Les références
Open in Telegram
چنل اول: https://t.me/koummar لینک ناشناس: https://telegram.me/BChatBot?start=sc-414187-6arz6sr
Show more413
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+6030 days
Posts Archive
تجربیات و مشاهداتِ این سالها به تاملاتی در بابِ فیگور «مردِ روشنفکر» و آن شکل ویژهای از آسیب که گویا انتظار نمیرود بزند (و باید که دیگر زیربناهایِ چنین نگاهی فرو ریخته باشد) اما میزند، شکل داده است. تاملاتی که گویا کیفیتی بیناذهنی دارند: مثلا این درک و تجربه که فیگورِ مرد روشنفکر/ هنرمند بزرگ/ فعال سیاسیِ نامی/ نویسندۀ کبیر و … در مسیر ایجاد آسیب از راه دستکاری عاطفی، تعرض، تجاوز و ایجاد انواع آزار، میتواند فیگوری بهمراتب ترسناکتر و خطرناکتر از یک آدم کمادعاتر از آب دربیاید. یک آدم کمادعا چهبسا بهتر بشنود و درست ازاینرو که بعضاً اگوی کوچکتری از مردِ روشنفکر/هنرمند دارد، قادر باشد راحتتر در خود تامل کند، چرا که پیشاپیش با عنوانها و بزرگداشتها بادش نکردهاند و اگوی نامتورماش این اجازه را به او میدهد که ایرادهای فکری و رفتاریِ خود را ببیند و به رسمیت بشناسد. دستوپایش نیز چهبسا بیشتر در تار عنکبوتِ سرمایهداری گیر باشد و مناسبات اجتماعی-سیاسیِ جامعۀ نولیبرال ناتوانترش کرده باشند و شاید ازاینرو تجربۀ رنج و پیوند داشتناش به سوژۀ جمعیِ سرکوبشده و آسیبدیده به درکِ موقعیتی با عناصر مشابه در دیگری تواناترش کند و چون خودش را فِتاده از آسمان بر زمین نمیبیند، قادر باشد برابری بورزد.
از "فیگور مرد روشنفکر: بیتنی، تاثرناپذیری و خشونت مضاعف" نوشتهی یگانه خویی.
در شرایطی بهاصطلاح انتخابات برگزار میشود که حکومت هیچ تغییری در عملکرد خود نداده است. همچنان اصرار بیفایده بر عمق راهبردی میکند، زنان را در حد و حصر نگه داشته و سرکوب میکند، معترضان و مخالفان را به اشد مجازات میسپارد، نامزدهای انتخاباتی معترض سال ۸۸ میرحسین موسوی (و همسرش زهرا رهنورد) و مهدی کروبی همچنان در حصرند، چوبههای دار برای زندانیان سیاسی و عقیدتی همچنان برپاست، مسئولان ساقط کردن هواپیمای ۷۵۲ همچنان در سمت خود جولان میدهند و نیز مسئولان کشتارهای اعتراضات آبان ۹۸ و ۱۴۰۱. و البته با فرض پیروزی پزشکیان، باز همان بازیهای گذشته (دعوای اصولگرایان ارزشی و اصلاحطلبان قرطی) که همگان تجربه کردیم دوباره تکرار خواهد.
در چنین بازی چرا باید با ترانه «مردمانی شاد شادیم» و «میتوانیم» همراهی کرد حتی با انتشار اخبار خیمهشببازی؟
بر این اساس است که فعالکردن و رها کردن امرمنفی در هر حرکت اجتماعی-سیاسی تنها نیروی متوازنکننده در برابر قدرت حاکمه است. در غیر این صورت، بر طبل توخالی «رأی بدهیم یا رأی ندهیم» زدن و رأی دادن در مقام «روزنهگشایی» برای آینده، چه از طریق فعالان سیاسی چه رسانهها چیزی نیست جز تکرار ژست همان مجریای که در انظار عمومی از مردمانی شاد شاد حرف میزند حال آنکه در خفا به فلاکت آنها خندهای موحش سر میدهد. بگذارید یک بار مطلقاً نومید باشیم و ماشه قدرت سالبه را رها کنیم!
