en
Feedback
Les références

Les références

Open in Telegram
413
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+6030 days
Posts Archive
هنجار آزادی، تنها دربرگیرنده‌ی آزادی‌های پایه یعنی آزادی‌هایی از قبیل آزادی عقیده، بیان،  اجتماع، تشکل و انتخاب سبک زندگی با نظر به فرد شهروند نیست. تحقق آزادی در یک  دموکراتیزاسیون جامع است. آزادگی و آزاداندیشی در گرو استوارشدن و گسترش‌یافتن پهنه‌ی همگانی برای گفت‌وگو، انتقاد، مسئولیت‌خواهی، و نظردهی است. نوری که رسانه بر مدیریت امور و کانون‌های تصمیم‌گیری می‌افکند، ضامن سلامت آنهاست.

در ایران گامی آغازین اما اساسی برای برقراری عدالت، تأمین درآمد پایه برای همه‌ی شهروندان است. به این منظور لازم است نفت، دیگر منابع معدنی و طبیعی عمده، و همه شرکت های دولتی و فرادولتی، "ملی" شوند، یعنی درآمد آنها به مردم اختصاص یابد. هدف "ملی" کردن، تأمین درآمد پایه‌ی شهروندان، محرومیت زدایی، حفظ محیط زیست و توسعه‌ی متوازن است. قطع دسترسی مستقیم دولت به درآمد نفت یکی از امکان‌های بازسازی استبداد را منتفی می‌کند. مدیریت دموکراتیک بهینه‌ی منابع "ملی" شده و تأمین درآمد پایه یکی از چالش‌های عمده‌ی سامان‌یابی عادلانه‌ست.

ایده‌ی جمهوری به جمهور برمی‌گردد و به چیزی ورای جمهور مردم ارجاع نمی‌دهد. نظام دموکراتیکی است که از آن مردم است، برگزیده‌ی مردم است، برای مردم است. این خودبازبرندگی (referentiality-self) اساس سکولار بودن آن است: به هیچ عنصر و پیوند ماوراءالطبیعی نیاز ندارد. از این نظر به صورت قطبی در برابر کیش‌های متکی بر برساخته هایی چون فره ایزدی، موهبت االهی و ولایت قرار دارد. ارجاع جمهوری در معنای اکید شهروندی آن به جمهور مردم است، به صورت مستقیم، نه با میانجی‌گری دستگاه بوروکراتیک، انتخابات صوری، امتیازوران، بسته‌های هویتی و جماعت‌ها. اصل تنظیم‌گر جمهوری شهروندی برای سامان‌یابی ، رابطه‌ی هر چه مستقیم‌تر رأس و قاعده است. آنچه به عنوان "رأس" در هر سطحی مشروعیت‌اش را مستقیما از مردم میگیرد، یک جمع است (مجلسهای مرکزی و منطقه‌ای، شوراها،...) نه یک فرد. مقامات مشروعیت‌شان را از جمعهای منتخب می‌گیرند. ریاست در اساس از آن جمع است. گفتمان جمهوری دارای این اصول هنجارین است: عدالت، آزادی، وجهه‌ی قانونی، عقلانيت.

