en
Feedback
Les références

Les références

Open in Telegram
413
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+6030 days
Posts Archive
«چنان‌که روشنفکرانِ روسی نیز از خود می‌پرسیدند – آیا جامعه‌ی آنان، ʼناگزیرʻ قرار است مسیرِ اروپای غربی را به صورت پیشرفت دنبال ‌کند؟» مارکسْ در نامه‌ای به سال 1881- خطاب به انقلابیِ روسیْ وِرا زاسولویچ در این مورد چنین می‌نویسد: درخصوص تحلیلِ پیدایش تولید سرمایه‌داری، می‌گویم «لذا در بطنِ نظام سرمایه‌داری، جدایی کامل تولیدکننده از ابزارهای تولید نهفته است… شالوده‌ی کُل این پیشرفت، سلب‌مالکیت از کشاورزان است. تاکنون، این امر صرفاً در انگلستانْ به نحوی رادیکالْ انجام شده است… اما همه‌ی کشورهای دیگر اروپای غربی، در حالِ پشت سَر گذاشتنِ همین توسعه هستند» (کاپیتال، نسخه فرانسوی، ص. 315). لذا ʼاجتناب‌ناپذیری تاریخیʻ این فرآیند، صریحاً به کشورهای اروپای غربیْ محدود می‌شود. مارکس، در این‌جا بازهم انکار می‌کند که مدل تَک‌خطی توسعه‌ی اجتماعی را بر اساسِ خط‌سیر اروپای غربی ابداع کرده بود. در این زمینه، باید متذکر شویم که مارکس در یادداشت‌های پژوهشی خود در باب هند، در همان دوره، آشکارا به این دیدگاه حمله کرد که هندِ پیش از استعمار، جامعه‌ای فئودالی بود. مارکس در این دوره، همچنین به تضادهای اجتماعی در درونِ جامعه‌ی روسی علاقمند شد که اینک جنبش انقلابیِ مهمی در آن شکل گرفته بود؛ و او نه‌فقط نزدِ هَم‌سخنانِ روسی خود انکار کرد که نظریه‌های وی نشان می‌دادند که روستاهای اشتراکی، در فرآیند انباشت بدوی به سبکِ غربی، باید «ناگزیر» از بین بروند که هچنین این روستاها را پایگاه اجتماعی نوعِ تازه‌ای از جنبش انقلابی می‌پنداشت.

هندیان، ثمره‌های عناصرِ تازه‌ی جامعه را که بورژوازی بریتانیایی، میانِ آنان پراکنده است – برداشت نمی‌کنند – مگر این‌که در خودِ بریتانیای کبیر، طبقاتِ حاکم کنونی، با پرولتاریایِ صنعتی جایگزین شود؛ یا مگر آن‌که خودِ هندوها به‌قدری قدرت یابند که بتوانند یوغِ انگلیسی را به‌کلی [از گردن] بردارند. در هر صورت، شاید بتوانیم با خیال راحت انتظار داشته باشیم که در دوره‌ای کمابیش دور، شاهدِ احیای آن کشورِ بزرگ و جالبی باشیم که بومیانِ مهربان آن که کشورشان منشأ زبان‌ها و ادیان بوده است … توانسته‌اند افسرانِ بریتانیایی را مبهوت شجاعتِ خودْ کنند.

سعید دو نقص عمده در مارکس یافت. نخست، گفته شد که او به یک کلان‌روایت یا سلسله‌ی تک‌خطی مراحل توسعه‌ی اجتماعی و اقتصادی پایبند بوده است. بر اساس این دیدگاه، مارکس از این مدل تک‌خطی مبتنی بر تاریخ اروپای غربی، بدون توجیه واقعی برای تحلیل و سنجش جوامع غیرسرمایه‌داری خارج از آن منطقه استفاده کرد. دوم، سعید مارکس را متهم به قوم‌گرایی، حتی نژادپرستی، در تصویرسازی‌هایش از جوامع غیرغربی کرد. سعید، در توضیحِ بخشی از نقدِ نخست، نوشت که از نظرِ مارکس، امپریالیسمِ اروپاییْ به‌منزله‌ی بخشی از پیش‌رَوی «ضرورت تاریخی» بود که می‌توانست در آیندهْ به پیشرفتِ تمامِ بشریت منتهی شود. سعید چنین متذکر شد که نوشتارهای 1853 مارکس درباره‌ی هند، که در نیویورک تریبون منتشر شدند، نشانگرِ حمایت شگفت‌انگیزِ وی از استعمارِ بریتانیایی بودند. مارکس، بریتانیایی‌ها را «برتر، و درنتیجه دست‌نیافتنیْ برای تمدنِ هندی» توصیف کرد؛ و در عینِ حال، هند را به منزله‌ی جامعه‌ای ایستا تصویر کرد که حتی از تدارکِ مقاومتی چندانْ در برابرِ امپریالیسمْ ناتوان است. سعید، موضعِ مارکس را چنین شرح داد: «بریتانیایی‌ها، حتی با نابودی آسیا، یک انقلابِ اجتماعی واقعی را در آن‌جا امکان‌پذیر می‌کرد». از "خیر، کارل مارکس اروپامحور نبود" نوشته‌ی کوین اندرسن، ترجمه‌ی آریا سُلگی.

