en
Feedback
اتوپیانیست | محمد نصراوی

اتوپیانیست | محمد نصراوی

Open in Telegram

«من هستم، ما هستیم و این کافی است» ارنست بلوخ • اتوپیا • امید • آگاهی

Show more
3 792
Subscribers
+524 hours
+247 days
+27530 days
Posts Archive
📚 معرفی کتاب عنوان: «انسان در جست‌وجوی معنا» ✍🏼 نویسنده: ویکتور فرانکل فرانکل روان‌پزشک بود و در تاریک‌ترین جای قرنِ بیستم — اردوگاه‌های کارِ اجباری — چیزی را از نزدیک دید که هیچ آزمایشگاهی نشانش نمی‌داد: آن‌ها که دوام می‌آوردند، همیشه قوی‌ترها نبودند؛ آن‌هایی بودند که «چرا»یی داشتند. کسی که چرایی برای زیستن دارد، تقریباً با هر «چگونه»ای می‌سازد. نیمه‌ی اول کتاب روایتِ همان روزهاست — بی‌اغراق و عجیب آرام؛ نیمه‌ی دوم، درسی که از آن بیرون آورد: معنا بافتنی نیست، یافتنی‌ست — در کار، در عشق، و حتی در رنجی که انتخابش نکرده‌ای. این هفته که از امیدِ آموختنی می‌گوییم، این کتاب سندِ زنده‌ی همان حرف است: امید، حتی آن‌جا. 🆔 @Utopianist_Nasravi

Repost from N/a
نه باگ 700 گیگ اینترنت گذاشتیم و نه مای ایرانصل رو هک کردیم 👁 بدون شوخی و برادرانه بهتون میگم تنها کانالی که شمارو به برنامه نویس و هکر واقعی تبدیل میکنه کانال زیره 👍👁😈 🔗https://t.me/+WBhftBGQmko2NTNk

Repost from N/a
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹 با توجه به اوضاع اینترنت و احتمال جنگ، تصمیم گرفتم چنل‌های پولی V.I.P رو که کلی هزینه دارن، به صورت رایگان براتون پابلیک کنم تا خیالتون راحت باشه.🥹🔹🔹 #تبلیغ_نیست 🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹

#اتوپیا_و_هوش_مصنوعی — قسمت هشتم قسمتِ پیش گفتیم طلسمی که اسمش را بدانی، نیمی از افسونش را باخته — و قول دادم این بار سراغِ کسی برویم که وردِ شکستنش را نوشت. این قسمت قصه‌ی اوست؛ و برای این کانال، قصه‌ای خانوادگی: جمله‌ای که از روزِ اول در معرفیِ این صفحه نشسته — «من هستم، ما هستیم و این کافی است» — از دفترِ همین مرد آمده است. ارنست بلوخ، فیلسوفِ آلمانی، در ۱۸۸۵ به دنیا آمد و قرنِ بیستم را تقریباً تمام‌قد زندگی کرد — یعنی از نزدیک دید که آن قرن با رؤیاها و کابوس‌هایش چه کرد. یهودی بود و چپ‌گرا؛ وقتی نازی‌ها آمدند، ناچار به گریز شد: زوریخ، وین، پراگ، و آخر آن‌سوی اقیانوس. و آن‌جا، در تبعید، در همان سال‌هایی که اروپا می‌سوخت، نشست و سه جلد کتاب نوشت درباره‌ی... امید. «اصلِ امید» (Das Prinzip Hoffnung). این تصویر را نگه دارید: تاریک‌ترین دهه‌ی قرن، و مردی آواره که بیش از هزار صفحه درباره‌ی امید می‌نویسد. نه چون ساده‌لوح بود — چون به چیزی رسیده بود که هنوز هم رادیکال است: امید احساس نیست؛ قوه‌ی شناخت است. و درست در تاریکی است که از حس به وظیفه بدل می‌شود. حرفِ مرکزیِ بلوخ را می‌شود در دو کلمه گفت: «هنوز-نه» (Noch-Nicht). انسان موجودی‌ست تمام‌نشده؛ ما بیش از آن‌که «باشیم»، در حالِ «شدن»ایم — و جهان هم. واقعیت، برخلافِ ادعای واقع‌گراها، یک‌تکه و بسته نیست؛ همیشه لبه‌هایی دارد که هنوز جوش نخورده، درهایی که هنوز قفل نشده. امید یعنی استعدادِ دیدنِ همین لبه‌ها. و یک اعاده‌ی حیثیتِ تاریخی، که من دوستش دارم: خیالِ روز. فروید خوابِ شب را دروازه‌ی گذشته می‌دانست؛ بلوخ گفت خیالِ روز دروازه‌ی آینده است. آن لحظه که وسطِ روزمرگی ذهنت می‌رود و زندگیِ دیگری می‌سازد، شرمگین نباش: این پیش‌آگاهی‌ست — هر چیزی که بشر ساخته، اول یک خیالِ روزِ بی‌اجازه بوده. اما بلوخ فروشنده‌ی «مثبت‌اندیشی» نبود، و فرقِ بزرگش همین‌جاست. سال‌ها بعد در سخنرانیِ معروفی پرسید: آیا امید می‌تواند ناکام شود؟ و جواب داد: البته — وگرنه امید نبود، اطمینان بود. امیدِ او «امیدِ آموخته» (docta spes) است: امیدی که درس خوانده، واقعیت را می‌شناسد، شکست را در محاسبه دارد و با این حال دست از رسیدگی برنمی‌دارد. خوش‌بینی تضمین می‌خواهد؛ امیدِ آموخته تمرین می‌خواهد. حالا هوش مصنوعی را کنارِ این حرف بگذارید، و ادامه‌ی بحثِ این دو هفته خودش می‌آید. ماشین از آرشیوِ دیروز تغذیه می‌کند؛ درخشان‌ترین کارش بازترکیبِ بوده‌هاست. اما «هنوز-نه» در هیچ آرشیوی نیست — از چیزی که هرگز نبوده، داده‌ای وجود ندارد. الگوریتم بر اساسِ آن‌چه بوده‌ای پیشنهادت می‌دهد؛ بلوخ می‌گوید تو دقیقاً آن چیزی هستی که هنوز نشده‌ای. شاید تقسیمِ کارِ درست همین باشد: مرتب‌کردنِ دیروز با ماشین؛ نگهبانیِ «هنوز-نه» با ما. و پایانِ کتاب را بشنوید. بلوخ سه جلد را با کلمه‌ای تمام می‌کند که انتظارش را نداری: «وطن». و می‌گوید وطن آن چیزی‌ست که در کودکی به همه‌ی ما تابیده، و هنوز هیچ‌کس در آن نبوده است. آرمان‌شهر آدرسِ عجیبی دارد: جایی که هرگز نرفته‌ایم و دلمان برایش تنگ می‌شود. قسمتِ بعد اما باید سراغِ دشمن برویم — تاریک‌ترین کابوسِ این سری: جورج اورول و «۱۹۸۴». جهانی که در آن پیش از هر چیز کلمه‌ها را می‌گیرند؛ چون می‌دانند امید، بی‌کلمه، زیاد دوام نمی‌آورد. نمی‌دانم شاید اشتباه می‌کنم ... 🔹اتوپیانیست؛ محمد نصراوی ⭕ اتوپیا، امید، آگاهی ... 🆔 @Utopianist_Nasravi

☀️ سطرِ صبح «من هستم، ما هستیم و این کافی است.» این جمله از روزِ اول بالای این کانال نشسته است. امشب بالاخره به دیدارِ صاحبش می‌رویم. (امشب، قسمت هشتمِ «اتوپیا و هوش مصنوعی»: ارنست بلوخ و «اصلِ امید».) 🆔 @Utopianist_Nasravi

همه عروسک شده‌ایم، زیرِ عکسِ برادرِ بزرگ.... تصاویر از کره شمالی #دیستوپیای_تصویری https://t.me/Utopianist_Nasravi
+2
همه عروسک شده‌ایم، زیرِ عکسِ برادرِ بزرگ.... تصاویر از کره شمالی #دیستوپیای_تصویری https://t.me/Utopianist_Nasravi

🖋 جستارک خوش‌بینی و ناامیدی، برخلافِ ظاهرشان، از یک جنس‌اند: هر دو صندلیِ تماشاچی‌اند. خوش‌بین نشسته است چون مطمئن است نمایش خوب تمام می‌شود؛ ناامید نشسته است چون مطمئن است بد تمام می‌شود. سرِ پایانِ قصه اختلاف دارند، اما در مهم‌ترین چیز شریک‌اند: هیچ‌کدام از صندلی بلند نمی‌شوند. اطمینان — چه روشنش، چه تاریکش — آدم را از صحنه معاف می‌کند. امید اما صندلی نیست؛ صحنه است. امید یقین ندارد، قمار می‌کند: ممکن است ببازد، و درست همین احتمالِ باخت است که جدی‌اش می‌کند. چیزی که شکست نمی‌شناسد امید نیست، تعارف است. و کسی که واقعاً امید دارد، ناچار است دست به کاری بزند — چون امید، بی‌دستِ او، به دروغ بدل می‌شود. برای همین است که ناامیدی، با همه‌ی تلخی‌اش، راحت‌تر است: مسئولیت ندارد. امید گران است؛ هر روز قسطش را می‌گیرد. فردا شب، قسمت هشتمِ سری: فیلسوفی که امید را از احساس به دانش بدل کرد — و جمله‌اش سال‌هاست بالای همین صفحه نشسته. نمی‌دانم شاید اشتباه می‌کنم ... 🆔 @Utopianist_Nasravi