"تأسیس امر شهروند است. انسان از موقعیت صغارت که بیرون آید و از رعیت به شهروند تبدیل شود، در تأسیس را به روی خود گشوده است." "تأسیس نتیجه‌بخش، نیاز به آگاهی و دید انتقادی دارد. حس رهایی، در همان حالی که استبداد هنوز برقرار است، و اراده به شروع امری نو، از مشخصه های دوره گرایش به تأسیس است. اراده به شروع، ادراک دیگری از سیاست را پدید می آورد: چیزی نو را آغاز کردن، رهبر خود بودن، غلبه بر عادت، بر تنبلی فکری، بر سنت." قرار نیست کشور تأسیس شود؛ ایران وجود دارد، اما لازم است سامانی نو بیابد. سامان نو در درجه‌ی نخست با منفیت آن مشخص میشود: در تقابل نفی‌کننده با همه‌ی شکل های سلطنت، پادشاهی و والایی، قرار دارد.  منفیت آن به لزوم در نظر گرفتن همه‌ی آن پدیده‌های وحشت‌زا و مصیبت‌آوری برمیگردد که در تاریخ ایران، به ویژه در یک قرن اخیر با آنها رودررو بوده‌ایم. جمهوری هم می تواند ترسناک باشد: ممکن است استبدادی باشد، یا ممکن است دولت مرکزی کمابیش ضعیف باشد و کشور دچار مشکل درگیری و کشاکش کانون‌های خودسر و شبه‌دولت‌ها گردد. اساس منفیت ایده‌ی جمهوری در پهنه‌ی اجتماعی مواجهه‌ی تقابلی آن با تبعیض و بی‌عدالتی در همه‌ی شکل‌های آن است. شیوه‌ی قالب‌بندی مسئله‌ی تبعیض بیعدالتی و جایگاه آن در برنامه‌ی هر حزب سیاسی شاخصی اساسی است که تعیین می کند آن حزب در راستای تأسیس عمل میکند ، یا −به طور کلی یا دست کم به اعتبار نوع نگاهش به موضوع بی‌عدالتی− در خط احیا یا اصلاح است. بی‌کفایتی مشکلی است که نظام جمهوری نیز می‌تواند به آن دچار شود. قانونیت، تفکیک کامل قوه های مجریه، مقننه و قضاییه، حسابرسی، شفافیت، کاستن از مراجع دارای حق وتو و در عوض تأکید بر  رویه‌های قانونی، و سطوح مختلف تأمل‌ورزی و بررسی در قانون اساسی، چاره‌های آزموده شده‌ای در برابر بی‌کفایتی و فلج‌شدن بر اثر کشاکش ها هستند. تجربه‌ی ایرانی به ما می‌آموزد که به ویژه دو نهاد دانش و نهاد قضاوت باید مستقل از کانون قدرت یعنی دولت در مفهوم اخص آن باشند. بادا که دیگر آسوده از وجود آن رهبری باشیم که ادعا شود قطب دانایی و خردمندی و مرجع نهایی داوری است.

هم بررسی و تحلیل نظام سیاسی و اجتماعی موجود و هم نظر به خواسته هایی که در جریان جنبش های اجتماعی در ایران در قالب شعار، بیانیه ها و منشورها تقریر شده‌اند ، برمی‌نمایند که تحولی که در ایران  بخواهد به نیک‌سامانی بینجامد، باید چه مختصاتی داشته باشد. می‌گوییم: آزادی می‌خواهیم، عدالت می‌خواهیم، خواهان رفع تبعیض هستیم، نظام باید سکولار شود... همه‌ی اینها کلی‌گویی هستند و تجربه‌ی سیاسی به ما می‌گوید که در تقریر کلی و انتزاعی‌شان معلوم نیست بودش‌یابی خود را در چه میبینند. در چارچوب بحث جمهوری می توانیم چنین بگوییم:  • بگویید منظورتان از جمهوری چیست، تا دریابیم درکتان از آزادی و برابری چیست؛ • بگویید منظورتان از جمهوری چیست، تا دریابیم درکتان از عدالت و رفع تبعیض چیست؛ • بگویید منظورتان از جمهوری چیست، تا دریابیم درکتان از سکولار شدن نظام سیاسی چیست؛  • بگویید منظورتان از جمهوری چیست، تا دریابیم درکتان از فدرالیسم چیست... ایده‌ی جمهوری، ایده‌ی توضیح‌دهنده‌ی نهایی همه‌ی خواسته‌های دموکراتیکی است که بیان می‌کنیم. به این اعتبار، جمهوری گفتمانی است که آزادی، برابری، رفع تبعیض، سکولاریزاسیون نظام سیاسی و تمرکززدایی، مفهوم‌ها و سازه‌های آن می‌شوند. این ایده تنها جمع مجموعه‌ای از خواسته‌ها، همراه با تصوری از یک ریخت سیاسی به صورت مجلس و رئیس جمهوری و دیگر نهادهای قدرت نیست. آنچنان که بیان شد، ایده‌ای تنظیم‌گر است که جانمایه‌ی فکر تأسیس را می‌سازد.

