en
Feedback
Les références

Les références

Open in Telegram
413
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+6030 days
Posts Archive
اولاً، به نظر من «جنبش اجتماعی» و «خیزش» تفاوت مفهومی دارند. جنبش اجتماعی اشاره دارد به عمل جمعیِ مبارزه‌جویانه‌ی (contentious) تعداد زیادی از مردم که خواهان تغییرات اجتماعی-سیاسی در یک جامعه هستند. خواسته‌ها گاهی محدودند و گاهی گسترده. تاکتیک‌ها گاهی رادیکال هستند و گاهی روتین و مسالمت‌آمیز. در حالی که جنبش‌های اجتماعی معمولاً خواهان تحقق خواست‌های مشخصی در بستر نظام موجود هستند، «جنبش‌های انقلابی» به دنبال تغییرات ساختاری در قالب ایجاد نظم سیاسیِ بدیل‌اند. جنبش‌های اجتماعی معمولاً با نوعی هویت، گفتمان، ادبیات و سازمان‌دهی همراه هستند و اغلب در بازه‌ی زمانیِ نسبتاً طولانی و مستمر به مبارزه می‌پردازند. با این توضیحات، «خیزش‌های اجتماعی» (uprising) متفاوت‌اند. «خیزش‌های اجتماعی» در واقع نوعی رپرتوار یا عملکرد خاصی از جنبش اجتماعی به شمار می‌روند که در زمان‌هایی خود را به صورت عمل جمعیِ اعتراضیِ افراد در خیابان‌ها، در طول زمانی کوتاه و با تأثیرات نسبتاً بالا نشان می‌دهند. از طرف دیگر، من بین «جنبش انقلابی»، «وضعیت انقلابی» و «انقلاب» تمایز قائلم. برای مثال، وقتی می‌گوییم خیزش اعتراضی در یک کشور وارد اپیزود انقلابی شده یا خصلت انقلابی گرفته، معنایش جریان «انقلاب» یا حتی بروز «وضعیت انقلابی» در کشور نیست. به نظر من، آنچه در سال ۱۴۰۱ در قامت خیزش مهسا رخ داد انقلاب نبود، و حتی به «وضعیت انقلابی» هم نرسید. اما به زعم من خیزش مهسا خصلت انقلابی به خود گرفت. منظورم از «انقلاب» دگرگونگی‌های گسترده در جامعه است که در پی تغییرات سریع و ساختاری در سیستم حاکمیت بر اثر فشار یک جنبش انقلابی از پایین، آغاز می‌شوند. در مقابل، «وضعیت انقلابی» مبیّن شرایطی است که در آن جنبش انقلابیِ سازمان‌یافته‌ای با حمایت میلیون‌ها نفر در مقابل دولتی ضعیف و نیروهای امنیتی متفرق قرار می‌گیرد و عملاً به بروز شکلی از «قدرت دوگانه» می‌انجامد. اگر در این وضعیت، حاکمیت فرو بپاشد، یعنی بوروکراسی و نیروهای سرکوبش دیگر کار نکنند و جنبش انقلابی به پیروزی برسد، آن وقت می‌گوییم انقلاب رخ داده است. در اینجا روشن است که «جنبش انقلابی» و «انقلاب» یکی نیستند. «جنبش انقلابی» در واقع عامل مرکزی بروز «وضعیت انقلابی» و در نهایت مولد «انقلاب» است.

چنان‌که شما نشان داده‌اید، ماهیت سلطه در نظام ولاییِ ایران به‌گونه‌ای است که موجب بحران‌های گوناگون، نارضایتی‌های متعدد و اعتراضات پی‌درپی از سوی آحاد مختلف جامعه شده است. اما چگونه می‌توان ماهیت سلطه‌ی ولایی را تعریف کرد؟ به نظر من، نظام ولایی-نظامی کشور عملاً شکلی از «استعمار داخلی» (internal colonization) را ایجاد کرده است. طمع حاکمیت به کنترل زندگی شهروندان، به‌ویژه زنان، فرودستان، و اقلیت‌های مذهبی و قومی، و همین‌طور عرصه‌ی فرهنگ و هنر و اقتصاد چنان است که گویی این مرز و بوم و هر آنچه در آن جاری است مستعمره‌ی ولایت محسوب می‌شود. با تکیه بر خشونت و مهندسی کردن گروهی به نام «مردم»، و مقوله‌ای به اسم خودی-ارزشی، حاکمیت ولایی می‌خواهد تصور خود از زندگی را بر این مرز و بوم و اکثریت مردمانش تحمیل کند، و در این راه از ارعاب و سرکوب و استیلا ابایی ندارد. از این لحاظ، حاکمیت ولایی از بسیاری جهات شبیه دشمن خود یعنی حکومت اسرائیل است. کافی است توجه کنیم به درجه‌ی ایدئولوژیک‌بودن هر دو رژیم؛ استفاده‌ی ابزاری از دین (یهودیت و اسلام شیعه) برای هویت‌سازی و استیلای سیاسی؛ نقش نهادهای اطلاعاتی-امنیتی در سیاست؛ کنترل شدید و قهرآمیز بر مردم غیرخودی (فلسطینی‌ها در اسرائیل و اکثریت در ایران)؛ برقراری نظام آپارتاید (آپارتاید قومی در اسرائیل و آپارتاید جنسیتی در ایران)؛ ایست‌های بازرسی برای کنترل مردم غیرخودی (checkpoints برای فلسطینی‌ها در اسرائیل و گشت ارشاد در ایران)؛ و سرانجام، توسعه‌طلبی در منطقه از طریق نفوذ سیاسی، نظامی و اقتصادی. به نظر من، ریشه‌ی این‌ها در خصلت استعماریِ سلطه‌ی آن‌ها است. در اسرائیل استعمار بر فلسطین و زندگیِ فلسطینی است (استعمار خارجی)، و در ایران استعمار بر ایران و زندگیِ ایرانی (استعمار داخلی). با وجود اینکه در ماهیت استعماری این دو کشور تفاوت‌های اساسی وجود دارد، قابل انتظار است که چنین نظام سلطه‌ای در خود حامل مقاومت‌های مردمی در زندگیِ روزمره و خیزش‌های رهایی‌بخش باشد، مانند انتفاضه در فلسطین و خیزش «زن، زندگی، آزادی» در ایران. از "گفتگوهای زندان و جنبش مهسا؛ نامه‌ی آصف بیات به سعید مدنی"، اردیبهشت ۱۴۰۳