«امید با خوش‌بینی یکی نیست. امید آن اطمینان نیست که چیزی خوب از آب درمی‌آید؛ یقین به این است که چیزی معنا دارد — هر طور که تمام شود.» — واتسلاو هاول 🆔 @Utopianist_Nasravi

Repost from N/a
🥶🥶🥶🥶🥶 🥶🥶🥶🥶🥶🥶 🥶🥶🥶🥶🥶🥶 به مناسبت تولد ادمین به مدت 1 ساعت ورود به کانال های (V.I.P) رایگانه ❤️ ⬆️⬆️⬆️ @VIP_CHANNEL ⬆️⬆️⬆️

🖋 جستار اوایلِ تابستان، بی‌آن‌که فکرش را کرده باشم، هسته‌ی یک خرما را در گلدانی خالی کاشتم. هفته‌ها گذشت و هیچ خبری نشد. خاکِ ساکت، و من که هر چند روز کمی آب می‌دادم و کمی احساسِ حماقت می‌کردم. یک شب موقعِ آب دادن از خودم پرسیدم: چرا داری به خاکی که هیچ نشانه‌ای نداده آب می‌دهی؟ و جوابی که آمد، نگهم داشت: چون هنوز. بعد فهمیدم همه‌ی حرفِ این هفته در همان یک کلمه است. «هنوز» یعنی قصه تمام نشده؛ یعنی میانِ آن‌چه هست و آن‌چه می‌تواند باشد، دری باز مانده. و آب دادن به گلدانِ خاموش، دقیق‌ترین تعریفی‌ست که من از امید بلدم: رسیدگیِ روزانه به چیزی که هنوز نیست. می‌گویند امید یعنی خوش‌بینی. گمان نمی‌کنم. خوش‌بین مطمئن است که جوانه می‌زند؛ ناامید مطمئن است که نمی‌زند. هر دو مطمئن‌اند، و هر دو معاف از کاری کردن — اطمینان آدم را بازنشسته می‌کند. امید اما اطمینان نیست؛ تعهد است. نمی‌داند جوانه می‌زند یا نه، و با این حال آب می‌دهد. امید همان فاصله‌ی میانِ «درست می‌شود» و «از دستِ من چه برمی‌آید» است — همان که صبح نوشتم. هفته‌ی پیش از قحطیِ تخیل گفتیم؛ از طلسمی که نمی‌گذارد جورِ دیگر ببینیم. اما تشخیص، آدم را فقط داناتر می‌کند، نه زنده‌تر. درمان چیزِ دیگری‌ست. این هفته درباره‌ی همان است: امید — نه آن نسخه‌ی بزکی‌اش که در پوسترها می‌فروشند؛ آن نسخه‌ی سخت‌گیرش که کار می‌خواهد. و دوشنبه‌شب، در قسمت هشتمِ سری، به دیدارِ فیلسوفی می‌رویم که برای امید دستگاهِ فکری ساخت — همان که جمله‌اش از روزِ اول بالای این کانال نشسته است. راستی: گلدان هنوز ساکت است. و من هنوز آب می‌دهم. نمی‌دانم شاید اشتباه می‌کنم ... 🔹اتوپیانیست؛ محمد نصراوی ⭕ اتوپیا، امید، آگاهی ... 🆔 @Utopianist_Nasravi

☀️ سطرِ صبح خوش‌بین می‌گوید: درست می‌شود. امیدوار می‌پرسد: از دستِ من چه برمی‌آید؟ این هفته درباره‌ی همین فاصله حرف می‌زنیم. 🆔 @Utopianist_Nasravi

Repost from N/a
💗💗💗 ©️💗🅰💗💗💗💗 به درخواست دوستان لیستی از بهترین کانال های تلگرامی رو در اختیار شما قرار دادم تا بدون هزینه راحت به درامد بالا برسید😘 #تبلیغ_نیست 🔴🟠🟡🟢🔵🔴⚪️

