طامات
Open in Telegram
اینجا طامات است. جایی که کلمات جان دارند و موسیقی سخن میگوید.
Show more215
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
215
فقط یک بار حس کردم یک نفر درکم کرد...
تازه با ربهکا به هم زده بودم و حالم خیلی بد بود.
توی کافه نشسته بودم که دختر پیشخدمت به من گفت چقدر بههمریختهام...
ماجرای دعوا با ربهکا و جدا شدنمان را برایش تعریف کردم.
و او در جواب به من نگفت همه درد دارند،
نگفت باید شرمنده باشم که چنین چیزی اذیتم میکند،
نگفت جنبهی مثبت زندگی را ببین،
نگفت که تقصیر خودم است،
بحث مارکوس، نقاش فلج سر کوچهی آگوستین را پیش نکشید،
فقط چهرهاش را در هم کشید و گفت: «آخ...»
همین.
انگار خوب میفهمید که همین درد ساده و پیشپاافتاده چقدر دارد آزارم میدهد...
تنها باری که حس کردم کسی درکم کرد، همان یک بار بود.
همان یک بار...
#شب_بخیر_آقای_رئیسجمهور
#ژاک_پریم
طامات
@Taamat1
215
هروقت وقایع دردناک وارد زندگیمان میشود، یکی از سوالاتی که میکنیم این است: چرا؟
چرا این اتفاق برای من افتاد؟ چرا حالا؟ چرا خدایا؟ چرا؟
من به نقطهای رسیده بودم که میبایست پاسخ بعضی سوالاتی را که درون آن بودم، پیدا میکردم. در حالی که خودم را در درون دنیای قلب و ذهن حبس کرده بودم، از خود میپرسیدم چرا؟ چرا؟ چرا؟
احتمالا این به شما کمک خواهد کرد که از مطرح کردن چرا دست بردارید. به جای طرح این سوال که چرا مردم باید رنج بکشند، سعی کنید دنیایی را مجسم کنید که در آن خبری از رنج کشیدن نیست و مردم بیمار نمیشوند، احساس درد نمیکنند و نمی میرند. کهنسالی، اوقات سخت، زیر سوال رفتن اعتقاداتمان، سوءتفاهم، خطا و اشتباه وجود ندارد.
آیا دنیای کامل این است؟
نه، بیشتر شبیه جهنمی پلاستیکی است...
#غیرممکن_کمی_دیرتر_ممکن_است
#آرت_برگ
طامات
@Taamat1
215
215
چند روایت نامعتبر دربارهی عشق.
یک/ دوباتن معتقد است ما چیزهای مختلفی را با عشق اشتباه میگیریم، مثلا هیجان اولیه. او معتقد است تنها چیزی که عیار راستین علاقه را نشان میدهد، داور بیرحمی به نام زمان است. اما آیا آقای دوباتن هم در جامعهی کوتاهمدتی مثل ما زندگی میکرده؟ در یک دوران پسافاجعهی همیشگی، بدون زمانی برای ترمیم روان؟ شک دارم.
دو/ همنسلهای من به طرز ناشیانهای عمرشان را صرف جستجوی عشقی شبیه رمانهای نوجوانی خود کردهاند. بر ما و آنها ببخشایید که عشق را مقدس و کامل میخواهند. حالا در آستانهی میانسالی بدون تجربهی رابطهای عاشقانه این را فهمیدهام عشق جایی رخ میدهد که نیازهایت انکار نمیشود، و میتوانی نسخهی ضعیف خودت را نشان بدهی و خیالت راحت باشد آسیب نمیبینی. فهمیدهام عشق فقط در اهمیتداشتن و اهمیتدادن رخ میدهد. بقیهاش خیالات شاعران خیالباف است.
سه/ طبیعتا به کنسلکنهای اینستا و پرنسسصداکنهای توییتر و مغزهای خالی و حماقت مفرط بلاگرهای ابله کاری ندارم. همینطور به روایتهای هنری عشق فارسی که هنوز به شکلی عجیب در تلاشند عشق و تن را منفک کنند. اینجا فقط میخواهم یادآوری کنم مهم است در خانواده عشق را یاد بگیریم، حواسمان باشد بچهها تماشایمان میکنند. مهم است در جامعه، دنبال برندهشدن در جنگ بیهودهی سهم علاقه نباشیم. و مهم است برای نیازهای طبیعی، پای عشق بدبخت را وسط نکشیم.
