Les références
Open in Telegram
چنل اول: https://t.me/koummar لینک ناشناس: https://telegram.me/BChatBot?start=sc-414187-6arz6sr
Show more413
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+6030 days
Posts Archive
شجریان: میخواستم در خصوص حافظ یک نکته بگویم. آنچنان هم که شما میگویید، حافظ انعکاس فضای پس از انقلاب نیست. نقدی که حافظ بر زهد و ریا دارد و تکیهای که بر رندی و عشق انسانی، میان حافظ و آن فضا فاصله میاندازد.
کاشی: من نظرم این است که شما با سعدی با نسل جوان دههی هفتاد که آن فضای سنگین را پشت سر میگذارد بهتر از حافظ نمیتوانستید ارتباط برقرار کنید.
شجریان: خب من خواندم. تقریبا برنامههایی که ارائه کردم حافظ و سعدی به یک اندازه بودند اما حافظ را در خلوت بیشتر خواندم. از نظر فرم کارهایی که ارائه کردم سعدی و حافظ را برابر است. اما همانطور که اشاره کردید سعدی را جوانها بیشتر دوست دارند و با حال و هوای آنها سازگارتر است و حافظ کمی به درد سنینبالاتر میخورد. شاید این چیزی باشد که از این پس بیشتر باید به آن فکر کنیم.
کاشی: در توضیح اینکه چرا در این زمانه بیشتر حافظ خواندید، به استعداد شعر حافظ در نقد اجتماعی و سیاسی اشاره کردید اما به نظر من دلیل استقبال بینظیر از حافظخوانیهای شما بعد از انقلاب چیز دیگری است. به نظرم حافظخوانیهای شما بخشی از فضای هژمونیک شدهی بعد از انقلاب بود. در آن فضای ایدئولوژیک استعلایی کردن عشق و از مفهوم زمینی خارج کردن آن بخشی از دستگاه ایدئولوژیک مسلط بود. عشق زمینی مطرود بود. سعدی بیشتر به این عشق زمینی نزدیک است. در صورتی که آن دستگاه ایدئولوژیک میخواست همه چیز را آسمانی کند از جمله عشق را و حافظ بیشتر از سعدی به آسمانی کردن آن فکر میکرد و شاید بعد از دههی هفتاد که فضای ایران قدری بیشتر مستعد آن عشق زمینی شد، سعدی بیشتر به آن جواب میداد تا حافظ.
محمدخانی: شما از میان غزلیات سعدی که خواندهاید، مانند:
ما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم
یا
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
یا
بسام از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا روم ز دستت که نمیدهی مجالی
یا
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
و غزلهای دیگر، اگر بخواهید بهترین را پیشنهاد دهید و انتخاب کنید کدام است و مردم بیشتر به کدام غزل اقبال کردهاند؟
شجریان: خیلی سخت است. هر چند وقت یکبار ممکن است کاری برای من دلنشینتر باشد که باز هم بستگی به حال و هوای من دارد که چگونه آن کار را که قبلا خواندهام دوست داشته باشم. یکی از شعرها «بگذار تا مقابل روی تو بگذریم/ دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم» است. آن دزدیده را هم باید دزدیده بیان کرد
از "غزلیات سعدی و حافظ به روایت محمدرضا شجریان"؛ گپوگفتِ ضیاء موحد، حسین معصومی همدانی و محمدجواد غلامرضا کاشی با محمدرضا شجریان به مناسبت بزرگداشت سعدی. ۲۲ اسفند ۱۳۸۸
مخالفت با تشکیل شوراها همچنان ادامه یافت، تا این که باز آیتاله طالقانی در آخرین روزهای حیاتش عامل طرحِ دوبارهٔ شوراها شد. و در آخرین خطابهاش آشکارا مردم را بهامر شوراها ترغیب کرد. از مردم خواست که صریحاً و مصراً منافع و مصالح خودشان را پیگیری کنند. و گفت که مسئولان امور از تشکیل شوراها جلوگیری میکنند. مرگ ناگهانی او درخواست و فشار مردم را در مورد شوراها شدت بخشید. بهطوری که با همهٔ تلاش گروههای انحصارطلب در راه منحرف کردن اذهان مردم، شورا بهیک خواست عمومی تبدیل شد، و حاکمیت موجود بهموضع تدافعی افتاد و در برابر فشار افکار عمومی، بهچارهجوئیهای گوناگونی دست زد.
