en
Feedback
گروه هنری آسو🌞✨

گروه هنری آسو🌞✨

Open in Telegram

مثل خورشید بتاب به آرزوهات🥹❤️ چنل رضایت و هنراتون✨ https://t.me/artaso3232 ناشناس ما: t.me/HidenChat_Bot?start=6067872754 @aso_95writ ارتباط بیا سبز بشیم جوونه بزنیم از درون قلم🌱✨

Show more
302
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
شاه بیتم را نوشتم از تو و زیبایی ات تاج شاهنشاهی اشعار من، چشمان توست - آرش‌ مهدی‌ پور

🍁🍂 عزیزِ نداشته‌ام اندکی صبر نوبتِ ما هم می‌شود می‌رسد وقتِ عاشقی کردنمان به رخ می‌کشیم تمامِ دوست داشتنمان را... ✍🏻 #علی_قاضی‌نظام

واژه‌ورزی: از واژه‌بازی تا واژه‌سازی من در دانش‌گاه، زبان‌شناسی و واژه‌شناسی خوانده‌ام. مدام با واژه‌ها ورمی‌روم و همین که با واژه‌ای روبه‌رو می‌شوم، تا جایی که تیغ سوادم می‌بُرد، آن زبان‌بسته را بُرش می‌زنم؛ مثلاً همین «زبان‌بسته»، خودش سوژۀ بامزه‌ای است. همۀ مردمْ زبان‌بسته را انسانی یا حیوانی تصور می‌کنند که زبانش بسته است و نمی‌تواند حرف بزند؛ اما آن را من دستِ‌کم یک جور دیگر هم می‌بینم: «بستۀ زبان»، یعنی بسته‌ای که محتوایش زبان است. حالا مهم نیست که زبانش توی دیگ کله‌پزی سر کوچه قُل بخورد یا در ذهن من واژه‌باز زبان‌دراز وول. می‌بینید؟! یک واژه را می‌توانیم به چند صورت بُرش بزنیم و به چندین صورت معنا کنیم. شاید پیش خودتان بگویید «من مثل تو آن‌قدری بی‌کار نیستم که این بلاها را سر واژه‌ها بیاورم. من می‌خواهم نویسنده بشوم و باید خروار خروار رمان و داستان بخوانم.» آن‌وقت من هم کم نمی‌آورم و پیش خودم می‌گویم «بابا گُلی به گوشۀ جمالت، اصلاً نویسنده نصف کارش همین است. باید آ‌ن‌قدر با واژه‌ها بازی کند که ذهنش چالاک و ورزیده شود و بتواند روی اسب چموش نوشته بپرد.» این درون‌گویه‌ها همان حرف ناگفتۀ اغلب نویسنده‌ها و نانویسنده‌ها با هم‌دیگر است. زبان ذهن باید باز شود و بازی کند. در این مطلب قصد ندارم در بحر واژه‌ها فروبرویم؛ همین که پایمان قدری تر شود کافی است. متأسفانه ما حتی جسارت نداریم نوک شَست پایمان را در حوض واژه‌ها خیس کنیم، چه رسد به این‌که در بحر واژه‌ها فروبرویم! البته این بی‌علت نیست. از کودکی اشتباهات واژگانی‌مان را بی‌رحمانه به رخمان کشیده‌اند، بعد در مدرسه بابت کاربرد نادرست واژه‌ها تنبیهمان کرده‌اند، و بعدتر هم مدام نهیبمان زده‌اند که دقت کن، درست بگو، زبان حرمت دارد، واژه‌ها اهمیت دارند. این‌ توصیه‌ها درکُل درست‌اند؛ ولی ما را به غلط‌هراسی می‌اندازند. افراط در این هشدارها درست مثل این است که به شناگر بگوییم آبْ مقدس و مایۀ حیات است؛ پس حرمتش را نگه دار و فقط با کت‌وشلوار شنا کن. حرفم این است که به‌صِرفِ چند بار وررفتن با واژه‌ها و شوخی با آن‌ها، نه زبان نابود می‌شود، نه فرهنگ به قهقرا می‌رود، نه عیب و هنر شخص عیان می‌گردد. پس راحت باشید. دست‌کم همین اول‌کاری راحت باشید. واژه‌ها را ورانداز کنید. وارونه‌شان کنید، تجزیه‌شان کنید، ترکیبشان کنید، حتی ازقصد اشتباه تلفظشان کنید. باور کنید آسمان به زمین نمی‌آید. زبانْ ابزار است، ابزار برقراری ارتباط و رساندن پیام؛ بنابراین واژه و عبارت و جمله هم ابزارند و باید در موقعیت‌های گوناگون، متناسب با نیاز کاربر به‌ کار گرفته شوند. فهم و اجرای این روی‌کرد نه‌تنها به توان واژه‌ورزی شخص کمک می‌کند، بلکه به زبانْ قوت و قوّت و پویش و رویش می‌بخشد. پس اولین گام و مهم‌ترین اقدامْ واژه‌بازی است. واژه‌بازی اصلاً بد نیست؛ ولی واژه‌تازی خیلی بد است! عده‌ای خواه‌ناخواه به ورطۀ واژه‌تازی می‌افتند و چشمۀ زبان خود و دیگران را می‌خشکانند. خب، حالا این‌ها را گفتم که چه؟ قرار است در هر فرستۀ این زنجیره، درسی علمی و عملی بنویسم تا با هم تمرین کنیم و ذهنمان واژه‌باز و واژه‌ساز و واژه‌‌پرداز شود. واقعیت هم این است که نویسنده اگر واقعاً نویسنده باشد، در این دو کار زبردست است: واژه‌یافتن و واژه‌بافتن. این دو را اگر با واژه‌آگاهی ترکیب کنیم، می‌شود واژه‌ورزی؛ برای همین هم اسم این زنجیرۀ درس‌ها را گذاشته‌ام «واژه‌ورزی». این درس‌ها را خودم روی خودم اجرا کرده‌ام و نتیجۀ مطلوب گرفته‌ام. پس پیش به‌سوی واژه‌‌زار بی‌کران زبان! #نگارش #واژه‌شناسی #واژه‌سازی #واژه‌ورزی معین پایدار، ۰۴ آذر ۱۴۰۲