سازمان‌ها و احزاب چپ در ایران ۴. حزب دموکرات ایران:
"نخستین حزب به سبک اروپایی در ایران"
بنیان‌گذاران و رهبران: سید حسن تقی‌زاده، محمد تقی تنکابنی، حسینقلی نواب، شیخ ابراهیم زنجانی، سید محمدرضا مساوات، محمد امین رسول‌زاده، سلیمان‌میرزا اسکندری و حیدرخان عمواوغلی.
"بنا بر مستندات به‌جا مانده، اختصاصا نامه‌های ورام پیلوسیان، از ارامنه‌ی سوسیال‌دموکرات تبریز، به تقی‌زاده، بنظر می‌رسد ایده‌ی تشکیل حزب دموکرات ایران (عامّیون) از سوی روشنفکران ارمنی ایرانی ارائه شده است و پیلوسیان نیز نقش برجسته‌ای در حزب ایفا می‌کرده است."
مطالبات: اعطای آزادی‌های دموکراتیک، مسئولیت وزرا در قبال مجلس شورای ملی، تفکیک قوا، لغو امتیازات و القاب اشراف، تساوی همه ایرانیان در برابر قانون بدون توجه به مذهب، نژاد و قومیت، لزوم تفکیک قدرت سیاسی از اقتدار روحانیون، لزوم تقویت دموکراسی پارلمانی از طریق تشکیل احزاب سیاسی، برآورده‌کردن مطالبات اقتصادی زحمت‌کشان و دهقانان و اتخاذ شیوه‌هایی برای اصلاح نظام مالیاتی، ممنوعیت کار کودکان، کاهش ساعت کار، واگذاری اراضی خالصه و دادنِ آن به زارعین و تقسیم دیگر املاک زراعی بین کشاورزان از طریق بانک کشاورزی، اداره‌ی منابع طبیعی توسط دولت و در خدمت مردم، تحصیلات رایگان و اجباری برای همه‌ی افراد ملت که شامل زنان هم می‌شد، لزوم تشکیل ارتش مدرن از طریق خدمت نظام‌وظیفه‌ی دوساله برای مردان بالغ، وضع قوانین مدنی در همه‌ی زمینه‌ها بخصوص درباره‌ی بدرفتاری مالکان با رعایا. اهداف حزب: ۱. دولت متمرکز قدرتمند   ۲. دموکراتیزم   ۳. پارلمانتاریسم. سه‌منبع مخالفت با حزب: ۱. سیاست استعماری روسیه در ایران که مخالف استقلال و تشکیل هر دولت مردمی در کشور بود.    ۲. ائتلافی از محافظه‌کاران داخلی که ترکیبی از نخبگان طبقه‌ی حاکم بود، و همچنین روحانیون سنتی که با نوسازی کشور مخالفت می‌کردند. ۳. تازه‌به‌دوران‌رسیده‌هایی که در رهبری حزب قرار گرفته و اینک تمایل ناچیزی به پایدارساختن حزب و یا سعادت و رفاه مردم داشتند. ارگان حزب: ایرانِ نو.
"بزرگترین، مهم‌ترین و مشهورترین روزنامه ایران، نخستین روزنامه در تاریخ مطبوعات کشور مطابق با الگوی اروپایی
انتشار اولین شماره: یک‌ماه پس از خلع سلطنت محمدعلی شاه، در اوت ۱۹۰۹ در تهران. صاحب‌امتیاز: سید محمد شبستری معروف به ابوالضیا سردبیر: محمدامین رسول‌زاده تامین مالی: ژوزف بازیل
"سرانجام هنگامی‌که روسیه بار دیگر مناطق شمال ایران را مورد تجاوز قرار داد و متحدان آن حکومت تهران را وادار به بستن مجلس کردند و همه‌چیز با دولت مشروطه از دست رفت، روزنامه مترقی و احزاب سیاسی، حیات روزنامه‌ی ایران نو نیز به پایان خود رسید.
سرنوشت حزب: ۱. دولت ملّی در کرمانشاه (آذر ۱۲۹۴): جنبش مقاومت در برابر اشغال کشور توسط بریتانیا و روسیه، از اعضای برجسته سلیمان‌میرزا اسکندری. رئیس مجلس کمیته‌ی مقاومت؛ میرزا محمدصادق طباطبایی. ۲. کمیته‌ی ملیون ایرانی در برلین (تقی‌زاده)؛ اقامت در برلین و همکاری با دولت رایش، انتشار روزنامه کاوه ۳. تشکیلی‌ها: پیوستن به اعتدالیون و همکاری با نیروهای اشغالگر انگلیسی و روسی و تلاش برای احیای حزب، افرادی نظیر وثوق‌الدوله. ۴. ضدتشکیلی‌ها: مخالفت با احیای حزب توسط عناصر "خائن"، افرادی چون دکتر مصدق. ۵. حزب سوسیالیست ایران: توسط سلیمان‌میرزا اسکندری پس از کودتای طرفدار انگلیس ۱۲۹۹، دفاع از آزادی زنان و دفاع از لغو اعدام. ۶. حزب اصلاح‌طلب (مدرس) ۷. فرقه کمونیست ایران (حیدرخان عمواوغلی)
در مقایسه‌ی حزب دموکرات با اجتماعیون‌‌عامیون، این نکته حائز اهمیت است که هر دو سازمان نه‌تنها مرتکب خطای تکیه‌ی صرف به مجلس و نادیده‌گرفتن نقش حیاتی انجمن‌ها شدند بلکه همچنین مرتکب اشتباه کمک به خلع‌سلاح مجاهدین و فدائیان تحت فرماندهی ستارخان شدند. اما حزب دموکرات ایران، برخلاف "اجتماعیون‌عامیون، مجاهد" از جدایی دین و حکومت، از یک‌سو، و تقسیم اراضی دولتی و خالصه در میان دهقانان، از سوی دیگر، قاطعانه پشتیبانی می‌کرد. جالب‌ترین وجه حزب دموکرات ایران این است که توانست اعضای میانه‌رو گروه سوسیال‌دموکرات تبریز، رهبران رادیکال "فرقه‌ی اجتماعیون‌عامیون، مجاهد" و رسول‌زاده‌ی میانه‌رو "همتی" را در یک حزب سیاسی گرد هم آورد و در مجلس دوم فعالانه مشارکت جوید. همچنین بنظر می‌رسد که این حزب بر سوسیال‌دموکرات‌های قفقاز واقعا تاثیر گذاشته بوده باشد
منابع: "نقش ارامنه در سوسیال‌دموکراسی ایران" به کوشش محمدحسین خسروپناه. "پیشنیه‌های اقتصادی_اجتماعی جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال‌دموکراسی" نوشته‌ی خسرو شاکری.

