en
Feedback
بادِ بهاری.

بادِ بهاری.

Open in Telegram

تمایل به خاموشی در پس ذهنی نا‌آرام.

Show more
1 019
Subscribers
+124 hours
-57 days
-2430 days
Posts Archive
خواب دیدیم که رویاست، ولی رویا نیست عمر جز «حسرت دیروز» و «غم فردا» نیست هنر عشق فراموشی عمر است، ولی خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست ای‌پریشانی آرام! کجایی ای مرگ؟ در پری خانهٔ ما حوصلهٔ غوغا نیست ما پلنگیم! مگو لکه به پیراهن ماست مشکل از آینهٔ توست! خطا از ما نیست خلق در چشم تو دل‌سنگ، ولی ما دل‌تنگ «لا اللهی» هم اگر آمده بی «الا» نیست موجِ شوریده‌دل آشفتهٔ ماه است ولی ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست بر گل فرش، به جان کندن خود فهمیدیم مرگ هم چارهٔ دلتنگی ماهی‌ها نیست

photo content

photo content

حالا که همه‌چیز گذشته؛ می‌دانم که او دویده بود، در مسیری که من حتی قدم هم نزدم. و در پایان، برای او زخمی است که تا ابد می‌ماند و برای من سکوتی است که همیشه با نام‌اش شروع می‌شود.

Repost from N/a
خاموشم اما دارم به آواز غم خود گوش میدهم هوشنگ ابتهاج

من از آشناترین آشنا، بیگانگی آموختم.

یه کورم اگه بتونه ببینه اولین چیزی که میندازه دور عصاشه.

Repost from N/a
پس نکو گفت آن رسول خوش‌جواز ذره‌ای عقلت به از صوم و نماز زانک عقلت جوهرست این دو عرض این دو در تکمیل آن شد مفترض

برای کسایی که تو دریا رهات کردن تعریف نکن چطور به ساحل رسیدی.

به تو افتاد محبت، تو شدی جان و روانم...
مولانا

Zaz - L'oiseau.mp37.62 MB

مامان بزرگ مامانم میگفت هر چی ظالم تر باشی،سالم تری.

درس امشب:

هرچی بیشتر میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که هرچی عوضی تر باشی خدا بیشتر دوست داره

من خوشبختى رادر تنهايى جستم؛ در نقاشى و دورى از ديگران. آن چنان از آدميزاد بيزار بودم كه سالها از ديدنِ خود در آينه پرهيز كردم. خودم هم دوست داشتم که یکی بیاید و دست‌هایم را بگیرد و سرمای تنهاییم را گرما دهد؛ غریزه‌ام می‌خواست اما روحم قوی بود. روحم نمی‌گذاشت هرکسی را بپذیرم. قدر خود را می‌دانستم. دوستی میخواستم که از سودای جانم بکاهد ولی هرگز اورا نیافتم. آمدند و رفتند. آمدند و رفتند. ولی هیچ‌کسی نماند. حتی انهایی هم که ماندند پشت من می‌آمدند و من آرزومند همراه و هم‌قدمی بودم که هرگز نیامد. و در نهایت دايره‌ی خلوتم آن‌قدر كوچک وناچیز شد كه ديگر درآن جاى نمى‌گیرم؛ من همان خالِ سياهم بر بومِ‌ سفيد و باز به چشم نمى آيم. داغى بر وجود خودم هستم كه جز سوختن راهى نمى دانم. از اين بازي غم آلود زندگی دست مى‌شويَم كه جانم را چون زخم خشكيده پاره‌پاره كرده. من نامى هستم كه همين لحظه هم در ميانه نيست. پس از اين چه خواهم شد؟ از دارِ مكافات رخت برمى‌بندم وبه ديارِ مجازات راهى مى‌شوم!

photo content

Hayedeh-Paeez-128.mp35.40 MB

از دشمنان برند شکایت به پیشِ دوست چون دوست دشمن است، شکایت کجا برم

دردا که دل نماند و بر او نام درد ماند

«به پاییز نگاه کن. هر برگ که می‌افتد؛ شعریست از دل من برای تو»