در شرایط موجود که جامعه مدنی ایران از نفس افتاده است، فعالیتهای سیاسی-اجتماعی تا حد زیادی بیکارکرد و خنثی شده، سرکوب عمومی زیاد [است] وقسعلیهذا، عملگرایی به چه معناست؟ حکومتی که بر عدم رفع تناقض اساسی خود (اصل ولایتفقیه برای حکومتداری) اصرار دارد، «عمق راهبردی» را بر منافع خلقی مرجح میداند؛ خالیبندیهای سیاست خارجی آن- مبارزه با استکبار جهانی- برملا شده است، در حالی که هیچ آلترناتیوی اقتصادی برای نظام سرمایهداری در چنته ندارد بلکه فیالواقع به انگل سرمایهداری از بدو تاسیس تبدیل شده است. هیچ آلترناتیو سیاسی نیز در مقابل نظامهای موجود ندارد و قسعلیهذا.
آیا رأیدادن نوعی واکنش رواندرمانی به درماندگی ناشی از بیعملی است؟ این نقطهای است که کنشهای سیاسی را از هم متمایز میکند. اعتراف به ناتوانی و رأیدادن البته مسئله را عوض نمیکند بلکه نوعی مظلومنمایی است اما فیالواقع حکایت از این دارد که تا چه میزان عملگرایی مثبت میتواند سم باشد. در وضعیتهای استیصال و بنبست دست به عمل زدن چیزی نیست جز وارد کردن سم به ارگانیسم کنشها و جنبشهای سیاسی. پوزیتیویسم و اثباتگرایی موجود در این عملگرایی (در اینجا رأیدادن در چهارچوب ساختار واقعاً موجود حکومت ایران) درست به ضد خودش عمل میکند، و باعث میشود ته مانده انرژی جنبشِ خواهانِ تغییراتِ رادیکال هرز برود، چرا که اصلاحطلبی موجود نقش یک واسطهگر دفعکننده زهرآگین حکومت عمل میکند، بازیای که دستکم از دوم خرداد ۷۶ تجربه شده است. حتی پرداختن به آن، یعنی همین مطلب- نیز چه بسا بخشی از چنین نقشی را برعهده داشته باشد.
از "بگذار مطلقا نومید باشیم! در زمانهی خیمهشببازی چه نباید کرد؟" نوشتهی امیرهوشنگ افتخاریراد.
طبقهی متوسط در ایران در دو دهه اخیر نشان داده یک ایده اساسی با دو بخش دارد: «۱. مخالف حکومت و از آن ناراضی است، ۲. نمیخواهد اوضاع ازین بدتر شود». این ایدهی ترکیبی مجموعه رفتارهای سیاسیای ساخته که هرچند در ظاهر متفاوت و متمایز بودهاند اما هر بار بهگونهای تأیید این ایده کلی بودهاند. حضور و عدم حضور در انتخابات یا در صورتبندی کلیتر: اعتراض و اطاعت، جلوههای گوناگون یک ایده است. در واقع، این ایده کلی هر بار در رفتار خاصی انعکاس یافته است. تناقضهای رفتاری که باعث غیرقابل پیشبینی شدن جامعه شده محصول تناقضی است که در خود این ایده وجود دارد؛ ایدهای که توأمان خواهان تغییر و حفظ وضعیت است.
اگر بخشهایی از جامعه در انتخابات پیش رو به هر دلیلی مشارکت کرد، این خطر وجود دارد که از سوی حاکمیت و اپوزیسیون با این خطای بینشی روبرو شویم که با جامعهای متفاوت از جنبش «زن، زندگی، آزادی» روبرو شدهایم؛ این گونه فهم از جامعه ناشی از نوعی ذاتگرایی و عدم توجه به رابطهی پنداشتها و رفتارها با ساختهای اجتماعی است.
