروز دیدمش.دستم کردم و امدم مطب.هی نگاهش میکنم و از نقش بستن حروف لاتین اسمش روی مچ دستم ذوق زده می شوم ولو اینکه این حروف روی دستبندی پلاستیکی و کودکانه حک شده باشند.بعید می دانم خوی رها و سرکش این بچه اجازه دهد که هویت و شخصیتش در سایه ی من تعریف شود،اما بخش بزرگی از من تا ابد در سایه ی او باقی خواهد ماند،در سایه ی مادر او بودن.با حکاکی درشت حروف اسمش بر تن و جان و سرنوشتم.
انگار که من دار قالی باشم و او نقش های بی شماری از اهوهای وحشی و سروهای ازاد و خطوط شکسته و دست نایافتنی اسلیمی بر جان مادر. | 308 |
| 6 | ۱.ساعت یک شب زلزله امد.پا شدم سریع شلوار پوشیدم.خواهرم توی گروه نوشت زلزله امده و او تنهاست.مرد نوشت پریسا هم تنهاست و بعد در افق محو شد.کمی بعد خواهرم دوباره نوشت پریسا ان شکلی که تو میخوابی اگر زلزله بیاید ما خجالت می کشیم از زیر آوار درت بیاوریم.نوشتم که لباس پوشیده ام،لطفا درم بیاورید.
۲.امروز یک مریض روانی داشتم.تمارض میکرد و چرت و پرت میگفت.اخر سر هم گفت: “با من حرف نزن حوصله ندارم.” دلم میخواست یکی می خواباندم زیر گوشش که نمیشد.ترسیدم او بخواباند زیر گوشم،زنگ زدم نگهبان ساختمان امد بالا و تا مرد نرفته بود ماند توی مطب.
۳.گلدان زامفیلیای قشنگم همسن بچه است.نه ماهه حامله بودم که خریدمش.چندشب قبل زایمانم یک پیراهن چهارخانه ی سفید و مشکی گشاد پوشیدم و ایستادم کنارش،مرد ازم عکس گرفت.عکس ها را دوست دارم.کلا زن های حامله را دوست دارم هرچند حاملگی من سخت و تلخ گذشت.در بحبوحه ی کرونا،با اضطراب فراگیر مرگ،سهم روزانه ام از شنیدن خبر مرگ ادم ها، قطعه قطعه شدن بابک خرمدین توسط والدینش،مرگ بی بی،خودکشی صاد،ویار وحشتناک،سردردهای بی وقفه،رها کردن کارم،فشار مالی و مردی که بلد نبود با زن حامله ای که علاوه بر حاملگی ده ها وزنه ی دیگر هم روی دوشش بود چه کند.حق هم داشت.بگذریم.
۴.آدم ها سه نصفه شب،پنج صبح و دو ظهر پیام می گذارند که هنوز هم استخدام دارین؟ من پنج سال پرستار بودم! میشه بچه تون رو بیارید خونه ی ما؟ میشه من بچمو بیارم خونه ی شما؟ میشه کارمو از فردا شروع کنم؟
دیروز تماس یک شماره ی ناشناس را قطع کردم،پیام داد که : پس چرا آگهی گذاشتی؟!
۵.دلم با کسی چرک شده.هی سعی میکنم به خوبی هایش فکر کنم و منصف باشم و خودم را با کفش های او تصور کنم،اما نمی شود.نمی شود که نمی شود.دلی که چرک شده معطل توضیح و توجیه نمی ماند.
۶.امشب بچه اعلام کرد که تصمیمش را گرفته و برنامه اش این است که تا همسن بابایش میشود توی پوشک پی پی کند.جیشش را توی دستشویی میکند اما برای پی پی مراسم مفصلی اجرا می کنیم که دیگر رسما اعصاب و روانش را ندارم.حالا بروم سعی کنم با تیشرت و شلوار خوابم ببرد و امیدوار باشم بچه ام فردا در تولد دوستش پی پی اش نگیرد. | 389 |
| 7 | ۱.قرمه سبزی پخته ام و همه ی هیکلم بو گرفته.قرمه سبزی انگار در روح ادم ریشه میکند،پاک کردن عطرش به این راحتی نیست.البته که برای من عطر است و برای بیمارهای طفلک امروز نه.دست هام را ده دور شسته ام،مسواک زده ام و همه لباس هام را عوض کرده ام اما همچنان کله ام بوی قرمه سبزی می دهد!
