en
Feedback
پناه برای موزیسین شدن در ایران تلاش می‌کنه

پناه برای موزیسین شدن در ایران تلاش می‌کنه

Closed channel

موسیقی و زندگی و تجربه

Show more
403
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1030 days
Posts Archive
Repost from چتمارس.
17- روی تخت دراز کشیده. خانم خدماتی هم بدون این که چیزی از داستان بداند و تنها به این دلیل که از این و آن شنیده که کیس خودکشی است، می‌آید و به او می‌گوید: « من خودم فوق لیسانسم. باید خودم رو بکشم که دارم تی می‌کشم؟ نه! پس تو هم شاد باش.» و ادامه می‌دهد: «عروس ما اصلن به ما نمی‌خورد؛ ولی فقط با یه حربه خودش رو توی دل همه جا کرد: فقط گفت چشم.» و بدون این که عکس‌العملی از طرف ما داشته باشد، باز گفت: «خب اگه شوهرت آرایش دوست نداره، آرایش نکن! مرده دیگه.غیرت داره.»

Repost from چتمارس.
16- زخم را می‌شویند. پانسمان می‌کنند. می‌گویند فردا باید عمل کند. مریض تخت بغلی داستان را نمی‌داند. با لهجه‌ی گیلکی می‌گوید نباید از مردها انتظار زیادی داشت: «مثلن خود من افتادم و دستم شکست؛ اما شوهرم هیچ غلطی برام نکرد.» و می‌خندد.

Repost from چتمارس.
15- زنگ می‌زنم آمبولانس. نیم‌ساعتی به همان موزیک گوش می‌دهیم و بازویش را گرفته‌ام که جریان خون را کند کنم. دستش در حال سرد شدن است و کمی گیج می‌زند. آمبولانس می‌رسد. همه‌چیز به قدری آرام است که می‌پرسد: «شما آمبولانس خواسته بودین؟» بله. ما خواسته بودیم.

Repost from چتمارس.
14- تقریبن دستم می‌آید که چه خبر شده. اوضاع خوب نیست. می‌بینم در یک دستش گوشی‌یش را گرفته و آهنگ Blue Angel روی ریپیت در حال پخش است. آرامِ آرام دارد می‌آید و خون از دستش چکه می‌کند. می‌رسیم به هم. می‌گوید برایش تمشک بچینم و به شاتوت‌های خشک‌شده روی درخت اشاره می‌کند. گریه می‌کنم. می‌گوید عاشقم است. گریه می‌کنم. دستش را چک می‌کنم. گریه می‌کنم؛ چون پوست نازکش به اندازه‌یی ترسناک باز است و چربی و گوشت زیرش را هم با تیغ از هم پاره کرده و تا جایی پیش رفته که رگ‌های عصبی دیگر وجود ندارند و استخوان از زیر انبوه قرمز، سفید می‌زند. می‌گوید چون کارش با تیغ خوب نبوده، سعی کرده خودش را در دریا غرق کند؛ اما مرگ‌های کُند برایش ترسناکند.

Repost from چتمارس.
13- حرفی نمی‌زند و می‌رود. می‌پرسم وسایلش را نمی‌خواهد؟ می‌گوید بریزمشان دوور. برمی‌گردم خانه. سیگاری می‌کشم. کمی بعد، بو می‌برم که چیزی در سر دارد: کسی که این همه راه و تک‌وتنها آمده بود حقش را بگیرد، چطور ناگهان این‌همه ناامید و سرخورده شد؟ دریا همین نزدیکی‌ست. می‌دوم سمت ساحل. به دریا می‌رسم. خبری نیست. پیدایش نمی‌کنم. می‌آیم برگردم. وسط بازگشت، از مغازه‌داری می‌پرسم او را ندیده؟ می‌گوید چرا، یک بسته تیغ خریده و رفته سمت دریا. مستاصل‌تر از قبل، با این احتمال که ممکن است با جسدش روبه‌رو شوم، دوباره می‌دوم سمت دریا. پیدایش نمی‌کنم. برمی‌‌گردم سمت جنگل. پیدایش نمی‌کنم. وسط این جست‌وجوی ناامیدانه، خودش زنگ می‌زند. می‌گوید عجله نکنم، چیز خاصی نیست؛ اما اگر دلم خواست، بیایم سمت ساحل.

Repost from چتمارس.
11- «بی‌پناه» شاید واژه‌ی کوچکی باشد برای توصیف آن لحظات زن. نه خانواده، نه اجتماع، نه آشنایان و نه حتا عشق او، -تنها کسی که فکر می‌کرد قرار است مراقبش باشد و به خاطر بودن با او روی همه‌چیز پا گذاشته تا در یک گوشه‌ی دوورافتاده از جهان با او زندگی کند-، هیچ‌کس او را نه دید و نه شنید و نه به او کمک کرد حقش را بگیرد.