خوشبختی را ما عمدتاً نوعی احساس می‌دانیم، حالتی ذهنی یا عاطفی. انگار دریافت ماست از موقعیتی که در آن‌ایم یا تجربه کرده‌ایم. و آن را از سنخ احساس رضایت تصور می‌کنیم، شاید آنی و گذرا، اما عمیق و وسیع، و شاید وجدآور. هستند آدم‌هایی که چه‌بسا همین حالا، در همین لحظه‌ی اکنون، سرشار از احساس خوشبختی‌اند و این احساس را واقعی قلمداد می‌کنند. و کم نیستند آدم‌هایی که این احساس را موهوم می‌پندارند، حتی اگر زمانی مستقیماً تجربه‌اش کرده‌ باشند.

#داستان_هنرجوهام✨ از اینکه هدف هر هنرجو چیه و تا الان چقدر و چطور پیش رفته خب داستان عطیه رو بگم براتون:) نمیدونم خودش میبینه این پیام رو یانه از هنرجوهای قدیمی منه ✨ دختر بسیار بسیار کوشایی هست این موسسه تازه جون گرفته بود که بهمون اضافه شد این دختر:)💙📘 استعداد نویسندگی فوق العاده ای داره هیچ چالشی نبوده که عطیه توش بد پیش بره🥰🌱 بینظیره و میدونم نویسنده موفقی میشه 🌱