اگر ایران بخواهد نظمی سکولار یابد، باید دوپیکر نشسته بر تخت قدرت تجزیه شود، و پاره‌ی ایزدی و فرازمانی برای همیشه دفن گردد. آنگاه باقی میماند یک پادشاه یا ولی عریان که دیگر کسی است مثل دیگر کسان. قابل مقایسه میشود از نظر دادگری، هوشیاری، دانایی، و سلامت نفس با افراد دیگر. تراز میانگین شخصیت شاهان در این حال آشکار می‌شود: در طول تاریخ، قساوت و فرصت طلبی‌شان، و از سوی دیگر چاپلوسی درباریان، بلاهت‌شان را پوشانده است . در آن لحظه‌ی خجسته‌ی تاریخی که شاهی سرنگون می‌شود و با دریده‌شدن پرده‌ی تقدسی که بر او افکنده شده امکان قضاوت برای مردم خاکی فراهم می‌شود . آن فرد در این حال، خودش میشود: به نماد تبهکاری بدل میگردد. در مورد رضاشاه پس از فرود آمدن اجباری‌اش از تخت و رفتن‌اش به تبعید چنین شد . در ۱۳۵۷ محمدرضاشاه چنین سرنوشتی یافت و اکنون ولی فقیه در نزد حتا بسیاری از کسانی که به وجود عالم قدسی باور دارند، چنین چهره ای پیدا کرده است. از "ایده‌ی جمهوری شهروندی"، محمدرضا نیکفر.

«در لحظه‌های اوج نهضت ملی باید سخت هوشیار و مراقب بود… نسل من شکست خورده و سلاح از کف داده است و صمیمانه امیدوارم که شما چنین نباشید. نسل من شاهد دو شکست بزرگ بود و امیدوارم سومی را نبیند. ما شاهد بودیم که رهبران ما در فضای پس از شهریور بیست نتوانستند به سود ملت از اوضاع بهره‌بردای کنند. ما ناظر بودیم که رهبران ما در فضایی که در سال ۱۳۳۲ بوجود آمد (و البته با فضای اول تفاوت کلی داشت) نتوانستند به سود ملت بهره‌جویی کامل کنند. دوستان! نسل من داغ دو شکست بر چهره دارد و اگر می‌بینید که این نسل هنوز هم نفس می‌کشد باری از معجز مسیحائی شماست، و البته در معیاری وسیع‌تر نیروی لایزال ملت ایران… من به نیروی آن جمع بزرگ و نیز این جمع که شمایانید سخن می‌گویم، تجربه‌ام را می‌گویم… دوستان، به پاکی شما سوگند که همه‌ی وجودم در این کلام نهفته است: همبستگی. همبستگی حق‌طلبان…». از سخنرانی مصطفی رحیمی در دانشگاه تهران، آبان ۵۷.

رحیمی برای ایران امروز مهم است نه لزوماً بخاطراستحکام تئوریک آنچه گفته بلکه به‌خاطر زاویه‌ی دیدی که برای کاوش در معضلات جامعه انتخاب کرده بود. برای جامعه‌ی ایران که در نولیبرالیسم مذهبی غرق است و هر روز بیش از پیش بناپارتیسم هولناک از طرف بخشی از به‌اصطلاح فعالان سیاسی و روشنفکران حکومتی تبیین و تبلیغ می‌شود و همین اواخر نیز مروجان نولیبرالیسم را با معتقدان به آنارکو‌فاشیسمِ مذهبی هم‌بستر کرده، حضور و یادآوری میراث متفکرانی چون رحیمی امکانی‌ست برای به یادآوردن خواست آزادی و دموکراسی در ایران که تحقق‌اش دیرزمانی‌ست به تأخیر افتاده. او همانگونه که زمانی گفته بود «ندیم حقیقت» بود و نه ندیم هیچ مصلحت و منفعت بیرونی، و حقیقت بیش و پیش از هر چیز راهبر و راهنمای کار فکری‌اش. به یاد آوردن متفکری چون او در این زمانه‌ی پر تشویش و آشفته‌ی کنونی در یک معنا، به یاد‌ آوردن خواست آزادی و حقیقت است و همین برای پی بردن به اهمیت او کافی‌ست.