از یک سو طرح ادغام کمیتهها و شوراها را پیش کشیدند. و از سوئی با تنظیم آئیننامهٔ انتخاباتی راه نفوذ عوامل صاحب قدرت را بازگذاشتند. از یک سو با طرح ولایت فقیه، قدرت متمرکزی را بهحاکمیت مردم تأویل و تفسیر کردند. و از سوئی با تفکیک شهرهای بزرگ از شهرهای کوچک، انتخابات شوراها را بهآزمایش وضعیت جامعه، و میزان تمایل مردم بهحاکمیت تبدیل کردند. و بدین ترتیب فقط توانستند در یک سوم شهرها انتخاباتی برگزار کنند که آن هم عملاً بهعامل افشای انحصارطلبیها تبدیل شد. برگزاری عجولانه و آزمایشی انتخابات شوراها که از روی ناچاری صورت گرفت، نشانهٔ این بود که حاکمیت موجود در همهٔ مسائل مربوط بهمردم و نهادهای مردمی، فقط همان شیوهئی را دنبال میکند که پس از قیام در پیش گرفته بود. فشار افکار عمومی حکومت را از موضع مخالفت بهموضع موافقت ظاهری کشانده بود. ظاهرسازی با تبلیغ سراسری رادیو- تلویزیونی هماهنگ بود. این بار بهمنظور دستیابی بهشوراها، و خالی کردن شوراها از محتوای مردمیشان نقشهها کشیدند. اما همهٔ این نقشهها و شتابزدگیها تضادها را آشکارتر کرد. در این شتابزدگی چندان اعمال نسنجیده و متضاد روی داد که گروههای حاکم را نیز در برابر هم بهموضعگیری آشکار واداشت.
مردم نشان دادند که در هر شهر، بهنسبت آگاهیشان چگونه بهشورا میاندیشند. و از شورا و انتخابات چه میخواهند. مردم میدانستند که حکومت در پی سپردن امر مردم بهخود مردم نیست. میدانستند که این انتخابات هم ظاهرسازیئی بیش نیست. و علیرغم سیاستهای حکومت، نشان دادند که چیزی را که طالبند چگونه بهدست میآورند.
تضاد و برخورد بهتظاهرات و کشتار انجامید. و دولت ناگزیر شد که در برخی شهرها انتخابات را متوقف، و در برخی شهرها شوراها را نیز منحل کند. همچنان که در برخی شهرها هم خود شوراها ناگزیر بهانحلال خود رأی دادند. حکومت در پایان کوشید که عدم استقبال مردم را بهحساب خود مردم بگذارد و از خود رفع مسئولیت کند، بهراستی هم عدم استقبال مردم را باید بهحساب مردم گذاشت، اما نه از دیدگاه وزیر کشور، بلکه از دیدگاه آگاهیهای روبهرشد تودهها که آنان را در برابر اقدامات و تمهیدات حکومت چنین بهمواجهه کشانده است.
