en
Feedback
سوبژکتیو بدون سوژه

سوبژکتیو بدون سوژه

Open in Telegram

یادداشت‌ها و ایده‌ها. @Mohmdreza_ayl

Show more
Iran136 923The category is not specified
330
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+230 days
Posts Archive
تنها «اشباح» ما را نجات خواهند داد.

هر اندیشه‌ی سیاسی (نه صرفاً الهیاتِ سیاسی)، در مقام تمهید سازوکاری برای نهاد قدرت، بنیاناً بر سنخی الهیات یا توضیح خداوند و حدود و ثغورش سوار است. به گمانم هر تخیل سیاسی به ناچار باید به این مسئله‌ بپردازد که: هر سامانِ سیاسی، پیشاپیش سامانِ خداوند است.

بی‌گمان در این زمانه‌ی اضطرار که خشم و استیصال جامعه را فرا گرفته است؛ جریان‌های اپوزیسیون، با گزاره‌هایی این‌چنینی که "ترامپ بزن" و سرمایه‌گذاریِ عاطفی و روانی بر سرِ این (به زعم خودشان) تنها راهِ ممکن و به عقیده‌ی من، این قمارِ پیشاپیش باخته و خطرناک، اساساً هرشکلی از تغییرات اجتماعی-سیاسی را در ایرانِ فردا ناممکن می‌کنند. دل‌بستن به ورودِ یک نیروی خارجی برای رهایی‌بخشیِ ما از وضعیتِ اسف‌بارِ سیاسی‌مان، نه تنها بنیاناً بر شکلی از "سلبِ مسئولیتِ جامعه" سوار است بلکه تناقضی درونی را در خود می‌پرواند که این تناقض، اندک امیدهای مبارزه و رهایی را در جامعه از ریشه خواهد خشکاند. این رویافروشیِ جنگ‌طلبانه، از طرفی بر شکلی از اضطرارِ زمانه و اندک‌بودنِ زمانِ تغییر و ناممکن بودنِ تغییر در آینده‌ی نزدیک در صورتِ ادامه‌ی وضعِ موجود پافشاری می‌کند اما از طرفِ دیگر، هیچ مسئولیتی را در قبالِ وابستگیِ نیروی عاطفی/روانی و در یک کلام، تمامِ اندکِ توانِ باقی‌مانده‌ی جامعه در قبال عدمِ تحققِ رویافروشی‌اش در آینده را نمی‌پذیرد. از همین روست که این عدم‌پذیرشِ مسئولیت، بنیاناً این جریانِ جنگ‌طلب را از درون به سمت فروپاشیِ منطقی می‌بَرد و هولناک‌تر اینکه با این منطق، همان اندک توان و رمق و امیدهای جامعه برای تغییر را هم نابود خواهد کرد؛ همان چیزیکه مدعی‌ست می‌خواهد از آن جلوگیری کند اما واضحاً قرار بر تکرارِ شدیدترِ آن را دارد. خلاصه آنکه این جریانِ جنگ‌طلب، نه تنها اساساً هیچ تضمینی برای تغییرِ شرایط ندارد، بلکه پیشاپیش امکانِ هر تغییری را در بطنِ منطقِ درونی‌اش تلف کرده است.

«شب»، حیات را پس‌می‌زند. از اینروست که شب، سستیِ خداوند را در فرمانروایی بر ارواح آشکار می‌کند. شب، آوارگیِ ارواح است به رخنه‌ی هستی.

رسالۀ اول پولس رسول به قرنتیان
رسالۀ اول پولس رسول به قرنتیان

«سوگ»، نقطه‌ای است که در آن زندگی و مرگ به یک تلاقیِ ممتنع می‌رسند. شکلی از بازنمایی‌ِ زیستنِ مرگ. سوگواری، نه تنها زمان را بهم می‌ریزد بلکه اساسِ هستی‌شناختی را وارونه می‌کند؛ سوگ، جهانی می‌آفریند که در آن، «مرگ» آشکارا قدم به عرصه‌ی حیات می‌گذارد بی‌آنکه آنرا تماماً نابود کند. در این ساحت است که سوگواری، مجرایی‌ست برای حیاتِ ارواح و مرگِ زندگان؛ نوعی تعلیقِ زمان، همراه با محوریت‌یافتنِ امرِ منفی که به واسطه‌ی آن، چیزی از مرگ به زندگی واگذار می‌شود و چنان نیرویی را با خود به همراه می‌آورد که زندگی به تنهایی هرگز بدان دست نمی‌یافت. سوگ، تنها به میانجیِ در نسبت‌ماندنِ همواره با گذشتگان و صدالبته امیدها و رویاهای گذشتگان، معنا می‌شود و این نسبت‌یابیِ پیوسته، توانی را بازتولید می‌کند که همه‌ی مُردگان را حاضرانی در «اکنون» می‌یابد و مسئولیتِ تحققِ خواستِ تمامِ مُردگانِ تاریخ را بر دوشِ سوژه‌ی اینجا حاضر می‌گذارد. - این یادداشت پیش‌تر در مقدمه‌ی متنی که برای بازخوانیِ سوگِ ژینا نوشته بودم منتشر شده است. کنون نیز بازنشرش را بی‌مناسبت ندیدم. به تعبیری می‌توان گفت «تاریخ» را «سوگ» به پیش می‌بَرد یا تاریخ، در ذاتِ خود، نوعی سوگواری‌ِ پیوسته است. تاریخ، بیش از ما زندگان، بر ارابه‌ی مُردگان[مان] سوار است.