نه‌تنها هرج و مرج و آشفتگی همگانی در میان اصلاح‌طلبان شیوع یافته، بلکه هر فردی باید به خود بقبولاند که او به درستی نمی‌داند چه‌چیزی باید اتفاق بیافتد. با این حال، همین نقص نهایتا به سود جنبش جدید تمام خواهد شد، بدین معنا که ما با جزمهای خود به جست‌وجوی جهان  نمی‌رویم بلکه برعکس تلاش می‌کنیم از راه نقد جهان کهنه جهان نو را کشف کنیم؛ کاری که فلاسفه تا به امروز نکرده‌اند. آنها مفتاح همه‌ی معماها را در دست داشتند ولی از آن برای گشودن راه‌های سر به مُهر بهره نبردند و آن را بلااستفاده رها کردند، و البته جهان بی‌قریحه و سفیه هم تنها به این بسنده کرده است که با دهانِ باز بنشیند تا لقمه‌ی آماده‌ی علم محض را کسی به دهانش بگذارد. فلسفه اکنون از قید رهبانیت رها و دنیوی شده است و چشم‌گیرترین دلیل این مدعا را می‌توان در پیوستن آگاهی فلسفی به ستیزی دید که نه‌تنها در بیرون بلکه در درون نیز جریان دارد. اگر ما اکنون کاری به ساختن آینده و یا سازمان‌دهی آن برای همه‌ی زمان‌ها نداریم، ولی در مورد وظیفه‌ای که هم‌اکنون در برابر ماست تردیدی وجود ندارد: نقد بی‌رحمانه‌ی وضعیت کنونی؛ بی‌رحمانه به این معنی که نه از پذیرش کشفیات خود طفره رود و نه از تعارض و مقابله با قدرت‌های آن‌چنانی. بنابراین، من طرفدار برافراشتن پرچم احکام قطعی و جزمی نیستم، بلکه برعکس براین باورم که ما بایستی به جزم‌اندیشان کمک کنیم تا عقاید خود را پالوده ساخته و اندیشه‌شان را جلا بخشند. کارل مارکس، از نامه‌ای به روژ، ترجمه مجید مددی کروزناخ، سپتامبر ۱۸۴۳

در این سرزمین هست آنچه سزاوار زیستن است رفتن تابستان زنی چهل‌ساله در اوج شکفتگی ساعتی نور خورشید در زندان ابری که موجودات را تقلید می‌کند هلهله‌ی مردمان برای آنانی که با لبخندی رهسپار پایان آسمانی خویشند و ترس مستبدان از ترانه‌ها. در این سرزمین هست آنچه سزاوار زیستن است در این سرزمین، بانوی سرزمین‌ها مادر بدایت‌ها، مادر نهایت‌ها نامش فلسطین بود نامش فلسطین شد آه بانو، چون بانوی منی سزاوارم، سزاوار زیستنم. از شعر "در این سرزمین"، محمود درویش، ترجمه‌ی یوسف اباذری.

فاجعه آن امکانی نیست که هماره پیش روست، بلکه همین وضعیت موجود است. به قول استریندبرگ: دوزخ چیزی نیست که انتظارمان را می‌کشد_ بلکه همین زندگیِ اینجا و اکنون است. از "تزهایی درباره مفهوم تاریخ" والتر بنیامین، ترجمه مراد فرهادپور و امید مهرگان.

انقلاب‌ها چیزی بیش از انتقال دولت یا تغییر رژیم هستند، اگرچه تغییر رژیم وجه ضروری انقلاب‌هاست. انقلاب‌ها ساحتِ اجتماعی، سطحِ مردمی و روزمرگی نیز دارند. منظورم دگرگونی در ذهنیت‌ها، انتظارات، مناسباتِ سلسله‌مراتبی در میان مردم و همچنین کردوکارهای جایگزین در مزارع، کارخانه‌ها، محله‌ها، مدرسه‌ها، خیابان‌ها و عرصه‌های خصوصی است. اینجا به انقلاب در قالب یک "رخداد" آلن بدیویی می‌نگرم، یعنی وضعیت گسست در روال عادی زندگی که ممکن است امکان‌های بی‌حد و مرزی را ایجاد کند، وضعیتی که در آن ممکن است مردم نظمی دیگر را برای چیزها تصور کنند. از این رو، روایت انقلاب فقط روایت چیزهایی نیست که در سطوح بالا رخ می‌دهد؛ شرح وقایعی که در لایه‌های زیرین جامعه رخ می‌دهد نیز جزو روایت انقلاب‌هاست؛ وقایعی که در زندگی روزمره، میان عامه‌ی مردم، در ایده‌ها و کردوکارها، در معانی و هنجارهایی روی می‌دهند که در کنار هم چیزی را به نام زیست‌جهانِ روزمره شکل می‌دهند، بخشی از روایت انقلاب‌اند. از "انقلاب را زیستن"، آصف بیات، ترجمه‌ی شیرین کریمی.

باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد، که مادرانِ سیاه‌پوش ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ هنوز از سجاده‌ها سر برنگرفته‌اند! احمد شاملو، از شعرِ "آخر بازی"

سازمان‌ها و احزاب چپ در ایران: ۵) جنبش آزادیستان مقدمه (کرونولوژی تاریخ مشروطه با محوریت تبریز) قسمت دوم: -برچیده‌شدن بساط مشروطه در پی بمباران مجلس. تکفیر مشروطه‌طلبان در تبریز توسط انجمن اسلامیّه و دستبرد به خانه‌های آزادی‌خواهان. -تجدید انتخابات انجمن ملّی تبریز و تشکیل کمیسیون جنگ که ستارخان و باقرخان در راس آن قرار می‌گیرند. -هم‌چنین سازمان‌دهی نیروهای فدائی مرکز غیبی. -تشکیل گارد ملّی که اخلاقا زیر نظر حزب دموکرات بوده. -تشکیل سازمان فرهنگی و تبلیغی "انجمن مجاهدین" به منظور دادن آگاهی‌های فرهنگی، اخلاقی، سیاسی و عقیدتی به مبارزان و جلوگیری از دودستگی و نفاق بین دسته‌های مسلح. -اعزام مبلغانی به ولایات برای تبلیغ اصول مشروطیت و تشکیل انجمن‌های ولایتی. -تشکیل کمیسیون اعانه برای تامین نیازمندی‌های مالی جنگ. -لشگرکشی مبارزین تبریز به سمت تهران. -تشویش اذهان بواسطه‌ی مستبدین و اعلان حمایت علمای نجف از مبارزین آزادی‌خواه تبریز.
*اقدامات شیخ محمد خیابانی و دیگر رهبران انجمن ملّی در تبریز: انتشار چندین روزنامه، تاسیس مدارس و دبستان‌های جدید، بازکردن بیمارستان ۲۵ تختخوابی "مریضخانه‌ی دولتی" در تبریز و مداوای رایگان بیماران، افتتاح عدلیّه به ریاست حاج سید حسین شام غازانی ملقب به عدل‌الملک، تاسیس کمیسیون مالیّه برای سر و سامان دادن به امور مالیّه‌ی شهر به ریاست رفیع‌الدوله، تاسیس اداره‌ی نظمیه که پیش‌تر بدان اشاره شد، تاسیس اداره‌ی بلدیه به منظور سر و سامان دادن به امور شهر به ریاست قاسم‌خان امیر تومان.
*بلدیه‌ی تبریز: قاسم‌خان، تحصیل‌کرده‌ی پاریس و بنبان‌گذار تلفن و موسس تراموا در تبریز است. هم‌چنین وی اولین کسی است که پیش از مشروطیت در تبریز کارخانه‌ی برق دایر کرد و خیابان مجیدیه را با چراغ‌های رنگارنگ الکتریکی روشن ساخت و این در حالی بود که در استامبول چراغ‌ها را با نفت روشن می‌کردند. ساختار بلدیّه: بلدیه‌ی تبریز شورایی اداره می‌شد. انجمن‌های بلدیّه در شهرهای کوچک ۱۶نفر و در شهرهای بزرگ ۳۰ نفر عضو دارند که بوسیله‌ی ساکنان کوی‌ها انتخاب می‌شوند. هم‌چنین اعضای منتخب انجمن‌های بلدیّه یک نفر را بعنوان شهردار انتخاب و معرفی می‌کردند. شهردارها زیر نظر انجمن