طبقات ستمگر انقلابیون بزرگ را در زمان  حیاتشان مورد پیگردهای دائمی قرار داده، در برابر آموزش آنها خشمی بس وحشیانه و نفرتی بسیار جنون‌آمیز از خود نشان داده‌اند و با سیلی از دروغ و تهمت بسیار رذیلانه با آن برخورد کرده‌اند. پس از مرگشان تلاشهایی به کار برده‌اند تا شمایلهای بی‌زیانی از آنان بسازند و به اصطلاح تقدیسشان کنند، برای نام آنها به منظور "تسلی" طبقات ستمکش و فریب این طبقات افتخار معینی قایل شوند و در عین حال آموزش انقلابیشان را از محتوی خالی کنند و بُرندگی انقلابی آن را از بین ببرند و مبتذلش سازند. در حال حاضر بورژوازی و اپورتونیستهای درون جنبش کارگری برای "مسخ کردن" مارکسیسم به چنین نحوی همداستان‌اند. جنبه انقلابی این آموزش و روح انقلابی آن را از یاد میبرند و میزدایند و تحریف میکنند و هر چه را که برای بورژوازی پذیرفتنی است یا پذیرفتنی به نظر می رسد، در درجه اول اهمیت قرار میدهند و می‌ستایند. از "دولت و انقلاب"، نوشته‌ی ولادیمیر ایلیچ لنین.

سازمان‌ها و احزاب چپ در ایران ۳) ارامنه‌ی سوسیال‌دموکرات تبریز:
مقدمه:
یکی از نتایج روابط تجاری بین‌المللی در ایران در اواخر قرن نوزدهم میلادی، فروریختن تدریجی ساختار اقتصادی کهن و مهاجرت روستائیان و پیشه‌وران بود. در میان آنان گروهی از ارامنه‌ی ایرانی مناطق غربی آذربایجان نیز بودند که به قفقاز و بویژه به ارمنستان مهاجرت کردند. کسانی که به قفقاز مهاجرت کردند به ناگزیر با زندگی سیاسی‌ای که در مراکز صنعتی مدرن شکل می‌گرفت ارتباط برقرار کردند. تاسیس سازمان انقلابی چپگرای "هُنچاک" در اوت ۱۸۸۷ در ژنو توسط فرزندان ارامنه‌ی ثروتمند اروپا. گروه دیگری از ارامنه در سال ۱۸۹۰ "داشناک" را در تفلیس پدید آوردند. و خیلی زود تصمیم گرفتند مراکز فعالیت خود را در ایران دایر کنند. (شهرهای خوی، سلماس و تبریز). "احتمال دارد که بعد از انشعاب دوم در شعبه‌های حزب هنچاک در سال ۱۹۰۳، برخی هنچاکیست‌ها گروه مطالعاتی سوسیال‌دموکرات تبریز را تشکیل داده باشند."
آغاز فعالیت: احتمالا تابستان ۱۹۰۵ و بصورت یک محفل مطالعاتی. اعضا: ۲۸ نفر با اکثریت قاطع ارامنه‌ی ایرانی‌تبار. دو گرایش عمده در گروه: یک نظر خواستار برجسته‌کردن وجه دموکراتیک بود (طرفدار همکاری با دموکرات‌های غیرسوسیالیست) و نظر دیگر به جنبه‌ی سوسیال‌دموکراتیک اهمیت می‌داد (معتقد به اینکه باید برای یک کار آموزشی فعال در جهت شیوه‌های سوسیالیستی در میان کارگران و اعضای احتمالی جدید اقدام کرد.)
"این دو گرایش بر آن شدند که نظر رهبران برجسته‌ی سوسیال‌دموکرات اروپا، [یعنی] کارل کائوتسکی و گئورگی پلخانف را در مورد مسائل مورد اختلاف جویا شوند."
بنا بر موضع‌گیری واسو خاچاتوریان، از ارامنه‌ی قفقاز، و آرشاویر چلنگریان، از ارامنه‌ی تبریز، مشی سوسیال‌دموکراتیک گروه قائل به ورود ایران به مرحله‌ی تولید سرمایه‌دارانه بود و بر سازمان‌دهی پرولتاریا در جهت سوسیالیسم باور داشت. از سوی دیگر تیگران ترهاکوپیان (درویش) در نامه‌ای به پلخانف گرایش دموکراتیک گروه را شرح می‌دهد. بنا بر این گرایش، ایران هنوز در مرحله‌ی صنعتی قرار ندارد و پرولتاریای مدرن هنوز در ایران شکل نگرفته است. این گرایش از اتخاذ تاکتیک کوتاه‌مدتِ ایجاد تشکیلات "دموکراتیک" علیه استبداد و فئودالیسم سخن به میان می‌آورد. این گروه هم‌چنین معتقد بودند که فعالیت‌های سوسیال‌دموکراتیک نتایج مثبتی نخواهد داشت و "دموکراسی را به آغوش ارتجاع می‌اندازد".
در نشست مجمع عمومی گروه در ۱۶ اکتبر ۱۹۰۸ و براساس صورت‌جلسه‌ی ارسالی برای پلخانف، حاضران در جلسه به طرح اول ۲۶ رای و به طرح دوم فقط ۲ رای دادند.
"ما اطلاع دقیقی پیرامون سرنوشت بعدی گروه سوسیال‌دموکرات تبریز نداریم. در هر حال می‌دانیم که حداقل بخشی از گروه در تشکیل اولین حزب پارلمانی که برای رقابت سیاسی آزاد در ایران فعالیت می‌کرد، درگیر بودند؛ یعنی حزب دموکرات ایران. *متون قابل‌تاملی از گروه سوسیال‌دموکرات‌های تبریز به‌جا مانده، من‌جمله نامه‌هایی که برای کائوتسکی و پلخانوف فرستاده شده و یا مقالات گوناگونی که از حیث نظری و تاریخی حائز اهمیتند. برای خواندن متون فوق رجوع کنید به کتاب "نقش ارامنه در سوسیال‌دموکراسی ایران" به کوشش محمدحسین خسروپناه. منبع: "نقش ارامنه در سوسیال‌دموکراسی ایران"؛ خسرو شاکری، آرشاویر چلنگریان، تیگران درویش و... به کوشش محمدحسین خسروپناه.

منابع: "پیشنیه‌های اقتصادی_اجتماعی جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال‌دموکراسی" نوشته‌ی خسرو شاکری. "علی موسیو رهبر مرکز غیبی تبریز" نوشته‌ی صمد سرداری‌نیا.

