گروه هنری آسو🌞✨
Open in Telegram
مثل خورشید بتاب به آرزوهات🥹❤️ چنل رضایت و هنراتون✨ https://t.me/artaso3232 ناشناس ما: t.me/HidenChat_Bot?start=6067872754 @aso_95writ ارتباط بیا سبز بشیم جوونه بزنیم از درون قلم🌱✨
Show more302
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
January '24
January '24
+8
in 1 channels
December '23
+25
in 1 channels
Get PRO
November '23
+153
in 12 channels
Get PRO
October '23
+337
in 6 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 20 January | 0 | |||
| 19 January | +1 | |||
| 18 January | 0 | |||
| 17 January | +1 | |||
| 16 January | 0 | |||
| 15 January | 0 | |||
| 14 January | +1 | |||
| 13 January | +1 | |||
| 12 January | 0 | |||
| 11 January | 0 | |||
| 10 January | 0 | |||
| 09 January | 0 | |||
| 08 January | +1 | |||
| 07 January | 0 | |||
| 06 January | 0 | |||
| 05 January | +2 | |||
| 04 January | 0 | |||
| 03 January | +1 | |||
| 02 January | 0 | |||
| 01 January | 0 |
Channel Posts
| 2 | بیاید اینجا:) | 86 |
| 3 | چون من خیلی این روزا سرم شلوغه نمیرسم کلی چنل رو هندل کنم | 118 |
| 4 | https://t.me/+_eQujQ6JAZMyZDE0
آسو از بین نرفته
فقط اینجاست:) | 115 |
| 5 | من امروز عزدار شدم
اینجا رو چک نمیکنم
برگشتم لطفا رفته باشین چنل جدیدم:)❤️ | 122 |
| 6 | https://t.me/+_eQujQ6JAZMyZDE0
داریم نقل مکان میکنیم اینجا
بیاین اینجا که موسسه منه:)📻🍂 | 114 |
| 7 | sticker.webp | 97 |
| 8 | خوب تر باش…🦋 | 82 |
| 9 | ایده تصویر نویسی
راجبش بنویسید:)”📸🤍 | 88 |
| 10 | اصل نوشتن بعد از نوشتن شروع میشود
اگر گمان میکنید که روند نوشتن بهصِرفِ نوشتن تمام میشود، بدجوری در اشتباهید. نوشتن مثل آشپزی است؛ وقتی مینویسیم، فقط مواد را روی هم میریزیم. پختن چیز دیگری است. ویرایش و بازخوانیِ چندینباره باعث میشود متنمان خوب بپزد و خوب جا بیفتد. من برای این کار هم آداب خودم را دارم و همه را با وسواس بهجا میآورم:
اول، چند روز از نوشته دور میمانم و میگذارم عرق نوشته خشک شود و نفَسش جا بیاید. چند روز بعد، در فراغت و سر فرصت، پای لپتاپ مینشینم و مثل دلاک قلتشنی که پوست مشتریاش را میکَند تا هرچه بیشتر از بدنش چرک بکِشد، بیرحمانه به جان نوشته میافتم و تا میتوانم زوائد و اضافات را از متن و بطنش کم میکنم.
بعد، عین داوینچی تن برهنهاش را بارها و بارها سر تا پا ورانداز میکنم. آن گاه برمیخیزم، چرخی میزنم، و مشاطهوار با وسواس و بی ذرهای احساس، دست به آرایش سر و تنش میبرم. کلمهها را موزون میکنم. جملهها را میزان میکنم. بندها را به هم گره میزنم. باز برمیخیزم و خریدارانه نگاهی به قامتش میاندازم. اگر آنقدر دلانگیز و شهوتانگیز باشد که حتی خودم هم دل ببازم، دستبهکار انتشارش میشوم.
#نگارش #ویرایش #از_نوشتن #آداب_نوشتن
معین پایدار، ۱۰ آذر | 67 |
| 11 | کودکى کو؟
شادمانى ها را چه شد
تازگى
کامرانى ها را چه شد؟
چه شد آن رنگ من و آن حال من
محو شد آن اولین آمال من؟
شد پریده رنگ من از رنج و درد
این منم، رنگ پریده ، خون سرد .
