en
Feedback
سیاه و سفید💗

سیاه و سفید💗

Open in Telegram

«تمام پول‌هایش را کتاب خرید. پدر پرسید: دنبال چی می‌گردی؟ گفت: دنبال خودم…»🎀💙

Show more
510
Subscribers
-124 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
فقیری از قریه نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد انگور تحفه آورده بود رسول الله شروع کرد به خوردن انگور و لبخند می زدن و فقیر تقریبا از شادی پرواز می کرد و صحابه رضی الله عنها نگاه می کردن حضرت محمد عادت داشت هر چیزی با صحابه تقسیم می کرد باز هم محمد صلی الله علیه وسلم انگور می خوردن و لبخند می زدن تا اینکه انگور تمام شد سپس فقیر با شادی فراوان شادمان شد و رفت یکی از اصحاب از پرسید؛ یا رسول الله چرا با ما شَرِیک نساختید؟ رسول الله لبخندی زد و فرمود شما لذت او را در این مغلطه ی هدیه کرد دیدید وقتی چشیدمش تُرش بود ترسیدم با شما تقسیم کنم مبادا کسی چیزی را نشان دهد و فقیر از آن آزرده شود همه صحابه گفتن بیشک که تو بهترین مخلوق هستی

Repost from N/a
+1
عیاض-2.pdf1.57 MB

می‌گویند انسان‌های خوب به بهشت می‌روند، اما من می‌گویم انسان‌های خوب هرجا که باشند، آنجا بهشت است. #فریدون فرخزاد

مرگ بر آنانی که بی‌خبر از حال و احوال دیگری، در خوشی سر می‌کنند. آنان که فروغِ نور دیدگانِ دیگران‌اند و از احوال مادر خود بی‌خبر. آنان که مقابل رهگذران صبحگاه کلاه از سر برمی‌دارند، اما مقابل پیرزن عاجزِ درمانده‌ی شب، حتی حاضر بر خرج ثانیه‌ای از نگاهشان نیستند. آنان که به صرفِ فرهنگی نامیده شدن، جلدهای سنگین به دست می‌گیرند و دیالوگ‌های معروف بر خاطر می‌سپارند. مرگ بر آنانی که متظاهر به چیزی هستند که هرگز نبودند، نیستند و نخواهند بود. #کپی

تو از دست می‌روی، چون آخرین گل در فصل زمستان. سرما در ژرفای وجودت رخنه می‌کند، تحمل می‌کنی با این که می‌دانی سرنوشتی جز پرپر شدن نداری. ای گل زیبا که غبار سردی‌ها رویت نشسته و چون شمع ذره‌ذره می‌سوزی و سوختنت فروغ دیدگان دیگران می‌شود، برای تو می‌نویسم، چرا که شاید میان این گل‌ریزان‌ها که گلبرگ‌هایت به راه انداخته‌اند، این واژگانی که از بطن وجودم و از مهرهای ناگفتنی چپ‌سینه‌ام زاده شده و بر نقش کاغذ جاری می‌شوند، میانِ این همه سردی، شکوفه‌ی امید دلت را زنده کند. #کپی

تو شکوفا می‌شدی، اگر کمی بر ساقه‌ی نحیف و تازه‌ات، توجه می‌بخشیدند. تو چون پروانه، پَر می‌گشودی، اگر به هنگامِ رشد، بر پیله‌ات گزند وارد نمی‌کردند. تو را، انسان‌ها پژمرده کردند نازنین! پرهایت را شکستند که حال، چون پرنده‌ای گیرافتاده در قفس، در این کره‌ی خاکی گیر افتاده‌ای. وگرنه تو را چه به آدمیزاد بودن، تو را چه به این گرگ‌های توبه‌کارِ مرگ‌پرست؟ تو یادآورِ عطرِ نیلوفری، تو را چه به این علف‌های هرزِ هرس‌نشده؟ تو چون کبوتر، مظهرِ پاکی و صداقتی، پرهایت را بگشا و با بال‌های زخمی‌ات، تن به پرواز بده، که در برابرِ دردِ سخنانِ انسان‌ها، خوش است دردِ سقوط #کپی

اما، من فکر می‌کنم. بسیار فکر می‌کنم؛ به جزئیات، به واکنش‌ها، به عکس العمل‌ها، به حرف‌ها، به خاطره‌ها، به سکوت‌های بی‌جا و بی‌منطق. وه که چه استعدادی دارم در اندیشیدن و متصل کردنِ جزئیاتِ دور و نزدیک. #معصومه‌شریفی.

کاش می‌شد خانه‌ی داشتم در دامانِ جنگلی سبزی رسیده به اقیانوسی پهناور؛ که میانِ من و دنیای آدم‌ها فاصله‌ای می‌شد، به بزرگیِ هیچ‌گاه ندیدن و نشناختن. #معصومه‌شریفی.

