1 019
Subscribers
+124 hours
-57 days
-2430 days
Posts Archive
1 019
نمیدانم از کِی شروع شد…
شاید همان شبی که برای اولینبار فهمیدم هیچکس قرار نیست در را باز کند و بیاید.
شبی که چراغها خاموش بودند و خیابان از پشت پنجره مثل فیلمی بیصدا میگذشت. بعد از آن، شبها برایم شبیه یک راهرو بیانتها شدند. هرچه جلوتر میرفتم، تاریکتر میشد. دیگر از خودم خبری نبود…
نه از آن خندههای بیدلیل، نه از شوقهای کوچک، نه از دل سادهای که با یک «حالت خوبه؟» روشن میشد.
امروز که به خودم نگاه میکنم، غریبهای را میبینم که شبیه من لباس پوشیده، شبیه من حرف میزند،
اما من نیست. همهچیز را بلد است جز اینکه چطور دوباره زندگی کند.
گاهی دلم برای گذشته تنگ میشود، برای روزهایی که دنیا اینهمه سنگین نبود، برای آدمهایی که نمیترسیدم از دستشان بدهم…
اما حالا حتی اسم بعضیهایشان را یادم نمیآید، فقط میدانم زمانی همهچیز من بودهاند.
دردش این نیست که کسی نیست…
دردش این است که یک روز، کسی بوده، آنقدر نزدیک که نفسش را حس میکردی، و حالا نیست، آنقدر دور که حتی نمیدانی هنوز نفس میکشد یا نه.
همهچیز یک روزی، بیهشدار، خاموش شد و من ماندم با سکوتی که گاهی حس میکنم دارد مرا میبلعد.
1 019
طفلی به نام شادی… دیریست گم شدهاست
با چشمهای روشن براق
با گیسویی بلند… به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
مارا کند خبر
این هم نشان ما
یک سو خلیجفارس
سوی دگر خزر
شفیعی کدکنی
