368
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
چه زیبا بود عشق، چه دردناک بود عشق.
اما فکر میکنم زیباییهایش بیشتر به چشم میآمد و دردهایش به زیباییاش میارزید.
از دوری و دلتنگی متنفرم!
اما شاید همینهاست که دیدارها رو دوست داشتنی تر و آدم هارو عزیزتر میکنه.
اگر با یک شاتگان مغز و سر خودم را متلاشی میکردم، بالاخره این سردرد دست از من برمیداشت؟! و یا این فکرهای مضحک دست از سر من برمیداشتند؟!
بنده مطلع نیستم که در گذشتهها چجوری دایره اجتماعی و ارتباطیم به قدری بزرگ بود که هرکسی را در خیابان میدیدم سلام و احوال پرسی میکردم، در حال حاضر دایره ارتباطیم روز به روز کوچک و کوچک تر میشه.
آن موقعها برایم مهم نبود طرف مقابلم کیست، چیست، ذهنیتش چیست و یا چه کار میکند؟!
الان آدمها هر روز برایم غیر قابل تحمل تر میشن!
طرز رفتار و صحبت کردنشان، کارهایشان، شاید هم گاهی بند بند وجودشان.
من همه چیز را میدانستم، اما موضوع اصلی این بود که؛
آیا من میخواستم قبولش کنم یا نه؟!
جواهر درخشان من! دوشیزهی تک و زیبای من؛
من را ببخشید که دیر جواب نامهی شما را میدهم، اما باید فکر میکردم.
از من پرسیده بودید:" فکر میکنی مشکل چیست؟!" من خیلی فکر کردم. من خیلی گشتم.
و فهمیدم، مشکل خود من بودم و هستم.
فهمیدم، من کسی هستم که همه چیز را بهم میریزد! با اهمیت دادنشهایش و دوست داشتنهایش.
دوست عزیزم امروز به من گفت الویت اصلی خودت هستی و بقیه جزوی از آن و زندگیِ تو هستند. به من گفت باید در مسیر زندگیات با آنها همراه شوی و لذت زندگیات را ببری.
شاید مشکل همین بود. من فکر میکردم آن آدمها تا آخر جاده همراه من هستند و همیشهی خدا خودم را درگیر آنها میکردم و الویت خودم قرارشان میدادم اما واقعیت این است که اینگونه نیست. فقط خودتی و خودت.
مشکل خود من بودم. مشکل دوست داشتنهایم بود. مشکل اهمیت دادنهایم بود. مشکل من بودم.
من هرگز وداع نمیکنم! اما اگر این کار را کردم، بدان که آن وداع، اولین و آخرین خداحافظی من با تو بود.
در بیغولهای نشستهام، زانوهایم را بغل کردهام و به سینهام میفشارم، غم خوار اتفاقهایی هستم که انقدر زیاد و انباشته شدهاند، حتی دگر نمیدانم چه کثافتی هستند.
فقط میدانم غم خوار چیزهایی هستم.
قلمم با من قهر است، کاغذ هایم را پاره کردهاند، گویی در حال حاضر هیچ چیز برای نوشتن ندارم!
وقتی فهمیدم تمام این مدت زندگی یک جشن بالماسکه بوده و من تمام این مدت با چهرهی واقعیام و بدون نقاب حاضر بودم، میخواستم با تمام سرعت بدوم و از آنجا دور شوم و هرگز برنگردم! اما خب، زندگی بود دگر! یا باید میماندم و میساختم یا وداع میکردم، نه؟!