۲.به لابراتوار زنگ زدم و گفتم قالبم خیلی بد بود؟ گفت:”تو به این میگی خیلی بد؟! باید ببینی همکارات چه کارهایی میفرستن.برو با اعتماد به نفس کار کن و از بیست به خودت هیجده نوزده بده.”
دیشب در دندان یک بیمار اشنا فایل شکستم.پسر دوست خواهرم.بچه نخبه است و شریف درس خوانده،پذیرش امریکا گرفته و دوماه دیگر می رود.تجربه نشان داده که شکستن فایل در چنین دندانی مشکل خاصی ایجاد نمیکند.میشد که به بیمار نگویم.تا همین امروز عصر هم نگفتم اما نهایتا دیدم وجدانم اجازه نمی دهد این بچه را با یک فایل شکسته در دندان بفرستم امریکا! زنگ زدم به مادرش گفتم و عواقب احتمالی را توضیح دادم.سخت بود اما حالا ارام ترم.
۳.خانم لیلی گلستان دوباره حرف مفت زده.بعد از مرگ پدر انگار درفشانی هایش بیشتر هم شده.میفهمم که زیر سایه ی پدری مستبد بزرگ شدن و شاهد خیانت والدین بودن چه ترومای سنگینی به روان ادمیزاد وارد میکند،منتها این مسئله مجوز این را صادر نمیکند که تروماهای حل نشده اش را به صورت تئوری های بیمارگونه عنوان کند.
۴.بعد از چهارسال مقاومت،درمان دارویی را شروع کردم.سایه ی غم کمرنگ تر شده،دیگر مستعد بارش های ناگهانی نیستم.خوابم هم بهتر شده،منتها هنوز خسته ام و هرشب که می روم خانه انگار از جنگ برمی گردم.
۵.بچه ام نقاشی یک مامان را کشیده.خودش گفت:” این یه مامانه که پروانه ها تو دلش پرواز میکنن.اون مامان گریه میکنه،اشکاش می ریزن تو دلش،بال پروانه ها خیس میشن،اینقد گریه میکنه که پروانه ها از دلش بیرون میرن،میرن تو جنگل گم میشن.”
۶.زمان،واقعیت همه چیز را به ادم ها نشان می دهد.گفت:”حق با تو بود.” اما من احتیاج داشتم این را مدت ها قبل بشنوم.
۷.همین دیگر.دلم می خواهد چله بنویسم.چه کسی گفته بود دیگر چله نمی نویسد؟🫠 | 303 |
| 8 | فرارسیدن تابستان،مریضی بچه و بعد خودم و خستگی سفر تن و جانم را چلانده.دوست دارم بنویسم و خستگی نمی گذارد.دستم را توی دستش گرفته و می گوید یک دم بنشین زن،هیچ کاری نکن،هیچ کاری، حتی ننویس.
این کلمات را که در اینستاگرام دیدم انگار چکیده ای از تمام انچه می خواستم این روزها بنویسم،بود. | 327 |
| 9 | چند روز پیش بعد از مرخصی بچه از بیمارستان و یک هفته تعطیلی مطب درحالیکه به شدت بیمار بودم باید می رفتم مطب و کار مردم را تمام میکردم.ساعت ۴ عصر قبل از اینکه بروم مطب رفتم درمانگاه سرم بزنم تا بتوانم چندساعتی سرپا باشم.تنها بودم و خودم رانندگی میکردم.ماشین را که پارک کردم،اس ام اس کشف حجاب امد و اینکه باید ماشینم دوهفته برود پارکینگ.
رسیدم درمانگاه برق نبود.گفتم سرم دارم و بدحالم و نمی توانم منتظر برق بمانم.
من نور موبایل را گرفتم و پرستار درمانگاه سرم مرا وصل کرد.نیم ساعتی زیر سرم بودم و خیس عرق شدم چون تابستان ما از بهار شروع می شود و دمای جنوب به بالای چهل درجه رسیده.همین دیگر.همین.درامای خنده داری را زندگی می کنیم. | 423 |
| 10 | ویروس بچه به من هم سرایت کرده.تنم سنگین است،رمق ندارم و بین تخت و توالت در رفت و آمدم.مرد هم شب کار است.هشت صبح برمی گردد خانه و برای اینکه من بتوانم بخوابم بچه را صبحانه میدهد و دو ساعتی سرگرمش میکند.ده به انور دیگر نمی کشد.زنگ میزنم بابا بیاید بچه را ببرد.مرد غر میزند که اینقدر به مامان بابات زنگ نزن،زشته.خجالت میکشد اینهمه بار ما روی دوش انها باشد.