بررسیهای بوردیو نشان میدهد که بالاترين نرخ مشاركت سياسی در ژاپن متعلق به زنان كمسواد روستايی است، در حالی كه در فرانسه پايينترين نرخ مشاركت (يا به تعبير ديگر بالاترين نرخ بیتفاوتی سياسی) متعلق به زنان كمسواد روستايی است. تفاوت ظاهری، عيان و تكاندهنده است. اما سؤالی كه بورديو میپرسد اين است كه آيا به واقع هم در اينجا تفاوتی وجود دارد؟ از نظر او يك تفاوت ظاهری، يك اشتراك راستين را پوشانده است، و آن سياستگريزی است. در میان روستائیان فرانسه نبود شرايط لازم براي توليد مناسب عقيدهی سياسی خود را به شكل غيبت و دوری از فضای مشاركت سياسی جلوه میدهد و در ژاپن در قالب يك نوع مشاركت سياسی سياستگريز. زنان كمسواد روستايی در ژاپن برای اينكه از دست سياست و دغدغههای سياسی راحت شوند، همگی يا اكثراً در انتخابات شركت میكنند. يعنی هر دو گروه در واقع يك كنش انجام میدهند: سياستگريزی؛ در فرانسه با عدم شركت، در ژاپن با شركت
روزگاری اصلاحطلبان ازین حیث مورد اهمیت و توجه قرار گرفتند که چهرهی متخاصمی در برابر رهبری، هاشمی رفسنجانی، سپاه و غیره داشتند، و از آزادی و جامعهی مدنی و دموکراسی حرف میزدند. در واقع آنها ازین حیث مورد توجه قرار گرفتند که «بلندپرواز» بودند. امروزه اما ازین حیث مورد تقدیر قرار گرفتهاند که -از زبان پزشکیان-میگویند: «قرار نیست کار شاقّی انجام دهیم، فقط میخواهیم وضع ازین بدتر نشود». (نقل به مضمون) به تعبیر محمدجواد کاشی، ستون خیمهی اصلاحات خوابیده است. در واقع میتوان از خلال انتخابات اخیر مشاهده کرد که تعریف اصلاحات به سمت محافظهکارترین جریان این جبهه گرایش پیدا کرده است.
این گرایش پس از جنبشی سر برآورده است که از حیث گفتمانی رادیکال بود. اگر بهخاطر بیاوریم، گرایش قبلی مهم جبهه اصلاحات به سمت محافظهکاری به پس از جنبش ٨٨ بر میگردد. چگونه است که پس از یک جنبش اعتراضی، از جبههی اصلاحات در مجموع طلب میشود که هرچه بیشتر از بلندپروازیهای سیاسی، دموکراسیخواهی و مقابله با سازوکارهای حاکمیت عقبنشینی کند و به تعبیر رایج «واقعبین» شود؟
گرایش به سلطنتطلبی، که در جنبش اخیر باردیگر بازآفرینی شد، محصول استیصال شهروندان بود. تصویر کلی امروزین درباره انتخابات نیز جلوهای دیگر از این سیاست است؛ وضعیت استیصالی که میتواند برخی افراد را به مشارکت در انتخابات بکشاند. در انسداد واقعی و مادی «اصلاحات» ما با گرایشی روبروییم که تفسیری کاملاً محافظهکارانه از اصلاح را جایگزین «جنبش» اصلاحات کرده است.
در انتخابات اخیر نیروهای سیاسی اصلاحطلب حولوحوش چیزی اجماع کردهاند که بهوضوح نه «اصلاحات» که -همانطور که در گفتارشان برجسته شده- «بدتر نشدن اوضاع» است. در چنین شرایطی، چهبسا این استیصال جمعی افرادی را به رأی دادن بکشاند، همانطور که در مقطعی دیگر به «وکالت» دادن کشاند.