❓ پرسشِ هفته این هفته گفتیم سخت‌ترین کارِ روزگارِ ما شده تصورِ جهانی جز همین که هست. بیایید همین حالا امتحانش کنیم: ۱. چشم ببندید و بیست سال بعد را آن‌طور که دلتان می‌خواهد تصور کنید — نه «جهانِ بهتر» به‌طورِ کلی؛ یک صحنه‌ی کوچک و مشخص از یک روزِ معمولی‌اش. همان صحنه را بنویسید. ۲. و سؤالِ دوم: وقتی داشتید تصورش می‌کردید، کدام صدا توی سرتان گفت «این‌ها خیاله»؟ صدای کی بود؟ کامنت‌ها باز است. صحنه‌های کوچک، به کارِ این هفته بیشتر می‌آیند تا بیانیه‌های بزرگ. 🆔 @Utopianist_Nasravi

جمعه‌ی خوب 😊 یه سؤالی ازتون دارم، ولی اول خودم جواب می‌دم: آخرین باری که خیال‌بافی کردین کی بوده؟ خیال‌بافیِ واقعی رو می‌گم‌ها — نه فکرکردن به کارای عقب‌افتاده. از اون مدل که بچگی توی راهِ مدرسه می‌کردیم و زمان از دستمون درمی‌رفت. من این هفته امتحان کردم. یه شب گوشی رو گذاشتم اون‌ورِ اتاق و به سبکِ قدیم فقط به سقف نگاه کردم 😁 پنج دقیقه‌ی اول فقط چک‌لیست از جلوی چشمم رد شد — کارِ نکرده، پیامِ جواب‌نداده. مغزم انگار یادش رفته بود بدونِ کارفرما کار کنه. ولی یه جایی حوالیِ دقیقه‌ی ده، یهو راه افتاد. چیزِ خاصی هم نبود — یه خونه‌ی خیالی کنارِ یه رودخونه ساختم، با جزئیات، تا رنگِ پرده‌هاش 😁 هیچ فایده‌ای هم نداشت. و همین بی‌فایده بودنش قشنگ‌ترین قسمتش بود. اگه از این جمعه یه چیز بمونه، همین: ده دقیقه، بدونِ گوشی، یه خیالِ کاملاً بی‌فایده ببافید. به هیچ‌کس هم نگید چی بود 🙂 هوای همدیگه رو داشته باشیم. جمعه‌تون آروم. 🆔 @Utopianist_Nasravi

🕯 گزین‌گویه «نقشه‌ای از جهان که آرمان‌شهر در آن نباشد، ارزشِ یک نگاه را هم ندارد؛ چرا که سرزمینی را جا انداخته است که بشریت همیشه در ساحلش لنگر می‌اندازد. و بشریت چون آن‌جا لنگر انداخت، دوردست را می‌نگرد و چون سرزمینِ بهتری دید، دوباره بادبان می‌کشد. پیشرفت، چیزی نیست جز تحققِ آرمان‌شهرها.» — اسکار وایلد، «روحِ انسان در سوسیالیسم» (۱۸۹۱) 🆔 @Utopianist_Nasravi

«کنسرت کلن» — کیت جرت، ۱۹۷۵. قصه‌اش را بدانید و بعد گوش بدهید: جرت بعد از چند شب بی‌خوابی و کمردرد به اپرای کلن رسید و دید پیانویی که برایش گذاشته‌اند اشتباهی‌ست — کوچک، نیمه‌کوک، با بم‌های مرده و پدال‌های خراب. خواست لغو کند. برگزارکننده — دختری هفده‌ساله که همه‌ی اعتبارش را گرو گذاشته بود — التماس کرد. جرت خسته و ناراضی روی صحنه رفت و بی‌هیچ نُتی، بیش از یک ساعت بداهه نواخت — دورِ ضعف‌های ساز چرخید، از بم‌های مرده فرار کرد، و از همین فرارها ملودی‌هایی درآمد که خودش هم بلد نبود. حاصلش شد پرفروش‌ترین آلبومِ پیانوی تکِ تاریخ. هر بار گوشش می‌دهم یادم می‌آید که خیال، در تنگنا بهتر نفس می‌کشد تا در آزادیِ مطلق. ساز که بی‌نقص باشد، آدم همان همیشگی را می‌نوازد. 🆔 @Utopianist_Nasravi

Keith-Jarrett-The-Köln-Concert-Full-Album-1975.m4a62.50 MB