بچه ام دوران نقاهت را می گذراند.بی اشتها و بی تحرک و بهانه گیر شده.و تغییر وضعیت من از افقی به عمودی برایم معادل رفتن به جنگ با شیر است.دائما افتاده ام و احساس افسردگی میکنم و قصد دارم قرص بخورم عین تمام این یکی دوسال اخیر که هربار افسردگی برگشته،من در گوشش گفته ام برو برو به خدا قرص میخورم و بعد که او ظاهرا رفته من پیگیری نکرده ام و بی خیال قرص شده ام.
تلفنم روزی صدهزاربار زنگ میخورد.خاله هایم،دخترخاله هایم،عمه های مرد،دخترعموهاش همه زنگ میزنند حال بچه را بپرسند و من دارم از تعدد زنگ خوردن موبایلم رسما دیوانه می شوم.چه فایده ای دارد زنگ زدن به مریض وقتی که کاری از دست ادم برنمی آید؟زنگ زدن وقتی فایده دارد که ادم امکانش را داشته باشد بگوید امروز من برایتان نهار می اورم،یا می ایم دو ساعت پیش بچه ات می مانم تو بخواب وگرنه که پرسیدن اینکه خوبید؟و دانستن اینکه خیر ما اصلا خوب نیستیم و نظم و شیرازه ی زندگی مان از دستمان در رفته و جمعه بلیط سفر داریم و خستگی و بیماری هنوز از تن هامان بیرون نرفته،نه کمکی به ما میکند و نه اطلاعات مهمی به شما اضافه میکند.
به دوستم میگفتم بیماری ارغوان اولیه مواجهه ی جدی من با دنیای بزرگسالی بود.انگار تمام مشکلات قبلی چیزهای کوچک و بی اهمیتی بودند که در کنار خانواده ام حل می شدند.این بار اما برای اولین بار احساس کردم واقعا بزرگ شده ام و این مشکل دیگر مشکلی نیست که دیگران بتوانند برایم حلش کنند.این مشکل مشکل من بود و من باید تصمیم میگرفتم که بچه را بیاورم خانه یا توی بیمارستان نگهش دارم.من که تا قبل از این بعد هر بیماری یا زایمان یا کرونا مادرم بالای سرم بود و رتق و فتقم میکرد حالا خودم مادر کسی بودم.حق نداشتم خسته و ناامید و خموده باشم،همانطور که مادرم نبود.از شب تا صبح بچه بیست بار دفع داشت و تازه شسته بودمش و هنوز به تخت نرسانده بودمش که دوباره خودش را کثیف میکرد.دیگران می امدند و می رفتند و تماس میگرفتند و غذا می فرستادند اما این مشکل،فقط مشکل من بود،مشکل بزرگ من.و انگار با وجود حضور دیگران در کنارم برای اولین بار تنهایی عمیق و اساسی بزرگسالی را احساس کردم.
حالا از اینکه بیمارم و احساس افسردگی میکنم حس شرمساری دارم.باید بلند شوم و چوب جادویی مادرانه ام را توی هوا تکان بدهم و عین اسب از این سر خانه بدوم آن سر خانه و به بچه ام رسیدگی کنم و زندگی را هل بدهم که اینجور ساکن نماند و بوی گند نگیرد.اما به جایش نشسته ام توی تخت،اراجیف می نویسم و گریه میکنم چون من مثل مادرم چوب جادویی ندارم و هنوز هم تکیه داده ام به چوب جادویی او و صبح ها بچه ام را میفرستم خانه اش،شاید جادوی او تکانی هم به زندگی من بدهد. | 379 |
| 11 | برگشت خونه و خونه دوباره خونه شد | 281 |
| 12 | دیشب ساعت ۳ نصفه شب،بعد از بیقراری های شدید بچه، با هماهنگی سوپروایزر بیمارستان،بچه را با انژیوکت توی دستش بردیم خانه و قرار شد صبح برای دریافت دوز بعدی انتی بیوتیک به بیمارستان برگردد.کار پرریسکی بود،یازده شب بچه تب کرده بود و مسکن وریدی گرفته بود.بردنش به خانه خلاف قوانین بیمارستان و شاید خلاف عقل بود.
از ساعت ۳ تا ۷ صبح خانه بودیم.وقتی در گوشش گفتم چندساعتی می رویم خانه خندید و دوباره چشم هایش بسته شد.تمام این چهار ساعت را در خانه خواب بود.نه تب کرد و نه شکمش کار کرد.من هم تمام چهار ساعت را مسلح به انواع تب بر و ترمومتر بالای سرش نشسته بودم،بی لحظه ای پلک زدن.