بلدیه انجام وظیفه می‌کردند. بخشی اقدامات بلدیّه: ممنوعیت ذبح گاو و گوسفند در معابر عمومی، صدور دفترچه‌ی جداگانه برای هر یک از کسبه به‌مثابه پروانه کسب، حفظ و رعایت بهداشت در حمل گوشت‌ها از کشتارگاه‌ها به قصابی‌ها، نرخ‌گذاری برخی از مایحتاج‌های عمومی از قبیل پنیر، گوشت، روغن، حبوبات و... اجبار نانوایی‌ها به رعایت بهداشت آب و آرد، ممنوعیت ریختن زباله به رودخانه‌ها و معابر عمومی، انتشار روزنامه‌ی بلدیّه.
-حمله‌ی مستبدان محلی و اجامر کوی‌های دوه‌چی و سرخاب به تبریز. -بازگشت گردان آزادی ستارخان و باقرخان که برای حمله به تهران در باسمج اردو زده بودند به تبریز. - درگرفتن نبرد و شکست مستبدین. -انتصاب عین‌الدوله به والی‌گری آذربایجان در پی شکست مذکور. -مذاکره‌ی نمایندگان عین‌الدوله با انجمن ایالتی تبریز. -ملحق‌شدن ایرانیان مبارز مقیم قفقاز همراه با عده‌ای از داوطلبان حزب اجتماعیون‌عامیون به مجاهدین تبریز. -صدور دستور حمله‌ی سی‌هزار قشون به تبریز در تاریخ ۴ شهریور ۱۲۸۷ توسط عین‌الدوله -شکست نیروهای عین‌الدوله. -اولتیماتوم ۴۸ساعته‌ی عین‌الدوله به انجمن تبریز در راستای دست‌برداشتن از مقاومت و عدم‌پذیرش اولتیماتوم. -حمله‌ی مجدد به تبریز و شکست دوباره‌ی نیروهای مستبد. درخواست استعفای عین‌الدوله و مخالفت محمدعلی شاه. -اعزام نیروهای کمکی برای عین‌الدوله به فرماندهی علی‌خان. -حمله‌ی مجدد مرتجعین و مستبدین در اوایل بهمن ۱۲۸۷. -شکست و عقب‌نشینی مجاهدین.
*علاوه‌بر نقش زنان چه در فعالیت‌های خدماتی و درمانی پُشت جبهه چه حتی در میدان نبرد، دانش‌آموزان نیز تحت عنوان دسته‌ی "فوج نجات" در مبارزه ایفای نقش کردند. فرماندهی این دسته برعهده‌ی معلم جوان آمریکایی، هوارد باسکرویل بود.
-پیروزی مشروطه‌خواهان در نبرد نهایی و شکست نیروهای عین‌الدوله در بهار ۱۲۸۸. -حمله‌ی روسیه‌ی تزاری در اردیبهشت ۱۲۸۸. -تسلیم‌شدن نیروهای مجاهد و عدم‌ورود به جنگ با روس‌ها هم به‌سبب قدرت ارتش روسیه و هم به‌سبب درگیری مردم شهر با قحطی بعد از جنگ و خونریزی‌های فراوان. -۸تیرماه ۱۲۸۸؛ تصرف تهران بدست اردوی نجات‌بخش ملّی، اعزامی از رشت و اصفهان در نبرد با نیروهای لیاخوف. -خروج محمدعلی شاه  از کشور. -به سلطنت‌رسیدن احمد شاه. عضدالملک به نیابت سلطنت انتخاب می‌شود -فراهم‌شدن شرایط انتخابات دوره دوم مجلس ملّی. -۲۴ آبان ۱۲۸۸؛ آغاز به کار مجلس دوم. (شیخ محمد خیابانی از طرف مردم تبریز به نمایندگی انتخاب می‌شود).