۲) فرقه‌ی اجتماعیون عامیون قسمت سوم مرکز غیبی تبریز: اهمیت تبریز: بزرگترین شهر ایران پس از تهران، شهر ولیعهدنشین. نزدیکی آذربایجان به خاک قفقاز و عثمانی و رفت‌وآمد بی‌حد مردم به این دو جا نیز در بیداری آذربایجانیان موثر بود. اصولا تبریز سر راه اروپا واقع شده بود. احمد کسروی می‌نویسد که آذربایجانیان در بازرگانی و فرستادن کالا به کشورهای بیگانه از همه‌ی ملت ایران جلوتر می‌بودند و در بیشتر کشورهای همسایه رشته بازرگانی بیشتر در دست این‌ها بود. اولین دبستان ایران در تبریز بوسیله‌ی حسن رشدیه پا گرفت. و بعد بوسیله‌ی هم او در تبریز. اولین روزنامه‌ی غیررسمی اختر بوده که کسانی از تبریزیان آن را در استامبول می‌نوشتند. بعدها که در خود شهرها روزنامه درآمد، تبریز پس از تهران اولین شهر بوده که روزنامه بیرون می‌داده. اولین چاپخانه‌ی ایران در تبریز و در زمان عباس میرزا تاسیس شده.
"آنگاه که بست‌نشینانِ شاه عبدالعظیم و آزادی‌خواهانِ دیگر شهرها مظفرالدین‌شاه را مجبور کردند که مشروطه اعطا کند و مجلس باز کند، انجمن ایالتی تبریز هم پا گرفت. هدف از تشکیل انجمن نخست فقط برگزیدن نمایندگان مجلس شورا بود اما پس از انجام‌دادن این کار، انجمن پراکنده نشد و خواهیم دید که به کمک انجمن سری مرکز غیبی به چه کارهایی برخاست و جنبش مشروطه را پاسداری کرد و راه بُرد. اگرچه احتمالا گاهی هم دچار لغزش شده باشد. "نخست یکسال پیش از جنبش مشروطه‌خواهی، ایرانیان قفقاز در باکو از روی مرامنامه‌ی سوسیال‌دموکرات روس، دسته‌ای به نام اجتماعیون‌عامیون پدید آوردند. سپس چون در ایران جنبش برخاست، علی موسیو، حاجی علی دوافروش و حاجی رسول صدقیانی و دیگران، همان مرامنامه را به فارسی ترجمه و دسته مجاهدان را پدید آورده و خود یک انجمن نهانی به نام مرکز غیبی برپا کردند.
رهبران فرقه در تبریز (مرکز غیبی): کربلایی علی موسیو، حاجی رسول صدقیانی، حاجی علی دوا فروش، سید حسن شریف‌زاده، میرزا محمدعلی خان تربیت، علی‌اصغر خویی، آقا تقی شجاعی آقا، محمدصادق خامنه‌ای، آقا سید رضا، یوسف خزدوز، حاج علی نقی گنجه، میرعلی اکبر سراج، حکاک‌باشی و...
"رفتار بد محمدعلی میرزا در تبریز از یک‌سو انگیزه‌ای برای مردم آذربایجان بود و از سوی دیگر آنگاه که خود او شاه شد، آذربایجانیان برخلاف مجاهدان و رهبران تهران، فریفته‌ی قول و فعل ریاکارانه‌ی او نشدند و تا توانستند جلوی فسادکاری‌هایش را گرفتند.
هدف و وظایف جمعیت مجاهدین در برنامه ۱۲۰۷: تامین حق انتخابات عمومی با رای مساوی مخفی و مستقیم، تأمین آزادی بیان، مطبوعات، اجتماعات، آزادی فردی و آزادی اعتصاب. مصادره‌ی اراضی شاه، بازخرید زمین‌های خوانین و تقسیم آنها بین دهقانان، هشت ساعت کار روزانه، تغییر سیستم مالیاتی از طریق بستن مالیات تصاعدی بر ثروت، تعلیمات عمومی اجباری و سایر خواست‌های دموکراتیک. اقدامات انجام‌شده: تشکیل دسته‌های مسلّح گارد انقلابی (دسته‌های فدائیان) از افراد داوطلب در نخستین سال‌های انقلاب؛ این دسته‌های فدائی از دهقانان، کارگران، تهی‌دستان شهر و خرده‌بورژوازی تشکیل می‌شدند، تشکیل "شورای مخفی" و مصادره‌ی پول و ذخایر گندم و تقسیم آن بین فقرا و هم‌چنین مصادره‌ی املاک شاه و خانواده‌ی او در آذربایجان، فتح شهرهای مراغه، مرند، سلماس و غیره، پاکسازی جاده‌ی جلفا_تبریز از مرتجعین. طریقه عضوگیری: یا بصورت داوطلبانه یا دعوت از افراد لایق. در ابتدا بررسی‌های مخفیانه پیرامون اخلاق فرد، سپس و در صورت رضایت‌بخش‌بودن، آغازِ مذاکرات شفاهی و در نهایت اخذ تعهدات کتبی.
" برگ‌های عضویت انجمن به دست ما رسید و ما را به مرکز غیبی دعوت کردند. با کمال حیرت و تعجب مشاهده کردیم که به داخل خانه‌ای دلالت شده‌ایم که به هیچ عنوان روشنایی نداشت و کسانی که با ما صحبت می‌کردند در تاریکی برق اسلحه‌ی آنان مشاهده می‌شد و در ظلمت و تاریکی، کوچک‌ترین علامتی جهت شناسایی از آنها مشاهده نکردیم و تعهدات کتبی از ما گرفته و معرفی چند جوان پاک و رشید و فداکار را از ما خواستار شدند و علاوه کردند که فدائیان باید اجرای اوامر مرکز غیبی را بدون مسامحه و تعلل انجام دهند. عدم‌تعدی و تجاوز به مردم و برعکس به محبت و هم‌دردی با آنان و حفظ اخلاق حسنه و رفتار پسندیده توصیه شده و عدم‌تماس‌ با مستبدین و امثال آنها را تاکید می‌کردند."
ارگان: روزنامه‌ی مجاهد اقدامات: بنیان‌گذاری نخستین شهربانی ایران در تبریز، تعیین والی برای آذربایجان، تشکیل نیروهای مسلّح مجاهد و سازمان‌دهی، مبارزه برای تصویب و تعیین متمم قانون اساسی، زیر سوال بردن مشروعیت سلطنت محمدعلی شاه.
سرانجام حمله‌ی نیروهای تزار روسیه به آذربایجان و به دار آویختن تنی چند از مشروطه‌خواهان در تاریخ دهم دی‌ماه ۱۲۸۹ به مقاومت مشروطه‌خواهان پایان داد و بارِ دیگر حکومت رعب و وحشت را در تبریز گسترد.

