en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

درویدوس

درویدوس

Open in Telegram

‏پشت درخت بلوط کهن، کسی زمزمه می‌کرد. برای ارسال عکس: @druidousbot

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel درویدوس

Channel درویدوس (@druidous) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 10 547 subscribers, ranking 3 499 in the Art & Design category and 31 167 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 10 547 subscribers.

According to the latest data from 07 November, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -141 over the last 30 days and by -3 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 14.37%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 5.25% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 516 views. Within the first day, a publication typically gains 554 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 27.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as وقت, کس, روز, سقوط, گرگ.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“‏پشت درخت بلوط کهن، کسی زمزمه می‌کرد. برای ارسال عکس: @druidousbot”

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 November, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Art & Design category.

10 547
Subscribers
-324 hours
-337 days
-14130 days
Posts Archive

اما گربه‌ها به این چیزها فکر نمی‌کنن: فقط چیل کردن، نرم بودن، و غذا خواستن.

در این نگاه، رسیدن در عمل ممکن نیست. حتی اگر برسیم، همیشه کوه بلند دیگری در افق هست که با چشم‌هایی به رنگ زمستان، به ما نگاه می‌کنه. او ما رو صدا میزنه و همچنان که می‌دانیم مقصد ما نخواهد بود، نمی‌تونیم از میل برای حرکت به اون سمت، دست بکشیم.

فکر می‌کنم آدم‌ها گاهی بین دو وضعیت در نوسان هستن: انجام دادن کاری بزرگ، شبیه به یک میراث، از یک طرف، و گمنام زیستن و همراه شدن با لطافت‌های روزمره، از طرف دیگه. هر کسی درکی نسبی از استعداد و توانایی خودش داره. این استنباط، در زمان‌هایی، او رو متقاعد می‌کنه که می‌تونه دست به کار بزرگی بزنه، مثل نوشتن یک کتاب، ساختن یک مجسمه، کشیدن یک نقاشی، یا حتی، نجات دادن جهان. پس او پر از شوق میشه و حرکت می‌کنه؛ اما وقتی دست‌به‌کار میشه، با واقعیت فیزیکی زندگی مواجه میشه و پی می‌بره، به طور موقت، که تمام استعداد و توانایی او هم ممکنه برای محقق کردن آرزو و هدفی که داره، کافی نباشه. پس دلسرد میشه و در گوشه‌ای کز می‌کنه که "باید چیکار کنم؟ چه چیزی رو دنبال کنم؟" اما این سرما هم عمری داره. پس شعله‌ی کوچک دوباره در وجود او جان می‌گیره و برای حرکت آماده میشه.

گربه‌ها هر جایی دوست داشته باشن، استراحت می‌کنن. انگار هیچ نوع محاسبه‌ای در ذهن کوچک‌شون انجام نمیدن، که مثلا اگر اینجا لم بدم، ممکنه بیفتم.

: ))))

@druidous گربه‌ها. شش. شما فرستادین
+8
@druidous گربه‌ها. شش. شما فرستادین

پس دیگران به او نگاه می‌کنن که "چه سرنوشت اندوه‌بار و تلخی."

خالی شدن زندگی از معنا، برای انسان دردناکه. گم کردن نور فانوس دریایی وقتی موج‌ها نعره می‌زنن، ترسناکه. آدم نیاز داره به چیزی چنگ بزنه و اون رو چنان محکم بگیره که خیال خودش راحت باشه که سقوط نخواهد کرد. مثل هر نیازی، این نیاز هم یک روی روشن داره و یک روی تاریک. اگر او که گم شده به آنچه میوه‌ی راستی و درستی‌ست چنگ بزنه، رستگار میشه. اما اگر دست اهریمن رو بگیره چی؟ اگر زمزمه‌ی او رو بپسنده و فریب بخوره، آنچه وجودش رو پر می‌کنه جز تیرگی قیرمانند نیست. پس سایه‌ها در وجودش جولان میدن و می‌رقصن و به هر گوشه‌ی خیال او دست‌درازی می‌کنن تا اینکه روزی، بالاخره، او خودش رو به تمامی از دست میده. پس همچون مرده‌ای در قلمرو زندگان و زنده‌ای در قلمرو مردگان خواهد بود. بدون اندیشه و خیال، در پی اهریمن حرکت می‌کنه. گام در ردّ پاهای سرخ او میذاره و از هر فرمانی، بدون چون و چرا، اطاعت می‌کنه.

حقیقت اغلب آرام است. نیازی به عربده و سیرک و جمعیت ندارد. مثل کوهی که در زمین ریشه دارد، استوار است. برای کوه مهم نیست باران ببارد، آفتابی باشد، طوفان بتازد، یا حتی، اژدها بیدار شود. کوه، کوه است. آرام و مطمئن آنجا نشسته و هر کسی که به آن سمت نگاه کند، آن را می‌بیند؛ ولو اینکه گروهی پایین کوه جمع شوند و فریاد بزنند که نه، اینجا هیچ کوهی وجود ندارد!

فقط آنجاست که از سینه‌کش تپه‌ی همیشه سبز بالا میام، و بعد، آن کلبه‌ی کوچک در گودی طلایی درّه. پس به سمت خونه‌ی تو میام و مطمئنم که جای من، گرم و نرم و امن خواهد بود.

به یک آهنگ گوش میدم. ناگزیر تو در ذهنم جان می‌گیری. در قلمرو خیال، تو هنوز می‌خندی، می‌دوی، می‌گویی، می‌شنوی.

ردّ آخرین قدم‌های کوچک تو رو همیشه دنبال می‌کنم. اگر خونه‌ای در این جهان داشته باشم، همون جایی خواهد بود که تو هستی.

آنچه اتفاق افتاد، در ذهن و قلب ما، کاملا زنده است. دو شب سرد، نعره‌های دیو، و چشم‌هایی که مثل ستاره‌ها می‌درخشیدن.

فکر می‌کنم وقتی در موقعیت سقوط هستیم، فقط تا نقطه‌ی مشخصی فرصتی داریم برای پیدا کردن راه نجات. بعد از اون نقطه، تا قعر تیرگی خواهیم رفت (اگرچه، ممکنه دوباره برگردیم.) اما وقتی در حال سقوط هستیم، پنجره‌ی رهایی محدود است. و اهریمنی که اون پایین به‌ انتظار ما نشسته، نیرومند است. پس چشم‌های سرگردان و مضطرب و ترسیده‌ی ما در قلمرو نگاه او گرفتار میشن و گام‌های ما، فریب‌خورده و هیجان‌زده، به سوی دست‌های سرخ او میرن.

@druidous شما فرستادین
+8
@druidous شما فرستادین

وقتی کتابی تموم میشه، انگار در جهان اون قصه ناگهان یخ می‌زنیم. کاراکترها هنوز اونجا هستن و اتفاقاتی رخ میده، ولی ما دیگه در جریان نیستیم. ممکنه حدس‌هایی بزنیم، اما دقیق نخواهد بود.

اگر من پرنده بودم، تو درخت باش. پس آشیانه‌م رو میان شاخ و برگ تو می‌سازم.