1 019
Subscribers
+124 hours
-57 days
-2430 days
Posts Archive
1 019
هر روز با خود میگویم: فردا شاید بهتر باشد،
اما فردا همیشه مثل آئینهایست شکسته، که تصویری دو نیمه را نشان میدهد؛
نیمی که هنوز امیدوار است و نیمی که میفهمد همه چیز همانقدر بیرحم است که همیشه بوده.
1 019
میدانم باد پاییزی دوباره شهر را ورق میزند، اما من در درون، هنوز همان برگ خشکیدهای هستم که نمیتواند از شاخه جدا شود.
هر صدای خنده در کوچهها، مثل چاقوییست که آرام روی روحم میلغزد و جای خالیِ روزهایی را که هیچکس نفهمید، تازه میکند.
به آسمان نگاه میکنم، انگار میخواهم از خدا بپرسم که چرا گاهی بهترینها را میگیری و به جای آن، فقط سکوت و خاطره میگذاری.
چشمهایم هر روز دنبال نشانهای میگردند که شاید حالم را بهتر کند، اما تنها چیزی که پیدا میکنم، سایههای بلند و خستهای است که پشت سرم میرقصند، مثل همان شادیای که سالها پیش از بدنم جدا شد و رفت.
من هنوز اینجا هستم، میان چراغهای خاموش شهر و صدای قدمهای بیصدا، سعی میکنم حرکت کنم، اما انگار جادهها با من دشمنی دارند و هر پیچ، مرا دوباره به نقطه شروع میرساند. میخواهم فرار کنم؛ اما حتی فرار کردن هم به من لبخند نمیزند.
و من همچنان ایستادهام، میان نور و سایه، میان انتظار و ناامیدی، در حالی که دنیا جلو میرود، و من هنوز در همان لحظهی بیزمان، گیر کردهام.
1 019
Repost from دویستوچند تکه استخوان.
و سلام بر کسانی که آدمهای بدی نبودند، اما آدمِ زندگیِ ما نبودند.