سازمان‌ها و احزاب چپ در ایران ۵. جنبش آزادیستان مقدمه (کرونولوژی تاریخ مشروطه با محوریت تبریز): -۱۳ مرداد ۱۲۸۵؛ صدور فرمان مشروطه - ۲۶ مرداد ۱۲۸۵؛ تشکیل اولین مجلس موسسان، گردهمایی آزادی‌خواهان برای انتخاب نمایندگان و تهیه‌ی مقدمات افتتاح مجلس در مدرسه نظام تهران. -تهیه و تنظیم نظامنامه‌ی انتخابات مجلس و ارسال به دربار برای امضای شاه. - امتناع شاه از امضای نظام‌نامه‌ی انتخابات، اعتراض در تهران و بست‌نشینی در سفارت انگلستان، اعتراض در تبریز و بست‌نشینی در کنسولگری انگلستان و تعدادی از مساجد. -امضای نظام‌نامه‌ی انتخابات در ۱۷ شهریور ۱۲۸۵. -تشکیل انجمن ملّی در تبریز (تشکیل انجمن‌های ایالتی ولایتی بعنوان ماده‌ی نهم از اصل اول نظامنامه‌ی انتخاباتی)
*انجمن ملّی تبریز: چاپ و انتشار روزنامه انجمن، معرفی کاندیداهای نمايندگان مجلس اول، تثبیت نرخ نان و گوشت، مصادره‌ی غلّات احتکارشده، بوجودآوردن نیروهای مسلّح "مجاهد"، ایجاد کارخانه‌های جوراب‌بافی و بندبافی.
-به تعویق افتادن انتخابات در تبریز توسط محمدعلی‌میرزا (ولیعهد). -طغیان مردم تبریز و در پی آن صدور فرمان انتخابات توسط محمدعلی‌میرزا. -دستور تعطیلی انجمن ملّی پس از انتخابات مجلس اول از جانب محمدعلی میرزا. -مخالفت قاطعانه انجمن با پیشنهاد ولیعهد و برخاستن جوش و خروش در میان مردم تبریز و حامیان مشروطه در پی دستور ولیعهد. -موفقیت انجمن ملّی و مرکز غیبی در عقب‌نشاندن محمدعلی میرزا. -شروع به کار مجلس شورای ملی و امضای قانون اساسی توسط مظفرالدین شاه و محمدعلی میرزا. -مرگ مظفرالدین‌شاه ۱۰روز پس از امضای قانون اساسی. -عدم دعوت از نمایندگان مجلس در مراسم تاجگذاری محمدعلی شاه. -طرح عنوان "مشروعه" به‌جای مشروطه توسط شاه و حامیانِ ضدمشروطه‌اش. -سوءاستفاده‌ی شاه از نقص قانون اساسی و تفسیر به رأی از آن مبنی بر اینکه وزرا در برابر نمایندگان ملّت مسئولیتی ندارند و جوابگو نمی‌باشند. -جوش و خروش در تبریز، گردهمایی انجمن ملّی و بسته‌شدنِ بازار در پی درتنگناقرارگرفتنِ مجلس از جانب مستبدین. -تشکیل کمیسیونی برای تکمیل قانون اساسی در تاریخ ۲۸ ذیحجه‌ی ۱۳۲۴ و در پی اعتراضات تبریز و فشار آزادی‌خواهان. -گنجانده‌شدن پیشنهادات انجمن ملی تبریز در متمم قانون اساسی و تصویب آن.
*تبریز اواخر سال ۱۳۲۵ ه.ق: دو دسته‌ی مشروطه‌طلب و مستبد؛ عناصر مرتجع و خودکامه به رهبری میرهاشم و حاج میرزا حسن مجتهد به دستور مستقیم محمدعلی شاه، انجمن اسلامیّه را در تقابل با انجمن انقلابیِ تبریز بر پا داشتند.
-جنگ و درگیری میان مجاهدان و لوطیان مسلّح میرهاشم در تاریخ ۱۲ ذیحجه‌ی ۱۳۲۵ برابر ۲۶ دی‌ماه ۱۲۸۶، بر اثر آزار و اذیت‌های لوطیان، از جمله باجگیری از مردم، ایجاد رعب و وحشت و.. این جنگ دو روز به دراز می‌کشد. -درگیری مجدد میان مستبدان و مشروطه‌طلبان در ۵ بهمن و لزوم تاسیس اداره‌ی نظمیه در تبریز که بوسیله‌ی شیخ محمد خیابانی و دیگر رهبران انجمن ایالتی انجام پذیرفت. این اداره همچنین روزنامه‌ای با عنوان "نظمیّه" را نیز انتشار می‌داد. -ترور اتابک توسط عباس آقا صراف تبریزی و وحشت‌زدگی خودکامگان از پی این رویداد. -درگیری و تعارض مجدد میان شاه و مجلس پس از آرامش چندماهه‌ی ناشی از ترور اتابک. -واقعه‌ی میدان توپخانه: تجمع عده‌ای از اوباشان در میدان توپخانه و برافراشتن چادر. آزار و اذیت عابرین به اتهام مشروطه‌خواهی و سر دادن شعار "ما دین نبی خواهیم مشروطه نمی‌خواهیم" برخلاف فتاوی مراجع تقلید نجف. -خلع محمدعلی شاه از سلطنت توسط انجمن ملّی تبریز و علمای نجف. -برچیدن چادرهای اوباشان میدان توپخانه به دستور شاه. -مذاکره‌ی سفرای روس و انگلیس بعنوان نماینده‌ی شاه با نمایندگان مجلس و تجدید سوگند محمدعلی شاه. -ارسال تلگراف از جانب مجلس و واداشتن انجمن ملّی تبریز به قبول سازش و دست‌کشیدن از خواست خلع شاه. -غارت و کشتار نصره‌السلطان (رحیم‌خان چلبیانلو) در قره‌داغ، جلوگیری از رسیدن گندم به تبریز و حمله به تبریز، با حمایت شاه. -آزاررسانی‌های لوطی‌های میرهاشم با کمک‌های مادی شاه. -کامیابی انقلابیون در تبریز با شکست لوطی‌ها و ایلات چپاولگر.  -قرارداد ۱۹۰۷: تقسیم ایران به سه منطقه؛ مناطق شمال ایران از آن روس‌ها و ایالات جنوبی متعلّق به انگلستان و قسمت مرکزی هم بی‌طرف. -مردود شمردن این قرارداد از جانب مجلس و در پی آن به توپ‌بستن مجلس توسط محمدعلی شاه و با کمک کلنل لیاخوف روسی در تاریخ دوم تیرماه ۱۲۸۷؛ درگیری مسلّحانه میان انجمن آذربایجانیان مقیم تهران با سپاه استبداد در روز بمباران ساختمان مجلس.