لیبرالیسم مروج آزادی است ولی برای اجرای عدالت چیزی گفتنی ندارد. سوسیالیسم از عدالت می‌گوید اما نسبت به آزادی بی‌اعتناست. و همه‌ی اینها در باب فضایل اخلاقی خاموشند. شاید فردا نابغه‌ای ظهور کند و همه‌‌ی اینها را در یک نظام فکری بگنجاند و شاید این امر هیچ‌گاه تحقق نپذیرد. حال به جای انتظار بیهوده باید خواسته های بنیادی بشر را (رفع نیازهای مادی، آزادی، عدالت و اخلاق را) هر یک از قلمرویی گرفت و در تحققشان کوشید. این کار دشوار است اما ناممکن نیست. مصطفی رحیمی.

«حافظ از خداشناسی به انسان‌شناسی می‌رسد. انسانی که خلیفه‌ی خدا در زمین است. و حافظ عاشق هر دوست. این دو عشق چنان به هم آمیخته‌اند که جدا کردنشان از دشوارترین کارها در حافظ‌‌‌شناسی است… خدا و انسان دو کانون فلسفه‌ی حافظ‌اند. اندیشه‌ی کی‌یرکگور نیز میان دو قطب گسترش می‌یابد: قطب خدا و قطب انسان. و واسطه، مسیح است. آیا می‌توانیم از این دو قطب یکی را حذف کنیم؟» در فلسفه‌ی حافظ حذف هر یک از این دو قطب به اختلال در فهم اشعار او می‌انجامد. شعر حافظ را نمی‌توان تنها بر اساس یک محور توضیح داد. حافظ سفر هیجان‌انگیزی به سوی انسان دارد: فرشته‌ی عشق نداند که چیست قصه مخوان / بیار جام و گلابی به خاک آدم ریز.» (حافظ اندیشه، ۱۲۱-۱۲۲). نقل قول از مصطفی رحیمی.

«از خدمت شما به کشور و خدمات روحانیون به نهضت مشروطه و خدمت آیت‌الله شیرازی در قضیه تحریم تنباکو هرچه بگوییم کم گفته‌ایم، اما این را نیز فراموش نکنیم که در طی قرون متمادی در ایران و سایر کشورهای اسلامی با وجود حضور و نفوذ صاحبان فتاوی، ستم‌های بی‌شمار، گاه با سکوت، گاه با تأیید این صاحبان فتاوی صورت گرفته است. پس باید به دنبال نهادها و تشکیلاتی بود که ضمن پاسخگویی به نیازهای اقتصادی و اجتماعی این قرن راه را بر تباهی ببندد، و آن هیچ نیست جز جمهوری مطلق، و بی هیچ قید‌وشرطی.» (درباره‌ی جمهوری اسلامی، ۵۰-۵۱). نقل قول از مصطفی رحیمی.

انتقادات تند و صریح رحیمی از ایده‌ی حکومت اسلامی که حتی از ماه‌ها و هفته‌ها پیش از پیروزی انقلاب ۵۷ نیز در آثار و گفته‌هایش عیان بود، نشان می‌دهد که کارنامه‌ی فکری او در یک معنا می‌تواند خلاصه‌ای از مهم‌ترین چالش‌ها و تضادهای روشنفکری ایرانی از مشروطه تا به امروز را در باب تباین میان مذهب و تجدد به تصویر کشد. تباینی که او به دنبال آن بود با رجعت به ادبیات حماسی و عرفانی ایران تا حدی از آن عبور کند. وجهی از تفکر او که با مطالعه در شاهنامه و نیز اندیشه‌ی حافظ در پی یافتن نوعی «ایرانیت پویا» و غیرانحصارگرایانه و فاشیستی در اندیشه‌ی ما بوده، ضلع سوم و بی‌شک بنیادین اندیشه‌ی او را که همانا ملی‌گرایی باشد می‌سازد.