اینک که از یک ‌سو در رویارویی با نسل‌کشی اسرائیل در غزه، طشت رسوایی دموکراسی‌های بورژوایی با چنان غریوی از بام افتاده است که ندیدن و نشنیدن پژواک آن دیگر در گسترده‌ترین مرزهای کودنی و حماقت نمی‌گنجد و فقط به معنای هم‌دستی و هم‌داستانی با جانیان و قاتلان است؛ و از سوی دیگر، بدیل و قطب مقابل این دسته از نظام‌های سرمایه‌دارانه را، نظام‌های سرمایه‌دارانه‌ی مافیایی و عمیقاً ارتجاعی دیگری می‌سازد، مارکسیسم غیرسیاسیْ بهترین لانه و گریزگاه احراز هویت است. مارکسیسم غیرسیاسی، مارکسیسم مجلسی، زینتی و «محترمانه» است. بی‌آزار، معتکف، «فلسفی»، جاعلِ هویت، «متفکرانه»، «مخمورانه»، غوطه‌ور در اوهامِ مفاهیم، گفت‌وگو با آینه، دل‌باخته‌ی طنین اندیشه‌ورزیِ خویش و جولان‌گاهی برای شوالیه‌های شارلاتان فضای مجازی است. مارکسیسم غیرسیاسی، از دستْ نهادنِ نقدِ سلاح و مُثله‌ کردنِ سلاحِ نقد است.

آن‌گاه که قدرت سیاسی هم‌چون امری بدیهیْ ناپیدا و ناملموس می‌شود، نیرویی که می‌تواند این قدرت را به چالش بکشد، یعنی قدرت انقلابی، مغفول می‌ماند. قدرت را می‌توان و باید با قدرت سرنگون کرد، اما قدرت انقلابی بدون سازمان‌یابی ارگانیک، بدون تشکل تعریف‌شده و منظم و برخوردار از قرار و مدارهای مشخص و معین، ممکن نیست و آن‌چه مارکسیسم غیرسیاسیْ هم‌چون طاعون از آن بیزار است، همین سازمان‌یابی ارگانیک است.

این‌که آقای پوپرِ دشمن مارکسیسم، دولت را «شّری ضروری» بداند جای شگفتی نیست، اما آقای یورگن هابرماس نیز که زمانی در اندیشه‌ی بازسازی ماتریالیسم تاریخی بود و در ماه مه1968 در کنار روشن‌فکرانی مانند هاینریش بول و هانس ماگنوس اِنسنبرگر «قوانین موقعیت اضطراری» دولتِ وقت را عملاً «مرگ دموکراسی» می‌دانست، اینک در سال2021 از این‌که دولت در مقابله با بحران کرونا با اقتدار بیش‌تری آزادی و حقوق بنیادین انسان‌ها، مانند حق تجمع، را محدود نمی‌کند گلایه می‌کند و وقتی کار به جای باریک کشیده شود ــ مثلاً پس از بحران 2008ــ حتی آقای هارویِ «مارکسیست» و مُدرس و مفسر کاپیتال مارکسْ بی‌تعارف اعلام می‌کند که سرمایه‌داری بزرگ‌تر از آن است که قابل سرنگونی باشد. به قول ایشان: too big to fail.

رویکرد مارکسیسم غیرسیاسی به طبقات اجتماعی و مبارزه‌ی طبقاتی، رویکرد طبقه‌ی متوسط است. در حالی ‌که «ایدئولوژی طبقه‌ی متوسط»، ایدئولوژی این طبقه نیست، بلکه برسازنده‌ی این طبقه است، ارزیابی مارکسیسم غیرسیاسی از جایگاه طبقات و کشاکش طبقاتی، انکار آن‌ها نیست، بلکه انکار عاملیت آن‌هاست.

مارکسیسم غیرسیاسیْ مداخله‌ی جانب‌دارانه در سیاست را «ایدئولوژی» می‌نامد و بدیهی می‌داند که رویکرد خودِ آنْ «ایدئولوژیک» نیست. البته این به هیچ‌روی مانع از آن نیست که قلمرو پژوهش و واکاوی مارکسیسم غیرسیاسیْ دربردارنده‌ی بررسی‌ها و مطالعات گوناگونی پیرامون «سیاست»، «ایدئولوژی» و حتی «انقلاب» باشد، برعکس، کسب‌وکار بسیاری از دانش‌مندانی که کارمند اتاق‌های فکری یا محافل دانشگاهی‌اند و خود را مارکسیست می‌نامند یا دست‌کم از استفاده از پُز مارکسیست ‌بودن در موارد لزوم و مفید پرهیز ندارند، همین است. نگرانی و اخطار دائمی آن‌ها فقط این است که کارشان «علمی»، مبتنی بر داده‌های عینی و تجربی، و از آلایش به هرگونه آرمان‌خواهی مبراست. چرا که آن‌چه «علم» را به افراط ــ نام رسمیِ رادیکالیسم ــ می‌کشاند و به ایدئولوژی بدل می‌کند، همین آرمان‌خواهی است. بدیهی است که این پرهیز از «جانب‌داریِ» سیاسی به معنای غیبتِ «انتقاد» نیست. برعکس، بخش عظیمی از این مارکسیسم غیرسیاسی، خود را «انتقادی» می‌نامد. تنها شرط انتقاد این است که اولاً انتقاد به «سیاست‌ها» باشد، نه به سیاست به‌طور اعم؛ انتقاد به افکار و ایده‌ها باشد، نه به شالوده‌ها، چراکه بدون شالوده‌های وضع موجود، مبنایی برای زندگی اجتماعی برجای نمی‌ماند. مارکسیسم غیرسیاسیْ بی‌گمان به پژوهش پیرامون «کلانْ‌روایت»ها نیز می‌پردازد، اما بیش‌تر از آن‌رو که آن‌ها را به خیال‌بافی‌های خطرناک و به ایدئولوژیکْ بودن متهم کند. از دید مارکسیسم غیرسیاسیْ بررسی تاریخی کار خوب و مفیدی است، اما گرایش به تاریخیت و درگذرندگیِ وضع موجود، اوهامی آلوده به «کلانْ روایت»هاست.

