آشویتس
Open in Telegram
من به اجبارِ عدم، روی به من آوردم! ٢٢:١١ @Ravenviol
Show more498
Subscribers
No data24 hours
-387 days
-9630 days
Posts Archive
498
عصرها چای نوشیدن همراه با آدمی که بند به بندتو میفهمه، این معنایِ دقیقِ همون چیزیه که تو کتابا بهش میگن "زیستن"!
498
اینکه ندونی چرا باید لبخند بزنی، چرا باید اشک بریزی..، حتی ندونی چرا باید زندگی کنی؛ برای من تنهایی مجموعهای از ندونستنامه. چرا باید دوست داشتم باشم و چرا باید دوست داشته بشم؟ همیشه دنبال دلیلی بودم که بتونم مثل بقیه باشم، اما فهمیدم به بعضیا اون دلیل هرگز داده نمیشه. فهمیدم که نمیتونم دوست داشته باشم یا دوست داشته بشم، نمیتونم بخندم یا اشک بریزم. فهمیدم که موهبتِ زندگی کردن بهم داده نشده. برای من تنهایی اونجایی معنی شد که فهمیدم چیزی بجز یه شخصیت کاغذی توو یه بازی کامپیوتری نیستم، اونجایی که فهمیدم حتی بازیکن هم نیستم..فقط بخشی از سناریوام!
៸៸ یادداشتهای شاعرِ بیعنوان ؛
498
و سر انجامِ تمامِ دیروزها، فردایِ نبودنِ امروز است!شاکلهٔ مجرورِ سکوت، ژرفایِ یک جراحتِ کهنه را نت به نت به صلابهٔ یغما میکشد و در آن سویِ دیوارهای کور چشمهای خیرمانده در آیینهٔ عبور، تصورِ کبودِ یک اجبارِ دروغین را بر گلوگاهِ حقیقت رنگ میپاشند. جایی در انزوایِ من، شیههها گلویِ اسبهایِ بارکشِ روحم را میدرند؛ در درونِ من، منی در احتضار است. ساعتها دردِ گذشتن را نمیفهمند. ماهی و قایق هر دو در دنیای بدونِ دریا، محکوم به مرگاند. برای شاخههای بلند، حسرتِ دستهای کوتاه مانده از سیبهای سرخ قابل درک نیست. کمی دورتر از واقعه بنشین و تماشا کن؛ من بر چلیپایِ جبر مصلوبم! میگذرم بی آن که بخواهم، به گِل مینشینم بی آن که ساحلم را در آغوش کشیده باشم و فرو ریختنِ سیبهایم را به تماشا نشسته ام بی آن که مزهٔ شیرینِ میوههایِ اندوهم زیرِ زبانِ کودکِ راه گم کردهای رفته باشد. عقربههایم کند و کهنهاند، پاروهایم سنگ مزارشان را گم کردهاند و مدتهاست سایهسارم از تکیهٔ آسودهٔ دخترکِ بیخانمان خالیست. ثانیهها مردهاند، ماهیها مردهاند و سیبها قلبهای شکستهٔ من هستند که بر زمین میریزند! ៸៸ آشویتس ؛ قلبهای شکسته!
498
شهر آشفتهٔ درونم را پای چپاولِ هیچ بارانی آرام نمیکرد؛ موازی با ابرهای کور، تیراژههای مجرور پهنایِ بیوسعتِ آمالم را میبلعیدند. چقدر آسمانم گور بود! تا چشم کار میکرد، دست و پای بسته در سردستانِ سینهام زنده در گور آرمیده بود. تا گوش تیز میکردم که ببینم، نگاهم به سکوت میرسید. تا میخواستم زنده بمانم، اجسادم مرا به دوش میبردند. چقدر انسانِ درونم به من بودن مجبور بود! نمیخواستم باشم و مهرِ تاییدِ بودنم را این بار مرگ بر پیشانیام کوفته بود؛ این بار مرگ آمده بود تا مرا به اجبارِ نوشیدنِ یک جرعهٔ زهرآلود مهمان کند! من از جبرِ خودم بودن به جبرِ تو بودن راه کج کرده بودم، بی آنکه مسیرِ رفتهام را به یاد آورده باشم و بی آنکه بدانم مقصدم کجاست. مرگ این بار آمده بود تا مرا با دردهای تو در یک گور بخواباند. آن جرعهٔ زهرآلود تو بودی که مرا به یک زنده بودنِ بی جریان رساندی و آن مسیرِ از یاد رفته من بودم که میشد از کج فهمیِ کوچههایم به انزوای پلیدِ بن بست رسید. چقدر جهان از من دور بود! چشمهایش را بسته بود و در درونِ من آجر روی آجر، مرگ روی مرگ میگذاشت؛ من یک بازماندهٔ از سرِ اجبار نه، یک آشویتسِ آبستن از انکار بودم که برای متروکه شدن میجنگید!
៸៸ آشویتس ؛ مقدمه
