طامات
Open in Telegram
اینجا طامات است. جایی که کلمات جان دارند و موسیقی سخن میگوید.
Show more215
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
March '25
March '250
in 1 channels
February '25
+26
in 1 channels
Get PRO
January '250
in 2 channels
Get PRO
December '24
+13
in 3 channels
Get PRO
November '24
+13
in 2 channels
Get PRO
October '24
+23
in 1 channels
Get PRO
September '24
+165
in 4 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 11 March | 0 | |||
| 10 March | 0 | |||
| 09 March | 0 | |||
| 08 March | 0 | |||
| 07 March | 0 | |||
| 06 March | 0 | |||
| 05 March | 0 | |||
| 04 March | 0 | |||
| 03 March | 0 | |||
| 02 March | 0 | |||
| 01 March | 0 |
Channel Posts
| 2 | دوستان از این به بعد این کانال رو دنبال کنید. | 47 |
| 3 | @gooshaav
گوشآو | آوای کلمات، پژواک احساس | 93 |
| 4 | طامات
@Taamat1 | 39 |
| 5 | طامات
@Taamat1 | 123 |
| 6 | من آن ستاره شبزندهدار امیدم
که عاشقان تو تا صبح میشمارندم...
#هوشنگ_ابتهاج
ششم اسفند، زادروز هوشنگ ابتهاج(سایه)
طامات
@Taamat1 | 127 |
| 7 | من خاطره ساز نبودم ولی حالا خاطره دار هستم، خاطرخواه و هواخواه بودم ولی دلخواه؟ هیچوقت.
خواستنم موندگار نشد روی یقهٔ پیراهنی یا زیر گردنی، نشد، پریدم.
عکسِ نصفه نیمهای بودم از یه فضای پرتِ غیر هنری یا رنگهای ولو شده وسط بوم نقاشیِ نیمهکاره، رها شده، افتاده.
خونهای بودم که تموم شده بود از بیرون و توش هنوز کار داشت، که هی اومدن و توی وجودم رو دیدن، فهمیدن، سر تکون دادن و با گفتن: «حالا حالاها کار داره» رفتن.
کاش از اصلش خراب بودم و باز توی تاکسی دستبند چرمی میبستم به دستش و رینگ استیل میکردم تو انگشت حلقهاش و اونم میخندید. که کاش رها و گم نمیدیدمشون کنار باکسِ زباله، بی صاحب، خسته، زشت.
کاش دست و سرم نمیرفت توی سطل و بلند میشدم تا خاطره بسازم باز.
که کاش میشد دوباره بتونم بدوم و نفس نفس بزنم و انگشتامو بهش نشون بدم و گریه کنم از باریکیشون، که بخنده و نگاهم کنه فقط.
که میبوسیدمش و یه بار دیگه میگفت لبات طعم کویر داره، که تکیه میکردم به شونه اش و جلوی گریه ام رو نمیگرفتم.
حیف از فاصلهٔ افتاده بین دستام، عقلم، دلم؛ بین خودم، تو.
حالا بگو میشه که خراب بشم؟ میشه تا همیشه خرابه بمونم؟ میشه؟
حالا که نشستم روی همون نیمکت، خیره به آسمون، خالی از خاطره بازی و زندگی؛ خاطرهدار با لبای کبودِ کویری و گردنی که دیگه بوئی نداره، دور، تنها و خالی.
#محمد_یغمائی
طامات
@Taamat1 | 275 |
| 8 | طامات
@Taamat1 | 100 |
| 9 | نه تنها پزشکی، مهندسی و نقاشی هنر است بلکه زیستن نیز خود هنر است و در حقیقت مهمترین و در عینحال مشکلترین و پیچیدهترین هنری است که انسان تجربه میکند.
هدف این هنر، انجام کار بهخصوصی نیست بلکه هدف آن زندگیِ شایانِ تحسین و پرورش استعدادهای ذاتی است. در پهنهٔ هنرِ زیستن، انسان هم هنرمند است و هم محصول هنر، هم پیکرتراش است و هم سنگ مرمر، هم پزشک است و هم بیمار.
