en
Feedback
درویدوس

درویدوس

Open in Telegram

‏پشت درخت بلوط کهن، کسی زمزمه می‌کرد. برای ارسال عکس: @druidousbot

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel درویدوس

Channel درویدوس (@druidous) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 10 862 subscribers, ranking 3 316 in the Art & Design category and 28 950 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 10 862 subscribers.

According to the latest data from 09 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -269 over the last 30 days and by -4 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 16.69%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 5.49% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 814 views. Within the first day, a publication typically gains 597 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 28.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as وقت, کس, روز, سقوط, گرگ.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
‏پشت درخت بلوط کهن، کسی زمزمه می‌کرد. برای ارسال عکس: @druidousbot

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 10 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Art & Design category.

10 862
Subscribers
-424 hours
-507 days
-26930 days
Posts Archive
کاش من هم عضو اون گله بودم.

دارم در توییتر ویدئوی رندومی رو می‌بینم از یک خرس گریزلی جوان که همراه یک گله‌ی گرگ سفر می‌کنه. چطور او رو میان خودشون پذیرفتن؟ حیوان‌ها هم اصول و قواعدی دارن. اولین بار که خرس بهشون نزدیک شده، رهبر گله به چی فکر کرده؟ شاید وقتی خرس کوچکی بوده، او رو به فرزندی قبول کردن. یا در یک شکار بهشون کمک کرده و به او اجازه دادن دنبال‌شون بیاد. خرس تنومنده و قدرت زیادی داره، اما برای وارد شدن به گله‌ی گرگ‌ها باید امتیازهای ویژه‌ای داشت.

آدم ناگهان به خودش میاد و پی میبره پنج سال از اون روز سخت و تاریک گذشته. سه سال از اون شب لطیف و پرستاره گذشته. موقعیت‌هایی که در زمان خودشون نیرومند و تمام‌نشدنی به نظر میومدن، میان آرواره‌های گذشته خُرد شدن. به هر حال که بود، عبور کردیم. پس خاطره‌ها کم‌رمق میشن و تصویرها مه‌آلود.

اگر روزگار رو همچون موجودی کهن و خیالی تصور کنیم که از اولین روز پدیدار شدن حیات بر زمین، اینجا بوده؛ در نگاه او، عمر میانگین ما آدم‌ها یک شوخی بسیار کوتاهه. چنان‌که اگر واقع‌بین باشیم، برای او ما انگار اصلا وجود نداریم. حیات روی زمین حدودا چهار میلیارد سال قبل پدیدار شد. برای مدت حدودا دو میلیارد سال، فقط باکتری‌ها اینجا بودن. بعد، سلول‌ها در آب‌های وسیع و بی‌انتها کنار هم قرار گرفتن تا به موجوداتی ملموس تبدیل بشن و طی چندصد میلیون سال، مهره‌دارها پدیدار شدن. اما زمان، وقتی در قالب یک عدد بهش نگاه می‌کنیم، به شکل اغراق‌آمیزی فشرده میشه. چهار میلیارد سال بازه‌ای مهیب و وحشتناکه! برای درک بهتر، تصور کنین ما خود روزگار هستیم، همون موجود کهن خیالی، نشسته بر بلندای کوهی تنومند. در آغاز، هیچ حیاتی وجود نداره، تا اینکه بالاخره باکتری کوچکی رو می‌بینیم که در اقیانوسی حرکت می‌کنه. حیرت‌آوره، اما فقط برای چند روز (با این فرض که حوصله‌ی روزگار هم سر بره.) پس باید صبر کنیم. یک سال. ده سال. صد سال. هزار سال. صدهزار سال. ما همچنان روی همون کوه هستیم و حالا فقط تعداد باکتری‌ها بیشتر شده. بادها می‌وَزَن، آتش‌ها شعله می‌کشن، زمین می‌لرزه، کوه‌ها خرناس می‌کشن، و زمان می‌گذره. یک میلیون سال. ده میلیون سال. صد میلیون سال. یک میلیارد سال. هنوز هم انگار خبر تازه‌ای نیست؛ تا اینکه بالاخره بعد از دو میلیارد سال، در یک عصر خاکستری و مرموز، وقتی بادهای باستانی به زبان طبیعت زمزمه می‌کنن، موجودی شبیه به یک عروس دریایی امروزی رو می‌بینیم، و دیگرانی مثل او، خوش و خرامان، در حال زیستن. شگفت‌انگیزه، اما فقط برای چند ماه. باز هم باید صبر کنیم. پس زمان می‌گذره و در صدها میلیون سال بعد، انواع جانوران رو می‌بینیم که پدیدار میشن و تقریبا تمام اون‌ها، بعد از مدتی، در انقراض‌های وسیعی از بین میرن. زمین بارها سرد و گرم میشه و از درد به خودش می‌پیچه، همچون مادری که در آستانه‌ی به دنیا آوردن فرزندش باشه. پس بالاخره، چنان‌که تالکین میگه، در میان ستاره‌های بی‌شمار و در ژرفای زمان، آدم‌ها پدیدار میشن. هنگامِ چشم باز کردن ما روی زمین، به حدودا چهارصدهزار سال قبل بر می‌گرده: یعنی اگر کل عمر حیات رو در زمین معادل یک روز کامل در نظر بگیریم، ما فقط دو ثانیه است که اینجا اومدیم.

