en
Feedback
بادِ بهاری.

بادِ بهاری.

Open in Telegram

تمایل به خاموشی در پس ذهنی نا‌آرام.

Show more
1 019
Subscribers
+124 hours
-57 days
-2430 days
Posts Archive
ماه خونین شد میان تیرگی قصه گفت از راز‌های زندگی

دوباره برنگرد سمت چیزی که تازه خدا ازش نجاتت داده.

ما چون زِ دری پای کشیدیم، کشیدیم اُمید زِ هر‌کس که بریدیم، بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست، نِشیند از گوشهٔ بامی که پریدیم، پریدیم
وحشی بافقی

باور کنید اگر تمام پاهای دنیا را قطع کنند؛ نمی‌توانید سریع‌تر بدوید. خراب کردن دیگران، تاثیری در روند رشد شما نخواهد داشت.

Mohsen Chavoshi - Man Bayad Miraftam (128).mp33.56 MB

Repost from RegaPlus
مسائلی که روزها ازشون رد می‌شم، شب‌ها از روم رد می‌شن.

انسان گاهی به جایی می‌رسد که حتی آینه هم از نگاه کردن به او خسته می‌شود. چشم‌ها می‌سوزند از بس اشک را در خود نگه داشته‌اند و دل، شبیه شهری ویران است که هیچ پرنده‌ای جرات پرواز در آسمانش را ندارد. من سال‌هاست با خاطراتی زندگی می‌کنم که هر کدامشان مثل تیغی زهرآلود در جانم فرو رفته‌اند. خاطراتی که نه می‌شود از آنها فرار کرد، و نه امکان دوباره زیستن‌شان هست. هر بار که مرورشان می‌کنم، چیزی در درونم خاموش‌تر می‌شود؛ انگار چراغ‌های زندگی‌ام یکی‌یکی در حال خاموشی‌اند‌ و من تنها تماشاگر این تاریکی بی‌انتها هستم. چه کسی گفته زمان مرهم است؟ زمان تنها کاری که می‌کند، این است که یادها را در اعماق وجودت دفن می‌کند؛ اما بوی کهنگی‌شان، تلخ‌تر از هر زخم تازه‌ای، دوباره به مشامت می‌رسد. تو می‌مانی و سنگینیِ سال‌هایی که در سکوت و تنهایی خاک شده‌اند. من هر شب، در میانه‌ی تاریکی، به این فکر می‌کنم که زندگی چیزی جز یک عبور سرد و بی‌صدا نیست. عبوری که در آن، نه دست گرمی برای گرفتن داری و نه شانه‌ای برای تکیه دادن. انگار همه‌چیز طوری برنامه‌ریزی شده که در پایان، تنها تو بمانی و سکوتی سنگین، که مثل دیواری بلند بین تو و جهان ایستاده است. و شاید حقیقت همین باشد: ما آمده‌ایم که ببازیم، که تکه‌تکه شویم، و یاد بگیریم چگونه با زخم‌هایمان ادامه دهیم، حتی اگر هیچ انتهایی برای این همه درد وجود نداشته باشد.

زندگی گرچه دشمنی می‌کرد با غمِ روزگار دوست شدیم زیرِ شلاق، بردگی کردیم یک قبیله‌ی سیاه‌پوست شدیم!
حامد ابراهیم‌پور

بر طلوعِ صبحِ چشمانت سلام.🤍

Mohsen Chavoshi - Ghashange Man.mp313.52 MB

آهو زاییده‌اند و توقع دارند کرگدن باشی.

من آدم برگشت به صمیمیت های از دست رفته نیستم.

هیچ چیز مرا به اندازه‌ی دیدن شخصیت‌هایی که ذره‌ذره از قلبم خارج شدند و به زخم تبدیل شدند؛ غمگین نمی‌کند. قبولش کردم اما میان احساسات و افکارم ناپدید می‌شوم و بین منطق و قلبم فضای خالی بسیاری خواهم ساخت؛ آنقدر خالی خواهم شد که در دریای هیچ غمی فرو نروم و روی آن‌ها شناور باشم. آنقدر تکه‌تکه خواهم شد تا هیچ تنگنایی نتواند مرا کاملا درون خود حبس کند؛ مانند آبی که در مشت نمی‌ماند. در آخر کلید قلبم را به دورترین نقطه در مغزم خواهم فرستاد؛ جایی در کنار غرورم. امید، تا دیگر کسی نباشد؛ کسی نباشد که مرهم شود. و امید که مرهمی نباشد؛ مرهمی نباشد تا روزی تبدیل به زخم شود.

خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده‌ام

photo content

از من آدمی ساختند که همیشه حس می‌کند باید برود؛ حتی در بهترین لحظاتش.

فرق من با تو اینه که منو نه میشه تنها گذاشت و نه میشه تنهاتر کرد.

photo content

«من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هرچه کرد، آن آشنا کرد»
سعدی

هرکسی یه‌جایی از زندگیش رفته و کسی متوجه نشده. به‌ طور مثال من دیرگاهی‌ست که از اینجا رفته‌ام، ولی هنوز هستم و راه می‌روم و کار می‌کنم و میخندم و حتی طاقت می‌آورم و مثل بقیه انسان‌های معمولی به زندگی ادامه می‌دهم. ولی دیگر شیفته نیستم، دوست ندارم، دست و پا نمی‌زنم و نمی‌جنگم! اوضاع درست زمانی خراب می‌شود که آدم‌ها قطع امید می‌کنند و دست می‌کشند، از هرچیز و هرکسی که تا دیروز برایش تمام انرژی و توانشان را می‌گذاشتند. آدم‌ها می‌روند؛ وقتی که روح عاشق و جنگجوی خودشان را در محیط و جوار کسانی، به ناچار سرکوب کنند و از آنان فقط کالبد خالی و بدون اعتراض بماند و تو خیال کنی که چه خوب که آرام‌تر شده‌اند…