#قلم_خوشرنگ_شما واسه نوشته های اعضای کانال نوشته ای دارین برام بفرستین؟؟😍

💛پرداختن به ترس‌ها و احساسات 📝وقتی اهداف خود را بر روی کاغذ می‌آورید، دائماً این نگرانی را دارید که نکند مؤثر واقع نشود یا حتی اگر مؤثر واقع نشود چه اتفاقی می‌افتد و چه عواقبی دارد. نگرانی‌ها ممکن است پیشرفت کار شما را کندتر کند یا آن‌ها را به کلی متوقف نماید. 📝نوشتن باعث می‌شود احساسات شما نقش سرعت‌گیر را بازی کند نه مانعی که جاده را به‌طورکلی مسدود می‌کند. وقتی می‌نویسید شاید احساسات از سرعت حرکت شما بکاهد اما سد راهتان نمی‌شود. 📝نوشتن دربارۀ نگرانی‌ها و ترس‌ها، راهی است برای فاصله گرفتن از خودتان، دور شدن از نگرانی‌ها و به گونه‌ای نقش ناظر را برای زندگی خود ایفا کردن است. اگر این نگرانی‌ها به صورت نوشتن بیان نشود ممکن است رشد کند و بر اراده و عزم شما غلبه کند. 📝نوشتن راهی است جهت بیان درست احساسات و گذشتن از آن‌ها. شما به راحتی می‌توانید با نوشتن دربارۀ نگرانی‌ها، از دست آن‌ها خلاص شوید. تأثیر مهم دیگری که نوشتن دارد این است که با نگاه کردن به مسیری که تاکنون طی کرده‌اید می‌توانید الگویی مشخص را تشخیص دهید که در مسیرهای بعدی به شما کمک خواهد کرد. 💚کتاب: بنویس تا اتفاق بیفتد، هنریت کلاوسر

روزتون اروم💚✨
روزتون اروم💚✨

#ویژگی‌های نوشتن(۱) دکتر نعمت‌اله فاضلی ۱.انسان حیوانی است که می‌نویسد. عبارت مذکور اگرچه توصیفی دربارۀ انسان است اما نوشتن را نیز تعریف می‌کند زیرا نشان می‌دهد که نوشتن جز به انسان به هیچ موجود دیگری تعلق ندارد. آلبرت انیشتین معتقد بود که «منحصر بودن آدمی، و برتری‌اش بر حیوانات دیگر در جهان، در این نیست که انسان قادر به فهم ایده‌هاست، بلکه در فهم این نکته است که می‌فهمد، و می‌تواند فهم خودش را به دیگر انسان‌ها از طریق کلمات منتقل کند.» از اینرو هویت انسان به نوشتن و موجودیت نوشتن نیز به انسان وابسته است. می‌توان گفت ما می‌نویسیم پس هستیم. و بدینسان نوشتن راهی برای بودن ماست. جك گودي انسان‌شناس صاحب نام كمبريج در مطالعات گسترده‌اش درباره نوشتن نشان مي‌دهد كه نه تنها بودن ما، بلکه فرهنگ با تمامی وجوهش به نوشتن وابسته است. از اینروست که "پیدایش خط" "مبدأ تاریخ بشر"، و دوره‌های قبل از آن "ماقبل تاریخ" نامیده شده است. بعد از اختراع خط و قادر شدن بشر به نوشتن، "زبان مکتوب" نه تنها به منزله وسیله و رسانه حفظ، انتقال و اشاعه دانش‌ها، تجربه‌ها و کلیه دستاوردهای فکری انسان تبدیل شد بلکه انسان توانست به کمک خط و نوشتن به خلق دانش‌ها، تجارب و دستاوردهای فکری جدید بپردازد. اگر خط نبود، نه تنها اندیشه‌های بشری، بلکه کلام خداوند که در قالب کتب آسمانی آمده است به دست ما نمی‌رسید. این است که خط و نوشتن مقوم هویت بشری ما و از ستون‌های تمدن و فرهنگ‌اند. همان‌طور که بدون اکسیژن انسان قادر به ادامه حیات نیست، بدون خط و نوشتن نیز تمدن و فرهنگ بقا و رشد نمی‌یافت و بعد از این نیز قادر به توسعه خود نخواهد بود. (ماهنامۀ انشا و نویسندگی)