مارکسیسم غیرسیاسیْ بیان و بازتاب اجتماعاً و تاریخاً متّعین شرایط اجتماعی و تاریخی معینی است که هم‌هنگامیِ دیالکتیکیِ ناتوانیِ نظری مارکسیسم انتقادی و انقلابی در تعریف و تبیین ممیزه‌های خود و چیره ‌ساختن گفتمانش، از یک ‌سو، و غیبت پیکریافتگیِ نهادین‌شده‌ی همین مشخصه‌ها در نیرویی اجتماعی برای واژگون‌ ساختن مناسباتِ متضمن سلطه و استثمار، از سوی دیگر، سرشت‌نمای آن است. مارکسیسم غیرسیاسیْ اغلب با مارکسیسم آکادمیک یکی و یک‌سان تلقی می‌شود. گمانی نیست که این‌دو «مارکسیسم» وجوه اشتراک فراوانی دارند، اما یکی و همان نیستند. مارکسیسم آکادمیک با تغذیه از دستگاه‌های مفهومیِ دانش‌رشته‌های علوم انسانیِ جریان مسلط و با استفاده از کسب‌وکار رایج این علوم، بیش‌تر کاربردی ایدئولوژیک‌-ابزاری دارد و می‌تواند در مقام صورت تامِ «علم به‌مثابه‌ی ایدئولوژی»، نقش و وظایفی را در ایدئولوژی حاکم بورژوایی به‌عهده گیرد و به‌میانجی این نقش، بُرد و نقشی سیاسی داشته باشد. مارکسیسم غیرسیاسی، برعکس و به‌رغم نامش، مستقیماً به‌مثابه‌ی ایدئولوژی عمل می‌کند و بی‌میانجیْ نقش و بُردی سیاسی دارد. در حالی ‌که، مارکسیسم آکادمیک با تکیه بر استانداردهای «علمی» می‌تواند به ژرفا و غنای گفتمانیِ پژوهش‌های نظری در حوزه‌های گوناگون فلسفی، جامعه‌شناختی و تاریخی یاری رساند، مارکسیسم غیرسیاسیْ می‌کوشد با بهره ‌گرفتن از این دستگاه مفهومی و رویارو قرار دادن آن با ساده‌سازی‌های عوامانه‌ی مارکسیسم عامیانه و ولنگار، از این «علمیتْ» حربه‌ای در مبارزه‌ی سیاسی-‌ایدئولوژیک بسازد. در حالی ‌که راه‌کارهای مارکسیسم آکادمیک ممکن است در نظر به نتایجی منجر شود که کاسب‌کارِ بی‌دانش در عمل به آن‌ها می‌رسد، مارکسیسم غیرسیاسیْ خودِ آن کاسب‌کار در بازار مبارزه‌ی سیاسی است. مارکسیسم غیرسیاسی، غیرسیاسی نیست، بلکه نماینده‌ی سیاست دیگری است، سیاستی در راستای حفظ و دوام وضع موجود؛ حوزه یا زیربخشی از ایدئولوژی بورژوایی. از "نقد مارکسیسم غیرسیاسی" نوشته‌ی کمال خسروی.

۲) فرقه‌ی اجتماعیون‌عامیون (مجاهد) قسمت دوم هدف‌های فرقه در مورد مسائل ارضی: آزادکردن دهقانان و نیز سایر ساکنان روستا از بندگی تحمیلی [بر آنان] از سوی اربابان زمین‌دار و مباشران‌شان، و از نیاز تعداد زیادی از آنان به مهاجرت برای بدست‌آوردن لقمه‌ای نان و در نتیجه هلاک‌شدن بعنوان قربانیان کار سخت در معادن. خواست‌های ارضی برنامه ۱۲۸۶: الف) مصادره و تقسیم املاک خاصه در میان دهقانان بدون پرداخت غرامت، به جز مبلغ معینی که برای هزینه‌های شاه و خانواده‌اش لازم بوده   ب) خرید و تقسیم املاک خصوصی در میان دهقانان از طریق یک بانک کشاورزی.
"منافع تجار در زمین‌های کشاورزی بر تدوین سیاست فرقه‌ی اجتماعیون‌عامیون تاثیر گذاشت." "بنظر می‌رسد که دهقانان نسبت به تحول انقلابی در ایران واکنش کاملا جدی نشان داده باشند و در شمال در درخواست‌های خود بسیار جلو رفته بوده باشند. بر اساس یادداشت‌های به‌جا مانده از کنسول بریتانیا در رشت در آن زمان، جنبش شورایی دهقانی در ابتدا با اقدامات فردی گاه خشونت‌آمیز علیه اربابان آغاز شد. همچنین به‌گفته‌ی چلنگریان، سوسیال‌دموکرات ایرانی‌ارمنی، دهقانان از پرداخت مالیات خودداری می‌کردند و زمین‌هایی را که کشت می‌کردند به تصرف خود درمی‌آوردند. یک نمونه بَست‌نشینی حدود ۱۰۰ دهقان در فروردین ۱۲۸۶ در مسجد خواهر امام در رشت برای جلب حمایت از امتناع آنان از تسلیم سهم مرسوم محصول به ارباب است. [این امر در شرایطی بود که] یک دهقان مجبور بود در برابر ارباب زانو بزند یا دختر نوعروس خود را پیش از فرستادن به خانه‌ی شوهر تسلیم پسر ارباب کند." بزعم شاکری، تاکید بر وجه مجاهد بیش از سرشت سوسیال‌دموکراتیک سازمان در نظام‌نامه‌ی ۱۲۸۶، بی‌شک بازتابِ گرایش تاکتیکی فرقه به اسلام در این دوره است.
ساختار حزب (بر اساس نظام‌نامه‌ی مصوب ۱۲۸۶): کمیته‌ی مرکزی مرکب از ۱۵ عضو با وظیفه‌ی نظارت دقیق بر تمام بخش‌ها و شعبه‌های فرعی. هر بخش شامل دو نوع مجمع خصوصی (مرکب از هفت تا یازده عضو) و عمومی (مرکب از یازده تا هفده عضو)؛ اولی سه عضو را بعنوان هیئت اجرایی خود برمی‌گزید و می‌بایست برای اعضای دومی کاملا پنهان می‌ماند و مجمع عمومی را رهبری می‌کرد و ارتباط خود را با آن از طریق دو عضو مجمع که از سوی اولی انتخاب می‌شد حفظ می‌کرد. تماس‌های تشکیلاتی صرفا عمودی و تماس‌های افقی اکیدا ممنوع بود.
با آنکه ممکن است چنین استدلال شود که این مقررات بسیار سخت‌گیرانه، و حتی مجازات اعدام به خاطر خیانت، احتمالا در جامعه‌ای که در مسیر فروپاشی اخلاقی و سامانین قرار داشت لازم بود، مشکل بتوان تاثیر شرارت‌بارِ آن را بر فرهنگ سیاسی جدید کشور، که در آن زمان داشت به نام اصلاحات، انقلاب، و پیشرفت به طور کلی شکل می‌گرفت انکار کرد.
ترکیب اجتماعی: از نظر بور_رامنسکی ترکیب اجتماعی مجاهدین بسیار متنوع بود، و شامل بازرگانان، پیشه‌وران، صرافان، دهقانان، کارگران، خرده‌مالکان و روحانیت سطح پایین، یعنی "خرده بورژوازی" می‌شد. بزعم اصلانی نیز ترکیب فرقه متنوع بود. مثلا در بخش چرنوگورود باکو کارگران نفت هسته‌ی اصلی را تشکیل می‌دادند، در حالی‌که در بخش‌های دیگر اعضا شامل کارمندان، دهقانان، روشنفکران و کسبه می‌شدند. بزعم بلووا فرقه را باید در میان سازمان‌های "غیرپرولتری" طبقه‌بندی کرد.