«چنین می‌نماید که انسان بدون آرمان زندگی نمی‌تواند کرد. کمال انسان بدون داشتن سرمشقی در جهان برتر به دست نمی‌آید… اینک انسان نوین ایرانی باید در میان این ویرانی سر بردارد، خرابی‌ها را ترمیم کند، آنچه را زدودنی‌ است بزداید و اخلاق را که مقوله‌ای فراموش‌ شده‌ است، بر کرسی بنشاند. این کار، همتی دوگانه می‌طلبد اما خیالبافی صرف نیست. و ما که عرفان حافظ را در میراث خود داریم، کافی است که با چشمان باز به این گنجینه که به‌رغم گذشت قرن‌ها هنوز درخشش خود را حفظ کرده است – بنگریم و ندای حافظ را از پس حصار سالیان بشنویم که گفت: روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار / چرخ فیروزه طربخانه از این کهگِل کرد.» (عبور از فرهنگ بازرگانی، ۲۹-۳۴) نقل قول از مصطفی رحیمی، از "روشنفکری که ندیم حقیقت بود" نوشته‌ی فرهاد محرابی.

#موقت برای خوانش مقالات و متونِ نظری کوتاه در قالب وویس یک گروه زدم. اگر مایل به حضور بودید پیام بدید. @Mohamadjavadii

سرسختی بی حد و مرز جهان برونی، از هر حرکت انسانی، _خواه منبعث از انگیزه‌ای عقلانی خواه از انگیزه‌ای طبیعی_ آشکارا ممانعت به عمل می‌آورد. کمبود مسکن و بالا رفتن قیمت مسافرت، عوامل مهمی در فراشد نابودی اساسی‌ترین نماد آزادی اروپایی است:  چیزی که در شکل‌های معینی حتی در قرون وسطی وجود داشت: آزادی سکونت گزیدن در مکان دلخواه، و اگر زورگویی قرون وسطایی انسان‌ها را به جماعت‌های طبیعی وابسته می‌کرد، آنان اکنون در جامعه‌های غیرطبیعی به یکدیگر زنجیر شده‌اند. کمتر چیزی به اندازه محدود کردن آزادی سکونت گزیدن در مکان دلخواه می‌تواند گسترش شوم آوارگی را تقویت کند. و هرگز بین آزادی حرکت و وفور وسائط نقلیه چنین عدم تناسبی وجود نداشته است. والتر بنیامین، ترجمه حمید فرازنده

کسی را که ترک می‌کند چقدر آسان‌تر می‌توان دوست داشت!  زیرا آن شعله برای کسانی که دور می‌شوند پاک‌تر می‌سوزد: شعله‌ای که جم خوردن پیدا و ناپیدای آن تکه پارچه از پنجره کشتی یا قطار بر می‌افروزدش. در کسی که دور می‌شود، جدایی همچون رنگ ریزه‌ای نفوذ می‌کند و او مالامال از درخشندگی دلنشینی می‌شود. والتر بنیامین، ترجمه حمید فرازنده

قدرت نهفته در یک جاده روستایی وقتی در آن قدم بزنیم متفاوت است با وقتی که از رویش با هواپیما بگذریم. به همین نحو قدرت نهفته در یک متن وقتی که آنرا بخوانیم متفاوت است با وقتی که از رویش نسخه برداری کنیم؛ مسافران هواپیما تنها می‌بینند که چگونه جاده از میان دشت می‌گذرد و پیش می‌رود و چطور مطابق با قوانین حاکم بر زمین های اطراف تغییر میکند. تنها کسی که روی جاده قدم میزند، از قدرتی که در اختیار آن است باخبر میشود؛ راه برای کسی که از هواپیما به آن نگاه میکند، چیزی بیش از پهنه‌ای گسترده نیست، اما کسی که روی آن راه میرود، در هر گردشش همچون ندای فرمانده‌ای که سربازان را به پیش فرامیخواند، دوردست‌ها، مناظر زیبا، پهنه‌ها و دورنماها را احضار می‌کند. پس، تنها متنی که از رویش نسخه برداری شده، مسلط بر روح کسی است که خود را به آن سپرده است؛ درصورتیکه خواننده معمولی هرگز جنبه‌های نو درون خود را که متن درصدد گشودن آن است، کشف نمیکند: آن جاده را که جایی وارد جنگل درونش میشود و برای همیشه پشت آن بسته میشود، نمی‌تواند بشناسد: زیرا خواننده معمولی به حرکت ذهنی‌اش در پرواز آزاد رویایی روزانه ادامه می‌دهد، در حالیکه خواننده‌ای که نسخه‌برداری میکند، ذهنش را یکسره در اختیار متن میگذارد. این است که پیشه نسخه‌برداری چینی‌ها از کتاب‌ها، ضمانت بی‌بدیل فرهنگ ادبیات بود و همین، کلید فهم معماهای چینی است. والتر بنیامین، ترجمه حمید فرازنده.

