Les références
Open in Telegram
چنل اول: https://t.me/koummar لینک ناشناس: https://telegram.me/BChatBot?start=sc-414187-6arz6sr
Show more413
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+6030 days
Posts Archive
جمعه ۱۸تیر ۷۸، معين و تاجزاده در مسجد مانده بودند تا با بچهها باشند. تريبون آزاد برقرار بود. بچهها حرفهاى خيلى تندى مىزدند. يكى از بچههاى تحكيم وحدت گفت 'من خودم جبههايم و خودم جانبازم اما اگر اينطور باشد چاقو دست مىگيرم و جلو انصار مىايستم. يكى ديگر گفت 'جامعه مدنى ديگر شده حرف تكرارى و هيچ تضمينى براى هيچكس نيست. مردم اميرآباد نان و پنير و نوشابه خانواده و خرما و سيبزمينى آبپز و سيب مىآوردند و به دانشجوها مىدادند. مردم سنگ هم مىآوردند. خيلى از دخترها با صورت پوشيده و كفش كتانى بهپا، سنگ در دست مىآمدند كه كمك كنند. آنجا ديگر بحث جنسيت مطرح نبود و همه در برابر خطر مشترك متحد شده بودند. اين وضع تا حدود ساعت يك بامداد شنبه ادامه داشت يعنى دانشجوهاى تحكيم در مسجد بودند و تريبون آزاد را اداره مىكردند و دانشجوهاى بيرون با سنگ و كوكتل مولوتف با گارد مقابله مىكردند. گاز اشكآور همچنان فراوان زده مىشد. تعداد انگشتشمارى از دانشجوها معمولاً 10 مترى جلوتر از صف اول بچهها بودند و سنگ پرتاب مىكردند. ساعت حدود يك صبح بود كه من از پشت كيوسك مطبوعاتى جلو در پائين ديدم كه يكى از دانشجوها كه جلو بود مورد اصابت تير مستقيماز سمتى كه نيروى انتظامى صف كشيده بودندقرار گرفت و در جا به زمين افتاد. چند تير ديگر هم شليك شد و تا دو سه دقيقه بچهها نمىتوانستند جلو بروند. بعد از آن هم انصار و گارد سنگ مىانداختند اما بچهها به هر زحمتى بود رفتند جلو و جسد را بردند در يكى از كوچههاى روبهروى خوابگاه. آنجا يكى از همسايهها با همراهى چند تا از بچهها جسد را به بيمارستان شريعتى رساندند. او همان كسى بود كه ظهر جمعه در كوى پزشكى شعر "جوان 22 ساله" را خواند.
از "کبریت را کی کشید و چرا؟ تامل بر آنچه شامگاه ۱۸ تیر ۷۸ در خوابگاه دانشگاه تهران گذشت؛ مشاهدات چهار دانشجو"، از شمارهی ششم ماهنامهی لوح به سردبیری محمد قائد، مهر ۷۸.
ما را به خاطر بیاور!
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شور و عشق در سینه داشتیم و
پیش از آن که عاشق شویم
سینه بر خاک سوده
مردیم
ما را به خاطر بیاور!
ما را که سینهسرخانی خنیاگر بودیم
و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار
و نه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آنکه آوازهخوان شویم
بر شاخهای تکیده از تکیهگاه خویش
جان واسپردیم
به خاطر دارم پیامشان را
سرنوشتشان را
آری...
و همیشه در گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ
و تجسد آرزوهای بیستودوسالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان
شاید پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله بمیرم.
از شعری از عزت الله ابراهیم نژاد
از جان باختگان کوی دانشگاه ۱۸ تیر ۱۳۷۸
ما سیاهی پوتین نظامیان بر تنِ دانشگاه، در میان شور و انگیزه جوانی را فراموش نکردهایم. پشت کردن مدعیانِ حمایت از دانشگاه به وعدههایشان را هم فراموش نکرده و نمیکنیم.
میگویند باری دیگر، فردی دیگر با وعدههای دیگر بر سر کار آمده است. دانشگاه را خطاب قرار میدهد و وضعیت را نامطلوب میخواند هرچند هیچ راهکار انضمامی برای برون رفت از آن ارائه نکرده است. به عنوان یکی از دانشجویان ممنوع الورود به دانشگاه و زندانی در بند زنان اوین لازم میدانم چند نکته را مطرح کنم:
۱.حق تشکل یابی
دانشگاه مستقل بدون تشکل و شورای دانشجویی و اتحادیههای کشوری مستقل امکان پذیر نخواهد شد. در سالهای اخیر دخالت نهادهای ریاستی و امنیتی در انتخابات تشکلها و شوراها و غیرقانونی خواندن اتحادیههای دانشجویی این حق بنیادین دانشجویی را نقض کرده است. حق تشکل یابی بدون دخالت در انتخابات نهادهای دانشجویی باید به رسمیت شناخته شود.