جنگلی‌ها همه دور آتش حلقه زده‌اند... پس از لحظه‌ای سکوت، میرزا می‌پرسد: موافقین همه مثل پهلوون ریش بگذاریم؟ و در انتظار پاسخ به جمع می‌نگرد. دکتر حشمت: به شرطی که هیچ‌کس حقّ تراشیدن نداشته باشه... داوود غنی: تا کی آخه؟ دکتر حشمت: تا روزی که از هیچ‌چیز نترسیم... همه در سکوت منتظر ادامه‌ی حرف او هستند. میرزا: تا روزی که حتی یک سالدات اجنبی تو سرزمین ما باقی نمونده باشه. جنگلی‌ها، همه با هم، اما هر یک به تقلید جانوری وحشی، غریو سر می‌دهند. از فیلم‌نامه‌ی "کوچک جنگلی"، نوشته‌ی ناصر تقوایی، جلد یک.

من چو برگ زرد دست سرد باد در شب خزان‌زدگی‌هایم، از درخت خویش جدا بودم... از شعر "حسرت"، یدالله رویایی

آن‌کس که تنها زندگی می‌کند و با وجود این مشتاق است که گاه پیوندی برقرار کند، آن‌کس که با در نظر گرفتن تغییر ساعات شبانه‌روز، دگرگونی‌های آب‌وهوایی، و مناسبات شغلی و مسائلی از این نوع خواهان آن است که سهل و ساده بازویی ببیند که بتواند به آن بیاویزد_ چنین کسی نمی‌تواند مدت درازی بدون پنجره‌ای رو به خیابان سر کند. اما اگر وضع او به‌گونه‌ای است که در جست‌وجوی چیزی نیست، خسته و ملول به کنار پنجره آمده است، چشمانش میان آسمان و جمعیت بالا و پایین می‌رود، شور و شوقی ندارد، و سر را کمی به عقب متمایل کرده است، سرانجام آن پایین اسب‌ها او را خواسته یا ناخواسته با کالسکه‌ها و هیاهو به دنبال خود می‌کشند و در نهایت او را جذب یگانگی و یکدلی انسانی می‌کنند. فرانتس کافکا، پنجره‌ای رو به خیابان، ترجمه‌ی علی‌اصغر حداد.

شاید فردی مثل آلبرت هیرشمن سؤال کند که جای مفهوم exit یا «خروج» (از مبارزه- جنبش) در چارچوب تحلیلیِ شما کجاست؟ به عبارت دیگر، آیا نمی‌توان تصور کرد که جامعه خسته شود، مردم مهاجرت کنند یا به قول معروف «آهسته بیایند و آهسته بروند»، و در کل برگردند به زندگیِ خصوصیِ خودشان و کاری به کار سیاست نداشته باشند؟ تردیدی ندارم که می‌توان پاسخ‌های مستدلی به این پرسش‌ها ارائه کرد. ولی به هر حال باید به این سؤالات پرداخت. برای مثال، می‌توان پرسید آیا اصولاً امتناع شهروندان ایرانی از سیاست تحت حاکمیت ولایی-نظامی مقدور است؟ آیا زنان می‌توانند به زندگیِ خودشان بپردازند و کاری به کارِ حاکمیت نداشته باشند؟ من فکر نمی‌کنم که چنین چیزی محتمل باشد. به این علت ساده که این حاکمیت است که دست از سرِ مردم برنمی‌دارد و نمی‌گذارد آن‌ها به زندگیِ عادیِ خود مشغول باشند. به این دلیل که، به زبان عامیانه، مردمِ ما عادی‌اند ولی حاکمیت غیرعادی. فقط کافی است در این روزها نگاهی به خیابان‌ها و میادین و پارک‌ها، و به کافه‌ها و فروشگاه‌ها و دانشگاه‌ها بیندازیم تا ببینیم گشت ارشاد و دیگر دولتیان با زنان و مردانی که لزوماً نمی‌خواهند کاری به کارِ سیاست داشته باشند چه می‌کنند. به عبارت دیگر، «خروج» شهروندان ایرانی از کارزار سیاست، حتی اگر چنین بخواهند، نامحتمل است، دقیقاً به این علت که حاکمیت زندگی‌کردن را سیاسی کرده است.

واقعیت این است که خیزش «زن، زندگی، آزادی» در طول صد روز خود مولد ارزش‌ها و هنجارهای اجتماعی و فرهنگیِ جدیدی شد. تحولی ذهنی در بسیاری از مردم رخ داد. اکثریت مردم از نظام کنونی گذشتند و خواستار تغییرات بنیادی شدند. زنان، به‌عنوان عاملان دگرگون‌کننده، و «مسئله‌ی زنان»، به‌عنوان کانون مبارزه، تصدیق شدند. حجاب اجباری به‌طور قاطع به چالش کشیده شد. این‌ها در مجموع نه تنها به‌خودی‌خود دستاورد محسوب می‌شوند، بلکه عملاً زمینه‌ی تنش و برخوردهای بیشتر با حاکمیت را فراهم می‌کنند و استمرار (نا)جنبش را رقم می‌زنند. برای مثال، حضور زنان بدون حجاب اجباری در خیابان‌ها عملاً به نوعی هنجار تبدیل شده است. حاکمیت باید به شکلی با این قضیه برخورد کند ــ یا عملاً (نه قانوناً) آن را بپذیرد یا روش سرکوب پیش بگیرد، که این روزها چنین می‌کند. اما این برخوردها می‌تواند زمینه را برای دور جدیدی از خشم عمومی و بحران اجتماعی فراهم بیاورد. گذشته از حجاب اجباری، به نظر می‌رسد که پایبندی به ارزش‌های دینی در بین بسیاری از مردم، از جمله اقشار فرودست جامعه، به‌شدت تضعیف شده است. در خبرها می‌شنویم که مساجد خالی شده‌اند، و بسیاری از افراد از هنجارها و مناسک دینی امتناع می‌ورزند. به‌رغم سرکوب حاکمیت، به نظر می‌رسد که مردم سبک زندگیِ خود را در زندگیِ روزمره عملاً تحقق می‌بخشند. به اختصار، دیدگاه شما درباره‌ی پیشرویِ آرام جنبش منصفانه به نظر می‌رسد.

