368
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
راستی وحشتناک نیست که آدمی میتواند در ایام خوشی از هولناک ترین واقعه شوخی کنان و آسوده خاطر یاد کند، طوری که گویی واقعهای از این دست فقط برای دیگران پیش میآید و ممکن نیست برای خود ما رخ دهد؟! اما بعد رخ میدهد، باورش نمیکنی، با این همه به آن گردن میگذاری؛ و زمان میگذرد، به زندگی ادامه میدهی ، در بستری میخوابی که زمانی با دلدار خود در آن سهیم بودهای، از همان لیوانی مینوشی که او به لب برده است، در سایه سار همان درخت کاجی توت فرنگی میچینی که پیش تر با او میچیدی، با کسی که دیگر میوه نخواهد چید؛ و نه مرگ را دریافتهای و نه زندگی را.
این بار فقط سردرد نبود که بر روی صندلی پادشاهی زرشکی رنگ مخملی نشسته بود، این بار چند نفر هم زمان پادشاهی میکردند!
دوست عزیزم قلب درد نشسته بود؛ سر درد، معده درد، حالت تهوع و انواع دردهای دگر دور آن صندلی نشسته بودند یا ایستاده بودند و به من میخندیدند. انقدری بلند میخندیدند که گوشهایم زنگ میزدند. هرچقدر گوشهایم را میگرفتم یا به دور دستها میدویدم فایده نداشت! صدای خندههایشان داشت من را کَر میکرد.
من هیچوقت نفهمیدم که چگونه انسانها بدونِ عشق زنده میماندند! و انسانها هم هیچوقت نفهمیدند که من چگونه با عشق زنده ماندهام.
خیلی خوشحال میشم وقتی میبینم اینجا رو دوست دارید یا تکستها رو فوروارد میکنید و مهم تر از همه، میخونینشون.
از من پرسید:" دلت برایش تنگ نشده است؟!"
به گلهای آفتاب گردان زل زدم، خاطرهای کوتاه به کوتاهیه عشقش به من از جلوی چشمانم رد شد؛ اینکه به من میگفت چقدر گلهای آفتاب گردان را دوست دارد.
به او زل زدم و گفتم:"دلتنگ؟! وقتی ترکم کرد بخش بزرگی از من مُرد! فکر میکنم بهترین بخشش."
کتابی که به زودی به چاپ میرساندم، کتابی از نامههایی بود که هرگز برای او نفرستادم.
اگر زندگی این است، ترجیح میدهم خوابی طولانی داشته باشم. خوابی که نیاز به تکان دادن پلک هایم نداشته باشد. گویی در همان زنده بودن، بمیرم.
بله من سقوط کردم. با تمام زمانهایی که تنها بودهام. با تمام بالهای شکستهی تجربه. من دوباره سقوط کردم و این بار بلند نشدم. حال به نمایش من بیایید. میخواهم برایتان پرواز را بنوازم.
حال گر هیولای زیر تختم خودش را به من نشان دهد، به آغوش میکِشَمش و تا خود صبح گریه میکنم.
