Les références
Open in Telegram
چنل اول: https://t.me/koummar لینک ناشناس: https://telegram.me/BChatBot?start=sc-414187-6arz6sr
Show more413
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+6030 days
Posts Archive
روح واقعی انترناسیونالیسم سوسیالیستی همهی ناسیونالیسمها را از بین میبرد، حتی آنهایی که میتوانست برای مدتی بهعنوان نیروی محرک عمل کنند. جنبش ضد اسراییلی، ضد غربی و اسلامی اقتدارگرا که ایران را با حزبالله، حماس، دولت اسد و دیگر بازیگران سیاسی منطقه متحد میکند، خود را با کلمهی قطعی «مقاومت» میشناساند. در مقابل، جنبش کردی با شعار «مقاومت زندگی است» سازمان مییابد. در اینجا، «مقاومت کردن» یک مخالفت ایستا و تعریف منفی مخالفت با امپراتوری نیست، بلکه یک فعل است، یک عمل دائمی از انجام دادن و انکار کردن. مقاومت زندگی است: و نتیجه میشود که زندگی مقاومت است.
این بدان معنی نیست که کردها را بیعیبونقص تلقی کنیم: آنها نیز اشتباهات خود را مرتکب شده و فلسطینیها نیز راه طولانی و سخت مقاومت را پیمودهاند. بلکه باید بار دیگر به نقش بنیادی مقاومت فلسطین در رقم زدن آیندهی خود، نه تنها در انتخاب مسیری فراتر از اشغالگری اسراییل، بلکه در تکرار خشونت دولتی در مقیاس کوچک، اشاره کرد. همانطور که بلوخ میگوید، همهی مبارزات و مقاومتها بذر دگرگونی اجتماعی آینده را در خود دارند. دقیقاً به همین دلیل است که شکل مبارزه و خواستههای مقاومت اهمیت دارند.
اگر از یک شعار معروف ضد سرمایهداری استفاده کنیم، ما در عصری از رئالیسم دولتی زندگی میکنیم که در آن «تصور پایان جهان آسانتر از تصور پایان دولت است». اما همانطور که اریک هابسبام و بندیکت اندرسون، پژوهشگران بزرگ ناسیونالیسم گفتهاند، «جغد مینروا هنگام غروب پرواز میکند» و شکل دولت-ملت را، که مدتها توسط متفکرانی از هگل گرفته تا فرانسیس فوکویاما ضروری، ناگزیر و دائمی فرض میشود، زمانی میتوان بهطور کامل درک کرد که وارد دوران بحران فروکاهندهی خود شده است. اگر تصاویری که از غزه بیرون میآیند به نظر آخرالزمانی میرسند، این به نوبهی خود باید به ما یادآوری کند که هیچ نظمی همیشگی نیست.
در واقع، تحلیل اوجالان موضع شجاعانهی ارنست بلوخ، مارکسیست یهودی، عارف و پیامبر امید در دوران ناامیدی را یادآوری میکند. او کمتر از ده سال پس از رهایی از آشویتس، پس از گریز از مرگ حتمی خود در آلمان نازی، باشجاعت صهیون واقعی را نه در کشور نوپای اسراییل، که در مبارزهی ضد صهیونیستی جای داد. او مینویسد: «صهیونیسم یا به سوسیالیسم برمیبالد، یا اصلاً پیش نمیرود». او با بیانی جذاب میگوید که «کانال سوئز و نفت موصل، تنش عربی و حوزهی نفوذ بریتانیا، امپراتوری در حال فرورفتن و هیولای آمریکایی» نشاندهندهی این پیشبینی کتاب مقدس است که «گرگی که با بره زندگی کند مورد خیانت قرار میگیرد». شجاعت این موضعگیری در آن برههی تاریخی کاملاً بدیهی است.
در حال حاضر، این چیزی است که جنبش کرد میتواند ارائه دهد: یادآوری این که راه دیگری ممکن است. در مناقشهی سوریه، مخالفان مسلح دولت سرکوبگر بهسرعت شکل اسلامگرایانه به خود گرفتند که معرف شووینیسم عرب سنی و بهطور فزایندهای نسبت به حقوق اقلیتها ناسازگار بود. اما در مدیریت خودمختار شمال و شرق سوریه به رهبری کردها، که میزبان میلیونها نفر است، سوریها گزینهای جدی، سازمانیافته و بدیل برای دولت بیرحم اسد و اپوزیسیون بیرحم اسلامگرا دارند؛ اپوزیسیونی که اکنون عمدتاً شاخهی القاعده هیأت تحریرالشام و گروهی از شبهنظامیان خشن و جنایتکار مورد حمایت ترکیه آن را نمایندگی میکنند.