پرسش اصلی این است که خشونت یعنی چه؟ بسیاری از خشونتِ فقر، خشونتِ روانی و البته از خشونتِ جنسی صحبت کرده‌اند، و بعضی دیگر از آسیب رساندن به اموال و حتی اخلال در نظم عمومی، مانند آتش زدن لاستیک اتومبیل در خیابان‌ها، سخن گفته‌اند. گفتنی‌ها درین‌باره زیاد است. ولی باید به‌اختصار تأکید کنم که در مباحث جنبش‌های اجتماعی و انقلابی، خشونت کلاً به معنای آسیب زدن به جسم و جانِ انسان‌ها تعریف می‌شود. با این توصیف، اصل امتناع از خشونت در مبارزات اجتماعی و سیاسی عبارت است از امتناع از وارد کردن آسیب به جسم و جانِ انسان‌های دیگر، چه انسان‌هایی که خارج از معادله‌ی مبارزات هستند و چه آن‌هایی که در مقابل حرکت اعتراضی دست به خشونت می‌زنند. در ادبیات سیاسی، اصل امتناع از خشونت در مقابل عملیات مسلحانه مطرح می‌شود، اما محدود به آن نیست. در این معنا، اختلال در نظم عمومی مانند آتش زدن لاستیک اتوموبیل لزوماً از مصادیق خشونت نیست، بلکه شکلی از نافرمانیِ مدنی به شمار می‌رود. می‌بینیم که قضیه‌ی خشونت خیلی بغرنج‌تر از آن است که این روزها در رسانه‌ها و گفتار سیاستمداران جاری است.

موضوع خشونت یکی از مهم‌ترین مباحث مربوط به جنبش‌های اجتماعی و انقلابی است. تقریباً همه‌ی مباحث مربوط است به عقلانیت و اخلاقیتِ استفاده از خشونت از جانب جنبش‌های سیاسی برای حصول به اهدافشان. در یک طرف بحث فرانتس فانون قراردارد که می‌گفت در مقابل خشونتِ بی‌بدیل استعمارگران، مردم تحت استعمار برای رهایی‌ به خشونتِ گسترده روی می‌آورند، به‌طوری ‌که خشونت علیه استعمارگران مردم را تطهیر می‌کند و به آنان حیثیت و والایی می‌بخشد. در مقابل، مهاتما گاندی و مارتین لوترکینگ و بسیاری دیگر خشونت را از مصادیق شر می‌دانند که انسان‌ها باید از آن بپرهیزند، حتی اگر برای امر خیر به کار گرفته شود. در این چارچوب سؤالات مهمی مطرح می‌شوند. آیا امتناع از خشونت به لحاظِ اخلاقی (ethical) است یا ابعاد سیاسی-استراتژیک دارد؟ به عبارت دیگر، آیا باید اصولاً و اخلاقاً از خشونت پرهیز کرد، چون جوهر خشونت بد است، یا اینکه خشونت به لحاظ سیاسی و استراتژیک و افکار عمومی زیان‌بخش است؟ از جانب دیگر، استفاده از خشونت صرفاً برای دفاع از خود را چگونه باید ارزیابی کرد؟ آیا چنین استفاده‌ای می‌تواند قابل قبول باشد؟ آیا رویکرد مطلق‌گرایانه به پدیده‌ی خشونت پذیرفتنی است؟ رویکرد پراگماتیستی چه ارزشی دارد، یعنی آیا، مثلاً، می‌توان در شرایطی استثنایی از خشونت به نفع جنبش استفاده کرد و در عین حال علی‌الاصول با خشونت مخالف بود؟