میدانیم که هر تغییری در جامعه در وهلهی اول محصول نارضایتی یا احساس خشم است. افراد از وضع موجود خشمگین هستند و این «خشم» اولین قدم برای یک تغییر سیاسی و اجتماعی است. در مرحلهی بعد، برای رسیدن به وضع مطلوبتر، هر جامعهای نیازمند میانجیها و امکانات است. در صورت فقدان میانجیها به هر دلیلی، خشم ناشی از وضعیت میتواند به هر جایی رود و تبدیل به هر چیزی شود. به تعبیری دیگر خشم از وضعیت بدون میانجیها نمیتواند در کانالهای تغییر به سمت وضعیت مطلوب قرار گیرد. در نبود میانجیهای بهواقع سیاسی، نارضایتیها پتانسیل زیادی پیدا میکنند تا تولیدکنندهی سیاستی تحت عنوان «سیاست استیصال» باشند. منظور از سیاست استیصال، درکی از وضعیت و واکنش نسبت بدان است که محصول نوعی استیصال از شرایط است.
مخالفت با ایدهی «براندازی» و کارگزاران آن یعنی مجموعهی اپوزیسیون راستگرای سلطنتطلب و جز آن متکی بر این دیدگاه بود که براندازان با دستکاری در مفهوم «انقلاب» آن را وارونه کرده و میخواهند از بالا و با کمک قدرتهای دیگر، نه برای تحقق دموکراسی و عدالت که به هدف جانشین کردن کسی با کسان دیگر، نظام سیاسی موجود را ساقط کنند. آنها در واقع در همهی این سالها از انقلاب سیاستزدایی کردهاند. برای نیروی رهاییبخش، سیاست تغییر تمام مناسباتی است که سلطهی کنونی را ساختهاند. نیروی رهاییبخش شاید انقلاب را در لحظهی حاضر ناممکن بداند اما «ایدهی انقلاب» را موتور پیشبرنده هر نوع سیاست راستینی میداند.
از "انتخابات: فراسوی مشارکت یا تحریم"، نوشتهی امین بزرگیان.
یکی از چندین درس بزرگ چامسکی برای روشنفکری ایران (شاید بزرگترین و روشنگرانهترین درساش) همین پایبندی به «حقیقتگویی» و پردهدری از سازوکارهای انقیادآور سیاستهای داخلی و خارجی، فارغ از مصلحتهای مقطعی و پوپولیستی بوده. درسی بهظاهر آسان و سرراست که در عمل دشواریهایی مهیب را در خود دارد. دشواری تنهاماندن و انزوا… و شاید بیش از همه دشواری طردشدگی و بدنامی.
روشنفکری ایرانی عمیقاً از سرگردانی نظری رنج میبرد. در این فضای فکری که در ایران شاهدیم، روشنفکرانی با رویکرد «جهانی» و «جهانشمول» چون سعید، چامسکی، اقبال احمد، هاوارد زین، و در نسلی قدیمتر کسانی چون برتراند راسل، سارتر و کامو و دیگرانی که نمایندهاش بودهاند، کمتر دیده میشوند. روشنفکرانی که رویکردی فراملی، عام و همهجانبه و با این حال انضمامی به «مسئلهی ایران» داشته باشند و فاشیسم داخلی و خارجی را توأمان نقد کنند؛ روشنفکرانی که از نقد سیاستهای آمریکا که مانعی در راه پیشبرد فرآیند دموکراتیزاسیون در ایران بوده، به این بهانه که «ننگ» نزدیکی به سیستم را به همراه دارد، واهمه نداشته باشند، و از دیگر سو در داخل، به جای نقد سیاستهای سیستم حاکمه، در مقام «کارگزار جریانهای سیاسی» عمل نکنند. روشنفکرانی که تمامی کنش روشنفکریشان به اینکه «کارگزاران سیستم» شوند و یا «خادمان پوپولیسم»، ختم نشود.