صبح برگشتیم بیمارستان،بچه خوابید و من با تنی خسته و نجیب که در سکوت،با اخرین قطره های توانش همراهی ام میکند کنار بچه دراز کشیدم.
چندلحظه بعد در اتاق باز شد و سرپرستار شیفت صبح و هیئت همراهش بدون در زدن وارد اتاق شدند،بی توجه به خواب بودن بچه چراغ را روشن کردند و سرپرستار با صدای بلند انگار که درحال موعظه ی سربازها در پادگانی نظامی باشد رو به من گفت:”پاشو خانم پاشو اتاقتو جمع کن،چقدر بهم ریخته ست اینجا،این لگن چرا وسطه؟الان دکتر میاد اتاق باید اینجوری باشه؟” بعد هم نگاهی به پرونده ی بچه انداخت،شرح حال مختصری به هیئت همراهش داد و مرا که حالا نقشم به شبحی مبهوت در وسط اتاق تقلیل یافته بود بی هیچ توضیحی رها کرد و رفت.
چند لحظه ایستادم وسط اتاق.بار تمام این سه روز انگار با این اتفاق سنگین تر شد.این همان نگاهیست که بارها و بارها و بارها همه مان در این مملکت تجربه اش کرده ایم،نادیده گرفته شدن حقوق انسانی مان،در اداره های دولتی،در برخورد با پلیس،در بیمارستان،به عنوان شهروند،به عنوان مادر همراه یک کودک سه ساله که سه روز است نخوابیده و به اندازه ی کافی نگران است و در موقعیت پرتنش و اسیب پذیریست.
چندلحظه بعد از رفتن زن تمام قوایم را جمع کردم و در حالیکه بدنم میلرزید به ایستگاه پرستاری رفتم.رو به زن گفتم که پزشکم.بلافاصله حالت صورتش تغییر کرد و لبخند وارفته ای روی صورتش نشست که عصبانی ترم کرد.و بعد با خشم تمام انچه که باید می شنید را گفتم و به اتاق برگشتم.کمی بعدتر سوپروایزر بیمارستان برای دلجویی به اتاقمان امد.ارام تر شده بودم اما می دانستم امدنش تنها به علت پزشک بودن من است و نه به علت بودن من در موقعیت انسانی که اسیب پذیر و دردمند و خسته است و از سیستم بیمارستانی انتظار همراهی و همدلی دارد.
احتمالا روزانه آدم های زیادی در این شهر،در این بیمارستان،در این کشور و زیر سلطه ی این سیستم در موقعیت بیمار،همراه بیمار و به طور کلی در شرایطی که ضعیف و اسیب پذیر و خلع سلاح شده اند،تحقیر می شوند و سیستم بابت اینکه خدمات اولیه ی ناچیزی به انها ارائه می دهد خودش را محق میداند که به انها توهین کند و خورده خدماتش را همراه با یک توسری یا پس گردنی نثارشان کند.و گاهی درد این جفتک پراکنی ها از اصل دردی که تحمل میکنی هم بیشتر است.و این حاصل تربیت شدن ما در نظامیست که یادمان داده به انسان نه به چشم انسان،بلکه با در نظر گرفتن جایگاهش و موقعیتی که در ان هست نگاه کنیم و اگر بیمار است و ما پزشک و پرستاریم،اگر شهروند است و ما پلیسیم،اگر دانش اموز است و ما معلمیم،اگر ارباب رجوع است و ما کارمند بانکیم،و مجموعا اگر او نیازی دارد که متاسفانه ما در جایگاه رفع و رجوعش هستیم تا می توانیم باید تحقیرش کنیم و نادیده اش بگیریم و جوری نگاهش کنیم که یادش نرود او در موقعیتی پایین تر از ما و نیازمند به ماست،همانطور که در این چرخه ی معیوب خود ما بارها و بارها و بارها تحقیر شده ایم و نادیده گرفته شده ایم و کسان دیگری با عقده های مشابه از بالا به ما نگاه کرده اند. | 372 |
| 13 | بچه با اسهال و استفراغ شدید و تب بالا بستری شد.دکتر گفت دو روز است همه ی بچه ها با همین شکایت مراجعه میکنند و احتمالا ویروسی است.گفتم بچه ی من یک هفته است هیچ کجا نرفته و با هیچکس در تماس نبوده،تنها یک بار انقدر کلافه بود که نشاندمش توی ماشین و دور زدیم.ویروس از کجا امده؟ دکتر گفت از هوا.