✍🏻 #نیما_یوشیج | 72 |
| 12 | — توصیههای موراکامی برای نویسندگان
🐥✨•• بخوانید.
|× فکر میکنم اولین قدم برای یک رماننویس مشتاق این است که رمانهای زیادی بخواند. میبخشید که با چنین حرف معمولیای شروع کردم ولی هیچ تمرینی تا این حد ضرورت ندارد. برای رمان نوشتن در ابتدا باید متوجه شوید یک رمان واقعی چطور نوشته میشود. خیلی مهم است که تا جوان هستید هر چقدر می توانید رمان بخوانید. هر کتابی که به آن دسترسی دارید – رمانهای عالی، رمانهای نه چندان عالی، رمانهای عجیب، تا زمانی که به خواندن ادامه دهید (اصلاً!) مهم نیست. تا جایی که میتوانید داستانهای بیشتری را بخوانید و درک کنید. خودتان را با بسیاری از نوشتههای عالی آشنا کنید. این مهم ترین وظیفه ی شما است.
🌚🪻•• کلمات قدیمی را بردارید و دوباره آنها را جدید کنید.
🐚📖|× تلونیوس مانک، یکی از محبوب ترین پیانیست ها برای من است. یک بار وقتی کسی از او پرسید چطور توانسته صدای خاصی را از پیانو خارج کند، مانک به کلیدهای پیانو اشاره کرد و گفت:
«نُت جدیدی که نیست. وقتی به کلیدها نگاه میکنید همه ی نتها از قبل آن جا هستند. ولی اگر واقعاً منظوری از نواختن نتی به خصوص داشته باشید، صدای متفاوتی ایجاد خواهد شد. باید نتهایی را انتخاب کنید که از نواختنشان منظوری دارید!»
🗞🎥|× اغلب وقتی دارم می نویسم این حرف ها را به یاد می آورم و با خودم فکر می کنم:
«درست است. کلمات جدیدی وجود ندارند. کار ما این است که معانی جدید و مفهوم های فرعی را به کلمات معمولی بدهیم.»
📸🌱|× این فکر برایم اطمینان بخش است. این فکر بدین معنی است که هنوز هم محدوده های وسیع و ناشناخته ای در مقابل ما وجود دارد، قلمروهای حاصلخیزی که فقط منتظر ما هستند تا در آنها زراعت کنیم.
🍂📻|| | 55 |
| 13 | 🦋
زخمهای دلت
را فقط به خدا بسپار.
خودش بهترین
مرهم ها رادارد.
باور کن ..
آرام آرام همه چیز
خوب می شـود. | 57 |
| 14 | در ساختمان وارد می شود و با خود می گوید: خدایا واقعا چطور شد که اینطور شد؟ او همان کسی است که من او را باید بکشم؟! عدالت خدا که می گویند این است؟ نه م نمی توانم او را بکشم! چطور وقتی دارد ابرش می بارد و به من می نگرد با آن چشمان آهویی اش او را بکشم؟!
من هنوز حتی یک بار هم او را نبوسیدم...!
تهش مرگ است دیگر! اگر نمیرم می خواهم چه کار کنم؟! بدون او من حتی یک ثانیه دوام نمی آورم! احتمال چیست؟! به چه کار می آید؟ من فقط می دانم بدون او حتی یه ثانیه احتمال ندارم...! جنگ آدم و آدم مرا نمی کشد! اما...چشمان پر ترس او مرا می کشد!
دخترک در سرویس بهداشتی مشغول پاک کردن ریمل های پاک شده از صورتش بود!
با قلبی شکسته کیفش را برداشت و گوشی اش را از آن بیرون آورد، عکس او را دید و بغضش بیشتر شد ولی این بار خندید، دیوانه وار...
پس از تمام شدن خنده اش، جلوی خودش را گرفت تا دوباره نبارد!
با خود گفت: منم تمام می شوم! باران قطع می شود! خدایا مرا ببخش و آن دنیا ما را به هم برسان!
تفنگ با دو گلوله در کیفش را پشت شلوارش مخفی کرد. چشمانش را چطور سفید می کرد؟!
