Aliferous🕊️
Open in Telegram
I guess that’s who I am — someone who loves physics, walking through nature and looking for those quiet, ordinary moments that hide an entire universe of laws beneath them. Moments I wish I could @Anonymous_Talk_to_TahaBot لینک ناشناس :)
Show more428
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1230 days
Posts Archive
428
رابطم باهاشون اینقدر عمیقه که وقتی گفتم دارم میرم تهران دوتاشون زدن زیر گریه حالا بیا و آرومشون کن.
اشک منم در میارن اینا :..)
428
کوچولو ها سر کارم بهم میگن طاها اگه بری تهران اینجا دیگه حال نمیده و ما نمیایم دیگه نرووو لطفا بچه ها وقتی تو هستی دوست دارن بیان :..)
عااااااااا دلم میخواد لپاشونو یه لقمه کنم گوگولیارو 😭😭
428
تا وقتی زنده ای بجنگ و ادامه بده تجربه کن و لذت ببر تو یبار بیشتر توی این لحظه نیستی حسرت و پشیمونی فقط منفعلت میکنن قدر اون لحظه هارو بدون :)
428
خب خودشه ببین چی اومده به به
وقتی ازم میپرسن سلیقت چیه؟
منی که دور سوممه میخوام فصل اولشو ریواچ کنم :)
428
هرچی بیشتر میبینی داستان عمیق تر و جذاب تر میشه توی گذشته ترافالگار دی. واتر لا و کروزان اینقدر غمش بالا بود که نتونستم ادامه بدم فعلا در اپیزود 704 کمپ میزنیم تا حالمون ریکاوری بشه :)
428
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
خیام
428
خوشحالم هوا داره دوباره میره رو به خنکی و سرما همین که تو آسمون ابر میبینم ابرهای پف پفی بای دیفالت از درون خنک میشم.
428
رستگاری را از یک اسپویل فهمیدم.
جواد میگفت همان اوایل بازی، پایانش را لو میدهد. آن موقع حوصله نکردم دنبالش بگردم. فردای آن روز دوباره از اول شروعش کردم و این بار پیدایش کردم. عجیب بود؛ چیزی که آخر داستان را تعریف میکرد، از همان ابتدا آنجا ایستاده بود. نه پنهان شده بود، نه تازه اضافه شده بود. فقط من بار اول از کنارش رد شده بودم.
از آن موقع به این فکر میکنم که شاید رستگاری هم همینطور باشد.
شاید آخر داستان اتفاق نمیافتد؛ فقط آخر داستان دیده میشود.
ما عادت کردهایم نجات را شبیه یک نقطهی پایان تصور کنیم. انگار یک روز از خواب بیدار میشوی و همهی اشتباهها پشت سرت جا میمانند. اما اگر اینطور بود، گذشته اینقدر سمج نبود. گذشته پاک نمیشود؛ فقط نسبت آدم با آن عوض میشود.
شاید رستگاری، پاک شدن نباشد.
شاید جرئت نگاه کردن باشد.
اینکه همان آدمی که سالها از خودش فرار میکرد، یک لحظه بایستد و دیگر راهش را کج نکند.
برای همین آن اسپویل به نظرم دیگر اسپویل نبود.
بیشتر شبیه وعده بود.
یک نشانه که از همان اول میگفت پایان، جایی دور روی افق نیست؛ بذرش از اولین قدم زیر خاک بوده است.
فقط باید آنقدر راه بروی تا بفهمی از کنار چه چیزی گذشتهای.
به یاد آرتور مورگان دوست داشتنی :)
428
رستگاری را از یک اسپویل فهمیدم.
جواد میگفت همان اوایل بازی، پایانش را لو میدهد. آن موقع حوصله نکردم دنبالش بگردم. فردای آن روز دوباره از اول شروعش کردم و این بار پیدایش کردم. عجیب بود؛ چیزی که آخر داستان را تعریف میکرد، از همان ابتدا آنجا ایستاده بود. نه پنهان شده بود، نه تازه اضافه شده بود. فقط من بار اول از کنارش رد شده بودم.
از آن موقع به این فکر میکنم که شاید رستگاری هم همینطور باشد.
شاید آخر داستان اتفاق نمیافتد؛ فقط آخر داستان دیده میشود.
ما عادت کردهایم نجات را شبیه یک نقطهی پایان تصور کنیم. انگار یک روز از خواب بیدار میشوی و همهی اشتباهها پشت سرت جا میمانند. اما اگر اینطور بود، گذشته اینقدر سمج نبود. گذشته پاک نمیشود؛ فقط نسبت آدم با آن عوض میشود.
شاید رستگاری، پاک شدن نباشد.
شاید جرئت نگاه کردن باشد.
اینکه همان آدمی که سالها از خودش فرار میکرد، یک لحظه بایستد و دیگر راهش را کج نکند.
برای همین آن اسپویل به نظرم دیگر اسپویل نبود.
بیشتر شبیه وعده بود.
یک نشانه که از همان اول میگفت پایان، جایی دور روی افق نیست؛ بذرش از اولین قدم زیر خاک بوده است.
فقط باید آنقدر راه بروی تا بفهمی از کنار چه چیزی گذشتهای.
به یاد آرتور مورگان دوست داشتنی :)
428
Repost from N/a
یه اوسایی داشتم میگفت
عصر اسپشیالیست ها تموم شده
و شروع عصر جنرالیست هاست