بیستم اردیبهشت اعلام شد که از سوی هیأت منتخب آیتاله طالقانی «طرح شورا بهدولت داده شد». و همزمان با آن از سوی وزیر مشاور در طرحهای انقلاب نیز «رئوس خودمختاری اعلام شد». (کیهان ۲۰ اردیبهشت) در طرح وزیر مشاور از «خودمختاری اداری»سخن رفته بود. و از این که «ادارهٔ امور هر استان با نظارت مجلس شورای استان انجام میشود.» اما «استاندار از طرف حکومت مرکزی انتخاب میشود، که ضمناً مسئول مجلس شورای استان نیز خواهد بود.» و نیز «برهمهٔ رؤسای ادارات استان که انتخابیاند ریاست فائقه خواهد داشت.» (کیهان ۲۰ اردیبهشت) با این ضوابط، این طرح خنثیکنندهٔ طرح قبلی بود. و بر تمرکز هر چه بیشتر قدرت دولتی تأکید داشت. نقش نمایندگان مردم را تا حد نظارت تنزل داده بود، و نقش دولت را تا حد ریاست فائقهٔ استاندار انتصابی بالا برده بود. حال آن که طرح قبلی با همهٔ اشکالاتش، «صدر» و «مشیر» را نیز انتخابی میدانست. اما در طرح منسوب بهآیتاله طالقانی، خصلت زنجیرهئی شوراها از سطح ده تا استان منظور شده بود. بهاین ترتیب که نمایندهٔ اعضای هر شورا از پائین بهبالا میآید: شورای ده، شورای هر بخش از نمایندگان شوراهای ده، شورای شهر، شورای شهرستان از نمایندگان شوراهای شهر و شوراهای بخش آن ناحیه، شورای استان از نمایندگان منتخب شهرستان. بخشدار و شهردار و فرماندار و استاندار منتخب شوراها بودند. و شوراها بر کار یکدیگر نظارت میداشتند. و مجلس شورا وضع قواعد مربوط بهسیاست عمومی دولت را دربارهٔ صلاحیت شوراها و اصولی که برای حفظ حاکمیت ملی و نظم عمومی و مصالح ملی از طرف شوراهای محلی باید رعایت شود، برعهده داشت.
همزمانی انتشار این دو طرح، تضاد و اختلافی را که در داخل گروههای حاکم، یا منسوب بهحاکمیت، بر سر مسألهٔ شوراها موجود بود آشکارتر میکرد. برطبق معمول، این تضاد بهسود گروه مخالف شوراها عمل کرد و طرح آیتاله طالقانی و اساساً مسألهٔ شوراها را برای مدتی طولانی بهبایگانی سپرد.
شنبه هشتم اردیبهشت، «پیشنویس طرح تشکیل شوراهای شهر و استان که ایران را در آینده بهصورت یک کشور فدراتیو در میآورد از سوی وزارت کشور اعلام شد». بر اساس این طرح دورهٔ استانداردی هر استاندار برابر بود با مدت ریاست جمهوری. و هر استان بهوسیلهٔ یک «صدر» اداره میشد که ریاست قوهٔ مجریه را در استان برعهده داشت. و فرمان صدارت او از طرف رئیس جمهور صادر میشد.
معلوم بود که این نیز نقشهئی بود برای بهتعویق انداختن امر شوراها. و مانعی بود در راه عملی شدن خواست مردم. زیرا مسأله را تعلیق بهآینده و انتخاب رئیس جمهوری میکرد. و طرح سازمانی شوراها را بهجای این که بر پایهٔ شوراهای کوچک یا هستههای اصلی بگذارد، در رابطه با دولت و هیأت «مشیران» و «صدر» و... عنوان میکرد.
عیب عمدﻩٔ این طرح فاصلهٔ زیاد آن با دموکراسی، و پیشگیری آن از شرکت فعال همهٔ مردم در شوراهای بههم پیوسته یا زنجیرهئی بود. بهاین وسیله «صدر» و «مشیر» بهطور خودبهخود مقابل مسألهٔ شورا و دخالت مستقیم مردم در امور قرار میگرفتند.
حاکمیت موجود بهمنظورمقابله با همین خصلتها و امکانات دموکراتیک شوراها، از یکسو کوشید که تشکیل آنها را بهتعویق اندازد و از سوی دیگر طرحها و برنامههائی ارائه داد که ماهیت شوراها را قلب میکرد. در این طرحها نشان داد که هرگز دو خصلت و شرط عمدﻩٔ شوراها را نمیپذیرد: یکی اختیار اخذ تصمیم، و دیگری اختیار اجرا.