در شمال و شرق سوریه، تا حد زیادی ثابت شده است که جوامعی که زمانی درگیر خشونتهای بین قومی وحشیانه بودند، میتوانند یا یکدیگر همزیستی داشته باشند و در یک سیستم فدرال فعالیت سیاسی کنند. در واقع، علیرغم چالشهای شدید، نشان داده شده است که جنبش کردی با جوامع عربی بعد از سیطرهی داعش، راحتتر کنار میآید تا اینکه از این توان برخوردار باشد مرزهای ترکیه و سوریه را که هنوز جوامع کرد، خانوادهها و سرزمینها را از هم جدا میکند از میان بردارد
اتحادیهی جوامع کردستان در بیانیهی خود دیدگاه اوجالان را روشن میکند که ساختارشکنی تمامی انواع سلسلهمراتب باید بهعنوان افق سیاسی ما ادامه یابد و گام ضروری در این راه از طریق تضعیف دولت متمرکز از طریق اشکال دوگانهی قدرت طی میشود: «تقویت جامعه، توسعهی دموکراسی، و توسعهی زندگی بر اساس «ملت دموکراتیک» بر اساس خودگردانی آزاد، برابر و دموکراتیک و ارادهی مردم میتواند راهحل مشکلات باشد.»
بدون تردید، حملهی غافلگیرکنندهی حماس، راهحل دیرینهی دو دولت را زمینگیر میکند. اسراییل حق تعیین سرنوشت ملی فلسطینیان را تحمل نخواهد کرد (و هرگز نخواهد گذاشت). راهحل یک دولت، با اعطای حقوق برابر به یهودیان، اعراب و اقلیتها در یک نظام فدرال، اغلب بهعنوان یک خیالپردازی غیرواقعی رد شده است. یک خیالپردازی، نه اتوپیا – فرایندی آشفته و بدون شک عمیقاً دردناک، اما شاید به همین دلیل پیشنهادی باشد که مستحق تفکر و کاوشی عمیقتر از چیزی است که معمولاً صرف آن میشود.
عقبنشستن از شکل دولت انکار حق تعیین سرنوشت مردم فلسطین نیست. همچنین حق مردم اسراییل را برای برخورداری از یک وطن، عاری از گزند، سلب نمیکند. برعکس، اسراییل معاصر نقطهی تمرکز پارادایم انتقادی اوجالان از دولت است. اگر اسراییل نمونهی اعلای یک دولت اشغالگر و ستمگر در نظر گرفته شود – اگر آپارتاید آن حد افراطی باشد که یک کشور چگونه میتواند در سرکوب حقوق مردم بومی اقتدارگرا باشد – پیشی گرفتن از شکل دولت که اوجالان در جاهای دیگر آن را بهذات متمرکز و اقتدارگرا نشان میدهد، در نهایت برای دستیابی به رهایی واقعی همهی مردمی که در آن و تحت آن زندگی میکنند ضروری خواهد بود.
راهحل در تمدن دموکراتیک خاورمیانه نهفته است. همانطور که خاورمیانه بدون یهودیان ویران میشود، یهودیان نیز بدون خاورمیانه همواره در معرض نسلکشی و تبعید قرار میگیرند. تاریخ سرشار از درس است. روشنفکر یهودی بهطور فزایندهای آگاه میشود که مسألهی آنها مسألهی جهانی است. اما راهحل این مسأله را باید در خاورمیانه جستوجو کرد. فراموش نکنیم که خاورمیانهی دموکراتیک نه یک رؤیا، بلکه به اندازهی هوایی که تنفس میکنیم مهم است. یهودیان باید بدانند که تنها راه بزرگداشت قربانیان نسلکشی و این که هرگز به ورطهی نسلکشیهای جدید نیفتیم به ساختن تمدن دموکراتیک خاورمیانه بستگی دارد، که در آن همهی مردم خاورمیانه باید بدانند که نمیتوانند بدون یهودیان یک خاورمیانهی دموکراتیک داشته باشند. ازاینرو، همه باید آگاه باشیم که مصالحهی تاریخی دموکراتیک تنها راهحل است و همهی دست اندرکاران باید دل و جان خود را در ساختن جامعهی دموکراتیک بگذارند.