چامسکی سال گذشته در گفتگویی در چارچوب برنامهی «آیندهی ایران» ذیل «اکوسیستم نوآوری دانشگاه شریف» ضمن دفاع تمامقد از جنبش مهسا برای تحقق آزادیهای سیاسی در ایران، در مورد بستر کلانتر چالشهایی که ایران با آن روبرو خواهد بود هشدار داد. او گفت: «مسئلهی اساسی ایران همان مسئلهی جنبش زن، زندگی، آزادی است؛ فراهم شدن شرایط حداقلی برای مشارکت آزاد در یک جامعهی مشارکتمحورِ باز. اگر ایران بتواند از این چالش رهایی یابد، تازه با مسائلی همچون سرمایهداری و استثمار مواجه میشود که امروزه در کانون بحرانهای جوامع غربی قرار دارد. اگر ایران به غرب به عنوان یک الگو نگاه کند، ابتدا باید بداند از سال ۱۳۵۷ تاکنون چه اتفاقاتی در غرب رخ داده است. ۴۵ سال است که دموکراسیهای غربی در معرض یک جنگ سخت طبقاتی به نام نئولیبرالیسم هستند. سیاستهایی که برای انتقال ثروت به بخشهای کوچکی از جامعه طراحی شده، در حالی که باقی جامعه، با اکثریت زنان، به سمت یک اشتغال نامطمئن و پرمخاطره حرکت میکنند… سیاستهایی برای غیرصنعتیسازی کشورهای غربی نیز طراحی شده، چه در ایالات متحده، چه بریتانیا و چه بخشهای وسیعی از اروپا. آنچه از این جوامع باقی مانده، جوامعی با خشم و کینه انبوه و شرایط آشوبناک فرهنگی است که مستعد قدرت گرفتن سیاستمداران عوامفریب است».
موضع چامسکی در قبال بحرانهای سیاسی – اقتصادی ایران نیز همواره جالب توجه بوده. او هم از یکسو به شدیدترین شکل ممکن سیاستهای ایالاتمتحده در قبال ایران را از زمان کودتای مرداد ۳۲ تا به امروز نقد کرده؛ و هم از دیگر سو بارها در مورد سرکوب سیاسی و بحرانهای داخلی ایران خصوصاً سیاستهای نئولیبرالی حاکم بر اقتصاد هشدار داده. او همواره گفته که ایالاتمتحده و سیاستهایش در قبال ایران «یکی» از مهمترین موانع تحقق خواستهای دموکراتیک در ایران بوده. سرآغاز این نقش را در کودتا بر ضد دولت مردمی مصدق که شروعی بر مداخلات مستقیم و مخرب ایالاتمتحده در ایران بود میبینیم. رخدادی که به تحکیم ساختارهای استبدادی مطلقهی پهلوی یاری رساند که یکی از تالیهای تراژیکاش به شکل غیرمستقیم قدرتگیری مذهبیون افراطی در بهمن ۵۷ بود (چامسکی بارها با ارجاع به آثار مورخینی همچون مارک کورتیس که برمبنای اسناد محرمانه بر روی حمایتهای پنهان و همهجانبهی دولتهای غربی از اسلامگرایی افراطی در خاورمیانه متمرکز بودهاند، این نظر را عنوان کرده که غرب همواره از اسلامگرایان افراطی برای تضعیف ملیگرایی و دموکراسیخواهی در خاورمیانه بهره برده است از آن رو که از مجرای گفتمان اسلام رادیکال بهتر میتوانسته منافع استعماری-امپریالیستی خود را محقق سازد).
از "میراث نوام چامسکی و درسهایی برای روشنفکری ایرانی" ، نوشتهی فرهاد محرابی.
تحریم انتخابات از یک استراتژی سیاسی برمیخیزد، شرکت در آن اما ممکن است نه از یک استراتژی سیاسی، بلکه از استراتژی بقا ناشی شود. اگر استراتژی سیاسی و استراتژی بقا در تنگنای زندگی مدام در مغایرت با یکدیگر باشند، انتظار نباید داشت که مردم گرفتار از آن استراتژی سیاسی پیروی کنند. در انتخابات شرکت هم که نکنند، تصمیمی نیست که بتوان آن را به پیروی از آن سیاست تحریم برگرداند.