«از درِ تَنگ وارد شوید، زیرا دری كه بزرگ و راهی كه وسیع است به هلاكت منتهی می‌شود و کسانی‌که این راه را می‌پیمایند، بسیارند امّا دری كه به حیات منتهی می‌شود تنگ و راهش دشوار است و یابندگان آن هم، كم هستند.» - انجیل متی کماکان معتقدم (گرچه این اعتقاد سراسر بی‌فایده و عبث بنماید) رستگارکردنِ آیندگان و گذشتگان در این سرزمین، تنها از مجرای صعب‌العبورِ «زن، زندگی، آزادی» و بازخوانیِ دوباره و دوباره‌ی آرمان‌هایش می‌گذرد؛ از تحققِ هرگز و همواره‌اش. مجرایی که در این برهه‌ی دشوار و تاریک، بیش از گذشته، خود را ضروری نشان می‌دهد. چرا که آنچه اساساً اهمیت دارد، غایت‌گریزیِ «زن، زندگی، آزادی» است. «زن، زندگی، آزادی» بنیاناً خود را نوعی "در مسیر بودن" معرفی می‌کند که با هرشکلی از غایت‌محوری در تضاد است. در این سطح است که «زن، زندگی، آزادی» هرگز محقق نمی‌شود (به مثابه‌ی یک غایت) و همواره محقق می‌شود (به مثابه‌ی یک جهت). «زن، زندگی، آزادی»، وعده‌ی روزِ رستگاری‌ و همه‌ی میانبرهای رهایی (همه‌ی آزادشدن‌های یک‌شبه و یک روزه) را و مشخصاً هر مقصدی را نفی می‌کند که همواره "در راه" بماند و تمامِ امکاناتِ راه را به مثابه‌ی هم‌زمانی و آشکارگیِ همه‌ی آناتِ زمان به ظهور برساند. از همین روست که «زن، زندگی، آزادی» و «فلسطین» هر دو تجلیاتی از یک جنس‌اند. هر دو در سرحداتِ خیالاتِ رهایی‌بخش، «مبارزه» و «مقاومت» را به مثابه‌ی [وظیفه‌]¹ای طاقت‌فرسا که بر دوشِ همه‌ی ما و آیندگانِ ما و حتی همه‌ی گذشتگان سنگینی می‌کند، آشکار می‌کنند. «زن، زندگی، آزادی» از طرفی هم، آنچنان خودبنیاد است که به هیچ منجی‌ای (هیچ نیرویی از بیرون و حتی از آسمان) اجازه‌ی نزدیک شدن به ساحتِ خود و مبارزه‌اش را نمی‌دهد. اما چنین کوره‌راهی، از این دروازه‌ی تَنگ، که جز خودِ فرد (جامعه، ملت، اجتماع)، هیچ تکیه‌گاه و پناهی ندارد و از اینرو در تنهاییِ هولناکی باید پیموده شود، آنقدر هراس‌انگیز و سخت است که همواره تمایل به مستوری دارد، چه رسد به اکنون که به مدد شرایط تراژیک و اضطراریِ زمانه‌ی ما، بیش از هر زمان خود را از دیدگان، سراسر پنهان کرده است (یا شاید دیدگان‌، تابِ دیدنش را نداشته و آن را از خود پنهان کرده‌اند). ........................................................................ 1. وظیفه‌ای که هم‌تراز است با وظیفه‌ی رسالت رسولان و پیام‌آوران. انسان در هستی‌اش موظف است به «آزادی» و آشکارگیِ هستی از راهِ عدم؛ انسان، پیام‌آورِ آزادی‌ست.

اجساد، گشایشِ زمان‌اند.

