en
Feedback
آن روزها...

آن روزها...

Open in Telegram

🚨روایتی از دیروز، برای امروز و آینده! #آن_روزها... t.me/An_Rooz_ha

Show more
678
Subscribers
+124 hours
-47 days
-630 days
Posts Archive
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به یادِ پدربزرگِ بزرگم... او پدربزرگم بود؛ اما اینک اینجا از او نه به این عنوان، که به عنوان یک آموزگار یاد می‌کنم. او که خدایش بیامرزد و در جوار پاکان و نیکان خویش جایش دهد، نخستین آموزگارم بود. من در دو دنیا از او آموختم؛ دنیای دانش، که در پیش او قامتِ راست الف آموختم و دنیای زندگی، که درس ادب و عزت و احترام به من آموخت. من همۀ درس و دانشم را مدیون اویم؛ اویی که دستم گرفت و راه مکتب و مسجد و مکتب‌خانه‌ام نُمود و چشمِ من به کاغذ و کتاب و خوانش بینش آشنا ساخت. آن روز هنگامی که برای نخستین‌بار درس دانش فرا می‌گرفتم، آن‌سوی میز، او به عنوان معلم نشسته بود و درس الفِ بی‌نقطه و بای بانقطه به من آموزش می‌داد و همان شد که یای والسلام آمد و من طفل ابجدخوان، از هوّز و حطّی گذشتم و ایمان مجمل و مفصل به تفصیل آموختم و رفتم تا عَبَس و عَمَّ بخوانم و قرآن و پنج‌گنج و ملاحسن و حافظ و تحفه...؛ این از سویی، و از دگرسو، نخستین آموزه‌های ادب را نیز او به من آموخت؛ و سلام و کلام و ادب و احترام را. مرحوم پدربزرگم مردی مردمی بود و با خونسردی تمام، با همه همسایگان به خوبی و خون‌گرمی ایام می‌گذرانید. غم دیگران او را غم بود و شادیِ‌شان، او را شادی؛ به غم آنان غمگین بود و به سرورشان مسرور. از او هر چه به یاد دارم، خوبی بوده است و نیکی که نمای خانوادۀ ما نامِ نیک او بوده و هست. ضمن روزهای بیماری و فرجامین‌روزهای زندگی او، آنچه از او به تلخی به ذهن دارم، روز رفتن و درگذشت بی بازگشت وی بود که یک آن، به تعبیر خیّام خوبان، با هفت‌هزارسالگان سربه‌سر شد و رفت که دیگر باز نگردد. آن روز برای من، پایان یک آغاز بود و آغاز یک پایان. دران دم که قامت خوابیدۀ بر تابوت او را مردمان بر دوش می‌کشیدند، و گور، دهن باز کرده و به انتظارِ جانِ نازکش نعره می‌کشید، انعکاس صدای مادرم، هنوز آویزۀ گوش من است. او که بر مرگ پدر، فریاد وامصیبتاه و داد واسفاه سر می‌داد و وای واویلاه می‌گفت، و نگاه به راهی داشت که پدرش را در خود می‌برد تا در دورای آن گم شود؛ و او برگردد به خانه و بار و بستری که دیگر در خود پدر نداشت؛ من اما در آن روز، کودکی بیش نبودم. کودک‌بچه‌ای که هجم سنگین این مصیبت گران را هضم نمی‌کرد و می‌رفت تا هر چه زمان بگذرد و او بزرگ و بزرگتر شود و آن درد را به درستی درک کند. پدربزرگ برای ما، به نهایت بزرگ بود و بزرگوار، و اینک که هرگاه زمانه زمینه دهد تا بر آستان آرامگاهش بایستیم و برگ یادبود او به خوانش بگیریم، برای ما درس عزت و آزادگی و ایمان و صداقت می‌دهد که خود مرد عزت و آزادگی و دین و یانت بود و این برگ، بر بام بوم او به یادگار است و بس که؛ «اینجا آرامگاه مرحوم ملاکندل، فرزند پردل است که به تاریخ 24 سنبلۀ سال ۱۳۸۱ به سن ۷۱سالگی بدرود حیات گفت. او مردی مؤمن و مهربان بود که زندگی خویش را با صداقت، ایمان و دیانت سپری کرد و نام نیکی از خود به یادگار گذاشت. روحش شاد و یادش گرامی باد!» ✍ عبدالرحمن عزام 🔻 شهرک سبز، هرات باستان 🗓 شامگاه جمعه؛ ۱۳ سنبلۀ ۱۴۰۵ خورشیدی #آن_روزها... @An_Rooz_ha