پیداست که بدون چنین اختیاراتی وجود شورا منتفی است. این دو شرط فقط با هم و بهطور پیوسته و هماهنگ میتوانند کارائی شوراها را تضمین کنند. اگر شورا فاقد اختیار تصمیمگیری باشد اختیارات اجرائیش نیز عاطل میماند و از میان میرود. زیرا برای او چیزی جز پیروی از تصمیمهای گرفته شده بهجای نمیماند. و نیز اگر شورا اختیار اجرائی نداشته باشد تصمیمهای گرفته شده بر روی کاغذ باقی خواهد ماند و بهعمل درنخواهد آمد. شورا با این دو شرط هم امکان شناخت نیازهای مردم را پیدا میکند، و هم امکان برآوردن آن نیازها را. و این درست بهمعنی شرکت فعال مردم در امور خودشان است. و پیداست که از این طریق منافع گروههائی بهخطر میافتد. کوشش این گروهها در راه نفی شوراها بهآنجا کشید که در یکی از برنامههای تلویزیونی که جلساتی از انتخاب نمایندگان شوراهای دانشگاهی را در زمینهٔ استقلال دانشگاهها گزارش میکرد، این مسأله بهصراحت مطرح شد که «شورا در دوران قیام پدیدهئی انقلابی و ترقیخواهانه بود، اما حال که دولتی ملّی بر سر کار آمده است امری زائد و ارتجاعی است!»
مردم در فرایند قیام بهکارائی شوراها پیبرده بودند و یکی از خواستهای اساسیشان نیز حق مشارکت مستقیم در تعیین سرنوشت خویش و پایهگذاری شوراها در سراسر کشور بود. مردم بهاین آگاهی نزدیک میشدند که جلوگیری از بهوجود آمدن دیکتاتوری و رشد انحصارطلبی تنها از طریق ایجاد شوراها میسر است. مردم داشتند میفهمیدند که امکان نفوذ امپریالیسم در حکومت مرکزیِ برخوردار از تمرکز قدرت بهمراتب بیش از امکان نفوذ آن در سیستم حکومتهای ایالتی و نظام شورائی است. مردم در مییافتند که از طریق شوراها بهآگاهیهای لازم جهت شرکت و تصمیمگیری در امور جامعه دست مییابند.
پس از قیام بهمن، برخورد دولت با مسألهٔ شوراها بهطور عام و در سطح وسیعی آغاز شد. تضاد «مدیریت از بالا» و «از پائین» ترجیعبند دولت شد. در هر وزارتخانه و ادارهئی میان مدیران انتصابی دولت و شوراهائی که طی قیام عمل کرده، رهبری اعتصابات را بهعهده داشتند تضاد و درگیری بالا گرفت. مدیریت انتصابی در داخل کارخانهها، شرکتها، و بخشهای خصوصی و عمومی، بهطرز خستگیناپذیری با این نهاد مردمی بهمبارزه برخاست. نطقهای مسؤولان و شکایات مداوم هیأت دولت، بهویژه نخستوزیر، دربارﻩٔ شوراهای ارتشی، کارگری، کارمندی، دانشگاهی، و... روزبهروز شدیدتر شد.
از مقالهی محمد مختاری در کتاب جمعه، آذر ۵۸
جنگ است، اینجا هم جنگ است اسماعیل!
گریه نکن! فریاد نکن! دهنش را ببندید، قوانین را برهم زده است!
گریه نکن اسماعیل، جنگ است!
نفت از کنارِ حجرهها بالا میرود
چه معجونِ عجیبی! چاههای نفت در کنار حجرههاست
و در حُجرهها جوانان نشستهاند
آه چه نفتی! شیرِ ظلمت است این نفت
و نفکتشها در سکوت پُر میشوند
و جوانان در سکوت پیر میشوند
و در اعماقِ زمین، و در بالاسر، و بین دستِ یک بدن،
جنگ است اسماعیل، جنگ است!
مُردهباد شاعری که رازِ حجره و چاه را نداند
زنده باشی تو که این راز را میدانستی.
بخشی از شعر بلندِ "اسماعیل"، سرودهی رضا براهنی.
سیاست همبستگی البته باید پیش از هر چیز انتقادی، تقاطعی و مبتنی بر فهم سازوکارهای اقلیتساز باشد؛ سیاستی باشد که به دنبال برهمزدن رابطه حاشیه و مرکز است و میداند که هرگونه سکوت در برابر این ستم خود مجدداً ستمها را بازتولید و تثبیت میکند و حتی ستمهای جدیدی میآفریند. به همین دلیل آن دسته از گروههایی از اپوزیسیون که حاضر به نفی اعدام بدون هیچ اما و اگری نیستند، به نظر ما دچار گسستی جدی از جامعه هستند و منافعی در این میان دارند که پنهانشان میکنند. آنها با قید و شرط گذاشتن برای نفی اعدام نابرابری و فرآیندهای اقلیتساز را انکار میکنند، چراکه نمیتوانند از این ابزار سرکوب برای همیشه چشم بپوشند.