اختیار انتخاب موضوع گفتگو از دست رفته است. اگر در گذشته، دقت کردن به طرف صحبت چیزی کاملا طبیعی بود، امروز پرس و جو از قیمت کفش ها و چتر او جایگزین آن شده است؛ موضوع هر صحبت به طرزی اجتناب ناپذیر، وضع زندگی و پول شده است: صحبت، هیچگاه به نگرانی و درد و رنج افراد نمی کشد _اگر چنین می‌شد لااقل می‌توانستند به یکدیگر کمک کنند_ و نه به توصیف کلی این وضعیت. دقیقا مثل این است که کسی در سالن نمایشی گیر افتاده باشد و چه بخواهد و چه نخواهد، مجبور به پیگیری اتفاقات. وی صحنه باشد: اتفاقاتی که چه بخواهد و چه نخواهد، دوباره و دوباره موضوع اندیشه و صحبتش میشوند. والتر بنیامین، از "خیابان یک‌طرفه"، ترجمه حمید فرازنده‌.

ایده‌های ما به طور پیوسته از پی هم می‌آیند: برای مثال، در یک آن، ایده‌ای به دنبال ایده‌ای دیگر می‌آید. ایده‌ای جایگزین ایده دیگری می‌شود. چیزی در من از تغییر باز نمی‌ایستد: رژیمی از دگرگونی‌ها که با توالی ایده‌ها فرق دارد. در خیابان به پی‌یر می‌خورم که خیلی برایم ناخوشایند است، بعد از کنارش رد می‌شوم، می‌گویم «صبح بخیر پی‌یر»، شاید هم از او می‌ترسم و بعد ناگهان پل را می‌بینم که بسیار بسیار برایم جذاب است، خوشحال و دلگرم می‌گویم «صبح بخیر پل». بسیار خوب. این چیست؟ این از یک سو، توالی دو ایده است، ایده پی‌یز و ایده پل. اما چیز دیگری هم هست: گونه‌ای دگرگونی در من رخ می‌دهد، اینجا واژه‌های اسپینوزا بسیار دقیقند و من نقل قول می‌کنم: «دگرگونی نیروی وجود داشتنم»، یا عبارت دیگری که به همان معنا به کار می‌برد: نیروی وجود داشتن یا توان عمل کردن؛ و این دگرگونی‌ها بی‌وقفه‌اند. می‌توان گفت برای اسپینوزا دگرگونی پیوسته وجود دارد _و وجود داشتن به همین معناست_ دگرگونی پیوسته نیروی وجود یا توان عمل کردن. ژیل دلوز، ایده و حال‌مایه.

از آن حیث که ایده خودش چیزی است، پس می‌توانم ایده‌ای از آن شکل دهم؛ همواره می‌توانم ایده‌ای از یک ایده بسازم. بنابراین، می‌توان گفت که نه تنها هر ایده‌ای ایده چیزی است _ گفتن اینکه هر ایده‌ای ایده چیزی است، به این معناست که هر ایده‌ای یک واقعیت ابژکتیو دارد، چیزی را بازنمایی می‌کند _ بلکه ایده یک واقعیت صوری هم دارد، چرا که به عنوان ایده خودش چیزی است. این واقعیت صوری ایده همان مفهومی است که اسپینوزا آن را به دفعات درجه خاصی از واقعیت یا کمال می‌نامد که ایده بماهو ایده حاوی آن است. هر ایده، به معنای دقیق کلمه، درجه خاصی از واقعیت یا کمال دارد. ژیل دلوز، حال‌مایه و ایده.