نقل قولی از عبدالله اوجالان.
دقیقاً به همین دلیل است که مردم فلسطین نمیتوانند انتظار داشته باشند که شورش اسلامگرایان با پشتوانهی دولت منجر به رهایی آنها شود. همانطور که فرانتس فانون استدلال میکند، خشونت میتواند پاسخی ضروری و منطقی به ستم استعماری باشد – و در مورد فلسطین، مسدود شدن نظاممند راههای مسالمتآمیز برای تغییر سیاسی مطمئناً توسل به ابزارهای خشونت آمیز را ترغیب کرده است. اما همانطور که فانون نیز تصریح میکند، خشونت بهتنهایی نمیتواند رهایی بخشد. بهرسمیت شناختن حق فلسطینیها برای مقاومت حتی با ابزارهای خشونت آمیز نباید مانع از انتقاد چپ از حاکمیت حماس در غزه و تشکیلات خودگردان فلسطین در باقیماندهی کرانهی باختری، بهعنوان موانع دستیابی مردم فلسطین به تعیین سرنوشت واقعی باشد.
همانطور که عبدالله اوجالان رهبر سیاسی کرد نوشته است، اسراییل «هیچگونه رواداری برای راهحل بدیل برای مسئلهی کرد» که جنبش او پیش میبرد، ندارد. شکل دولت نهتنها بهعنوان پارادایمی برای تضمین آیندهای مطمئن برای مردم یهود درک میشود، بلکه از طریق خودپندارهی اسراییل بهعنوان «تنها دموکراسی در خاورمیانه» که قادر به ارائهی حقوق، امنیت و رهایی برای همهی شهروندان است نشان داده میشود – بهرغم شواهد متناقض موجود. طبق تعریف، دولت اسراییل با خودمختاری گستردهتر و اجتماعگرایانهای که جنبش کردی از آن به عنوان «ملت دموکراتیک» («netewa demokratîk») متشکل از مردمان متنوع یاد میکند، مخالف است.
ایستادن کنار هر ملت یا حتی تشویق کردناش آسان است. تصور واکنش سوسیالیستی-انترناسیونالیستی واقعی به این منازعه، بهویژه در مهآلودی ابهامآمیز جنگ، بسیار دشوارتر است. اما این دقیقاً همان کاری است که ما دنبال کنیم – و جنبش کردی اغلب موفق به بیان آن شده است. انترناسیونالیسم را نباید با تمسخر بهعنوان «توازنبخشی کاذب»، ترسیم همسانی کاذب بین نیروهای کاملاً ناهمسان یا پرهیز کامل از قضاوت، رد کرد. بلکه فراخوانی است برای انحلال بنیادهای اشغالگری و امپراتوری، از طریق توانمند ساختن مردم سرکوبشده در همه جا برای مبارزه برای تعیین سرنوشت به معنای وسیع آن. نه فقط خودمختاری ملی که به نفع نخبگان ملی انجام شده، بلکه رهایی عمیقتر، از میان برداشتن نه تنها مرزها، بلکه قشربندی اقتصادی و اجتماعی. در زمانی که اسراییل در تدارک است غزه را به ویرانه تبدیل کند – به غیرنظامیانی که جایی برای فرار ندارند میگوید که باید این کار را انجام دهند – میتوان پاسخ داد که اکنون زمان گمانزنیهای اتوپیایی از این دست نیست.
از "کردها و فلسطینیها"، مت برومفیلد.