استراتژی بقا در ایران برای تودهای کثیر تلاش طاقتفرسا و بیپایان برای پیدا کردن شغل، حفظ شغل، پرداخت اجارهی خانه و تأمین نیازهای ابتدایی زندگی است. انسان میتواند طبق مقتضیات بقا دست به کارهای مختلفی بزند: میتواند از کشور بگریزد، میتواند خود را در برابر رئیس، صاحبخانه و بقال محل خوار و ذلیل سازد، میتواند دار و ندارش را بفروشد بلکه نیازهای ابتدایی زندگی را تأمین کند... و میتواند رأی دهد، با این حساب که شاید-شاید-شاید وضع بهتر شود.
با نظر به عمق مسئلهی اجتماعی، باید استراتژیهای بقا را فهمید و آن را در ترسیم سیمای جامعه منظور کرد.
راهبر اصلی تودهی مردم در پیچوخمهای پیش رو استراتژی بقا است. اگر مسئلهی اجتماعی در ایران در قالب برنامه و تشکل پرنفوذ و راهبر به سخن درنیاید، مردم با همان استراتژی بقایشان تنها میمانند. معلوم نیست عاقبت کار چه شود.
از "نگاه به صحنهی نمایانِ پهنهی سیاست در ایران"، نوشتهی محمدرضا نیکفر.
رؤیا بپرور و گریه سر ده، ای نژاد نگونبخت انسان.
راه نجاتی پیدا نیست
تو آن را گم کردهای.
با " وای " شب را بدرود میگویی
با " وای " دگر روز را درود.
فرانتس کافکا، از "یادداشتها".
«… [کمون]، انقلابی بر علیه این یا آن شکل «مشروع»، «قانونی»، «جمهوری» و یا «سلطنتی» قدرت دولتی نبود، بلکه انقلابی بود علیه نفس دولت،… انقلابی بود که مردم برای بازپس گرفتن کنترل زندگی اجتماعی خودشان برپا داشتند… انقلابی برای درهم شکستن خودِ این ماشین منفور سلطهی طبقاتی بود…. [کمون] آن تصور [را به باد داد] که گویی ادارهی امور، سیاست و حکومت کردن، اموری مرموز و فونکسیونهای [کارکردهای] ماورای زمینی هستند، که بایستی به جماعتی تعلیم دیده سپرده شوند؛ یعنی به قشر کاسهلیسان و مُفتخوارانی با جیره و مواجب هنگفت، انگلهای دولتییی که تکیه زده بر مقامات بالا، تمام دانش تودههای مردم را به خود جذب کرده و در ردههای پایینتر سلسلهمراتب بر علیه خود مردم به کار میگیرند. [کمون] سلسلهمراتب دولت را کاملا از میان برداشت و به جای اربابان متکبّرِ مردم، خادمینی را گذاشت که در هر زمان قابلعزل بوده، و با تقبل مسئولیتهای واقعی بهجای مسئولیتهای کاذب، تحت نظارت مداوم مردم انجام وظیفه مینمایند. آنها دستمزدی معادل دستمزد کارگران ماهر… دریافت میدارند… [کمون] تمام امور جامعه، یعنی امور نظامی، اداری و سیاسی را، در یک نظم واحد بهمثابه امور واقعی کارگران، و نه متعلقات پنهانی قشری تعلیم دیده تعریف کرد؛… بزرگترین اقدام کمون، سازماندهی خودش بود، که بهطور فیالبداهه در شرایطی که دشمن خارجی در یک سو و دشمن طبقاتی در سوی دیگر کمین کرده بودند، صورت میگرفت؛ … پاریسِ اسیر، با یک خیز جسورانه، مجدداً رهبری اروپا را، نه با اتکا به نیروی سبعانه، بلکه با افراشتن پرچم رهبری جنبش اجتماعی و با مادیت بخشیدن به آرمانهای طبقهی کارگر همهی کشورها احراز نمود.»
