en
Feedback
آشویتس

آشویتس

Open in Telegram

           من به اجبارِ عدم، روی به من آوردم! ٢٢:١١ @Ravenviol                       

Show more
498
Subscribers
No data24 hours
-387 days
-9630 days
Attracting Subscribers
May '25
May '25
+24
in 0 channels
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '250
in 0 channels
Get PRO
January '250
in 0 channels
Get PRO
December '24
+16
in 11 channels
Get PRO
November '24
+127
in 108 channels
Get PRO
October '24
+84
in 89 channels
Get PRO
September '24
+123
in 87 channels
Get PRO
August '24
+16
in 4 channels
Get PRO
July '24
+623
in 56 channels
Get PRO
June '240
in 81 channels
Get PRO
May '240
in 102 channels
Get PRO
April '24
+7
in 19 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
14 May0
13 May0
12 May0
11 May0
10 May0
09 May0
08 May0
07 May0
06 May0
05 May0
04 May+1
03 May0
02 May0
Channel Posts
ها ها اینجا تغییر میخواد

2
ذهنم ذهنِ یک نویسنده‌ست، دستم دستِ یک قاتل!
98
3
مشکل اینه که اگه بخوام واقعی ترین نسخه ی خودم باشم هیچکس منو نخواهد پذیرفت
245
4
— عشق پیچیده‌ترین نفرینه‌!
249
5
اما خب دریغ از اندکی زیستن!
315
6
عصرها چای نوشیدن همراه با آدمی که بند به بندتو میفهمه، این معنایِ دقیقِ همون چیزیه که تو کتابا بهش میگن "زیستن"!
300
7
اینکه ندونی چرا باید لبخند بزنی، چرا باید اشک بریزی..، حتی ندونی چرا باید زندگی کنی؛ برای من تنهایی مجموعه‌ای از ندونستنامه. چرا باید دوست داشتم باشم و چرا باید دوست داشته بشم؟ همیشه دنبال دلیلی بودم که بتونم مثل بقیه باشم، اما فهمیدم به بعضیا اون دلیل هرگز داده نمیشه. فهمیدم که نمیتونم دوست داشته باشم یا دوست داشته بشم، نمیتونم بخندم یا اشک بریزم. فهمیدم که موهبتِ زندگی کردن بهم داده نشده. برای من تنهایی اونجایی معنی شد که فهمیدم چیزی بجز یه شخصیت کاغذی توو یه بازی کامپیوتری نیستم، اونجایی که فهمیدم حتی بازیکن هم نیستم..فقط بخشی از سناریو‌ام! ៸៸ یادداشت‌های شاعرِ بی‌عنوان ؛
509
8
No text...
444
9
354_24710704558493.mp3
424
10
برای من همیشه سفید بودی؛ آزاد، جسور و با وقار 🤍
444
11
و سر انجامِ تمامِ دیروزها، فردایِ نبودنِ امروز است! شاکلهٔ مجرورِ سکوت، ژرفایِ یک جراحتِ کهنه را نت به نت به صلابهٔ یغما می‌کشد و در آن سویِ دیوارهای کور چشم‌های خیرمانده در آیینهٔ عبور، تصورِ کبودِ یک اجبارِ دروغین را بر گلوگاهِ حقیقت رنگ می‌پاشند. جایی در انزوایِ من، شیهه‌ها گلویِ اسب‌هایِ بارکشِ روحم را می‌درند؛ در درونِ من، منی در احتضار است. ساعت‌ها دردِ گذشتن را نمی‌فهمند. ماهی و قایق هر دو در دنیای بدونِ دریا، محکوم به مرگ‌اند. برای شاخه‌های بلند، حسرتِ دست‌های کوتاه مانده از سیب‌های سرخ قابل درک نیست. کمی دورتر از واقعه بنشین و تماشا کن؛ من بر چلیپایِ جبر مصلوبم! می‌گذرم بی آن که بخواهم، به گِل می‌نشینم بی‌ آن که ساحلم را در آغوش کشیده باشم و فرو ریختنِ سیب‌هایم را به تماشا نشسته ‌ام بی آن که مزهٔ شیرینِ میوه‌هایِ اندوهم زیرِ زبانِ کودکِ راه‌ گم کرده‌ای رفته باشد. عقربه‌هایم کند و کهنه‌اند، پاروهایم سنگ مزارشان را گم‌ کرده‌اند و مدت‌هاست سایه‌سارم از تکیهٔ آسودهٔ دخترکِ بی‌خانمان خالی‌ست. ثانیه‌ها مرده‌اند، ماهی‌ها مرده‌اند و سیب‌ها قلب‌های شکستهٔ من هستند که بر زمین می‌ریزند! ៸៸ آشویتس ‌؛ قلب‌های شکسته!
452
12
08 Michael Ortega - Broken Hearts.mp3
308
13
+1
No text...
340
14
No text...
318
15
خنده‌هایم دید و گفتا فارغی گویا ز غم؟ گفتمش ما درد را با خنده "کتمان" میکنیم! مهدخت نبوی
353
16
+1
No text...
368
17
و چه اندوهی‌ست در این هیچ بودن که نمیشود مُرد و نباید که زندگی کرد!
347
18
القصه؛ پیِ شکستِ ما بسته صفی، مرگ از طرفی و زندگی از طرفی! ابوسعید ابوالخیر
440
19
میخواهم بنویسم، نوشتن روحم را از لبهٔ مرگ به عقب می‌راند!
679
20
شهر آشفتهٔ درونم را پای چپاولِ هیچ بارانی آرام نمیکرد؛ موازی با ابرهای کور، تیراژ‌ه‌های مجرور پهنایِ بی‌وسعتِ آمالم را می‌بلعیدند. چقدر آسمانم گور بود! تا چشم کار میکرد، دست و پای بسته در سردستانِ سینه‌ام زنده در گور آرمیده بود. تا گوش تیز میکردم که ببینم، نگاهم به سکوت میرسید. تا میخواستم زنده بمانم، اجسادم مرا به دوش میبردند. چقدر انسانِ درونم به من بودن مجبور بود! نمیخواستم باشم و مهرِ تاییدِ بودنم را این بار مرگ بر پیشانی‌ام کوفته بود؛ این بار مرگ آمده بود تا مرا به اجبارِ نوشیدنِ یک جرعهٔ زهرآلود مهمان کند! من از جبرِ خودم بودن به جبرِ تو بودن راه کج کرده بودم، بی آنکه مسیرِ رفته‌ام را به یاد آورده باشم و بی آنکه بدانم مقصدم کجاست. مرگ این بار آمده بود تا مرا با دردهای تو در یک گور بخواباند. آن جرعهٔ زهرآلود تو بودی که مرا به یک زنده بودنِ بی جریان رساندی و آن مسیرِ از یاد رفته من بودم که میشد از کج فهمیِ کوچه‌هایم به انزوای پلیدِ بن بست رسید. چقدر جهان از من دور بود! چشم‌هایش را بسته بود و در درونِ من آجر روی آجر، مرگ روی مرگ میگذاشت؛ من یک بازماندهٔ از سرِ اجبار نه، یک آشویتسِ آبستن از انکار بودم که برای متروکه شدن میجنگید! ៸៸ آشویتس ‌؛ مقدمه
747