ظهر دوستم زنگ زد و گفت یک هفته است بچه هایش پایشان را از خانه بیرون نگذاشته اند،دوستم و همسرش هم در این هفته حتی سر کار نرفته اند و امروز بچه ها سرما خورده اند.دکتر گفته ویروسی است.ویروس از کجا امده؟!هردویمان به اتفاق پیش امده و آلودگی هوا اشاره میکنیم.چیز زیادی نمی دانیم و ندانستن،بدگمانی را بیشتر میکند.
شب اول که پرستار رگ بچه را میگرفت،بچه ام آخ هم نگفت.تسلیم خودش را در اختیار پرستار قرار داد و وقتی پرستار چسب را دور انژیوکتش می پیچید به پرستار گفت:”اینجوری که پدرمو درمیاری.” خندیدیم و پرستارها پرسیدند چند سالشه که اینقد خوب تحمل کرد؟ گفتم سه سال و نیم.
بچه ام سه سال و نیمه است و من خوش ندارم بیش از گنجایش جان و دل کوچکش چیزها را تحمل کند.تحمل کردنش اشکم را دراورد.مرد فکر کرد برای فرورفتن انژیوکت در رگش گریه کردم.برای ان نبود.برای ان اشک هایی بود که نریخت و ان بغضی که قورت داد.برای مادرها باور و تحمل اینکه-بچه هایشان هم قرار است مثل خودشان،مثل همه،بار رنج و بیماری و تلخی زندگی را به دوش بکشند- سخت است.برای یک مادر تحمل ناتوانی و بی سلاحی اش درمقابل دنیا، ذرات موذی معلق در هوا،ویروس های میکروسکوپی و دردهای بی درمان ماکروسکوپی، سخت است.و در زندگی قطعا چیزهای سخت تری هم هست،دردهای بزرگ تری که ناتوانی مادرها را بیشتر به چالش میکشد و چاره ای ندارد،چیزهایی مثل یک انفجار بزرگ،مثل آتشی که سه روز سوخت و سوزاند و خاکستر کرد،مثل فریادهای دادخواهانه ای که بی جواب می ماند،مثل عدالتی که وجود ندارد و هرگز برقرار نخواهد شد.مثل به دوش کشیدن رنج دنیایی که بنیادش بر مدار بی عدالتی می چرخد.دردهایی بزرگ تر مثل درد از دست دادن بچه ای که صبح زود می رود سر کار ،شب نرسیده دود شده و دیگر حتی خاکسترش هم به تو برنمی گردد. | 259 |
| 14 | اینجا بندرعباس است و آن نوار تیره رنگ روی سر شهر ابر نیست.دود است.دو روز است که بندرعباس،پایتخت اقتصادی ایران،شهری که یک تنه بار عظیمی از اقتصاد کشور را به دوش میکشد-بی اینکه خودش و مردمش سهم چندانی از این اقتصاد داشته باشند-دارد در آتش می سوزد.اسکله ی شهیدرجایی اتش گرفته.ده ها نفر کشته و صدها نفر زخمی شده اند.عده ای مفقود الاثرند و لیست هایی از اسامی گمشده ها و افراد بستری بین مردم دست به دست می شود.دود سیاه و کثیفی که معلوم نیست دقیقا حاصل انفجار چه موادیست و چه اثری بر جان ادمیزاد دارد بالای سر ما و بچه هایمان است.درست بالای سر ما.خیلی نزدیک تر از خدایی که بالاتر نشسته و با طمانینه به همه چیز نگاه میکند.
چیزی که بیشتر از اتش قلب ادم را می سوزاند نادیده انگاشتن درد جان ها و قلب های سوخته است.دریغ از یک پیام تسلیت رسمی،دریغ از چند روز اعلام عزای عمومی،دریغ از یک نوار سیاه گوشه ی تلویزیون و دریغ از تنها یک همدردی ساده با ما،با سوختگان،با جنوب.با جنوب دردمند و مظلوم که همیشه سفره ی پهن و بزرگی بوده که همه بر سر آن نشسته و سیر شده اند.در مملکتی که هر روزش عزاست برای سوختن آنهمه جان عزیز و شریف هیچ مجلس عزایی برگزار نشد.هیچ بزرگی(بزرگ؟!) ابراز تاسف نکرد،هیچ مقصری معرفی نشد و حتی هیچ توضیحی از چگونگی بروز حادثه داده نشد.