از «پیشنویس اول جنگ داخلی در فرانسه»، کارل مارکس، ترجمهی فرهاد نیکو.
ما به هنر و ادبيات خشمگين نيازمنديم، به تآتر خشمگين و حتي هولناك. تآتري كه با سوخت خون و عصب از رذيلانهترين روابط آراستهي طبقاتي در پايگاه صحنه، پرده برگيرد تا انسان محروم ايراني را در كانون مغلوب حقيقت وجودي خويش قرار دهد و فاصله او را تا حقوق ازدسترفتهاش آشكار سازد و همواره اشاراتي براي اقدام داشته باشد و تآتر مبارز در جستجوي درك و بيان آن كوچكترين روابط ستمگرانهايست كه فقر و محروميت يك ملت از تجمع آن ناشي ميشود. تآتر، چون هنرهاي ديگر اهرم اساسي مبارزهي خلقهاي محروم نيست، اما بايد بتواند سهم خويش را از هم اكنون به تاريخ مبارزات بپردازد.
در چنين شرايطي كه هنر و انديشه، بر اثر تفنگ و طلا، خدمتگزار دستگاه است، در چنين شرايطي كه حريف، صورتك اعتلا و سعادت اقتصادي و فرهنگي مردم را پشتوانهي مقاصد سوداگرانه وجاهت ملي و جهاني خويش ساخته است و با تغيير عناوين و القاب حتي، تجديد حيات ميكند و با درك نيروي تاريخي كلمات، آنها را از ضرورت زماني و مكاني ميزدايد و با مصرف اصطلاحات مترقي، مفاهيم را قلب ميكند و هنر و ادبيات را از طريق تصويبنامههاي سياسي ـ فرهنگي و كاربرد سرمايههاي اجرايي آن به خدمت ميگيرد و در مسيري دلخواه جريان ميدهد و با همكاري دانشمند و هنرمند خودفروخته، به تفتيش انديشه و عمل ميپردازد و با ايجاد سازمانهايي، به مجامع مردمگرا راه مييابد و دانشجوي مبارز و كارگر روشنفكر را به اسارت ميبرد و روشنفكران را به قلاع دور و نزديك و نظام تبعيد ميكند، و اعتصابات پراكنده را كه نشانههاي دردناكِ نبودن آزادي و تسلط فقر و قدرتاند ميكوبد و پنهان ميدارد و با چنين روشي، سد راه جنبشهاي آزاد جوامع ديگر نيز ميشود، هيچ نيرويي مگر نيروي بيداري و هوشياري ملت خوابزده، نميتواند در جهت اقدام، مقاومت كند، بستيزد و به برد نهايي برسد.
[حکومت] فرهنگ را تضعيف ميكند، راديو، تلويزيون و مطبوعات را پايگاه مسلم خود ميداند و شبانهروز به تبليغ فرهنگ ظالمانهي خود ميپردازد:
موسيقي از تسليم و زاري و روياهاي ناممكن و اندوه و تخدير پُر است. تفسيرها، پرهياهو، ضدمردمي، مهيج و بزككرده و فريبنده است و هدفي جز تاييد مركزيت ارتجاع ندارد. داستانها، نمايشنامهها و پند و اندرزها، همه و همه، كليشهاي، تهوعآور و مضمحلكننده است و براي تأكيد سرنوشت محتوم تهيه ميشود. صداهاي كارگزاران برنامههاي راديويي و تلويزيوني، قلابي، مرده، آلوده به رمانتيسمي تخديركننده و متكي به ندانستگي و تصور قالبي مردم نسبت به ارزشهاي مترقي صدا، كلمه، موسيقي و در مجموع هنر و انديشهي مبارز امروز است.
