en
Feedback
دفترچه خاطراتِ یک کنت.

دفترچه خاطراتِ یک کنت.

Open in Telegram

دانته اینجا بود.

Show more
368
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
اگر قدرت و توانایی‌اش را داشتم، به دنیای کتاب‌ها می‌رفتم و هرگز حتی پشت سرم را هم نگاه نمی‌کردم و برنمی‌گشتم.

85650391.mp31.74 MB

عزیزکم؛ قاصدک دوست داشتنیِ من. از عشقت برایم بگو! بگذار بدانم در رگ‌هایت چه حد از عشق و احساسات جاریست؟! برایم بگو! می‌خواهم بدانم وقتی نیستم، چقدر بی‌تاب و دلتنگ من می‌شوی؟! برایم بگو! بگذار بدانم توهم همانقدر که عاشقت هستم، عاشق من هستی؟ یا من فقط یک‌ گلی دیگر مثل تمام گل‌های باغ تو هستم؟!

نه من خوب هستم متشکرم، فقط باید یک قرن دراز بکشم.

این خانه و حس امنیت چه بود که همه از آن دم می‌زدند؟!

1_4454087608.mp314.57 MB

از وقت‌هایی که قلمم با من قهر می‌کند بیزار هستم.

احساس می‌کنم از بال‌هایم خون می‌چکد، احساس می‌کنم بال‌هایم را کامل بریده‌اند گویی کل وجودم درد می‌کند. حتی نمی‌توانم فریاد بزنم؛ دردم‌ انقدر زیاد است که فقط می‌توانم یک گوشه بی حرکت دراز بکشم و درد بکشم. گاهی هم حس می‌کنم قطره‌های اشک از چشمانم به پایین می‌ریزند! اما چیزی نیست. چیزی نیست. خوب می‌شد؛ حتی‌ اگر هم خوب نمی‌شد، بهش عادت می‌کردم! ولی خوب می‌شد، مگر‌ نه؟!

1|6 - The Whistler - The White Buffalo (128).mp33.38 MB

من غم‌ها و‌ گناه‌هایتان را بارها و بارها حمل کردم! کسی هست که بارهای من را حمل کند؟! حتی برای یک دقیقه هم که شده آن ها را از من بگیرد.

بدرود یکی یکدانه‌ی قلب کوچکم، امیدوارم در دنیایی دیگر من یکی یکدانه‌ی قلب تو باشم.

دندان‌هایم درد می‌کنند ولی خراب نشده‌اند. نه نه، کسی با کفش در دهان و فک من نکوبیده است! فقط زیادی از عصبانیت دندان‌هایم را به همدیگر فشار داده بودم. چیزی نبود، خوب می‌شد.

11. Yes!.mp34.63 MB

یک روزی افکارم دلیل خودکشی و مرگ من می‌شن.

دارم عقلم‌ رو از دست می‌دم از شدت فکر کردن.

نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود، من فقط قطره‌های اشک را احساس می‌کردم که دونه دونه از چشمانم به روی گونه‌هایم سُر می‌خوردند. مثل دوران کودکی‌ام که روی سُرسُره‌ها به تنهایی سُر می‌خوردم. قطرات اشک، پشت سرهم رویه گونه‌هایم سُرسُره بازی می‌کردند و من حتی نمی‌دانستم که چرا؟! البته شاید هم می‌دانستم، نمی‌دانم. احساس می‌کنم دارم عقلم را از دست می‌دهم. کاش من‌ را با افکارم تنها نگذارند! افکارم‌ یک روزی من را می‌کشند.

احساس می‌کنم‌ دیگه این سرم نیست که درد می‌کنه بلکه خود مغزمه.

دلم می‌خواست هرکسی را دیدم، بر دامنش چنگ بزنم و بگویم:"خواهش می‌کنم! خواهش می‌کنم من را تنها نذار! من را با افکارم تنها نذار؛ التماست می‌کنم."