در کنار تمام این سهل انگاری های دولتی،مردم شانه به شانه کنار هم ایستادند.یک ایران با دست های خالی و دل های پر کنار بندرعباس بود و بوشهر شریف و عزیز صاحب عزا شد.حرمت همسایه را نگه داشت و جشن و سرورش را به عزای همسایه تبدیل کرد.
ما هنوز درست نمی دانیم چه شده و اتش کی خاموش می شود چون هیچ اطلاع رسانی درستی در کار نیست.اما این را خوب می دانیم اتش که خاموش شد،بندرعباس هم دوباره فراموش میشود.همانطور که خرمشهر و آبادان در تمام این سال ها فراموش شدند،همانطور که سینما رکس،همانطور که متروپل،همانطور که باقی جنوب ،همانطور که همه ی ایران. | 917 |
| 15 | No text... | 825 |
| 16 | شهر من،من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش…
پ.ن: سیاهی توی آسمان ابر نیست.دود است. | 347 |
| 17 | بچه را گذاشتم شب خانه ی مامان بخوابد و برگشتم خانه.این دومین باریست که شبی دور از من می خوابد. موقع خداحافظی بوسیدمش و گفتم: خیلی دلم برات تنگ میشه.گفت:” خب بابا هم امشب شب کاره و نیست.فک کن منم شب کارم.”
برگشتم به خانه ی خلوت و تمیزم.از آسانسور که پیاده شدم صدای دعوای زن و شوهر واحد روبرویی بلند بود.مرد داد میزد:” مردم مثل ما نیستن عزیزم!مردم مثل ما نیستن.” و بعد من وارد خانه شدم و صدای زن پشت در گم شد.زن دست کم پنج،شش سال از من بزرگ تر است.چند هفته پیش که من و بچه را توی آسانسور دید،قربان صدقه ی بچه ام رفت و گفت صدایش را همیشه می شنود.عذرخواهی کردم و زن با لبخندی نشسته بر صورت،بی بغض و بی حسرت گفت که بچه دار نمی شود و عاشق بچه هاست.گفت وقتی صدای دختر مرا نمی شنود دلش برایش تنگ میشود و به شوهرش میگوید حالا حتما خوابیده.و ادامه داد:” اینقد که بچه دوست دارم همیشه دورم پر از بچه ست.الانم یه کفتر اومده تو تراسمون لونه کرده و تخم گذاشته.دوستام میگن تو هرجا بری سر و کله ی چندتا بچه پیدا میشه.” من لبخند زدم و تنها گفتم: عزیزم! بعد آسانسور ایستاد و خداحافظی کردیم.
وقتی امدم توی خانه موزیک گذاشتم تا صدایشان را نشنوم.انها هفته ای یکی دوبار با صدای بلند دعوا میکنند و من هربار که صدایشان را می شنوم به این فکر میکنم که آنها بچه ندارند و یادم می رود ما که بچه داریم هم دعوا میکنیم و احتمالا صدای خشمگین ما هم از دیوارهای کاغذی عبور میکند و آنها به هم می گویند:”بازم دارن دعوا میکنن.طفلک بچه.”
حالا لخت دراز کشیده ام روی مبل آبی و چون دوربین خراب است معذب نیستم.تا وقتی دوربین درست بود حتی وقت هایی که بد می نشستم روبرویش معذب میشدم.انگار یکی داشت نگاهم میکرد و زیرلب میگفت :”زن که اونجوری نمیشینه،جمع کن خودتو.” اما حالا که خراب شده،دلم میخواهد این لحظه را کش بدهم و لخت بنشینم جلوی چشم های خاموشش.انگار می خواهم انتقام همه ی چشم هایی که یک عمر نشستن و پا شدن و پوشیدن و نپوشیدنم را زیر ذره بین گرفته بودند از دوربین بگیرم.از چشم های خاموش دوربینی که زمان درست بودنش هم تصاویر ضبط شده اش تنها روی موبایل خودم دیده میشد.