ما معتقدیم آن سیاستی که در برابر اعدام میایستد از جنس همان سیاستی است که در برابر تاریخکشی و زبانکشی ایستاده و خواهان برانداختن هرگونه هنجار اقلیت و اکثریتساز است. تنها با دفاع از این سیاست و دفاع از نفی اعدام برای هیچکس و هرگز است که میتوانیم از دستاوردهای قیام ژینا مراقبت کنیم و از این راه امکانها و ایدههای نیرومندتری برای پیش بردن مبارزه تخیل کنیم.
به نظر ما طرح مسئله نفی اعدام و فراگیر شدن آن یکی از دستاوردها و نقاط کلیدی قیام ژينا بود. تا پیش از آن واکنشها به مسئله اعدام به این میزان شدید و گسترده نبود. در واقع ما فکر میکنیم که جامعه به این باور رسیده است که باید دستگاه خشونت دولتی را به تمامی نفی کرد، حتی اگر جامعه تا سالها نتیجه ملموسی نبیند و و حتی سرکوب و هراسافکنی تشدید شود. جامعه از میان همین سرکوبها راههای خلاق مقاومت و پیشروی را مییابد. ما تصور میکنیم موج مخالفت علیه اعدام همان راهحل جمعی است که همه ما به فراخور مبارزات خود به آن دست یافتهایم. در واقع اینکه از مادران دادخواه تا همبندیهای زندان، از خانوادههای محکومان، تا فمینیستها، کارگران و معلمان همه در برابر مجازات اعدام ایستادهاند بیانگر این است که در مقابله با سرکوب به نقطه مشترکی رسیدهایم. یعنی ما همگی دریافتهایم که به برنامه نوینی نیاز داریم و برای دفاع از حق حیات انسانها باید وارد صحنه شویم.
ما پس از قیام ژینا مدام بر گسترش «سیاست زندگی» در مقابل سیاست مرگ تاکید میکنیم. همانطور که شاهد بودیم بلوچها با دفاع از این سیاست، به عنوان ابزار مقاومت، توانستند هفتهها مقاومت کنند و خیابان را زنده نگه دارند. همچنین سیاست زندگی برای بلوچها مازادهای سیاسی و اجتماعی هم به دنبال دارد. به واسطه این سیاست آنها نهتنها مبارزه سیاسی میکنند و رویای زندگی بهتر میپرورانند، بلکه در برابر این هیچبودگی نهادینه و عادیسازیشده نیز میایستند. مهمترین بخش این سیاست نیز چیزی جز ایستادگی در برابر اعدامها نیست. در اذهان مردم بلوچ ایستادگی در برابر احکام اعدام نه بیرون از مبارزه سیاسی، بلکه اصل بنیادین آن است.
تا قبل از خیزش ژینا مردم سایر مناطق اطلاعی از کشتار بلوچها نداشتند و اگر هم داشتند به سادگی از کنار آن عبور میکردند، چراکه تصاویر کلیشهای از بلوچها بهعنوان «برهمزنندگان امنیتملی»، «تهدیدکنندگان تمامیت ارضی» یا «قاچاقچیان جانی»، که تحتتاثیر تبلیغات حاکمیت و مرکزگرایی نژادپرستانه و فاشیستی شکل گرفته بود، در جامعه نهادینه و پذیرفته شده بود. تنها پس از قیام ژینا بود که شرایط خیزش انقلابی و مرکززدایی از مبارزات و نیز حضور کردها و بلوچها در کانون مبارزات، توجه عمومی به جوامع پیرامونی و همدلی و همراهی با آنان شکل گرفت و به مرور افزایش یافت.