به نظر می‌رسد که شما مخالف «انقلاب» هستید، اما با استراتژی گذار موافقید. تصور می‌کنم که منظورتان از گذار، تحول به نظم سیاسیِ جدید و دموکراتیک باشد، آن‌گونه که آقای میرحسین موسوی تجویز می‌کنند ولی اذعان دارند که در این شرایط نمی‌دانند که چنین گذاری چگونه قرار است رخ دهد. اگر چنین است، برایم جالب است بدانم که استراتژی گذار از حیث نظری با انقلاب چه تفاوتی دارد؟ به نظر می‌رسد که شما «انقلاب» را به معنای براندازیِ قهرآمیز می‌دانید و از آن دوری می‌جویید. با توجه به تجربه‌ی دردناک این نوع انقلاب‌ها در قرن گذشته که با خود خشونت، بی‌ثباتی، ناامنی، و آسیب به زیرساخت اقتصادی را به همراه آوردند، موضع شما قابل درک است. اما در ادبیات جنبش‌ها و سیاست‌های مبارزه‌جویانه (contentious politics) بحثی هست حول اینکه آیا انقلاب لزوماً با براندازی و خشونت همراه است، آن‌گونه که هانتیگتون می‌دید؟ به عبارت دیگر، آیا تغییرات ساختاری از طریق بسیج مردمی و خیزش‌های سیاسی ضرورتاً باید با خشونت و تخریب همراه باشد؟ تجربه‌ی برخی از کشورها نظیر کشورهای اروپای شرقی در سال ۱۹۸۹ نشان می‌دهد که امکان انقلاب از راه مذاکره و خشونت‌پرهیزی (negotiated revolutions) وجود دارد، ولی شرایط و راهکارهای خودش را می‌طلبد. مطالعات اریکا چنووت Erica Chenoweth)) نمونه‌های قابل‌توجهی از تغییرات ساختاری به میانجیِ خیزش‌های سیاسی را نشان می‌دهد که نتایج نسبتاً ایجابی و کم‌هزینه داشته‌اند. در واقع، او تأکید می‌کند که مبارزات جمعیِ مدنی یعنی اعتراضات خیابانی، اعتصابات عمومی و نافرمانی مدنی بسیار بیشتر از مبارزات مسلحانه و خشونت‌آمیز در حصول به نتیجه موفق بوده‌اند. نمونه‌های انقلاب فیلیپین در سال ۱۹۸۶، صربستان در سال ۲۰۰۰، ماداگاسکار در سال ۲۰۰۲، گرجستان در سال ۲۰۰۳، و اوکراین در سال ۲۰۰۴ از این دسته است. همه‌ی این خیزش‌های سیاسی منجر به برکناری دیکتاتوری و حکومت‌های اقتدارگرا شدند و راه را برای تغییرات دیگر گشودند. البته این خیزش‌های نسبتاً موفق خالی از خشونت نبودند، ولی تقریباً در همه‌ی موارد خشونت از جانب حاکمیت بروز داده شد و نه از جانب جنبش‌ها.

«مسئله‌ی سیاسی» (the political question)، یعنی مسئله‌ی دگرگونی حاکمیت و دولت، باید در مرکز تحلیل ما قرار بگیرد. البته شما هم به این مسئله اذعان دارید. شما، در کنار توصیف توانایی‌ها و دستاوردهای جنبش مهسا، به درستی نتیجه می‌گیرید که «در شکل‌گیری یک نیروی بدیل، خلأ وجود دارد»، و استدلال می‌کنید که در آینده چنین آلترناتیوی به وجود خواهد آمد، به این علت که مردم عادیِ داخل ایران در مقایسه با به‌اصطلاح «اپوزیسیون»، همگراییِ بسیار بیشتری دارند. از قضا من هم در یادداشتی با عنوان «اپوزیسیون علیه جنبش» بحث کرده‌ام که «اپوزیسیون» (عموماً در خارج کشور) از نوعی بیماری سیاسی در قالب فرقه‌گرایی و شکاف و نارواداری رنج می‌برد که عملاً آن را در مقابل جنبش رهایی‌بخش مردم قرار داده است. از این رو من نقد شما را به «اپوزیسیون» خارج کشور درک می‌کنم، اینکه، به قول شما، یک یا چند نفر آدم نمی‌توانند خودشان را وسط میدان بیندازند و بگویند «ما رهبر هستیم، از ما پیروی کنید». اما احساس می‌کنم که تصور شما از «ظهور رهبری در زمان مناسب» می‌تواند تعبیر متافیزیکی پیدا کند. وقتی می‌گویید «جنبش دموکراتیک در مسیر رشد و تحول و در مقطع مناسب به‌ تدریج شاهد شکل‌گیری رهبری یا نیروی مرجعی خواهد شد» انگار به معنای آن است که مسئله حل شده است، و تنها تحققش دیر یا زود دارد.

من احساس می‌کنم که فرهنگ سیاسیِ شهروندان کشورِ ما، به‌ویژه پس از خیزش مهسا، به‌طور چشمگیری ارتقاء یافته است. با وجود این، حاکمیت کشور همچنان استبدادی و سرکوبگر باقی مانده تا جایی که گویی دارد با سرکوب خیابانی از زنان کشور انتقام می‌گیرد. می‌خواهم بگویم که تغییر نظام سیاسیِ یک کشور و ایجاد حاکمیت دموکراتیک مستلزم راهکار و استراتژیِ دیگری است، یعنی بسیج گسترده‌ی اقشار و گروه‌های مردمیِ متحد که از طریق سازمان‌دهی، خود را به‌عنوان نوعی بدیل مقبول عرضه کند و با فشار روی حاکمیت آن را وادار به تغییر ساختاری کند.