۲.حق اجتماعات
تجمع و تحصن دو شیوه کلاسیک اعلام اعتراض در دانشگاه هستند. در سالهای اخیر دانشجویان به علت شرکت در تجمعات دانشجویی داخل دانشگاه تبعید، تعلیق و ممنوع الورود به دانشگاه شدهاند. فضای خفقان تا روزی که آخرین همکلاسیهایمان به کلاس درس و دانشگاه باز نگردند باقی خواهد ماند.
۳. رها شدن دانشگاه از چنبره نهادهای امنیتی
الف. دانشگاه امن هرگز با وجود حراست، دفتر نمایندگی نهاد رهبری و لباس شخصیها محقق نخواهد شد. نمادهای دانشگاه امنیتی که راه تنفس دانشگاهها را بستند، رئیس حراست، نماینده رهبری و ماموران لباس شخصی در قامت استاد یا دانشجو که در امور مدیریتی و علمی هم دخالت می کنند، هستند. وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بنا به قوانین ضد دانشجویی با نام حراست در دانشگاه حاضر است. برای آنکه دانشگاه پادگان نباشد هر سه گروه باید دانشگاه را ترک کنند و درهای این نهادها بسته شود.
ب. انتظار میرود که شیوه نامه انضباطی ضد دانشجویی که مستند احکام انضباطی علیه دانشجویان است لغو گردد. دخالت در سبک زندگی و امور خصوصی افراد و نقض حقوق بنیادین بشر از قبیل حق انتخاب پوشش جایی در آیین نامههای دانشجویی ندارد. بدیهی است دانشجویان شیوهنامههایی که از سوی نهادهایی از قبیل شورای عالی انقلاب فرهنگی و وزارت علوم برای دانشگاهها دیکته میشود، از جمله شیوه نامه انضباطی و آیین نامه نشریات و تشکل های دانشجویی را به رسمیت نمیشناسند. اتحادیههای دانشجویی و هیئت علمیها نهادهای صالح برای نگارش این شیوه نامه ها خواهند بود.
[...]
۴.حق تحصیل و تدریس
الف. جذب هیئت علمی دانشگاهها نه به واسطه صلاحیت علمی که به واسطه رانتهای موجود است. بسیاری از افرادی که امروز به اسم استاد در دانشگاه هستند هیچ صلاحیت علمی ندارند. بازگشت علم به دانشگاه بدون هیئت علمی مستقل چطور ممکن خواهد شد؟
ب. چند صباحی است که اجازه ورود به دانشگاه را ندارم بهتر از هر زمانی رنج همکلاسیهای بهایی خود را درک میکنم و خوب می دانم داستان ما یکی است. حق تحصیل در دانشگاه سال ها از آنان گرفته شده، چرا که تفتیش عقاید راهی است که جمهوری اسلامی انتخاب کرده است. درهای دانشگاه باید به روی هموطنان بهایی باز شود و این نقض حق گسترده و سیستماتیک پایان یابد. تحصیل حق همه ی ما فارغ از ایدئولوژی، مذهب و جنسیت است.
پ. سالهاست دانشگاه مختص به طبقه خاصی شده و دانشگاه از حق طبیعی افراد خارج و به کالایی لوکس تبدیل شده است. به طور پیشینی بسیاری از افراد در رقابت نابرابر حذف خواهند شد و تحصیل در دانشگاه خود هزینههای بسیاری را بر دانشجو بار میکند که اگر توان پرداخت آن را نداشته باشد از این میدان حذف میشود.
چشمانداز استقلال دانشگاه تنها با پایان فضای امنیتی در دانشگاه و تضمین حق تشکلیابی و اجتماعات محقق نمیگردد. ما تا استقلال کامل دانشگاه راه زیادی داریم. ولی این مسیر حتما با باز پس گیری صحن دانشگاه و بازگرداندن آن به دانشجویان و تنها به دست اهالی آن ممکن میشود.
از "از پشت دیوار اوین به دانشگاه"، نامهی هستی امیری در ۲۵مین سالگرد کوی دانشگاه.