🎙 | پدر داستان کوتاه ایران 🔸تقریبا همه ما "محمدعلی جمالزاده" رو با داستان نمکین "کباب غاز" به یاد میاریم. 🔸مردی که در تاریخ ادبیات ایران با عنوان «پدر داستان کوتاه ایران شناخته می‌شه.

واژه‌ورزی: از واژه‌بازی تا واژه‌سازی من در دانش‌گاه، زبان‌شناسی و واژه‌شناسی خوانده‌ام. مدام با واژه‌ها ورمی‌روم و همین که با واژه‌ای روبه‌رو می‌شوم، تا جایی که تیغ سوادم می‌بُرد، آن زبان‌بسته را بُرش می‌زنم؛ مثلاً همین «زبان‌بسته»، خودش سوژۀ بامزه‌ای است. همۀ مردمْ زبان‌بسته را انسانی یا حیوانی تصور می‌کنند که زبانش بسته است و نمی‌تواند حرف بزند؛ اما آن را من دستِ‌کم یک جور دیگر هم می‌بینم: «بستۀ زبان»، یعنی بسته‌ای که محتوایش زبان است. حالا مهم نیست که زبانش توی دیگ کله‌پزی سر کوچه قُل بخورد یا در ذهن من واژه‌باز زبان‌دراز وول. می‌بینید؟! یک واژه را می‌توانیم به چند صورت بُرش بزنیم و به چندین صورت معنا کنیم. شاید پیش خودتان بگویید «من مثل تو آن‌قدری بی‌کار نیستم که این بلاها را سر واژه‌ها بیاورم. من می‌خواهم نویسنده بشوم و باید خروار خروار رمان و داستان بخوانم.» آن‌وقت من هم کم نمی‌آورم و پیش خودم می‌گویم «بابا گُلی به گوشۀ جمالت، اصلاً نویسنده نصف کارش همین است. باید آ‌ن‌قدر با واژه‌ها بازی کند که ذهنش چالاک و ورزیده شود و بتواند روی اسب چموش نوشته بپرد.» این درون‌گویه‌ها همان حرف ناگفتۀ اغلب نویسنده‌ها و نانویسنده‌ها با هم‌دیگر است. زبان ذهن باید باز شود و بازی کند. در این مطلب قصد ندارم در بحر واژه‌ها فروبرویم؛ همین که پایمان قدری تر شود کافی است. متأسفانه ما حتی جسارت نداریم نوک شَست پایمان را در حوض واژه‌ها خیس کنیم، چه رسد به این‌که در بحر واژه‌ها فروبرویم! البته این بی‌علت نیست. از کودکی اشتباهات واژگانی‌مان را بی‌رحمانه به رخمان کشیده‌اند، بعد در مدرسه بابت کاربرد نادرست واژه‌ها تنبیهمان کرده‌اند، و بعدتر هم مدام نهیبمان زده‌اند که دقت کن، درست بگو، زبان حرمت دارد، واژه‌ها اهمیت دارند. این‌ توصیه‌ها درکُل درست‌اند؛ ولی ما را به غلط‌هراسی می‌اندازند. افراط در این هشدارها درست مثل این است که به شناگر بگوییم آبْ مقدس و مایۀ حیات است؛ پس حرمتش را نگه دار و فقط با کت‌وشلوار شنا کن. حرفم این است که به‌صِرفِ چند بار وررفتن با واژه‌ها و شوخی با آن‌ها، نه زبان نابود می‌شود، نه فرهنگ به قهقرا می‌رود، نه عیب و هنر شخص عیان می‌گردد. پس راحت باشید. دست‌کم همین اول‌کاری راحت باشید. واژه‌ها را ورانداز کنید. وارونه‌شان کنید، تجزیه‌شان کنید، ترکیبشان کنید، حتی ازقصد اشتباه تلفظشان کنید. باور کنید آسمان به زمین نمی‌آید. زبانْ ابزار است، ابزار برقراری ارتباط و رساندن پیام؛ بنابراین واژه و عبارت و جمله هم ابزارند و باید در موقعیت‌های گوناگون، متناسب با نیاز کاربر به‌ کار گرفته شوند. فهم و اجرای این روی‌کرد نه‌تنها به توان واژه‌ورزی شخص کمک می‌کند، بلکه به زبانْ قوت و قوّت و پویش و رویش می‌بخشد. پس اولین گام و مهم‌ترین اقدامْ واژه‌بازی است. واژه‌بازی اصلاً بد نیست؛ ولی واژه‌تازی خیلی بد است! عده‌ای خواه‌ناخواه به ورطۀ واژه‌تازی می‌افتند و چشمۀ زبان خود و دیگران را می‌خشکانند. خب، حالا این‌ها را گفتم که چه؟ قرار است در هر فرستۀ این زنجیره، درسی علمی و عملی بنویسم تا با هم تمرین کنیم و ذهنمان واژه‌باز و واژه‌ساز و واژه‌‌پرداز شود. واقعیت هم این است که نویسنده اگر واقعاً نویسنده باشد، در این دو کار زبردست است: واژه‌یافتن و واژه‌بافتن. این دو را اگر با واژه‌آگاهی ترکیب کنیم، می‌شود واژه‌ورزی؛ برای همین هم اسم این زنجیرۀ درس‌ها را گذاشته‌ام «واژه‌ورزی». این درس‌ها را خودم روی خودم اجرا کرده‌ام و نتیجۀ مطلوب گرفته‌ام. پس پیش به‌سوی واژه‌‌زار بی‌کران زبان! #نگارش #واژه‌شناسی #واژه‌سازی #واژه‌ورزی معین پایدار،