خردکردن دولت به چه معناست؟ به قول مارکس، این همان شاهکار قهرمانانهای است که کمونارهای پاریسی آن را به انجام رساندند. وقتی نیروهای بورژوایی به ورسای عقبنشینی کردند، کمونارها بساط آپاراتوس دولت را برچیدند، اما آنها به سادگی فرض نکردند که حیات اجتماعی در غیاب این آپاراتوس خود به خود سامان میپذیرد: خردکردن دولت به معنای بیتوجهی به نیاز به سازماندهی اجتماعی نیست. آنها به جای دولتِ بورژوایی نهادها، کردارهای سیاسی و اداری دموکراتیکی برای ادارهی حیات کمون ابداع کردند. دولت تا جایی ابزار فرمانروایی طبقاتی است که بر فراز جامعه بایستد و بر آن فرمان براند، یعنی تا بدانجا که جدایی بین فرمانروایان و فرمانبران را حفظ و پاسداری میکند. خردکردن دولت به معنای از میان برداشتن شکاف مزبور و بدینسان آفرینش نهادهای سیاسی و اداریای است که به طور درونماندگار تصمیمگیری جمعی و دموکراتیک کل جمعیت را سازماندهی میکند. لذا، پرسش پیش روی سوبژکتیویتههای ماشینی روزگار ما که سرشار از دانش و هوشاند، این است که چگونه میتوان کردارهایی دموکراتیک و نهادهایی اداری ابداع کرد که به طرز کارآمدی حیات انبوه خلق را سازماندهی کند.
از "اسمبلی"، مایکل هارت و آنتونیو نگری، ترجمه فواد حبیبی.
هگل روابط خشمناک و نابودگر و نیز خدعۀ مرگآورِ سلطۀ اجتماعی را در نظر میگیرد. او غیظ فردی را که میخواهد هیچکس مثل او یا برابر با او نباشد درک میکند. و در عین حال، او ما را به سوی این درک سوق میدهد که من نمیتوانم این دیگری را از بین ببرم بی آنکه خودم را نیز از بین ببرم، و به سوی این درک سوق میدهد که من نمیتوانم بر دیگری مسلط شوم و ردّ آن برابری اجتماعی را که در حالت آرمانی هویت هر دوی ما را تعریف میکند گم نکنم. در آن لحظه که نابودکردنِ دیگری یا سلطهیافتن بر دیگری بهمثابۀ دو امکان منتفی میشود، من درمییابم که وابستهام به این دیگری که وابسته است به من، و درمییابم که زندگیِ من بهتمامی به زندگی دیگری گره خورده است.
جودیت باتلر (2019)
زندگی من هرگز زندگی منِ تنها نیست، زیرا زندگی من متعلق است به (الف) فرایندهای زندهای که از من فراتر میروند و مرا حفظ میکنند، و زندگی من متعلق است به (ب) زندگیهای دیگر، به تعبیری به تمامی آن صورتهای ذیروح و آگاه. و این یعنی من نمیتوانم زندگی دیگری را نابود کنم بی آنکه حمله کنم به مجموعهای از فرایندهای زندهای که بخشی از آنم. به بیان دیگر، با نابودکردن زندگی دیگران، زندگی خودم را نابود میکنم، و این یعنی من یگانه کنشگرِ روی صحنه نیستم. بهتر است گفته شود که هیچ راهی نیست که در مقام یک موجود زنده بتوانم خودم را بهتمامی از سایر موجودات زنده جدا سازم. میتوان گفت، و من تلاش کردهام بگویم، که ایدۀ باهمبودگیِ[2] زنده میتواند گواهی باشد برای آن نوع خشونتپرهیزی که در نصِ هگل پدیدار میشود.
«من نمیتوانم بر دیگری مسلط شوم و ردّ آن برابری اجتماعی را که در حالت آرمانی هویت هر دوی ما را تعریف میکند گم نکنم.»
جودیت باتلر (2019)
احتمالاً عجیب است اگر فکر کنیم هگل چیزی برای گفتن دربارۀ زندگی ما دارد، اما اگر این فیلسوف که در اوایل دهۀ 1800 مینوشت میتوانست بنیادیترین تعهدات ما را نسبت به یکدیگر و نسبت به کرۀ زمین روشن سازد چه؟ او در پدیدارشناسی روح نشانمان میدهد که ما فقط مخلوقاتی منزوی و جدا از هم نیستیم، اگرچه بهخوبی میداند که گاه خود را درست همانگونه میبینیم. از نظر هگل، سوژههای خودآگاه هرگز بهتمامی منزوی نیستند، آنها به یکدیگر وابستهاند و واقعاً نمیتوانند بدون یکدیگر کار کنند. در ضمن او ادعای دیگری هم دارد: فقط در مقام یک موجود اجتماعی میتوانم در وهلۀ نخست دربارۀ خود تأمل کنم. اندر مواجهه با دیگری است که فرصتی برای خودآگاهشدن دارم.