چهار/ زیاد شد و چه حرفهای بیهودهای... عزیزانم به هر مناسبتی که شد ببوسید و بوسیده شوید. برای برندهنشدن مرگپرستان لازم است زندگی کنید و سیاهی روزمرهی این کشور غارتشده را انکار کنید. و به حرفهای من و بقیه هم توجه نکنید، زیرا همانطور که مولانا گفت: درس عشق در دفتر نباشد. از معشوق ناامید باش اما از عشق نه. عشق عاقبت ما را نجات خواهدداد. شاید هم بدبختمان کند، نمیدانم. به هر حال که بدبختیم، بهتر نیست به پای کسی باشد که بوسیدنش پروانهها را در رگها میرقصاند؟
پنج/ عشق؟ فکر کنم مثل خوابی است که یک لال میبیند. هر تلاشی برای توصیفش بیهوده است. اما امیدوارم در این زمانهی جنون و بلا قلبت گرم و سرخ بتپد.
همین.
#حمیدسلیمی
طامات
@Taamat1
215
من چه دیر دریافتم که رنج روح را میپالاید و تنها آن است که انسان را برای خود و دیگران قابل تحمل میکند و انسان را بر میکشد. من اکنون میپذیرم آن کس که رنج را نشناسد زندگی را به کمال نشناخته است. رنج و زحمت خصال بیشمار و مهمی دارند، که اهمیت آنها را شاید در این دنیا نبینیم. من در این شور و شوقها دست پروردگار را میبینم، که گویی وظیفهٔ نامحدود پیشرفت را پیش پای انسان میگذارد تا به هدفی نائل شود که از بالا معین شده و در عین حال بیوقفه با امیدهای فریبنده و موانع دیوانهکننده بستیزد. آری متوجه میشوم که این مبارزه و این عواطف چقدر لازم است، چگونه بدون آنها زندگی، زندگی نیست، بلکه رکود و خواب و خیال است… ببینید هنگامی که مبارزه پایان میگیرد، زندگی نیز پایان میگیرد. وقتی انسان فعال است، عاشق میشود، لذت میبرد، رنج میکشد، احساس میکند، به کارش میرسد و زندگی میکند.
#داستان_همیشگی
#ایوان_آلکساندروویچ_گانچاروف
طامات
@Taamat1
215
رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست؛ اما آرامش نیز هست. شادی هست، رقص هست، خدا هست. زندگی هم چون رودی بزرگ به دریا میرود و دامان خدا را میجوید. خورشید هنوز طلوع میکند، فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است. بهار مدام میخرامد و دامن سبزش را بر زمین میکشد. امواج دریا آواز میخوانند، برمیخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند. گلها باز میشوند و جلوه میکنند و میروند.
نیستی نیست.
هستی هست.
پایان نیست، راه هست.
#رابیندرانات_تاگور
طامات
@Taamat1
215
فروغ فرخزاد، شاعری که زندگی را با تمام زخمهایش دوست داشت، در ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ پروازش را به پایان رساند. او که در شعرهایش از مرگ نمیترسید، بلکه آن را جستوجو میکرد، در اوج شکوفایی، در تصادفی غریب، میان زندگی و مرگ ایستاد و سرانجام در آغوش خاک آرام گرفت.
مرگ او ناگهانی بود؛ اما رد پایش در شعر فارسی جاودانه ماند. فروغ با واژههایش زندگی میکرد و حالا، هر بار که کتابی از او ورق میخورد، صدایش از میان سطرها شنیده میشود. او رفت؛ اما «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، به حضور زنی که از حصارها گذشت و حقیقت را در شعرهایش جاری کرد.
«مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور...»
و ما، هنوز در بهت آن روز غبارآلود، به یاد زنی ایستادهایم که از مرگ نترسید؛ اما زندگی را با تمام جانش زیست.
طامات
@Taamat1
215
داشتم از گرما میمُردم. به راننده گفتم دارم از گرما میميرم. راننده كه پير بود گفت: «اين گرما كسی رو نميكشه.» گفتم: «جالبهها، الان داريم از گرما كباب میشيم، شش ماه ديگه از سرما سگ لرز میزنيم.» راننده نگاهم كرد. كمی بعد گفت: «من ديگه سرما رو نمیبينم.» پرسيدم: «چرا؟» راننده گفت: «قبل از اينكه هوا سرد بشه میميرم.» خنديدم و گفتم: «خدا نكنه.» راننده گفت: «دكترا جوابم كردن، دو سه ماه ديگه بيشتر زنده نيستم.» گفتم: «شوخی میكنيد؟» راننده گفت: «اولش منم فكر كردم شوخيه، بعد ترسيدم بعدش افسرده شدم ولی الان ديگه قبول كردم.» ناباورانه به راننده نگاه كردم. راننده گفت: «از بيرون خوبم، اون تو خرابه... اونجايی كه نميشه ديد.» به راننده گفتم: «پس چرا دارين كار میكنين؟» راننده گفت: «هم برای پولش، هم برای اينكه فكر و خيال نكنم و سرم گرم باشه، هم اينكه كار نكنم چی كار كنم.» به راننده گفتم: «من باورم نميشه.» راننده گفت: «خودم هم همين طور... باورم نميشه امسال زمستان را نمیبينم، باورم نميشه ديگه برف و بارون را نمیبينم، باورم نميشه امسال عيد كه بياد نيستم، باورم نميشه اين چهارشنبه، آخرين چهارشنبه ١٧ تير عمرمه.» به راننده گفتم: «اينجوری كه نميشه.» راننده گفت: «تازه الانه كه همه چی رو دوست دارم، باورت ميشه اين گرما رو چقدر دوست دارم؟»... ديگر گرما اذيتم نمیكرد، ديگر گرما نمیكشتم...