تیر ١۴٠٣
در این کرهی خاکی، برخی منتظر ورود ما بودند. چونان همهی نسلهایی که بر ما تقدم داشتند، ما نیز از نوعی قدرت مسیحاییِ ضعیف بهرهمند گشتهایم، قدرتی که گذشته نسبت بدان حق و حقوقی دارد. احقاق این حقوق به بهای ارزان ممکن نیست.
والتر بنیامین، از تز دوم از "تزهایی دربارهی مفهوم تاریخ"، ترجمه مراد فرهادپور و امید مهرگان.
تا زمانی که هرچیز دیگری همانگونه که بود باقی بماند، تا وقتی که مردم از حقوقشان آگاه نباشند، تا زمانی که هیچ روح جمعیای وجود نداشته باشد، و تا زمانی که قدرت مقامات محدود نباشد، برگزاری انتخاباتهای عمومی صرفا به سرنگونساختنِ تمام و کمال ساختار قانونی کمک خواهد کرد.
هگل (۱۷۸۹)
بیتردید، حال گله بد خواهد شد اگر یکی از چوپانانشان آنها را به سوی شرق و دیگری به سوی غرب هدایت کند. اکثریت طبیعتا از کسی دنبالهروی میکند که کلید انبار علوفه را در دست داشته باشد، کسی که بداند چگونه آنها را با صدا [یا فرمان]ای قاطعتر اغوا کند و به ماهرانهترین شیوه، ماهیت گرگصفت خود را پشت پوستین گوسفندش پنهان سازد.
هگل (۱۷۸۹)
فردی که چیزی را ناعادلانه در اختیار دارد، باید آن را داوطلبانه تسلیم کند...
هر فرد و هر طبقه، پیش از آنکه از دیگران توقعی داشته باشد و پیش از آنکه منشا شر [و بیعدالتی] را در بیرون از خود بجوید، ابتدا به خود بنگرد تا حقوق و شرایط خود را بسنجد؛ و اگر خود را واجد حقوقی ناعادلانه دانست، برای قراردادن خود در توازن [عادلانه] با دیگران بکوشد. اما هر کسی که بخواهد میتواند این درخواست برای آغازکردن از خویش را خواستی کور و بیفایده بینگارد و امیدش برای رفع این نوع از بیعدالتی را [...]
هگل (۱۷۸۹)
اگر آنگاه که احساس میکنیم امور متزلزلاند هیچ عملی انجام ندهیم، بلکه کور و آسودهخاطر در انتظار فروپاشی ساختمان قدیمیای باشیم که سرشار از شکاف و تا عمق بنیادش پوسیده است و اجازه ندهیم زیر الوارهای در حال سقوط له شویم، این همانقدر برخلاف خردمندیست که برخلاف شرافتمندی.
هگل (۱۷۸۹)
چقدر کورند آنان که میخواهند باور کنند نهادها، ساختارها و قوانینی که دیگر هیچ همخوانیای با آداب و رسوم، نیازها و دیدگاههای انسانها ندارند و روح از آنها رخت بربسته است، میتوانند به حیاتشان ادامه دهند، یا کسانی که گمان میکنند آن صورتهایی که احساس و فاهمه دیگر هیچ رغبتی به آنها ندارند، به میزان کافی نیرومند هستند تا همچنان پیوند [و همبستگی] یک ملت را شکل دهند.
هگل (۱۷۸۹)
گذر زمان و بهتعویقانداختن تحقق امیدها صرفا میتواند این اشتیاق مردم را پالوده، و خالص را از ناخالص جدا سازد؛ همچنین این تعویق تنها میتواند میل شدید به چیزی را تشدید کند که نیازی حقیقی را برطرف میکند؛ تاخیر فقط باعث خواهد شد که آن شور و اشتیاق به نحوی ژرفتر در قلبها رخنه کند، چراکه این [اشتیاق] صرفا سرگیجهای اتفاقی [و مقطعی] نیست که بهزودی از میان برود. بلکه میتوان آن را حملهی تشنجی ناشی از تب نامید؛ این حمله تنها یا با مرگ آرام میگیرد یا با خارجشدن عامل بیماری از بدن از طریق تعریق. این تلاشی است که یک نیروی [ارگانیکِ] سالم، برای بیرونراندن بیماری انجام میدهد.