اما علیرغم تمام این تغییرات، ما فکر میکنیم مسئله اعدام بلوچها همچنان نزد افکار عمومی، جامعه مدنی و مبارزان به یک مسئله فوری و ناقض حقوق انسانی تبدیل نشده است. لازم است تاکید کنیم که مسئله از نظر ما پوشش خبری نیست. پوشش رسانهای به دنبال نگاه ترحمبرانگیز است، نه مواجهه رادیکال و انتقادی با خود مسئله اعدام. اگرچه نگاه حقوق بشری مدام در حال مستندسازی است و این بسیار تلاش ارزشمندی است، اما این نگاه به تنهایی نمیتواند تقاطع ستمها را ببیند و مسئله اعدام را به مسئله افراد اعدامی تقلیل میدهد. این درحالیاست که ما با قتلهای حکومتی سیاستزداییشده طرفیم؛ قتلهایی که از طرفی ابزار تلافیجویی و نابودی هرگونه تخیل زندگی بهتر و درهمشکستن مقاومت یک ملت است، و از طرف دیگر دست به مجازاتی جمعی میزند و هزینههای اندکی برای حاکمیت دارد.
تعداد زنان اعدامی بنا به گفته شاهدینی که با آنها مصاحبه کردهایم بسیار بیش از آماری است که گاه و بیگاه از زندانهای زنان درز میکند. زرخاتون مزارزهی فقط یکی از دهها زن بود که رسانهای شد. زنان به شیوههای مختلفی با مسئله موادمخدر درگیر میشوند: بسیاری از آنان زنان سرپرست خانوار هستند که یا به صورت فردی یا به صورت پوششی به همراه مردی دیگر به جابجایی محموله مواد روی میآورند. بسیاری پیشتر همسر، پدر و برادرانشان را در این راه از دست دادهاند. برخی نیز بهویژه در نواحی جنوب استان کرمان به شکل گستردهای مجبور به فعالیت در کسبوکار مواد مخدر و سوختبری هستند. زندانهای بافت، جیرفت، زابل و زاهدان مملو از زنانی است تحت جرایم منسوب به مواد مخدر به زندان و اعدام محکوم شدهاند. به ندرت خبری از اعدام این زنان به بیرون درز میکند.
هرچه نابرابری، خصوصیسازی، سلب مالکیت از زمینها، بیکاری، نابودی کسبوکارهای سنتی چون کشاورزی و صیادی، و پروسههای ناشهروندسازی از طریق عدم صدور شناسنامه بیشتر میشود، مسئولیتهای اجتماعی دولت بیشتر به صفر میل میکند و ارائه خدماتی چون آموزش و سلامت بر دوش خود فرودستان قرار میگیرد. تجارت پررونق افیون برای مافیا دقیقاً در چنین تقاطعهایی است که برای حاشیهنشینان بلوچ شکل میگیرد و افزایش مییابد. این همان نقطهای است که ما از ابتدای کار خود سعی داشتهایم بگوییم: در سیستان و بلوچستان هیچ وضعیتی عادی نیست و مسئول مستقیم تمام بحرانها، ناامنیها و ستمهایش حکومت است. اساساً در چنین فضا و زمینهای است که شعار «انکار، گلوله، اعدام» در بلوچستان سر داده میشود. این شعار بسیار شعار بهجا و دقیقی است. «انکار»، خشونتی است که به درستی در کنار گلوله و اعدام قرار گرفته است. مساله رفاه و عدالت در سیستان و بلوچستان که به میلیتاریزه شدن (نظامیگری) و ناامنی منطقه ختم شده، همواره و به ویژه در چهل سال گذشته انکار شده است. ما در گزارشهای متعدد به تاثیرات متعدد این میلیتاریزه شدن بر حیات اجتماعی و اقتصادی بلوچها پرداختهایم. بخشی از پروژه اقلیتسازی و به حاشیه راندن تحت عنوان امنیتیسازی و برنامههای توسعه در حال اجراست. اما این شکل از برنامههای توسعه هرگز بدون تهاجم به منابع زیستی فرودستان حاصل نشدهاند. «توسعه همراه با امنیت» که توسط دستگاههای نظامی/امنیتی و اطلاعاتی انجام میشود، صرفاً بهانه خوبی را برای غارت این منطقه فراهم آورده است. خشونت نه فقط با اسلحه، که در تهاجم به زمین و دریا، سلب مالکیت و بستن شاهراههای کسبوکار سنتی نهفته است. چنین خشونتی که بومیان را به کارگران ارزان تبدیل کرده و در چرخه تجارت مرگ گرفتار کرده، پیشدرآمد گلولههایی است که یا سینه سوختبران و به اصطلاح قاچاقچیان را نشانه میرود و یا طناب داریست که بر گردن فرودستان و محذوفان بلوچستان انداخته میشود.