«به مجردی که خود را بشناسیم، درمییابیم که به طرز بنیادین با دیگران پیوند داریم.»
از "هگل این روزگار"، نوشتهی جودیت باتلر، 22 نوامبر 2019، ترجمه شیرین کریمی.
زنی که صاعقه وار آنک، ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد
همیشه عشق به مشتاقان، پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف، کنایههای کفن دارد
کیام، کیام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست! هر آنچه قصد شدن دارد
دو باره بیرق مجنون را دلم به شوق می افرازد
دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد
زنی چنین که تویی بیشک، شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصوّر دیرینه، که دل ز معنی زن دارد
مگر به صافی گیسویت، هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد
حسین منزوی
در وضعیتی هم که جنبش رو به اعتلا نیست و تأسیس نظام تازه به طور مشخص در دستور کار قرار ندارد، اندیشه بر جمهوری اهمیت راهبردی دارد: از نظر جهتگیریهای اساسی سیاسی و اجتماعی، و از نظر داشتن معیاری برای نگرش انتقادی به جهتگیری های مطرح.
ایدهی جمهوری آنچنان که گفته شد، ایدهای تنظیمگر است، از جمله برای مبارزهی نیروهای چپ. چرخشی کوپرنیکی لازم است برای آنکه نه دموکراسی زیر ایدهی سوسیالیسم، بلکه برعکس سوسیالیسم زیر ایدهی دموکراسی قرار گیرد. اگر چپ، مبنای فعالیت خود را جمهوری خواهی رادیکال گذاشته بود، به جای آنکه جمهوری را یک فرم حکومتی بورژوایی بداند و کار دموکراتیک را امری جانبی و متمرکز در تشکلهای پیرامونی تلقی کند، اکنون وضعیتی به مراتب بهتر داشت و به خطاهای راهبردی کمتری دچار شده بود.
عقلانیت جمهور با اجتماع مردم، با شوراها، با بحث و گفتوگو و مدیریت فرهنگی و سیاسی و تلاش همگانی برای ارتقای کیفیت گفتمان نمود و پرورش مییابد. لازم است منش عقلانی از طریق رویکرد جستن راه حل به جای زورآزمایی از راه سوق دادن به سوی مشورت در گروههای کاری و تخصصی و مراجعه به قاعدهی مسئله، یعنی همهی مردم دخیل در آن، مبنای وضع قانون و تنظیم رویه باشد. کیفیت و کارآیی نظام مردمی و شعبههای مدیریت آن را عیار عقلانیت در آن تعیین میکند. ارتقای عقلانیت و کیفیت گفتمان سیاسی، از جمله از طریق پرمایگی حقوقی آن، در دورهی تدارک تأسیس و گذار انقلابی، شرط اساسی قرار گرفتن نظام تازه بر مدار عقلانیت است. حل برخی مسائل نیازمند آن است که ابتدا فضای مناسبی برای گفتوگو و جستن راهحل پدید آید.
اساس برحقبودگی جمهوریت، جمهور مردم است، جمهور مردم در همزیستی صلحآمیز و همبستگی آنان. بایست - نبایستهای ضروری باید به قانون تبدیل شوند. هویت فرهنگی، باور دینی و تعلق حزبی و ایدئولوژیک مبنای حقانیت و قانونیت نیست. هیچ اجباری از سوی نظام در کار نیست مگر اینکه قانون آن را موجه و معتبر کرده باشد. مرجع نهایی حل اختلافها قانون اساسی است. بایسته است که قانون با رویکرد یافتن راه حل از طریق گفتوگو و سازش نوشته شود، نه معیار قطعیتبخش زور بیشتر.
همهی آنچه سیاست هویتمحور در معنایی مثبت درصدد پیشبرد آن است، از طریق دموکراتیککردن جامع امور پیشبردنی است. آموزش و تدریس به زبان مادری از جمله موضوعهایی است که زیر مقولهی دموکراتیزاسیون نظام آموزشی قرار میگیرد. دموکراتیککردن نظام آموزشی و روابط در محیط کار از ارکان آزادی اجتماعی است. رکن دیگر بازبینی همهی قانونها با هدف تمرکز بر ریشههای اجتماعی جرم و فساد است. نظام زندانها باید به هم ریخته شود. تداوم آن شاخص تداوم بیمسئولیتی اجتماعی و سیاسی به قیمت اسارت شهروندان است.