هگل (۱۷۸۹)
قناعتِ آشتیجویانه به واقعیت[های موجود]، ناامیدی و پذیرش صبورانه [و منفعلانهی] سرنوشتی بسیار بزرگ و قدرتمند جای خود را به امید، انتظار و شهامتِ مواجهه با چیزی دیگر [یا امرِ نو] داده است. تصور زمانهای بهتر و عادلانهتر در جانهای بشر [دوباره] زنده شده است و نوعی شور و اشتیاق و نوعی افسوسخوردن بر وضعیتی پاکتر و آزادانهتر تمام قلبها را متاثر ساخته و آنها را از [تندادنِ منفعلانه به] واقعیت حاضر رویگردان ساخته است. این کشش به درهمشکستن موانع بیاهمیت و ناچیز، به هر رویدادی و هر بارقهای [از تغییر] - حتی به اعمال مجرمانه- امید بسته است.
هگل (۱۷۸۹)
برای انسانهایی با خواستههای والاتر، و شور و شوقی خالصانهتر، [اکنون] زمان آن است که ارادهی نامتعین [و سرگردانِ] خود را بر آن بخشهایی از قانون متمرکز سازند که بر بیعدالتی بنا شدهاند، و در راستای اِعمال تغییرات ضروری مورد نیاز برای چنین بخشهایی بکوشند.
از "مقامات باید از سوی مردم انتخاب شوند (۱۷۹۸)"، نوشتهی فریدریش ویلهلم هگل، ترجمه محمدمهدی اردبیلی.
۸ تیر به روزی تبدیل شد که سازمان چریکهای فدائی خلق ایران بعد از ۵ سال و اندی مبارزهی خونین تا پای جان با حکومت محمدرضا شاه پهلوی، کلیه اعضای "مرکزیت" خود را در جریان یک جنگ غافلگیرانهی تمامعیار شهری در ساعات اولیهی صبح ۸ تیر ۱۳۵۵ از دست داد و برای اولینبار بعد از تاسیس خود بیسر شد.
از "رمزگشایی از رویداد ۸ تیر" ، نوشتهی اصغر جیلو.
تکیه کن
بر بیانسجامیها:
دو انگشت
در مغاک بشکن میزنند،
در دفترچههای یادداشت
جهانی در کار جنبیدن است،
همهچیز بسته به توست.
مارک استیون در مقالهی "دفترچههای یادداشت هولوکاست: از پل سلان تا آلن بدیو" که در کتاب ادبیات و سیاست (۲۰۱۱)، ویراستهی پیتر مارکس، منتشر شده این شعر کوتاه عالی را با توجه به تفسیر بدیو تحلیل کرده است. مینویسد: "بشکن. در حدفاصل صامت سایشی و صامت بندشی، پژواک آوای دو انگشت را بازمیآفرینم. شنپیِن: بشکن. صدای بشکنشان را میشنوم همچنان که پل سلان صدایشان را از مغاک یکی از اردوگاههای مرگ نازیها میشنید. کسی مرا با اشاره صدا زده است. مرا صفیر زدهاند. شعر او دعوتی است، تحریکی است، آمادهباشی است. اما این شعر از من چه میخواهد؟ به من میگوید که جهانی بسته به من است [...] ولی این کدامین جهان است و من چرا باید به دعوتش لبیک بگویم؟"از "تفکر نامتناهی: حقیقت و بازگشت به فلسفه" نوشته آلن بدیو، ترجمه صالح نجفی.
شاید بتوان از قسمی دیالکتیک نابرابری سخن گفت. خشونتورزانی که نابرابری را تشدید میکنند و ساختارهایی که با پرورش سوژههای نابرابر و توسیعِ جولانگاه آنها، خود بستر خشونت را فراهم میسازند. سوژههایی که بعضاً در هیات روشنفکر، هنرمند و مبارز سیاسیِ مخالفِ خودِ آن ساختار، به شکلی ناسازوار منطق درونی آن را در بودِ خشونتورزشان نمایندگی میکنند. و بعضاً با وجودِ به نمایش گذاشتنِ تاملشدهترین ویترینهای نظری به نابرابریهای سیاسیـجنسیتی، خود کنشگرانی خشونتورز از کار درمیآیند و آب به همان آسیاب پیشین میریزند. این چرخه اما باید جایی گسسته شود و این نوشتنها همه با این امید است.