🤍🌱 آرامش در زندگی نبودن جدال نیست بلکه تجربه حضور خداست.

#متن_هنرجو

شب یلداست در میان ستاره ها دنبال ستاره ای پرنور تر از بقیه می گردم؛ تا بیاورم به جای مادربزرگ زیر کرسی بنشانم هر چه می گردم ستاره ای به گرمی حضور او با انار هایی که با آن دستان پینه بسته اش می شست را نمی یابم... به درخشندگی لبخندش موقع فال حافظ که فکر می کنم می بینم هیچ کدام از آن ستاره ها نورشان به اندازه او نیست... شاید سایه ها به خاطر نبود تو آمدند!

03) R-Mix - Unbelievable.mp38.99 MB

❤️کن فالت: ❗️وقتی شروع به کار نویسندگی کردم به من توصیه شد: «اگر می‌خواهی نویسنده شوی، باید به صندلی‌ات بچسبی». البته در زمان کار، در اطراف اتاقم قدم می‌زنم اما هرگز اتاقم را ترک نمی‌کنم. از خانواده‌ام هم خواسته‌ام که موقع کار حواسم را پرت نکنند. ❗️برای نویسنده شدن لازم است که آدم سال‌ها با جدیت بخواند و تخیل خود را قوی کند. برخی نویسندگان هستند که وقتی می‌نویسند، آثار دیگران را نمی‌خوانند؛ اما من همیشه رمان‌های دیگران را می‌خوانم. از کپی کردن کار آن‌ها هم اصلاً نگران نیستم چون فکر می‌کنم برای نویسنده‌ای واقعی، این نکات اهمیت ندارند. ❗️کتاب: 100 روش از 100 نویسندۀ معاصر، کاظم رهبر، نشر کتاب خورشید