بهطورکلی، ۲۵ درصد از اعدامیهای کل کشور مربوط به سیستان و بلوچستان است که با توجه به جمعیت استان نسبت به کل کشور این آمار بسیار قابل تامل است. اما آنچه این تراژدی را هولناکتر میکند روند ناعادلانه این دادرسیها است. اکثر محکومان به اعدام بلوچ به دلیل فقر نمیتوانند برای خود وکیل بگیرند. وکلای تسخیری پیشنهادی نیز عموماً از سر رفع تکلیف معرفی میشوند و گاه تا پایان مراحل دادرسی و صدور حکم حتی یکبار هم به ملاقات موکل خود نمیروند. برخی از این زندانیان حتی از آخرین ملاقات با خانواده و عزیزان محرومند. بسیار پیش آمده است که خانواده از اجرای حکم مطلع نشده و فقط با یک تماس در جریان قرار گرفته است که: «بیایید جنازهتان را ببرید».
یکی از دردناکترین تجربهها هم این است که بعضی خانوادهها حتی کرایه حملونقل جنازه خود را ندارند و تا روزها جنازه بدون تعیین تکلیف میماند. چه رنجی از این تقاطع فقر و گمنامی بالاتر؟!
نگاهی به آمار وحشتناک اعدام در کردستان، بلوچستان، خوزستان و دیگر جغرافیاهای به حاشیهراندهشدهای چون استان البرز، یا نگاهی به خاستگاه طبقاتی قربانیان این حکم در سالهای اخیر نشان میدهد که سیستم قضایی چگونه بیهزینه جان کسانی را نشانه میرود که از یک سو، امکان هرگونه مقاومت در برابر خشونت قضایی، از جمله دسترسی به وکیل یا اطلاعات حقوقی از آنها سلب گشته، و از سوی دیگر، فاقد سرمایههای اجتماعی، فرهنگی و رسانهایِ طبقهی فرادست هستند و پیشاپیش تحت خشونتهای ساختاری چندلایهای بودهاند، آنها که حتی نامشان را نمیدانیم. در مطالبهی لغو حکم اعدام، تفاوتی میان زندانیان «جرائم عمومی» و زندانیان «سیاسی» قائل نیستیم و یکصدا میگویم: اعدام هرگز و برای هیچکس.
از گفتگو با دسگوهاران؛ "اعدام هرگز و برای هیچکس: اعدام جرائم مواد مخدر"
ايران من
ايران بادهاي مهاجم
ايران آبهاي گرفتار
ايران من توئي؟
ايران
توئي؟
توئي؟
اين مرد خشمگين كه زبانش بريده است؟
سر كوفته به صخره الوند
گيسو فشانده بر وزش وحشي خزر
خون ستيزهها را از پنجههاي خشك
در آبهاي عمان ميشويد
و تاول سهند گران را
مرهم ز برفهاي هميشه ميآورد؟
و تاج نفت و
ماهي
بر تارك شكافتهاش تاب ميخورد؟
ايران ناوهاي مهاجر
در ساحل بنادر ويران
ايران دربدر
ايران
ايران كه مثل لاله در بادها پريشاني
در بارگاه سودا
ايران من توئي
كه هيبت حماسي دورت را
با خنجر و گلوله ميآرايند؟
از شعر "ایرانِ من"، سرودهی سعید سلطانپور.
آنچه نمیتوانی تحمّل کنی این حماقت عمومی، این عطش جبونانه به خونریزی، و این سادهلوحیِ جنایتکارانه است که هنوز باور دارد مشکلات بشری را میتوان با خون حل کرد. راستی چگونه ما میتوانیم از گرفتارشدن در چنگ یَاس بگریزیم؟
از نامهای به یک نومید، یادداشتها، آلبر کامو، ترجمهی خشایار دیهیمی.