نظامی قانونی که هنوز و همواره به بدن زنانه و مردانه نگاه ایدئولوژیک متفاوتی داشته و تمام زرادخانههای تبلیغاتی و ساختارهای حقوقیاش را به پشتیبانی آن نگاه ایدئولوژیک گمارده، بستر بسیار حاصلخیزی برای رشد بدنهای مردانۀ ازخودبیگانه و سلطهورز بر دیگر بدنهاست. و اینطور است که اشکال گوناگونی از آزارگریها و دستکاریهای روانی، تعرضهای فیزیکی و تجاوز به تنِ «دیگری»ها مکرر از مردان سر زده و میزند. آن خوشبینیِ نظری به کارکردِ ظرافت، حساسیت و دانایی در دستهای از مردان نیز بس بیمبنا و پوشالین مینماید. چرا که تامل واقعی در آنچه بر تنها و ساختارهای فکریـعاطفیشان رفته است و خشونت و آزاری که از قبَلِ آن بر بدنهای دیگر میورزند، به گشودگی بنیادین نیاز دارد. اما اشغال جایگاه و برخورداری از مزایا و سرمایههای نمادین تجمیعیافته، میل آنها را به چنین شکلی از گشودگی کاهش میدهد و بهعکس میدان را به روی لاپوشانی، انکار و تداوم نابرابری ساختاری میگشاید.
آیا تصوری که بسیارانی از ما در چنین مواجهاتی از دانشِ فیگور مردِ بهاصطلاح روشنفکر/هنرمند/مبارز و ...، حساسیت، ظرافت حسی، درک عاطفی و عدالتباوریِ او داریم، ما را در برابر سوژۀ بیشینهسر و احتمالاً کمینهبدنِ او -سوژهای معطوف به تاثیر تا تاثر- همچنان که در برابرِ اگوی بزرگ و موقعیت مزیتمندش، آسیبپذیرتر نمیکند؟ او که گویی در تربیت مردانهاش از بدن چیزی «جز بدنِ بیولوژیک نمیشناسد»، نهتنها میتواند توان تاثیرپذیری اندکی داشته باشد، بلکه از امکانهای سلطه و تاثیرگذاری نیز برخوردارتر است. او همچنین اتمیسم ساختارهای سیاسیـاجتماعیِ نولیبرال را بهمیانجیِ جایگاهی که سیستم نابرابر و پدرـمردسالار از همان ابتدا برایش تعبیه کرده، بیشتر درونی کرده است، حتا اگر در نظر چنین بنماید که به سیستم و سازوکارهایش منتقد است. خیلی بیشتر «من» میماند و در فرایند میلورزیاش نیز نه بر دیگری گشوده، که مایل به سلطه است.
تیپِ مرد روشنفکر درواقع بیش از هرچیز عادت کرده از درونِ سوژۀ درخودبسته و اتمیزهاش خود را به بیرون پرتاب کرده، بر دیگری تاثیر بگذارد. میل به تاثیرگذاری خواهناخواه شباهت به سلطه و تصاحب دارد. حال آنکه پیششرطِ «تاثیر گرفتن»، گشودگی و پذیرش است. غیابِ تن در فیگوری که بیشتر «سر» است نیز، خود میتواند غیابی سهمگینتر باشد. غیابِ تن و غریبگی با تنِ خود -و بر همین سیاق غریبگی با تنِ دیگری- میتواند درک از تنِ خود و دیگری را معوج کند. آیا بیشسلطۀ ذهن جایی برای دریافتِ تنِ دیگری باقی میگذارد؟
فاز پساآزار نیز در مواجهه با فیگور مرد روشنفکر/هنرمند دارای جایگاه و سرمایۀ اجتماعی نمودهای ویژهای دارد: مزایایی که قشر مردانِ خودخاصپندار، تحویلگرفتهشده و دارندگان اگوهای عظیم در طول زمان از آنها بهره بردهاند و مزۀ آن برخورداریها که در زیر زبانشان است، از آنان در مواجهه با آزاردیدگیِ دیگری با عاملیت خودشان، کماکان سوژههایی بر جای میگذارد کمشنوا، ناتاملگر، هنوز-خود-حق-بین، ناتوان از تماشای صحنه از پرسپکتیو دیگری و در نتیجه ناتوان از همدلی. برای همدلی به پایینکشیدنِ فتیلۀ من و فضادادن به حضور واقعیِ دیگری و رنجاش در خودمان نیازمندیم. توانِ همدلی طبعاً در مرحلهای اولیه نیاز به تاثیرپذیریِ واقعی از محیطِ بیرون دارد، چیزی که به نظر میرسد فیگورِ درخودفروبسته و خودکاملبینِ مرد روشنفکر یا هنرمند بزرگ یا هر موجودِ «خودبزرگبین» و «بزرگنموده»ای ازایندست در آن با ناتوانیهایی جدی روبهروست. تاثیرپذیری طبعاً درد و رنج هم به همراه دارد و آیا مردِ درـخودـفروبسته و متراکمِ داستان ما قادر است دردِ دیگری را در خود راه دهد؟