photo content

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مردِ حلم و حرمت... او مرد حلیم و باتحملی بود و از سالیانی که خود او را به یاد دارم، هرگز او را خشمگین ندیده‌ام. مثل من، همه هم‌سن‌وسالان من چه که، نسل بزرگتر از ما نیز از او همین را به خاطر دارند. او که خدایش رحمت و مرحمت نماید، مرد حلیمی بود که هیچگاه نه در صحت و بیماری، و نه در شادی و غم و نه در آرامش و اضطراب از خط اعتدال تعامل بیرون نمی‌رفت و همواره حلم او بر خشم، و تحمل او بر اضطراب و بی‌قراری‌اش غالب بود. او حتی در آخرین روزهای زندگی، هنگامی که با درد و تب دست و پنجه نرم می‌کرد، زبانش به شکر و حمد خداوند می‌چرخید و یاد و ذکر خداوند همیشه بر زبانش جاری بود. او در کنار این خصیصۀ خاص، همچنان همواره مورد احترام همه بود؛ این امر، از سویی برای آنکه او بزرگ، و مردِ مسن ده و دیار ما بود و از سویی نیز، به علت حفظ حرمتِ دیگران بود که خود، حرمت همه را به راستی و درستی پاس می‌داشت. برای او همه یکی بود و به یک چشم دیده می‌شد؛ خرد و بزرگ، و کلان و کوچک همه به نزد او انسان بودند و واجب الاحترام. از او ندیدم هیچگاه که بر کودکی خشونت ورزد و یا بر بزرگی پرخاش کند و یا بدی به کسی نسبت دهد و یا طعنه و توهینی روای این و آن دارد. آغوش او، پناهگاه امن کودکان بود و سینۀ او، سفرۀ محبت بزرگان. به شهادت اگر زبان بگشاییم، به درگاه خداوند عاصی و حانث نمی‌شویم که او به درستی انسانی عابد و آرام و دوستدار همه همسایگان و اقوام و وابستگان بود. ما که از کودکی او را بزرگ دیده بودیم، همواره طنین آواز اذان او، ما را بشارتِ بخشندگی و موعد میعاد حضور حضرت حاضر می‌داد. اینک در فرجامین سطور این یادواره، در حالی که به رسم ادب به حضور او می‌ایستیم، زمزمه‌کنان می‌خوانیم: «آرامگاه مرحوم مغفور ملا عبدالغفار آخندزاده فرزند مرحوم ملا عبدالظاهر آخندزاده مسکونۀ قریۀ رسالت نو ولسوالی انجیل که به تاریخ ۲۳ اسد ۱۴۰۴ به عمر ۸۵سالگی دار فانی را وداع گفته و به رحمت حق پیوست. روحش شاد باد!» ✍ عبدالرحمن عزام 🔻 شهرک سبز، هرات باستان 🗓 شامگاه جمعه؛ ۶ سنبلۀ ۱۴۰۵ #آن_روزها... @An_Rooz_ha