سازمان‌ها و احزاب چپ در ایران ۲) فرقه‌ی اجتماعیون‌عامیون (مجاهد) قسمت اول تاسیس: ۱۲۸۴ / ۱۹۰۵ (پس از آغاز انقلاب روسیه) موسس: نریمان نریمانوف. محل تاسیس: احتمالا تفلیس، زادگاه نریمانوف. رهبران و اعضای برجسته: نریمان‌نریمانوف، سورچی‌میرزا، میرزا جعفر زنجانی، مشهدی محمد، حیدرخان عمواوغلی، محمدتقی شیرین‌زاده سلماسی، حاجی‌خان، نصرالله خان‌ یکانی، مشهدی محمدعلی خان، میرزا ابوالحسن تهرانی، اکبر اسکویی، حسین سرابی، مشهدی باقرخان ارومیه‌ای و مشهدی اسماعیل بنایی
کشف سازمان از سوی پلیسِ تزاری در دوره‌ی سرکوب فزاینده و گسترش سریع حزب در میان توده‌ی مهاجران ایرانی در قفقاز، از یک‌سو، و توسعه‌ی آن به ایالت‌های شمالی ایران، از سوی دیگر، صورت گرفت. ارتباط میان "همت" و "مجاهد" در پتروفسک و کمک همت به مجاهدین ایرانی در تاسیس سازمان‌هایشان در سراسر قفقاز.
شاخه‌های داخل ایران: تبریز، رشت، مشهد، سلماس، ارومیه، آستارا، اردبیل، خوی و بناب. برنامه‌ی فرقه (۱۲۸۵): الف) آزادی تشکل، اجتماع، بیان و مطبوعات  ب) آزادی عقیده    پ) آزادی تمام کارگران برای تشکیل اتحادیه‌های کارگری و آزادی اعتصاب ت) کار هشت‌ساعته برای همه کارگران، چه در صنعت و چه در دستگاه اداری    ث) مراقبت دولت از بیوه‌زنان، یتیمان و سالخوردگان، آموزش برای کودکان فقیر و یتیمان ج) مسکن رایگان برای بینوایان و برای بیماران مبتلا به بیماری‌های مسری چ) کاهش مالیات‌ها و ایجاد نظام مالیاتی مترقی برای کاستن از فشار بر بینوایان ح) کاهش مالیات‌های (عوارض) مستقیم ب کالاهای ضروری و اساسی. برنامه ۱۲۸۶ مشهد: الف) تضمین وجود و حفاظت دائمی از مجلس    ب) حق رای همگانی صرف‌نظر از تمایزات قومی یا طبقاتی؛ همراه با رای‌گیری مخفی      پ) تحقق آزادی‌های دموکراتیک؛ شامل آزادی شخص و مالکیت او ت) آموزش ابتدایی و متوسطه‌ی رایگان و اجباری با امکانِ دسترسی به آموزش عالی برای همه. ث) ایجاد نظام مالیاتی مترقی   ج) ایجاد یک ارتش دائمی از طریق برقراری خدمت نظام وظیفه چ) محدودشدن ساعت کار روزانه به هشت ساعت ح) پاسخگویی وزیران در برابر مجلس ملی که آنان را برمی‌گزیند؛ مجلس اعیان یا سِنا نباید وجود داشته باشد.
اعتقاد به حرکت گام‌به‌گام ظاهرا توًضیح می‌دهد که چرا مثلا استقرار نظام جمهوری یکی از خواست‌های فرقه را در آن زمان تشکیل نمی‌داد.

سازمان‌ها و احزاب چپ در ایران ۱) سازمان مسلمانان قفقاز (همت) تاسیس: ۱۲۸۳ / ۱۹۰۴ (پیش از انقلاب اول روسیه) محلّ تاسیس: قفقاز موسسین: گروهی از روشنفکران جوان به ریاست الیوشا چاپاریدزه رهبران: استالین، پائومیان، چاپاریدزه. از اعضای برجسته: سلطان مجید افندیوف، ا. آخوندوف، رسول‌زاده، نریمان نریمانوف، حاجینسکی، کاظم‌زاده، عزیزبکوف. هدف تاسیس (بزعم دایره‌المعارف تاریخی شوروی): انجام فعالیت تبلیغی در میان کارگران مسلمان در قفقاز، مشارکت‌دادن آنان در آموزش و مبارزه‌ی سیاسی و دمیدن روح انترناسیونالیسم پرولتری در آنان، بدون ازدست‌رفتن زبان و آداب و رسوم ملّیشان. هدف (بزعم اساسنامه‌ی خود گروه در سال ۱۲۸۸ / ۱۹۰۹): حفظ منافع و بهبود شرایط بی‌نوایان، کارگران و کارکنان بخش تجارت. تحقق آزادی‌های دموکراتیک نظیر آزادی عقیده، بیان، تشکّل، مطبوعات و... و کسب حقّ اعتصاب و حق رای همگانی. ارگان گروه: نشریه‌ی همّت
*بزعم خسرو شاکری، پنهان‌کاری، نبودِ دموکراسی درونی و سرسپردگیِ کاملی که از اعضا خواسته می‌شد، که ظاهرا از ضرورت‌های کار در میان افراد یک جامعه‌ی سنّتی در حال گذار ناشی می‌شد، مشکل می‌توانست به پرورش و نهادینه‌کردن ارزش‌ها و شیوه‌های کارِ دموکراتیک کمک کند
. منبع: کتاب "پیشنیه‌های اقتصادی_اجتماعی جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال‌دموکراسی" نوشته‌ی خسرو شاکری.