Repost from چتمارس.
10- من که تمام مدت آن‌جا بودم، با توجه به اقدامات قبلی او برای خودکشی، می‌دانستم که در دادگاه هم حرف من سندیت بیشتری دارد. به دوستانم هم که قبولانده بودم هر خشونتی به خرج داده‌ام، به منظور جلوگیری از خودکشی او بوده؛ در حالی که شروع ماجرا ارتباطی با این قضیه نداشت و وسط قضایا بود که رسیدیم به آن‌جا که چاقو را گذاشته بود روی گلوش. یعنی از تمام کبودی‌ها، فقط گاز روی شانه و چند خراش روی گلو جهت ممانعت از خودکشی او بود. همین‌ها کافی بود تا کسی حرفش را قبول نکند. یاسمن التماس می‌کرد که تمام حقیقت را بگویم؛ من اما ترجیح می‌دادم برای داشتن مصونیت قضایی، به داستان خودم پایبند بمانم و تنها به گفتن این نکته بسنده کردم که من بوده‌ام که در ابتدا به او حمله کرده‌ام.

Repost from چتمارس.
9- پارتنر همسایه را می‌فرستیم داخل و من و خود همسایه می‌آییم آن‌جا. دادوبیداد ادامه پیدا می‌کند. همسایه هم بحث آبرو را می‌کشد وسط و در کنارش، به این مسئله اشاره می‌کند که نباید از آن‌ها انتظار دخالت می‌داشته، زیرا با آن‌ها ارتباط دوستانه‌یی شکل نداده و به صورت دقیق‌تر، بار قبلی که کارهایی کرده بودم که باعث شده بود به این نتیجه برسد که دیگر نمی‌تواند این‌جا بماند، زن بدون خداحافظی با آن‌ها رفته بود. یعنی تلویحن به او گفته شد که چون دوست ما نیستی، دفاع و شهادتی هم از طرف ما در کار نخواهد بود. صاحب‌خانه هم برای فیصله دادن به ماجرا، از او می‌خواهد این‌بار هم من را ببخشد و به زندگی ادامه بدهد؛ می‌گوید چون زن کمتر از مرد است، باید کوتاه بیاید.

Repost from چتمارس.
8- رانده از معشوق، مانده از خانواده، زن احساس تنهایی می‌کند. به من پیام می‌دهد که قضیه را بین خودمان حل کنیم؛ من اما پیشنهاد می‌دهم که از مسیر قانونی و همان شکایت پیش ببرد. پس او به این شهر برمی‌گردد، می‌رود پزشکی قانونی، مدارکش را جمع می‌کند و حالا تنها گیر یک شاهد است؛ پس برمی‌گردد به محل که از همسایه برای شهادت کمک بگیرد. همسایه که از هیچ‌چیز خبر ندارد (چون من هیچ‌چیز را کاملن به او نگفته‌ام) پارتنرش را می‌فرستد سراغ زن که با او حرف بزند و مانع آبروریزی بیشتر او بشود. پارتنر همسایه هم که از پشت پرده‌ی قضایا اطلاعی ندارد، برای دفاع از من، دودستی سر مضروب یاسمن را می‌گیرد و تووی صورتش داد می‌کشد که آبروی ما را برده‌یی و یا باید بیایی تووی خانه و یا باید گورت را گم کنی. یاسمن تلاش می‌کند با نشان دادن کبودی‌ها و زخم‌هایش به پارتنر همسایه، به او بفهماند کسی که کتک خورده، کسی که تک‌وتنها سعی داشته حقش را بگیرد و کسی که زندگی‌یش تهدید شده، خود اوست و نه مصطفای مجرم. زن همسایه هم در جواب می‌گوید که کارهای یاسمن بارها باعث شده تشنج کند و نتواند بخوابد؛ مثلن آن باری که نشسته بوده کنار خیابانی در روستا و آرایش می‌کرده. یعنی تلویحن به او گفته چون با آرایشش آبروی اهالی این خانه را برده، مستحق کتک خوردن است.

Repost from چتمارس.
7- در تهران با دو وکیل صحبت می‌کند و آن‌ها می‌گویند که حق دارد شکایت کند. اما با خانواده‌اش که صحبت می‌کند، حتا با خواهر فرنگ‌رفته و باسوادش، هیچ‌کس از او کوچک‌ترین حمایتی نمی‌کند.

Repost from چتمارس.
6- قدم اول: زن می‌رود پاسگاه. مسئولین آن‌جا هم برای منصرف کردنش از هر اقدامی، می‌گویند کاری از دستشان برنمی‌آید و باید برود کاغذبازی‌هایش را بکند. قدم دوم: با مادر من تماس می‌گیرد. مادرم به او می‌گوید که برگردد خانه و به زندگی‌یش ادامه بدهد؛ انگارنه‌انگار چیزی شده. قدم سوم: حالا که دستش به هیچ‌چیز بند نیست، به چند نفر که حدس می‌زند ممکن است من را بشناسند، پیام می‌دهد و از آن‌ها کمک می‌خواهد. قدم چهارم: از این شهر می‌رود؛ چون جایی ندارد که در آن بماند.