photo content

🏷 با سلام به همه همراهان گرامی! در ذیل ده کانال مفیدِ تلگرام در حوزه‌های مختلف را خدمت‌تان تقدیم می‌داریم:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ استادِ ما و... او استادِ من، استاد ما، اصلا او استاد همه بود. پدران می‌گفتند او نخستین عالمی بود که دغدغۀ دانش داشت و با تکمیلِ تحصیل و انداختن رحل اقامت به قریه، نخستین کاری که کرد، راه‌اندازی دوره‌های آموزش قرآن و تجوید در مسجد قریه بود که در کنار آن، در همان سال‌های سیاه‌وسفید که خاطراتش نیز اینک خاکستری گردیده است، او مدرسۀ درس و تعلیم داشت و طلابی از قریه‌های دور و نزدیک به نزد وی زانوی تلمذ خم کرده و آستان ادب بوسیده بودند. روزگار گذشت و روزها یکی پس از دیگری سپری شد و انقلاب آمد و راه هجرت نمایان شد و با بازگشت از دیار غربت، او دوباره سجاده بر محراب مسجد انداخت و بر مسند درس و تعلیم و تدریس تکیه کرد، و کم و بیش به این بهانه دست از درس و چشم از دانش و ذهن از بینش باز نداشت و همواره همراه این ارزش‌های ارزنده روز و شب سپری کرد و با کتاب و کلمه زیست. من باری به بهانه‌ای اگر راهم به خانۀ او می‌افتاد، کثرتِ کتاب‌هایش را به دید کودکانۀ خود، به چشم حیرت می‌دیدم و ما با خود زمزمه می‌کردم که مولوی صاحب این‌قدر قرآن دارد چرا؟! باز هم روزها گذشتند و شب‌ها سپری شدند و برگ روزگار باز ورق خورد و زنجیر زندگی، ما را به دیار دور هرات آورد؛ چه، هرات آنقدر دور و ناپیدا بود برای ما که خوراک خانِ ما، دیدار سالیانۀ این دیار بود و بس، چه رسد به زیست و زندگی بدان، که این، امری فراتر از دل و دنیای ما بود و به ذهن و ضمیر ما نمی‌گنجید. بگذریم از این، اما سرانجام، او و ما و همه بار زندگی به این دیار دور انداختیم و درینجا نیز که شهرِ شعور و دیار دانش بود، او راهِ رفت و آمدش را از مسجد و مدرسه و شورا و شریعت رها نکرد و تا هنگامی که روح به تن داشت و جان، بار امانت به دوش تن می‌کشید، همواره انگیزۀ دانش داشت تا سرانجام، دست اجل گریبان او گرفت و قلمِ تقدیر، قبضۀ خاک وی بدین دیار دور معین کرد و ما اینک صبح و شام بر بام آرامگاه او می‌خوانیم: «آرامگاه مرحوم شیخ‌الحدیث مولانا حبیب‌الله تیموری فرزند معاذالله مسکونۀ شهرک سبز قریۀ رسالت نو که به تاریخ ۱۶ حوت ۱۴۰۳ مطابق با ششم ماه مبارک رمضان به عمر ۸۸سالگی داعی اجل را لبیک گفت. روحش شاد ویادش گرامی باد!» ✍ عبدالرحمن عزام 🔻هرات-شهرک سبز شامگاه جمعه؛ ۳۰ اسد ۱۴۰۵ خورشیدی #آن_روزها... @An_Rooz_ha

photo content

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📌 اما در آغاز... خود زادۀ دِه هستم و دوران کودکی و خاطرات خردسالی خویش را در روستا سپری کرده‌ام و با آنکه سالیانی است از دِه و دیارِ خود به دورم، اما همیشه دل در گرو همه خار و خاشه و خاک و خانه‌اش دارم و همواره به هر بهانه‌ای، دست و دل از کار و کوشش گرفته، پا به راه و دل به دریا می‌زنم تا با رهایی از همه روزمرّگی‌ها و پشت سر گذاشتنِ تمامِ مشغله‌هایِ زندگیِ شلوغِ شهری، به این دیار سر بزنم و با تنفس عطر بامدادی و نسیم سحرگاهی و صفای صبحگاهی‌اش، نگاه خویش به غروب غریب آن بدوزم و سینه از مهری که مردمِ مهرپسند آن از گذشته تا حال بر دشت و دمنش فروریخته‌اند، مالامال محبت کنم. در پیوند به ایجاب همین امر، از مدت مدیدی است که دل در اندیشۀ ورق زدن دفتری دارم که بتوان از خلال سیاه‌مشق آن، روزها و روزگاری را به روایت نشست که روایت‌سازان آن، مردان و زنانی‌اند که برف پیری بر بام بلندشان نشسته و خود از دیوار زندگی، پا به تهی‌گاه آویخته‌اند و رفتن را پا پا می‌کنند که کاش نکنند و بمانند برایِ‌مان برای هزاران سال؛ و نیز آنانی‌اند که جان به جانان و دل به دیار خاموشان داده‌اند و اینک جایِ سبزِ‌شان بر سینۀ سفرۀ ما خالی است و ما اینک اینجا می‌کوشیم آن یادها و آن یادواره‌ها را با روایت، زنده نگه داریم تا باشد این گام، با روایتی از دیروز، برای امروز و آینده، دیروز را در حافظۀ امروزمان ماندگار سازد و راه و روزنی به سوی آیندۀ روشن بگشاید. همین است که اینک این برگ را به رسم ترسیم راه، به عنوان نخستین نوشتۀ این دفتر، خدمت همراهان می‌نگاریم تا اگر از همین نخستین‌نگاه، راه و رهنمودی به ذهن و ضمیر روشنِ‌شان رسید، از ما دریغ نداشته و ما را از آن بهره‌مند سازند. بمنه و کرمه ✍ عبدالرحمن عزام 🔻 هرات-افغانستان 🗓 شنبه؛ ۲۴ اسد ۱۴۰۵ خورشیدی 📬 برای ارتباط با ما، اینجا پیام بگذارید؛ @Azzam_timori #آن_روزها... @An_Rooz_ha