@druidous شما فرستادین
+9
@druidous شما فرستادین

این آهنگ در مورد ترس از مرگ است. کاراکتر اصلی دچار نوعی دوگانگی شده. از یک طرف، او زندگی می‌کنه و از فرصتش لذت می‌بره؛ از سوی دیگه، چشم‌انداز ناگزیر مرگ او رو مضطرب کرده، چنان‌که دنبال پاسخی برای سوال‌هایی اساسی می‌گرده. از متن: بخش یک. وقتی [با هواپیما] پرواز می‌کنیم، حس خوبی دارم [ظاهرا] هواپیما امنه، و در مورد ابرها خیال‌پردازی می‌کنم گاهی فکر می‌کنم چه نیرویی ما رو اون بالا نگه میداره؟ اگه ناگهان سقوط کنیم، باید چیکار کنم؟ خیلی از مرگ می‌ترسم و این ترس من رو رها نمی‌کنه بخش دو. سکوت شب رو دوست دارم وقتی خورشید در دریای مرگ‌آور غرق میشه وقتی به گذر زمان [در سفر] فکر می‌کنم قلبم [از اضطراب] به تندی می‌تپه مسیرهای‌ بسیاری در آسمون مقابل ماست اما چه کسی تصمیم می‌گیره کدوم طرف بریم؟ وقتی تیک‌آف می‌کنیم و بقیه خواب‌شون میبره من چشم‌هام رو [از ترس] می‌بندم، درحالی‌که دست‌هام می‌لرزن بخش سه. معلق در میان آسمان، به این فکر می‌کنم که بالاخره کی قراره سقوط کنم؟ و موقعی که سقوط کنم و زمین بلرزه قلب‌های خواب‌آلود دیگران بیدار میشه؟ سقوط من باعث خواهد شد ستاره‌ها متلاشی بشن؟ کسی بعد از سقوط من گریه خواهد کرد؟ پ. ن. یک. در طول روایت، دوگانه‌ی آسودگی/اضطراب رو می‌بینیم. مثلا او یک لحظه از تاریکی بعد از غروب لذت میبره؛ و لحظه‌ی بعد، غروب رو همچون مرگ خورشید در اقیانوس می‌بینه. پ. ن. دو. سفر هوایی استعاره‌ای از زندگی‌ست و سقوط استعاره‌ای از مرگ. در این چارچوب، راوی به تقدیر هم اشاره می‌کنه: اگر من مسافر هواپیما هستم، چه کسی یا چه نیرویی هواپیما رو پیش میبره؟ ممکنه این نیرو عشق باشه؟ به طور خاص، این عشق، به تعبیری در کتاب مسلمان‌ها هم ارتباط داره: که پروردگار پرندگان را از سقوط به زمین نگه می‌دارد. پ. ن. دو. کاراکتر اصلی نگران فراموش شدن هم هست؛ که وقتی مرگ او از راه برسه، کسی از او یاد خواهد کرد؟ اصلا مرگ او موضوع مهمی خواهد بود؟ یا همچون غباری در صحرای زمان محو خواهد شد. پ. ن. سه. در پایان آهنگ، کاراکتر اصلی به یک نتیجه می‌رسه: حال که مرگ ناگزیر است، زندگی فقط در صورتی ارزشمنده که همراه عشق باشه. جز این، تباهی‌ست.

@druidous ماه. هفت. شما فرستادین
+9
@druidous ماه. هفت. شما فرستادین

تو ابرهای تیره‌وتار، من درخت تشنه.

تو معبد افسانه‌ها، من مسافر سرگردان.

تو ذره‌های مهتاب، من نگاه گرگ خاکستری.

مشهد داره بارون میاد. امروز قشنگ‌ترین روز پاییز بود به نظرم.

سکوت خیلی خوبه. مثل شب، جمع اضداد است: یک لحظه نرم و لطیف، لحظه‌ی بعد مهیب و نیرومند.

فکر می‌کنم مرگ دوست نزدیک خیلی عجیبه! ممکنه عادت نداشته باشیم دائما کنار هم باشیم، اما اغلب اینطوریه که می‌دونیم او جایی در همین اطرافه. اگر بهش زنگ بزنیم یا پیام بدیم، زودتر یا دیرتر پیداش می‌کنیم. دست ما در جست‌وجوی دست او زیاد معطل نمیشه. نگاه‌مون در پیدا کردن برق چشم‌های او خیلی سرگردان نمیشه. اما مرگ این معادله‌ی ظاهرا-طبیعی رو به هم می‌زنه. پس در موقعیتی رندوم، ناخودآگاه، او رو صدا می‌زنیم. بعد پی می‌بریم که دیوارهای جهان بین او و ما قرار گرفته.

در ژرفای زمان، روزی کودکی بودم.