#انسان_برای_خویشتن
#اریک_فروم
طامات
@Taamat1 | 109 |
| 10 | از خواب که پریدم
خوشههای سبزِ خیالم
پخش زمین
و ریشههایم همه
عریان بود...
باران بر چترهای سیاه میبارید
و حبابهای کبود
عطر امیدهای فروپاشیدهی مرا
با دودِ اگزوزهای ملتهب
به دریا می برد.
از خواب که پریدم
مردی در بارانی سیاه
کنار کفشهای خالیام ایستاده بود،
و نگاهش از آن ارتفاع
چون ریزش زمستانی کوه
بر جاده فرو میریخت.
در غروبِ حیرتِ عابران
از خواب که پریدم
بی پناهترین نخلِ جهان بودم
فرو غلتیده از لبهی پرتگاه...
#عباس_صفاری
طامات
@Taamat1 | 125 |
| 11 | نام ندارد، مثل همه چیز که هنوز نامی ندارد...
از همان روز که خستگی نشست گوشهی تنم، فهمیدم که زندگی چیز زیادی بهم بدهکار نیست. لهیدگی را مثل لباسی کهنه به تن کردم، راه افتادم توی کوچههایی که بوی نان داغ و غروبهای طولانی میدادند. پلههای آن پارک دورافتاده هنوز همانجا بودند، با ردپای بچگیهایی که دیگر مال من نبودند. آن بالا که میرفتم، زانوهایم صدا میدادند، مثل پیرمردی که سالها پیش در کافهی خانهی ما مینشست و زیر لب زمزمه میکرد: "هیچچیز تغییر نمیکند، فقط عوض میشود."
بعدتر، وقتی فهمیدم آرزوها هم درخت دارند، همانجا کنار کافه، یک درخت سبز کشیدم. تنهاش پر از خط و سوال، شاخههایش پر از ندانستن. آنتنهایی گذاشتم که آرزو را بگیرند، اما صداهایی که میآمد، چیزی از جنس اشک بود. سیمین غانم میخواند: "بگو ای سوخته، ای بی رمق، ای کوه خسته..." و من زیر لب گفتم: "آرزوی خسته، کجا میروی؟"
کنسرو خالی تن ماهی را سیگارها فتح کرده بودند، روی نیمکت جا مانده بود مثل خاطرهای که دیگر هیچکس به یادش نمیآورد. غبار همه جا نشسته بود. روی شانهها، روی حرفهایی که نزده ماندند، روی آرزوهای از دست رفته.
اما بعد، باران آمد. گریهی ابرهای پفکی، کوچه را شست. مردهایی که رسم عاشقی داشتند، سرشان را بالا گرفتند، نامش را پرسیدند، عاشق شدند، شکستند، دوباره عاشق شدند. و من؟ من هم چشمانم را بستم، شنا کردم توی چشمهایی که دیگر آینه نداشتند. خالی. بیحس. مثل برگهایی که هیچ پاییزی را تجربه نکردند.
و سیمین هنوز میخواند: "بذار باور کنم یک تکیهگاهم برای غربت یک مرد عاشق..."
بعد، به آینده فکر کردم. به تمام خستگیهایی که باید به دوش بکشم، به تمام شبهایی که باید روی این نیمکتهای سرد بنشینم و به آرزوهایی گوش کنم که هنوز جوانه نزدهاند. و فهمیدم، زندگی نه صبر میخواهد، نه امید. فقط باید ادامه داد. حتی وقتی آنتنهای آرزو هیچچیز را نمیگیرند. حتی وقتی خستهای. حتی وقتی چیزی جز غبار برایت نمانده. فقط باید راه رفت، از پارک دورافتاده تا کافهی خانهی ما، از گذشته تا آینده، از خستگی تا رسیدن. شاید، شاید یک روز، همین ادامه دادن کافی باشد.
#امیرمهدی_زمانی
طامات
@Taamat1 | 112 |
| 12 | طامات
@Taamat1 | 93 |
| 13 | طامات
@Taamat1 | 103 |
| 14 | اگر از زندگی من یک فیلم صامت بسازن بهتره روی متن فیلم، موسیقی "چشمهای تقریبا نگران" فردین خلعتبری رو بذارن.