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ❤️ پیش از آغاز... با حفظ حرمتِ همه همراهان و استجازه از حضرتِ حضورشان، مِن‌بعد با نام آن روزها که نامی نزدیک به محتوای گذشتۀ کانال است، فعالیت این کانال را ادامه خواهیم داد. روایت در اینجا، از روزهاست و روزگاری که گذشته و می‌گذرد و درخت تنومند زمان، بر برگ‌های خود برای همه درس و اندرز به رسم یادبود تقدیم خواهد کرد. ممنون که بودید و هستید! با مهر! #آن_رووزها... @An_Rooz_ha

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هر روز، روایتی دارد و هر روزگار، روایت‌سازانی؛ اما اگر این روزها و روایت‌ها به باد فرام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هر روز، روایتی دارد و هر روزگار، روایت‌سازانی؛ اما اگر این روزها و روایت‌ها به باد فراموشی سپرده شوند، در دل تاریخ گم می‌شوند. «آن روزها...» تلاشی است برای زنده نگه داشتن آن روزها و روایت‌ها؛ تا دیروز در حافظهٔ امروز بماند و راهی به سوی آینده بگشاید. آن روزها... روایتی از دیروز، برای امروز و آینده. #آن_روزها @An_Rooz_ha

Repost from امروز...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📷 مربوط به متن دوم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📷 مربوط به متن دوم

Repost from امروز...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📷 مربوط به متن اول
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📷 مربوط به متن اول