Repost from چتمارس.
۵- بعد از حدود یک ساعت رهایش می‌کنم. می‌دود در اتاق، وسایلش را جمع می‌کند و با سر و صورت کبود زخمی و متورم از خانه می‌زند بیرون. به همسایه می‌رسد که در بهارخواب با آرامش دارد سیگار می‌کشد؛ جایی درست زیر پنجره. از او می‌پرسد که چرا وقتی صدایش کرده نیامده کمکش کند؟ و او بدون گفتن کلمه‌یی، می‌رود داخل خانه و در را می‌بندد.

Repost from چتمارس.
۴- ضرب و شتم ادامه پیدا می‌کند. یاسمن می‌دود در آشپزخانه. چاقو را برمی‌دارد تا خودش را بکشد تا من او را نکشم. چون ترسیده. چاقو را به مایع ظرفشویی آغشته می‌کند تا لیز باشد و من نتوانم آن را به راحتی از دستش بیرون بیاورم. چاقو را از تیغه گرفته‌ام و می‌کشم. نمی‌توانم درش‌بیاورم. پس شانه‌اش را گاز می‌گیرم. دندان‌هایم را فرو می‌برم در گوشت و منتظرم چاقو از درد رها شود؛ اما این اتفاق نمی‌افتد. عقل نر چه می‌گوید؟ خشونت را بیشتر کن.

Repost from چتمارس.
۳- گوشی‌ را برمی‌دارد تا با پلیس تماس بگیرد و من هم خوش‌خیال که این بار هم مثل قبلی‌ها سریع و با سه‌چارتا سیلی جمع می‌شود، گوشی را از دستش می‌کشم بیرون. دختر جوان و کوچک‌اندام جیغ می‌کشید و از همسایه‌ها کمک می‌خواست؛ اما کسی به او کمک نمی‌کرد. چرا؟ چون انگار هیچ‌کس خبر ندارد که من با یاسمن رفتارهای خوبی نداشته‌ام و تازه به همسایه‌ها هم گفته‌ام که بهتر است در دعواهای ما دخالت نکنند. همسایه و پارتنرش هم به دلایلی مانند دوستی با من، هرگز از یاسمن نپرسیده‌اند که در دعواهای ما چه اتفاقاتی برایش می‌افتد.

Repost from چتمارس.
۲- یاسمن کتک ‌می‌خورد و دادوبیداد می‌کرد. زور زیادی ندارد؛ پس با تمام توان جیغ می‌کشید و کمک می‌خواست و منِ مردِ وحشی برای ساکت کردنش چه کردم؟ او را بیشتر زدم. دهان و گلویش را گرفتم و بارها گفتم خفه شود؛ اما او فقط صدایش را بلندتر کرد. شاید دعوا می‌توانست همین‌جا تمام شود؛ اما چون شرایط جوری پیش نمی‌رفت که من خواسته بودم، عقل نرَم پیشنهاد می‌داد خشونت را بیشتر کنم. گمان می‌کنم اکثر قتل‌های برنامه‌ریزی‌نشده در همین مرحله اتفاق می‌افتند: از ترس آبرو پنجره‌ها را می‌بندی و مقتول با خودش فکر می‌کند که دیگر تنها راه نجات همین است که هر چه می‌توانم بلندتر داد بکشم. بعد هم که جیغ‌وداد می‌کند، دست‌وپایت را گم می‌کنی و خیلی اتفاقی او را می‌کشی. این بار اما کار به این‌جا نکشید.

Repost from چتمارس.
1- این یک اعتراف است. اگر تووی یک جامعه‌ی درست‌وحسابی زندگی می‌کردیم، من احتمالن هرگز فرصت این را نداشتم که این کلمات را قطار کنم و باید بابت ارتکاب به خشونت خانگی و ضرب و شتم مجرم شناخته شده و حبس و جریمه می‌شدم. اما به خاطر ضعف‌های قانون و سوگیری آن علیه زنان، حالا در خدمت شما هستم. من یاسمن را زدم. خیلی هم زدم. گازش هم گرفتم.هر داستانی یک عقبه و زنجیره از دلایل دارد؛ اما این هم چیزی را عوض نمی‌کند. تنها یک حقیقت بزرگ در این مسئله وجود دارد: من یاسمن را زدم.‌

تقریبا کل پیامشو حفظم و بعدشم رفتن تراپی

چند درصد از مردا هستن از اسیبایی که تو رابطه به دختره زدن حرف بزنن؟