#سروش_صحت
طامات
@Taamat1
215
گفتم: سلام!
آمدهام تا دوباره بنویسمت
و هیزم کلمه ریختم آنجا
گفتم: میخواهم بدانم نون نامت
چه گونه بر تنور حس امروزم میچسبد
وامروز نبضم
چه انفجاری خواهد داشت
وقتی بگویم دوستت دارم...
میخواهم دوباره بچینمت
ای میوهی رسیدهی کامل
ای اتفاق هر نفس افتادنی
ای گوشت شیرین خالص تابستان
میخواهم دوباره بخوانمت
تا دوباره خواندنت را
پرندگان مهاجر ترانهی اشتیاق وطن کنند
و آسمان غروب پاییزی
یکسره کهکشانی از ترانه و پرواز شود
گفتم: سلام!
آمدهام تا دوباره بخوانم
شاید سطری شگفت
ناخواتده ماند، گلاویز حافظهام شود
و بخواهد بداند که
خوانده بودهامش از این یا نه
و یا نوشته بودهامش اصلا؟
یا از پرندهای شنیده بودهامش.
سلام..! سلام..!
آمدهام تا دوباره حفظت کنم
بخوانمت،
شب
روز
بیداری
رویا
ای درس سخت ناآموختنیِ زیبا....
#منوچهر_آتشی
از شعر #میخواهم_دوباره
دفتر #اتفاق_آخر
طامات
@Taamat1
215
در گذر روزها و شبها، در کشاکش سفرهای بیانتها، آدمی را چه غم که هر راهی که رود، سرانجام به خودش بازگردد؟ که زمین، پهناور و صبور، همیشه آغوش باز کرده است برای آنکه در پی خودش میگردد، و دریا، هرچند ناآرام و پرخروش، آرامشی پنهان دارد برای دلی که دل به موج بسپارد. رازِ بودن در جاری شدن است، در رفتن، در عبور، نه در ماندن و نه در گریز.
پس تو، ای مسافرِ بیقرار، ای جویندهی ناپیدا، پاهایت را در ضرباهنگِ تپندهی راه استوار کن و بدان که هیچ رفتنی بیهوده نیست، هیچ دیداری بیدلیل، هیچ نگاهی بیاثر. که از هر خاکی که بگذری، ردپای خودت را خواهی دید، از هر بادی که بوزد، نشانی از خویش خواهی شنید، از هر دستی که به تو برسد، گرمایی بر جانت خواهد نشست.
اگر شب پشت شب بیاید و مه راه را بپوشاند، اگر مقصد گم شود و صداها در سکوت محو شوند، اگر دلگیر شدی از نبودنها، از رفتنها، از دلتنگیهای بینام، غمت نباشد. که تاریکی، عادتِ کهنهی شب است و سپیده، سرانجامِ ناگزیرِ آن. که اندوه، مثل موج میآید و میرود، و شادی، مثل خورشید، از پسِ هر دیواری سربرمیآورد. که زمین میچرخد، که باد، هرجا که بخواهد میوزد، که دریا، رازهایش را در گوشِ آنکه صبوری کند، خواهد خواند.
پس تو، با دلی گشاده و جانی پذیرا، از راه نترس و از خودت گریزان مباش. که هر سفر، بازگشتی در خویش است، هر غروب، بشارتی از طلوعی دیگر. و تو، درختی که ریشه در زمین دارد و شاخه در باد، میانِ ماندن و رفتن، در آرامشِ تعلیق، رو به نور خواهی کرد. که در سکوتِ جادهها، نجواهای بیپایان زندگی است، که در صدای موج، لالاییِ پنهانِ ابدیت.
و آدمی را سفر، همان باشد که بادی است در دشتِ جان، که اگر آرام بوزد، تخمی از صبوری در دل بکارد، و اگر سهمگین برخیزد، بذرِ تغییر در جان بنشاند. پس تو برو، بیهراس، بیپشیمانی، بیتردید. که هر جادهای به روشنایی ختم خواهد شد، اگر چشم در نور داشته باشی. که هر راهی، عبور است، اگر دل در سفر مانده باشد.
#امیرمهدی_زمانی
طامات
@Taamat1