متن هنرجو☺️✨

رو چیکار می‌کنی؟ می‌خوای بگی یه تومن دادیم فقط برلی رو هم چشمی؟ ...می‌خوای پوست پسته تعارف کنی؟... الان نه میشه صدیقه: این رو یادم نبود‌‌‌‌..‌‌.عیب نداره خوبیش اینه که مصرفی نیست می‌شه این پوست پسته هارو برای عید هم استفاده کنیم خیلی نمونده که! -صدیقه پوست پسته تو دید و بازدید برای مهمون بیاریم؟ حالت خوبه؟ و روبه داوود: پسرم ظرف پسته و بزار تو کابینت بزار شاید برای سفره هفت سین بشه بیاریمشون...! ۲

شادی به اوج رسیده، شب‌، شب زاده شدن مهر و میترا و یلداست یا که به قولی زاده خورشید پرفروغ جهان افروز. آسمان چراغانی شده.همه جا ریسه بستند از جنس ستارگانی که از کوچک اند و اینبار صدای دهل از دور خوش نیست. چرا که اگه در کنار اختر باشی و اوج و هنرش را بنگری، تازه به حسودی شب که تنها گوشه ای از آن را نمایش گذاشته‌‌،پی خواهی برد، بگذریم داستان ما، داستان ستاره نیست هرچند که دل می‌طلبد عاشقانه از عشق این ریسه های رنگی چشم نواز بنویسم حتی مجالی برای ابراز سخن در مورد جشن تولد خورشید خانم که در همه جا و در طی سالهای زیاد عمر خویش همانگونه که گفتم اسم های فراوان داشته، مهر، میترا، شمش و.‌‌‌‌.... گویا دخترک بازیگوشی که هرچه بگذرد به پیری ش افزوده خواهد شد و پیری در کار نیست، عاشق نویسنده ای بوده به نام تقدیر که هر گاهی نامی و رسمی تازه برای او در جریده عالم ثبت کرده ولی هیچ گاه در این چهره بانوی شهر قصه های هزار نام؟ دروغ و ریا، ناراستی و کژی راه نبوده و همواره خیر را به روی عالم و آدم نازل کرده. بگذریم جالب است که تولد خورشید است ولی خسته است و هنوز بیدار نشده‌‌، چرا که باز چشم بر هم زدنی باید این خانم خانم های پر تلاش و مهربان و دلسوز به کار و بار خود برسد. میدانم که پیشگفتار این داستان کوتاه طویل و دراز و عریض شده ولی انگار قلم نیز شور و سرمستی دارد و در این جشن زادروز میخواهد برقصد و جهانی از واژگان را برقصاند‌‌. اما در پس پرده باغ سرسبز مهمانی،رد سفیدی از یک ستاره دنباله دار شوم که از همه طرد شده بود، ترس را به دل همه انداخت و چون ماری در پی یافتن ملکه روزها می‌گشت. من از آینده ی شوم و ترسناک این مهمانی با آن مهمان ناخوانده میترسم...‌.! در خانه اصغر بهروزی شب چله برگزار شده سفره شب چله رنگین است و روی فرش در روبروی تلویزیون جعبه ای نشسته اند‌، اصغر در سمت راست سفره و کنار دیوار نشسته و در دستش شاهنامه ست البته ورق هایی از شاهنامه که روی کاغذ های آ۴ باطله پرینت شده با لحنی حماسی: چنین بود تا بود گردان سپهر گهی پر ز درد و گهی پر ز مهر تو گر باهشی مشمر او را به دوست کجا دست یابد بدردت پوست ! شب اورمزد آمد از ماه دی ز گفتن بیاسای و بردار می داوود که با حسرت نگاه به سفره انداخته: بابا می‌شه فال حافظ بگیری ببینم تو فال مون پولدار می‌شیم یا نه؟ : پسرم چرا دعا بهتر نمی‌کنی؟ مثلا بگی امسال همیشه صحیح و سالم باشی یا خدا بهت عزت بده با درست به یه جایی برسی‌‌، اینها که بهتره داوود که تازه پشت لبش سبز شده بود و صدای دورگه پیدا کرده بود با تعجب: پس چرا وقتی عمو....اسمش چی بود؟ -همون که چند سال پسش شاگردتون بود برق گرفتش اصغر چشم ها و ابروانس جمع شده و با صدایی از سر بغض: سروش جعفری‌، چه ربطی داشت؟ -میگم چرا اون تو کارگاه عملی برق گرفتش و به جایی هم نرسید؟ چرا خودتون دیگه کلا از کار برق کنار کشیدید و بقالی زدید؟ -حتما باید به امشب هم به رخم بیاری چی بودم و چی شدم‌‌؟ اون یه حادثه بود‌، اصلا قبول آدم با درس به جایی نمیرسه خوبه‌‌؟ یه امشب بزار خوش باشیم صدیقه چشم غره ای به داوود رفته و به او فهماند که الان جایش نیست‌‌‌. داوود گوشه چشمی به سفره انداخته و با اشک هایی جمع شده در پشت چشم او و به صف ایستادن در انتظار باریدن - مامان غذا نمیاری؟ گشنمه‌؟ یلدامون هم که تمومه. -راست می‌گه خب‌، اون گوشی ده دقیقه بزار کنار، قول می‌دم تو این مدت هم چشم حسود هارو در اوردی. -مشکل فقط سلفی گلفتن منه، باشه بابا. و همینکه گوشی را روی فرشی کهنه گذاشت؟ گوشی زنگ خورد. - به به چه خوب زنگ زدی - - چه عالی خوشحال شدم - -آره عزیزم خونه ایم هرچه مابین حرف‌های او اصغر با حرکت دست و میمیک صورتک بامزه می‌خواست بفهمد چه کسی پشت گوشی ست، پاسخی دریافت نکرد وقتی تلفن قطع شد - زن کی بود تو این موقع دعوت کردی -بهار، خواهر زادم برق گیجی و حیرانی در صورت همسرش خودنمایی می‌کرد-ای وای‌‌، تو چرا حواست به این سفره کوفتی نبود‌ صدیقه پشت دست به هم زده- ای وای تازه از خارج اومده، یه ماه دیگه هم میرن، خب من دلتنگش بودم حواسم نبود. -زنگ بزن بگو اصغر مریض شده داریم بیمارستان می‌ریم. -سرکوچه ن -خاک بر سر من،این پسته ها رو چیکار کنم؟ -خب من که سلفی هام رو گرفتم پز هم دادم ببر پس بده داوود که تا الآن سکوت اختیار کرده بود -مامان واقعا‌، حداقل برار چند ساعت دیگه نگاش وکنیم بعد پس بده -صدیقه، من یه تومن دادم اینها چجوری دلم می‌آد الآن قایمش کنم؟ برای همین چند ساعت خریدم دیگه -ببخشید‌؟ به خدا حواسم نبود‌، خب پس نده بزار باشه‌، خیلی هم خوبه! -مامان حواست هست چی می‌گی؟ فرش کهنه رو گفتی وینتیج هستش اونهم به خاله ش چیزی نگفته؟ تلویزیون جعبه ای و گفتی تازه دوباره مد شدن و‌‌‌‌....‌ اونهم یا نفهمیده یا به روی خودش نیورده‌‌‌....پوست پسته ۱

✨🤍 بوی یلدا را میشنوی؟ انتهای خیابان آذر… باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان.. قراری طولانی به بلندای یک شب.. شب عشق بازی برگ و برف… پاییز چمدان به دست ایستاده! عزم رفتن دارد… آسمان بغض کرده و میبارد. خدا هم میداند عروس فصل ها چقدر دوست داشتنیست… کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز… و… تمام میشود پاییز، ای آبستن روزهای عاشقی، رفتنت به خیر… سفرت بی خطر. 🍉 #یلدا