Repost from امروز...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امروز به هنگام ترجمهٔ فصل ششم کتاب هذه سبیلی نوشتۀ دکتور ایمن العتوم که پیرامون کتاب‌ها و کتابخانه‌ها بود، به دو متن در باب ارتباط و تعلق با کتاب و کتابخانه برخوردم که برایم جالب بود و اینک برای شما تقدیم می‌کنم امید که برای شما نیز جالب واقع شود. متن اول؛ «وقتی نوشتم کتابخانهٔ سیار، به یاد خبری افتادم که «ادواردو گالیانو» در کتاب «بچه‌های روز» نوشته است؛ کتابی که در آن حقیقت با خیال در هم می‌آمیزد؛ وی نوشته است: «در تاریخ بشر، تنها یک شخص توانست به هنگام فرار کتاب‌ها را از چنگِ جنگ و طعمۀ آتش در امان نگه دارد. کتابخانۀ سیار، ایده‌ای بود که در پایان قرن دهم به ذهن سعادت‌مآب وزیر فارسی عبدالقاسم اسماعیل رسید. این مسافرِ باهوش، خردمند و خستگی‌ناپذیر کتابخانه‌اش را با خود حمل می‌کرد. او ۱۱۷ هزار کتاب را بر پشت ۴۰۰ شتر به طول یک میل راه بار کرده و همیشه همراهش داشت. شترها نیز به حسب عناوین کتاب‌هایی که بر پشت داشتند، ترتیب‌بندی شده و برای هر حرف از حروف سی‌ودوگانۀ الفبای زبان فارسی، چندین شتر در یک قطعه قرار داشتند.» متن دوم؛ «خورخه لوئیس بورخس»، شاعر آرژانتینی در اواخر عمر بینایی خود را از دست داد. او هنگام ورود به کتابخانۀ ملی «بوئنوس آیرس»، جایی که بدون بینایی مدیریت آن را به دوش داشت، چه احساسی داشت؟! آیا می توان تصور کرد که او در میان این هزاران کتابی که بینایی چشمانش را برای آنها باخت، قرار گیرد و با این حال از تماشای آن‌ها لذت نبرد؟ این یک تناقض عجیب است؛ اما او اگر آن کتاب‌ها را نمی‌دید، کتاب‌ها که او را می‌دیدند. او اگر چه این بینایی را از دست داده بود؛ اما لذت لمس کتاب‌ها را از دست نداده بود؛ درست بسان یک عاشق که کف دست محبوبش را لمس می‌کند، او می‌توانست کتاب‌ها را لمس کند و بوی خوش عطر آن‌ها را مانند گل معطری که باغی سرسبز را معطر ساخته است، بو کند.» ✍ عبدالرحمن عزام 🗓 شنبه؛ ۱۷ اسد ۱۴۰۵ خورشیدی #امروز... #روزنوشت #کتاب_بخوانیم @Em_Roozam

Repost from آن روزها...
در این مسیر، همراه‌مان باشید! #آن_روزها t.me/An_Rooz_ha

Repost from آن روزها...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هر روز، روایتی دارد و هر روزگار، روایت‌سازانی؛ اما اگر این روزها و روایت‌ها به باد فرام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هر روز، روایتی دارد و هر روزگار، روایت‌سازانی؛ اما اگر این روزها و روایت‌ها به باد فراموشی سپرده شوند، در دل تاریخ گم می‌شوند. «آن روزها...» تلاشی است برای زنده نگه داشتن آن روزها و روایت‌ها؛ تا دیروز در حافظهٔ امروز بماند و راهی به سوی آینده بگشاید. آن روزها... روایتی از دیروز، برای امروز و آینده. #آن_روزها @An_Rooz_ha

Repost from امروز...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📑 برگی از کتاب این روزها... شبی در آستانۀ نبرد حطین، صلاح‌الدین ایوبی به بازرسی سربازان در خیمه‌های‌شان پرداخت. از کنار خیمه‌ای گذشت که سربازان در آن با هم صحبت می‌کردند، می‌گفتند و می‌خندیدند. وی گفت: شکست از همین‌جا می‌آید. سپس از کنار خیمۀ دیگری گذشت و دید پشتِ سرِ امامی صف کشیده و به نماز شب مشغول‌اند، گفت: پیروزی از همین‌جا خواهد آمد. طبیتعا صلاح‌الدین ایوبی تنها با استعانت به نماز و نیایش به نبرد نپرداخت؛ بلکه در کنار آن، ارتش خویش را با بهترین تجهیزات زمان آماده کرد. منجنیق‌هایی که او با آن صلیبی‌ها را در جنگ غافل‌گیر کرد، بیشترین تأثیر را در سرنوشت جنگ داشت. اما باور ما به ما می‌گوید هر اندازه از اسباب و امکانات مادی برای پیروزی در نبرد برخوردار باشیم، اولین عامل پیروزی، اطاعت و فرمانبری از پروردگارمان است؛ این همان چیزی است که امروزه هنگام انعقاد قراردادهای تسلیحاتی با مبالغ هنگفت و سرسام‌آور باید بدانیم. باید بدانیم خریدنِ تفنگ و موشک، کار درخور و شایانی است؛ اما رمز پیروزی تنها در سلاح و تیر و تفنگ و موشک و هواپیما نیست؛ بلکه در دستی است که سلاح را حمل می‌کند و از آن مهمتر در قلبی است که پشت این دست قرار دارد. #امروز... #این_روزها #برگی_از_کتاب @Em_Roozam