از سرویس بهداشتی بیرون آمد؛ او را دید.
چشمان زمردی اش با آن پیراهن مشکی که خود برای او خریده بود؛ نفس گیرتر شده بود!
گونه اش را مانند همیشه بوسید. وقتی جمله پسر را شنید، تعجب کرد. او هیچ وقت نمی خواست لب هایش را ببوسد!
با این وجود خود پیش قدم شد و لب هایش را بوسید؛ بغضش گویی رشد کرد. امیدوار بود اشک در چشمانش حلقه نزده باشد.
با هم از آنجا بیرون آمدند؛ سوار ماشین شدند و رفتند به آن دریاچه ای که اولین بار همدیگر را دیدند.
کنار دریاچه راه می رفتند که تصمیم گرفتند بایستند و به دریاچه بنگرند.
پسرک با لبخند برگشت و کنار گوش او با لب های نازکش زمزمه کرد: تو زیباترین اثر هنری خدایی که متعلق به منی!
دخترک بغضش را ذره ذره قورت داد و با بغض خندید؛ طوری که انگار غمی ندارد...
نگران بود ولی با خود گفت امشب آخرین شبی است که نباید نگران باشم! من به عشقم رسیدم و آن دنیا با هم هستیم!
از این به بعد دیگر نگران نباید باشم. شب که شد مردم رفتند.
کنار هم تمام شب را با سخنان عاشقانه گذراندند.
تنها فرقشان این بود: دختر با بغض ابراز احساسات می کرد و پسرک با خوشحالی قربان صدقه چشمان آهویی اش می رفت.
گرگ و میش صبح پسر چشم هایش را بست و سرش را بر شانه یار گذاشته و به دنیای خواب رفت.
دخترک اسیرها را آزاد کرد و بر کویر های گونه اش از شوق آزادی سر خوردند!
به ماه نگاه کرد و گفت: تو بگو چه کنم؟! اگر این کار را نکنم خواهرم بی سواد می ماند؛ آن همه هوش و استعداد زیر خاک می رود!
ثانیه ای مکث نکرد تا ماه از تصمیم او را باز دارد اسلحه را برداشت و به سر پسر شلیک کرد. مهلت جاری شدم اشک دوم بعد از مرگ او را به خود نداد و به سر خودش هم شلیک کرد!
تمام آن پول برای کشتن آن جاسوس از طرف مملکتش را به حساب خواهرش فرستاده بود و یک نامه در کمد کتاب هایش در میان صفحه های کتاب مورد علاقه اش، به عنوان آخرین صحبت هایش گذاشته بود...!
_سلام این شد.
اثر فاطمه عزیزم هنرجو🤍✨ | 69 |
| 15 | اونجا که هوشنگ ابتهاج میگه:
دل چون توان بریدن از او؟ مشکل است این
آهن که نیست جان من، آخر دل است این
من میشناسم این دل مجنون خویش را
پندش مگوی که بیحاصل است این
جز بند نیست چارهی دیوانه و حکیم
پندش دهد هنوز، عجب عاقل است این
گفتم طبیبِ این دلِ بیمار آمدهست
ای وای بر من و دلِ من، قاتل است این
منت چرا نهیم که بر خاک پای یار
جانی نثار کردم و ناقابل است این
اشک مرا بدید و بخندید مدعی
عیبش مکن که از دل ما غافل است این
پندم دهد که سایه درین غم صبور باش
در بحر غرقهام من و بر ساحل است این | 64 |
| 16 | این چنل خصوصی ۴ نفر دیگه ظرفیت داره
هزینه ورودش ۵۰ تومنه
محتواش ویراستاری و نویسندگیه:)✨🍁 | 646 |
| 17 | دخترمون جلسه اول کلاسشه:)🤍
#هنرجو | 570 |
| 18 | به جمع پادگانمون بیاید:)»🤍🍁 | 450 |
| 19 | https://t.me/+6KNWXZpn-KM3ZWVk | 57 |
| 20 | رفیق صمیمی روزای سخت زندگیت این پادکست انگیزشی فوق العادس.
✨ | 68 |