ْ اما دردناک‌تر از تحمل این همه رنج، این است که ببینی دنیا کوچک‌ترین اهمیتی هم به رنجی که می‌بری نمی‌دهد. #نها الراضی

هیچ‌کس بی‌دلیل وارد زندگی‌ات نمی‌شود؛ یا درسی می‌دهد یا زخمی می‌زند، یا همراهی می‌شود. #پابلو نرودا

دختر است دیگر... می‌تواند شب را تا سپیده‌دم بیدار بماند، اشک بریزد و آن‌قدر گریه کند که بالشش از اشک‌هایش خیس شود و چشم‌هایش از سوزشِ گریه به خواب نروند. اما صبح که می‌شود، از جا بلند شود دوش بگیرد، موهایش را مرتب کند، صورتش را بیاراید.. موسیقی را بلند کند و آن‌قدر برقصد که گویی شبِ گذشته، هیچ اتفاقی نیفتاده است. دختر است دیگر... می‌تواند تا مرز فروپاشی پیش برود، از درون هزار تکه شود، قلبش زخمی، روحش خسته و جانش لبریز از درد باشد؛ اما باز هم لبخند بزند. دختر است دیگر... می‌توانی قلبش را بشکنی، روحش را بیازاری، غرورش را زیر پا بگذاری و چشم‌هایش را به گریه بیندازی؛ اما چه دردناک است آن قلبی که با تمام این زخم‌ها، هنوز هم تو را دوست دارد. گاهی با دیدن گربه‌ای در گوشه‌ی خیابان، کودکانه ذوق می‌کند؛ با خریدن یک رژلب تازه، برای لحظه‌ای ساده و بی‌دغدغه خوشحال می‌شود؛ و گاهی فقط با شنیدن یک آهنگ، تمام دنیا را برای چند دقیقه پشت سر می‌گذارد. اما گاهی... در سکوتِ اتاق، گوشه‌ای می‌نشیند، زانوهایش را در آغوش می‌گیرد و آرام‌آرام فرو می‌ریزد؛ بی‌آنکه کسی صدای شکستنِ قلبش را بشنود. دختر بودن، از دور ساده به نظر می‌رسد؛ اما هیچ‌کس نمی‌داند پشت آن چشم‌های خندان، چه شب‌‌بیداری‌های گذشته است. دختر بودن یعنی با چشم‌های خیس لبخند بزنی، با قلبی زخمی دوست بداری، با روحی خسته ادامه بدهی و هر صبح، خودت را از میان تمام تکه‌های شکسته‌ات دوباره جمع کنی. دختر است دیگر... گاهی می‌شکند، گاهی می‌گرید، گاهی کم می‌آورد؛ اما صبح که می‌شود، باز هم بلند می‌شود، موهایش را شانه می‌کند، لبخند می‌زند و به زندگی ادامه می‌دهد... نه چون درد ندارد؛ بلکه چون یاد گرفته است گاهی باید با تمامِ شکستگی‌هایت باز هم زندگی کنی. #_پرنده_آبی

چشم و ابرویت، آتشی‌ست که همهٔ جهان را می‌سوزاند خشم تو شیرین است، دلم عاشق بدخلقیت می‌شود هر نگاهت طوفان است، هر اخمت زخمی که جان می‌برد اما همین که باشی، همین که شعله‌ور باشی، باز هم می‌سوزم… و باز هم عاشقت می‌شوم #ادمین_گمنام

انگار زمین و زمان دهن باز کرده‌اند و مرا می‌بلعند. عجیب است، ولی هیچ‌گاه این‌‌چنین ناچار و بی‌حرکت نمانده‌ بودم. آدم‌ها هر یک پی زندگی و آسایش خود هستند. درختان ثمر دادند و ماه‌و‌خورشید به همان روال گذشته بدون هیچ کم‌و‌کاست به وظایف خود عمل می‌کنند. همه چیز سر جای‌ خودش هست، الی من… انگار هر لحظه بیشتر از هم می‌پاشم و تکه‌های از هم پاشیده‌، همچو شِن‌ها از لای دستانم سُر می‌خورند. میان این‌ها فقط یک پژواک در ذهنم احساس می‌شود: نباید این وادیِ عمر چنین خاکستری بگذرد… #ترنم_هاشمی

چگونه می‌توانم روحم را در خودم نگه دارم تا روح تو را لمس نکند! #ماریا_ریلکه

شب روی میز است خاکسترِ یک سیگار شکلِ نبودن تو
#آیمان_ایوبی

بنشین و برایم بگو، از غمِ چشمانت که گمان می‌کنی با خنده‌ات ناپدید می‌شود.
گل یاس

خودت را تمام نکن ؛ برایِ کسانی که ظاهراً رفیقند و باطناً ، رقیب ! کسانی که هیچ اعتباری به حرف‌هایشان نیست . تمامت را برایِ خودت نگه دار . من آدم‌هایِ این حوالی را خوب می‌شناسم ، از معما و مشغولیتِ ذهنی بیزارند ... آمده‌اند خودت را برایشان حل کنی تا با خیالِ راحت بروند ... عمیق باش ،عجیب باش ، شبیهِ بِرمودایی ناشناخته ؛ که در گردابِ ابهام ، غرقت می‌کند ! حواست باشد ؛ آدم‌هایِ اینجا ، بدجور تنوع طلب و کنجکاوند ، فقط دنبالِ اکتشافاتِ تازه می‌گردند !!!
#دانیال

