368
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
نمیدانم آن منِ دوست داشتنی و با حوصلهی خوشحال کدام گوری قایم شده است، هرجایی را زیر و رو میکنم پیدایش نمیکنم! حتی زیر تخت که جای همیشگیاش برای مخفی شدن بود؛ برگرد اینجا دلقک کوچولوی خندان.
من نویسندهام؛
معلومه هرکاری که میکنی و هر چیزی که میگی، یک روزی تو داستانها و نوشتههای من، نوشته خواهند شد.
احساس میکنم پاندورا وقتی جعبهاش را باز کرد کل محتوای بدی و بدبختیهای داخل جعبه را روی سر من خالی و پهن کرد.
خسته ام حتی نمیتوانم یک روز مثل انسان عادی بخوابم.
شاید باید هرچه زودتر در این جهنم واقعی را ببندم و به سوی تاریکی مطلق پای بگذارم، آنجا که نه آتشی نامرئی وجود دارد نه روشنایی ای که هرچقدر با پاهای زخمی و تاول زده به سمتش بدوم بهش نرسم.
نه کسی هست که ببینمش و بخواهم بشناسمش، نه کسی که بخواهم با او صحبت کنم و بعدا همهی حرفهایم را به صورتم بکوبد.
تاریکی. بدون هیچ درد و غمی. فقط سکوت. و گاهی صداهای عزرائیل و یا صدای موسیقی اوپرای ایتالیاییای که هرچند وقت یک بار با گرامافون پوسیدهاش پخش میشود.
باید یک کلت بخرم و این مغز کثافت را سوراخ سوراخ کنم!
اوه! شاید هم باید یک شاتگان بگیرم تا کل مغز، جمجمه، سر، چشم، گوش و لب هایم از هم بپاشند؟!
شاید هم باید انقدر سرم را به دیوار بکوبم تا جویباری خونین راه بی اندازم.
چرا گِگه آکوتامی من را نمیکِشَد و سرم را نمیشکافد تا یک مغز دگر برایم جایگزین کند؟!
05_21_Hungarian_Dances,_WoO_1_I_Dance_in_G_Minor_Allegro_molto_Johannes.mp36.83 MB
با سلام به کنتها و دوشیزههای عزیزم.
دلتنگ شما بودم. شما چطور؟! امیدوارم این دلتنگی متقابل بوده باشه.
شبتون به زیبایی خودتون.
امروز برادرم از من پرسید:" جایی که میخواهی بروی، کسی منتظر توست؟!" به زمین زل زدم و سکوت کردم. با خودم گفتم آیا کسی بود؟! کسی منتظر من بود؟! کسی که چشم انتظار من باشد تا سر برسم؟! کسی که بی قراری کند تا وقتی که من برسم؟! و بعد نتیجه را اعلام کردم؛
با صدایی خراش دار گفتم:" نه...نه کسی منتظر من نیست."