Repost from امروز...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این تصویر، یکی از غم‌انگیزترین و دردناک‌ترین لحظات تاریخ معاصر را به تصویر می‌کشد. این
+1
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این تصویر، یکی از غم‌انگیزترین و دردناک‌ترین لحظات تاریخ معاصر را به تصویر می‌کشد. این تصویر متعلق به رامی عثمان‌اوویچ است، یک پدر مسلمان اهل بوسنی، که در جریان قتل‌عام سربرنیتسا در سال ۱۹۹۵ گرفته شده است. پس از تسخیر شهر سربرنیتسا (که توسط سازمان ملل متحد به عنوان منطقه‌ای امن شناخته می‌شد) توسط نیروهای صربستان در ژوئیه ۱۹۹۵، سربازان صرب این پدر را تحت فشار و با تهدید، مجبور کردند تا پسرش، نیرمین را صدا کند. پدر با تمام قدرت در جنگل‌های اطراف فریاد می‌زد: "نیرمین... بیا اینجا، من اینجام، از صرب‌ها نترس، آن‌ها هیچ کاری نخواهند کرد!" پسر به صدای اجباری پدرش پاسخ داد و خود را تسلیم کرد. بعدها، نیروهای صرب پدر و پسر را به همراه هم اعدام کردند و بقایای آن‌ها در سال ۲۰۰۸ در یک گور جمعی کشف شد. این تصویر به عنوان یکی از نمادهای زنده و شاهد بر جنایات و نسل‌کشی‌ای که علیه مسلمانان بوسنی و هرزگوین انجام شد، شناخته می‌شود. در این جنایت، بیش از ۸۰۰۰ نفر به قتل رسیدند. ✍ ماجد دیاب قدیح #بوسنی #امروز... @Em_Roozam

Repost from امروز...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این تصویر، یکی از غم‌انگیزترین و دردناک‌ترین لحظات تاریخ معاصر را به تصویر می‌کشد. این
+1
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این تصویر، یکی از غم‌انگیزترین و دردناک‌ترین لحظات تاریخ معاصر را به تصویر می‌کشد. این تصویر متعلق به رامی عثمان‌اوویچ است، یک پدر مسلمان اهل بوسنی، که در جریان قتل‌عام سربرنیتسا در سال ۱۹۹۵ گرفته شده است. پس از تسخیر شهر سربرنیتسا (که توسط سازمان ملل متحد به عنوان منطقه‌ای امن شناخته می‌شد) توسط نیروهای صربستان در ژوئیه ۱۹۹۵، سربازان صرب این پدر را تحت فشار و با تهدید، مجبور کردند تا پسرش، نیرمین را صدا کند. پدر با تمام قدرت در جنگل‌های اطراف فریاد می‌زد: "نیرمین... بیا اینجا، من اینجام، از صرب‌ها نترس، آن‌ها هیچ کاری نخواهند کرد!" پسر به صدای اجباری پدرش پاسخ داد و خود را تسلیم کرد. بعدها، نیروهای صرب پدر و پسر را به همراه هم اعدام کردند و بقایای آن‌ها در سال ۲۰۰۸ در یک گور جمعی کشف شد. این تصویر به عنوان یکی از نمادهای زنده و شاهد بر جنایات و نسل‌کشی که علیه مسلمانان بوسنی و هرزگوین انجام شد، شناخته می‌شود. در این جنایت، بیش از ۸۰۰۰ نفر به قتل رسیدند. ✍ ماجد دیاب قدیح #بوسنی #امروز... @Em_Roozam

ــــــــــــــــــــــــــ 🏷 چرا داستان بخوانیم و آیا... ✍️ دکتور ایمن العتوم 👤مترجم: عبدالرحمن عزام 🚨این یادداشت، به چرایی مطالعۀ کتاب‌های داستانی پرداخته، ابعاد مختلف موضوع را واکاوی نموده و برای اینکه آیا مطالعۀ داستان موجب ضیاع وقت می‌شود، پاسخ‌های درخوری پیشکش می‌کند. #یادداشت‌ها @ayman_Alotoom