فردا صبح زود باید بیدار شوم و به یک کنگره ی دندانپزشکی بروم و خدا می داند که من چقدر از جامعه ی دندانپزشکان بیزارم و اگر به امتیاز این کنگره احتیاج نداشتم حتما نمی رفتم.حالا بروم بخوابم.صدای دعوای همسایه ی روبرویی هم قطع شده.شاید پشتشان را به هم کرده اند و خوابیده اند.شاید هم زن رفته توی تراس برای کفترها دانه بپاشد و مرد تنها خوابیده.با سوگیری شناختی غم انگیزی از زندگی دیگران،با تصور دردناک اینکه مردم مثل ما نیستند و ما تنها هستیم.تنها کشتی شکستگان گم شده در طوفان. | 402 |
| 18 | در دایره ی آدم های اطراف من زنی هست که دوستش ندارم.نه اینکه تنها دوستش نداشته باشم،از او بیزارم.و نفرت حس عجیبیست که ادمی را از پا درمی آورد.زن در ظاهر می خندد،قربان صدقه ی بچه ام می رود و وانمود میکند که دوستم دارد اما خنجری در آستین پنهان کرده که بارها و بارها و بارها به موقع، تیزی اش را نشانم داده.تیزی خنجر این زن بارها جگر مرا خراشیده و این تنها از تیزی خنجر او نیست،احتمالا از نازکی جگر من هم هست! از ضعف درونی من در مقابل زنی که نه روش و مسلک زندگی اش را می پسندم و نه قبولش دارم اما او بر من چیره شده.درواقع نفرت از او بر من چیره شده.و من هرگز یاد ندارم که در زندگی ام از کسی بیزار بوده باشم.مثل هر ادم دیگری من هم کسانی را دوست داشته ام و کسانی را نه.اما نفرت را اولین باریست که تجربه میکنم.شاید این نفرت ناشی از ضعفی باشد که من درون خودم حمل میکنم،ضعفی که نتوانسته ام ریشه اش را پیدا کنم.و دردناک تر اینکه شاید من تکه ای ازخودم که از ان آگاه نیستم را در او پیدا کرده ام.من از او که حسود و بدجنس و اهل رقابت است میترسم.از اینکه نمی تواند حسادتش را مهار کند میترسم.از اینکه قربان صدقه ام میرود در حالیکه هردو می دانیم ما دوست هم نیستیم میترسم.از خودشیفتگی عجیبش میترسم،ازینکه باید همیشه مرکز توجه باشد،ازینکه همیشه و در طول تمام این سال ها انچه برایش مهم بوده احساس او در ان لحظه بوده،بی در نظر گرفتن اینکه من چه چیزی را تجربه میکنم میترسم.و از همه بیشتر از اینکه شبیه او باشم میترسم.این ترس و این نفرت مرا در مقابل او ضعیف تر و بی سلاح تر کرده.من از او متنفرم،نه می توانم حذفش کنم و نه می توانم نادیده اش بگیرم و این شعله ی آتشی که در ان می سوزم را بلندتر میکند.و بدبختی ام این است که این نسخه ی بیزار خودم را هم نمی توانم بپذیرم.از خودم خجالت میکشم که تا این اندازه از کسی متنفرم.از خودم که نمی توانم با او مهربان و بخشنده باشم و انچه گفته و کرده را فراموش کنم.از خودم که یادم نمی رود وقتی در ضعیف ترین حالت خودم بودم او چطور ناخن هاش را روی زخم های من کشید. از خودم خجالت میکشم،از خودم و کثافتی که حمل میکنم و این روی دیگرم که ادم ها از ان خبر ندارند.
فردا به تراپیستم می گویم نجات دهنده در گور خفته است و من هم دوست دارم بخوابم.بخوابم و تنها وقتی بیدار شوم که از هیچکس متنفر نباشم. | 366 |
| 19 | معنای چهلم؛شیدا،اینجا و آدم هاش.
من سال ها وبلاگ می نوشتم.وبلاگ خواندن اگر برایم لذتی بالاتر از خواندن کتاب نداشت،کمتر هم نبود.خانم شین،میچکاکلی،الدورادو،منصفانه و کسری-که اسم وبلاگش یادم نیست- از محبوب ترین هایم بودند.خودم دائما از وبلاگی به وبلاگی دیگر با اسمی متفاوت مهاجرت میکردم و هرگز با نام ثابت و به صورت مستمر نوشتن را ادامه ندادم.انگار هر بار نوشتن در عین حال که به من رهایی می بخشید کودک متولد شده ی ناقصی بود که دوستش نداشتم و رهایش میکردم.هرچند بعد از مادر شدن فهمیدم مادرها نوزادشان را فارغ از چگونه بودن دوست دارند و البته که هیچ نوزادی کامل نیست،همانطور که هیچ انسانی و هیچ مادری.و لعنت بر توهم کمال.یاد گرفتم که اسان گیرتر باشم و بیشتر دوست بدارم.