Repost from N/a
دوستم نداشته باش این بزرگترین لطفی‌ست که می‌توانی در حقِ من بکنی دوست داشتنِ تو بارِ سنگینی است که شانه‌های نحیفِ مرا می‌شکند
دوستم نداشته باش این بزرگترین لطفی‌ست که می‌توانی در حقِ من بکنی دوست داشتنِ تو بارِ سنگینی است که شانه‌های نحیفِ مرا می‌شکند مرا درگیرِ این بازی پر هیاهو نکن من از تمامِ دوست داشتن‌ها خسته‌ام وقتی دوستم داری، توقع در دلم ریشه می‌زند انتظار خوابم را می‌رباید و دلهره‌ی از دست دادنت ثانیه‌هایم را زهر‌آلود می‌کند من، این آرامشِ گنگ را به آن طوفانِ پر از حادثه ترجیح می‌دهم بگذار در همین سکوت بمانم بگذار غریبه‌ای باشم که از دور سلامت را پاسخ می‌دهد مرا دوست نداشته باش تنها بگذار در پس زمینه‌ی زندگی‌‌ات مثلِ یک صندلی خالی در کنجِ اتاق بی‌آزار و ساکت باقی بمانم برگرد و تمامِ دوست داشتند را با خودت ببر من تنهایی‌ام را بیشتر دوست دارم
#نساء_عاصی

🤍 ظاهر اتفاقات با حقیقت‌های پنهان آن در تضاد است. دیگران چگونه برداشت نمودند؟ می‌گویند: «شانس با او بیشتر یار است» یا هم خوش به حالش! این نعمت است، اما نمی‌دانند که آنچه به ظاهر نعمت، گاهی فرد را تا مرز آخرین بارقه‌های امید می‌کشاند، و بعد خاموش می‌شود. آری! به گمان شما شانسی خوبی بود. اما در واقعیت برای من بن‌بستی‌ عظیم، در تاریکی مطلق بود. این روزها همه‌ی اتفاقات عجیب اند، و آخرین آن‌ها بدترین آن بود. لحظاتی بر انسان طاری می‌شود، که به گمانش دنیا به آخر رسیده؛ و تمام. طعمِ مرارت‌های دنیا چشیدنی نیست، آنقدر هضمش سنگین است که نیازمند قدرتی به صلابت کوه‌ها است. انسان با جثهٔ کوچکش تحمل، صبر و توانایی‌ دارد، که از کوه‌ها سبقت جسته است. آن‌که در تنهایی بارِ اندوهی را حمل می‌کند، مظلوم و رقت‌ برانگیز است. پناهِ انسان درمانده‌ای چون او، هم‌جنسان خودش نیست. به بیشتر از این‌ها نیازمند است. به قدرتِ خالق شنوا، زایل کنندهٔ غم‌ها عطا کنندهٔ نعمت‌ها، و اجابت کنندهٔ درخواست‌ها تنها شادمانی دلِ خسته در نبرد زندگی، خالق هستی‌یست که امور را با حکمت تدبیر می‌کند. چه میدانی؟ شاید شدتِ اندوه آغاز فرج باشد.
#حـیان

🤍 حسرت این واژه دست نیافتنی‌ها و ای‌کاش‌ها را در زندگی‌مان تداعی می‌کند. کاش بیشتر نگاه می‌کردم. کاش عمیقاً می‌اندیشیدم. کاش رد نکرده بودم. کاش توجه می‌کردم. کاش کوتاهی نمی‌کردم. و صدها ای‌کاش… برای این حسرت‌ها نباید آنقدر فرصت داد که دامنهٔ آن لحظهٔ‌حال را در خود فرو ببرد و سایهٔ سنگینی از آن بر زندگی‌ بیفتد؛ اندوه همنشین نفس‌‌های‌مان گردد، و آرامش‌ ما را سلب نماید. تقدیر راضی بودن به رضای الله مومن با تسلیمی مطلق، ریسمان زندگی‌اش را بدست تقدیرالهی می‌سپارد؛ و می‌داند که هیچ برگی از درخت بدون اذن او بر زمین نمی‌افتد، «پس من به عنوان اشرف مخلوقات زندگی‌ام چگونه تدبیر می‌شود؟» این‌جاست که «ای‌کاش‌ها» محو شده؛ ورنگ می‌بازند. پس حسرت گذشته را باید به نسیان سپرد؛ شاید دردهای از آن باقی بماند، برای این‌که درس آموخت؛ تجربه‌های به زندگی افزود؛ زبان به حمد خالق گشود؛ شب‌ها و روز‌های زندگی را باید پیمود. دیگر اتفاق نمی‌افتد، که فکر خودکشی همانند نورا بر سرت زند. و نیازی به کتابخانهٔ «نیمه‌شب» نیست، تا خانم «الم» تلاش برای فهماندنت نماید، که حسرت‌ها ریشه در واقعیت ندارند.
#حـیان