من با تمپوی تندش روی لبه باریک زندگی راه میرم و با دستهای باز، رو به آسمون چرخ میزنم و بعد تمام یاس ها و غم های زندگیم تو نوای حزن انگیزش حل میشه. دوباره از جا بلند میشم. آفتاب تابیده و باز چرخ میزنم و این نوسان وحشت انگیز بین غم و شادی، امید و یاس و سرخوشی تا انتهای عمرم ادامه داره.
وحشتی که من در سراسر این موسیقی احساسش می کنم و شبیه غروب جمعه است یا قرمزی آسمون برفی یا چیزی شبیه کهنسالی.
آفتاب و برف و بارون و بهار رو یکجا داره.
درست شبیه من
درست شبیه زندگی
ما همه شبیه یک موسیقی بی کلامیم.
#دخترکی_میان_کتابهای_پوسیده
#افرا_افراسیابی
طامات
@Taamat1 | 181 |
| 15 | NEW✨ | 102 |
| 16 | دختر جوون روی تخت شماره سه، از درد گریه میکرد. اونقدر بلند که من از این ور راهرو صداشو میشنیدم. مادرش به پرستار گفت دخترم درد داره میای مسکن بزنی؟ پرستار گفت میبینی که خانم دستتنهام، بگو صبر کنه. دختر وسط گریههاش بلند گفت نمیتونم صبر کنم، نمیتونم، چقدر صبر کنم؟
و بعد درمونگاه ساکت شد. فکر کنم همهی ما داشتیم به حرفای دختر فکر میکردیم: چقدر باید صبر کنیم؟ پرستار اومد بالای سر من، گفتم برو به اون بچه یه مسکن بزن. گفت تو چی؟ نوبتت بگذره طول میکشه ها. گفتم من صبر میکنم. رفت.
من صبر میکنم. من همیشه صبر میکنم. ولی کاش یهبار داد بزنم...
#حمید_سلیمی
طامات
@Taamat1 | 162 |
| 17 | در هر شرایطی انسان تنهاست....
طامات
@Taamat1 | 145 |
| 18 | تصور کنید یک تکه یخ روی میز جلوی شما قرار دارد. اتاق سرد است و میتوانید نفس کشیدن خودتان را ببینید. در حال حاضر دمای اتاق منفی ۵ درجه است. دمای اتاق به شکل بسیار آرامی بیشتر می شود: منفی ۵ درجه، منفی ۴ درجه، منفی ۳ درجه...
تکه یخ همچنان روی میز جلوی شماست: منفی ۲ درجه، منفی ۱ درجه، صفر درجه...
هنوز هیچ اتفاقی نمیافتد. سپس در دمای ۱ درجه، یخ شروع به ذوب شدن میکند. یک تغییر یک درجه ای که به نظر هیچ تفاوتی با درجه حرارت قبل از آن ندارد، باعث تغییر بزرگی شده است.
لحظات با شکوه، اغلب در نتیجهی بسیاری از اقدامات قبلی هستند
در مراحل اولیه و میانهای هر تلاشی، اغلب یک دره ناامیدی وجود دارد.
شما انتظار دارید که به صورت خطی پیشرفت داشته باشید و ناامیدکننده است که تغییرات در روزها، هفتهها و حتی ماههای اول چقدر بیاثر به نظر میرسند. احساس میکنید به جایی نمیرسید؛
اما این اصل را به یاد داشته باشید: "قدرتمندترین و ماندگارترین نتایج زود به دست نمیآیند."
#خرده_عادتها
#جیمز_کلییر
طامات
@Taamat1 | 172 |
| 19 | در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره
روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد؛ چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بهتوسط شراب و خواب مصنوعی بهوسیله افیون و مواد مخدره است؛ ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و بهجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.
#بوف_کور
#صادق_هدایت
طلوع: ۲۸ بهمن ۱۲۸۱
غروب: ۱۹ فروردین ۱۳۳۰
طامات
@Taamat1 | 153 |
| 20 | طامات
@Taamat1 | 133 |