احتمالا برخلاف گفته‌ی هگل، تاریخ نه فرایند خودآگاه‌شدن روح و عزیمت او بسوی آزادی، بلکه تلاشِ رنج‌آور روح برای گریز از ملال است. جغدِ مینروای او نیز بیش از آنکه شبانه برای اندیشیدن بر فراز ویرانه‌ها پرواز کند، می‌کوشد با بیرون‌زدن از خانه‌ی خویش، از افسردگی و اضطراب شبانه‌اش بکاهد. باید نظر شیلر را تصحیح کرد و گفت نه عشق و گرسنگی بلکه اضطراب و افسردگی نیروی محرکه‌ی تاریخ‌اند. هگل راست می‌گفت که جهان آسایشگاه روح نیست. روح ظاهرا قرار نیست خوشبخت شود! از "آماده‌شدن برای انفجار ساعت جشن"، کتابِ "تفکر اضطراری"، نوشته‌ی امید مهرگان.

شجریان: به هر حال جریان‌ها در ارتباط با اصالت‌هایی است که وجود دارد. نیما هم اگر آمد و شعر نو گفت از کلمات فارسی استفاده کرد. همان کلماتی که ما از آن استفاده می‌کنیم و غزل می‌گوییم. او وزن را برداشت و به گونه‌ای دیگر بیان کرد. به موسیقی هشتاد یا صد سال گذشته با الان خیلی فرق کرده است. و ما بیشتر باید از دید آهنگسازی به موسیقی نگاه کنیم و چنین اتفاقی افتاده است اما آواز خیلی نمی‌تواند. آواز با غزل عجین است. هم‌چنان که غزل حافظ را دیگر نمی‌توانیم عوض کنیم وقتی یک نفر می‌خواهد غزل حافظ را بخواند باز همان‌طوری می‌خواند که ما می‌خوانیم. مگر این‌که روی شعر نیمایی و نو کار کند همان‌طور که من روی شعر «زمستان است» کار کردم. آن آواز با نوعی که من با شعر حافظ و سعدی مواجه می‌شوم کاملا فرق دارد. تغییرات چشمگیر در فرهنگ یک شبه اتفاق نمی‌افتد و به مرور اتفاق می‌افتد. نیما هم یک دفعه شعر نو نگفت. در موسیقی و هر هنری هم می‌تواند این مساله اتفاق بیفتد و خیلی نباید نگران بود. هر نسلی راه خودش را پیدا می‌کند. الان زمانه‌ای است که همه چیز می‌تواند به اشکال مختلف باقی بماند و نسل‌های بعد از آن استفاده ‌کنند و حرف خودشان را ب‌زنند. به یقین صد سال دیگر مثل ما آواز نمی‌خوانند شاید در فرم همین آوازهایی که از سعدی و حافظ می‌خوانیم تغییراتی بدهند. معصومی‌همدانی: خود شما وقتی خودتان را با گذشته مقایسه می‌کنید چه تغییری کرد‌ه‌اید؟ شجریان: من به هر حال می‌توانم سنت‌های گذشته را بشکنم. سنت خودم را که نمی‌توانم بشکنم

موحد: من نکته‌ای بگویم که امیدوارم خیلی منفی نباشد. این مساله درباره‌ی کل فرهنگ ماست که می‌گوییم چرا نظریه‌پرداز نداریم؟ یک مقدار خرده‌کاری انگار در ذات فرهنگ ماست. نقش قالی را می‌زنند اما سال‌هاست که ما آن نقش‌ها را دائما تکرار می‌کنیم و کمی شاخ و برگش را تغییر می‌دهیم، یا اسلیمی را فرض کنید، یا نقش کاشی را نگاه کنید و حتا موسیقی خودمان را. من یادم می‌آید یاوری در اصفهان که نی می‌زد چهار سال به یک نفر گوشه‌های مختلف موسیقی را یاد می‌داد. در همایون خدا می‌داند که چقدر گوشه بلد بود. اما این‌که یک نیمایی پیدا شود و یک مرتبه تحول بنیادینی ایجاد کند در تمام رشته‌های کارمان کم داریم. ما وقتی چیزی را می‌گیریم شروع می‌کنیم به خرده‌کاری کردن و خیلی خرده‌کاری کردن و این ادامه پیدا می‌کند. شاید شعر چون هنر ملی ما بود و دست‌وپاگیرتر از چیزهای دیگر بود یک آدم یاغی مثل نیما پیدا شد و یک دفعه این کار را کرد. شاید در مورد موسیقی هم یک چنین کاری باید انجام شود. البته ردیف‌خوانی مثل همیشه اهمیت خودش را خواهد داشت اما یک جریان دیگری بایستی احتمالا روی کار بیاید. من نمی‌دانم چه جوری و چه تصوری می‌شود از چنین چیزی داشت

معصومی همدانی: در گذشته می‌گفتند که موسیقی ایرانی را شعر فارسی نگه داشته است الان شاید تا حدودی برعکس شده باشد یعنی شعر فارسی را موسیقی ایرانی در میان مردم رواج می‌دهد. تعداد غزل‌هایی که یک آدم معمولی به آواز شنیده است شاید بیشتر از تعداد غزل‌هایی است که از روی کتاب خوانده است. این خدمتی است که موسیقی ایرانی به ادبیات ما می‌کند و جای خوشحالی و خوش‌بینی است. ولی یک طرف دیگر هم یک نظریه‌ی بدبینانه درباره‌ی بیشتر هنرهایی که در ایران داریم هست و آن نظریه این است که رشد و رواج موسیقی ایرانی در این سال‌ها به دلیل فضای خاص فرهنگی ماست. این مساله هم درباره‌ی موسیقی ایرانی صادق است و هم درباره‌ی فیلم ایرانی که یک مدتی گل کرده است. می‌گویند دلیل آن این است که فیلم‌های جدید به این‌جا نمی‌آید و اگر در به روی این محصولات جدید باز شود فیلم ایرانی نمی‌تواند در برابر آن‌ها مقاومت کند. این اتفاقی است که در اروپای شرقی افتاد مثلا مجارستان صنعت فیلم خیلی مهمی داشت که دائم در جشنواره‌ها جایزه می‌برد یا در چکسلاواکی صنعت کارتون‌سازی داشتند. وقتی که دروازه‌ها باز شد، این‌ها نتوانستند بمانند. سینمای مجارستان تقریبا از بین رفته و از آن سینمایی که در دهه‌ی هفتاد و هشتاد بود تقریبا دیگر اثری باقی نیست. این نظریه‌ی بدبینانه این است که چون صورت‌های پرجاذبه‌تر این‌ هنرها امکان جلوه‌ی رسمی ندارند، مردم، به خصوص توده‌ی مردم، به موسیقی ایرانی یا فیلم ایرانی روی می‌آورند