وقتی برگشتم به دوباره نوشتن فضای وبلاگ ها مطرود شده بود.شروع به نوشتن در اینستاگرام کردم و ان ارتباطی که میخواستم با ان فضا برقرار نشد.همه چیز پلتفرم اینستاگرام به نظر من زیاده از حد دروغین و نمایشی می امد.بنابراین انجا را هم رها کردم و راستش یادم نمی اید کدام اتفاق خوب باعث شد کانال شیدا را پیدا کنم.با همان ولع سابق شروع به خواندش کردم و بعد گفت و گویی همراه با حمله و انتقاد از جانب من بین ما اغاز شد.شیدا می توانست ان حمله را نادیده نگیرد.می توانست دست دوستی به سمت من دراز نکند و مرا به قدم زدن در راهی که دوستش داشتم دعوت نکند.اما شیدا نازنین بود،برخورد قهرآمیز و ضدحمله ای نداشت و کافی بود تنها چندجمله بگوید تا من پی ببرم اشتباه قضاوتش کرده ام.بعد تشویقم کرد به دوباره نوشتن در این فضا.در کمال خوش نیتی و مهر،دوبار کانال مرا معرفی کرد و جمعیت کوچک من،اینجا به ۲۰۰ نفر رسید.
ادم ها شروع به خواندن و دیدنم کردند.برایم پیغام های پرمهر گذاشتند.از خودشان گفتند.خودشان را در نوشته های من پیدا کردند و من خودم را در آن ها پیدا کردم.بعضی از اسم ها بیشتر و بیشتر تکرار شدند و تبدیل به دوستان این صفحه شدند.نوشین جان،غزاله،ستاره،پریسا،سحر،شیلا،حسام و زهرا.ادم های ماندگار اینجا شدند و من فکر کردم اینجا را دیگر رها نمیکنم.
نوشتن این چله از من انرژی زیادی گرفت.و از اواسط مسیر نظمش را از دست داد.از بعضی چیزهایی که واقعا به زندگی ام معنا می بخشند ننوشتم،مثل سفر و آشپزی.و از چیزهایی نوشتم که شاید معنای کلی زندگی ام در ان ها خلاصه نشود اما به واسطه ی روزهایی که می گذراندم ان ها را به لیستم اضافه کردم.مثل افسردگی و تولدم.راستش نهایتا فکر میکنم پیدا کردن چهل معنا برای زندگی و دوام آوردن در جغرافیایی که هر روز به واسطه ی مختصاتش معنایی از زندگی ما کاسته می شود کار دشواریست.نوشتن این چله اگر اشتباه نکنم حدود دوماه و نیم طول کشید و به من فهماند که دیگر نباید در قالبی محدود به موضوعی خاص و نظمی مشخص بنویسم.گمانم دیگر کلا چله ننویسم.برای مادر شاغل یک کودک سه سال و نیمه زندگی همیشه باید متعهد به نظمی خاص پیش برود و من دلم نمی خواهد دیگر نوشتنم را که شاید از ان معدود کارهاییست که تماما با دلم و آزادانه انجام میدهم با نظم و برنامه ای از پیش تعیین شده پیش ببرم .دوست دارم تماما با دل بنویسم،غریزی و به دور از هر قید و بندی و شاید گاهی آشفته و پراکنده.شبیه آنچه این روزها هستم و زندگی میکنم. | 389 |
| 20 | معنای سی و نهم؛تولدم!
من تا سال ها فکر میکردم تولدم روز مهمیست.باید کار خاصی کنم یا اگر پارتنری دارم در ان روز کار خاصی بکند.سال ها گذشت و من در روز تولدم کار خاصی نکردم،تنها چندسال متوالی دیوانه ای در زندگی ام تردد داشت که در روز تولدم کارهای خیلی خاص میکرد که ان هم از قضا تو زرد از اب درآمد و عاقبت من پذیرفتم که روز تولدم روز خاصی نیست و قرار نیست چون به میل دو نفر دیگر به دنیا امده ام مشمول لطف خاصی شوم.
فردا ۳۶ ساله میشوم و امشب بی نهایت غمگینم اما تصمیم ندارم این کانال را به محلی برای نک و نال تبدیل کنم.ارزوی خاصی هم ندارم راستش و این غمگین ترم میکند.تنها اینکه بچه ام،اطرافیانم و خودم سالم باشیم.پول داشته باشیم سفر برویم و ایران آزاد شود.همین. | 345 |