⭕️ گذار با امضای بیگانه؟ در هیاهوی روزهایی که ناوها به راه افتاده‌اند و دوباره بیش‌از‌پیش بر طبل جنگ کوبیده می‌شود، خطرناک‌تر از خود جنگ اصلاً خیالِ فریبندۀ «میان‌بُرِ رهایی» است. تاریخ معاصر با سماجتی تلخ تکرار کرده است که اگر حمله‌ای خارجی به گذار از نظم سیاسی مستقر بینجامد، موتور تغییر نه در دست جامعه که در اختیار قدرت مداخله‌گر خارجی خواهد بود. چنین عاملیتی، حتی اگر با زبان نجات و حقوق بشر سخن بگوید، به همان اندازه عاملیت مردمی را از کار می‌اندازد که امروز از فقدانش رنج می‌بریم، زیرا زمان و جهت و حدود تغییر از بیرون تعیین می‌شود نه از دل کشاکش اجتماعی و کنش جمعی درون کشور. در این سناریو اصولاً انتخاب حاکمان بعدی نیز فقط از بیرون به عمل می‌آید. مسئلۀ محوری امروز ما، یعنی گسست قدرت از رأی و ارادۀ مردم، حل نمی‌شود بلکه صرفاً تغییر چهره می‌دهد. حاکمانی که با چتر حمایت خارجی بر زمین ایران فرود می‌آیند، ناگزیر به صاحبِ همان چتر پاسخ‌گو خواهند بود نه به جامعه‌ای که هزینۀ ویرانی را پرداخته است. بدین‌ترتیب، فقدان حاکمیت مردمی نه رفع که بازتولید می‌شود، اما این‌بار با مهر و امضای قدرتی دیگر. گذارِ متکی به زور ذاتاً خشونت‌بار است. خشونتِ بنیان‌گذار نه نوید دموکراسی می‌دهد و نه مژدۀ عدالت و آزادی، بلکه چرخه‌ای از انتقام و امنیتی‌سازی و تعلیق حقوق شهروندی را نهادینه می‌کند. در چنین وضعی، زیرساخت‌ها از برق و گاز و آب تا بهداشت و آموزش به‌طور گسترده آسیب می‌بینند. اما ویرانی فقط به معنای تلی از آوار نیست. سخن از اختلالی عمیق‌تر از آنچه اکنون تجربه می‌کنیم در جریان زندگی روزمره است: بیمارستان‌هایی که به‌تمامی از کار می‌افتند، مدرسه‌هایی که یک‌سره تعطیل می‌شوند، معیشتی که بالکل فرومی‌پاشد و جامعه‌ای که سال‌ها زمان نیاز دارد تا دوباره بر پای خود بایستد. افزون بر این، مداخلۀ خارجی گوهر اعتماد اجتماعی را می‌فرساید و شکاف‌های هویتی را تشدید می‌کند. سیاست ملی، به‌جای گفت‌وگو و سازش اجتماعی، بیش‌ازپیش میلیتاریزه می‌شود و وابستگی ساختاری به بیرون عملاً استقلال تصمیم‌گیری در درون را می‌بلعد. رهایی پایدار، هرچند دشوار و کُند و پرهزینه، نه از آسمانی که حامل بمب و پهپاد است بلکه از دل تقویت عاملیت جامعه و سازمان‌یابی مستقل و کنش جمعی آگاهانه و پیگیر برمی‌خیزد. 🆔 @mmaljoo

- همواره اجساد، بیش از زندگان با ما سخن می‌گویند. زبانِ اجساد، زبانِ زمان است از اینرو که اجساد، مجالِ فروپاشیِ زمان‌اند. آنها حال را قبضه می‌کنند تا گذشته و آینده، پیوسته شوند. خلاءِ حال (از بابتِ پیوستگیِ بی‌واسطه‌ی گذشته و آینده)، کل ساختارِ زمان را منفجر می‌کند. انفجارِ سهمگینِ زمان، رسواییِ زندگان است؛ چرا که زمان، اساساً سرریزِ مرگ است؛ زمان بنیاناً زمانِ مُردگان، فراموش‌شدگان، سلاخی‌شدگان و مفقودان است. در یک کلام: اجساد، لاشه‌ی زمان را بر دوشِ زمان می‌اندازند.

انقلاب و پشیمانی محمدمهدی اردبیلی
شجاعت، شجاعتِ ایستادن در برابر قدرت است. شجاعتِ افشای قدرت. هم قدرتِ حاکم و هم قدرتِ مردم.

انقلاب و پشیمانی محمدمهدی اردبیلی (فایل صوتی جداگانه) ۱۶ اسفند ۱۴۰۳ مدرسه‌ی تهران @philosophicalhalt
شجاعت، شجاعتِ ایستادن در برابر قدرت است. شجاعتِ افشای قدرت. هم قدرتِ حاکم و هم قدرتِ مردم.

امروز خانواده‌ی امیرمحمد خالقی قاتل پسرشان را بخشیدند و به اجرای قصاص و حکم اعدام رضایت ندادند. این خبر بین اخبارِ تاریکِ زمانه‌ی ما گم شد. هر خبرِ «عدم رضایت به اعدام»، از این بابت که بخشی از پیکرِ غول‌آسای قانونِ اعدام را فرو می‌ریزانَد، قابل ستایش است، اما این خبر، در این دقیقه‌ی ظلمانی و دشوارِ ما، دوچندان اهمیت دارد. در روزگاری که شبحِ ارتجاع که در اپوزیسیون (به ویژه فرقه‌ی معلوم‌الحالِ سلطنت‌طلبی) لانه کرده، دست به دستِ ناکارآمدی و فروپاشیِ ساختاریِ حاکمیت (که به نحوی می‌توان ذیل سازوکارِ نوعی مرگ‌سیاست تفسیرش کرد) و سایه‌ی امپریالیسم و هم‌پالکی‌هایش (موجودیتی خون‌ریز به اسم اسرائیل)، تمامِ آسمان این سرزمین را تیره و تار کرده‌اند، روایت‌هایی از این دست، که چرخه‌ی خشونت و مرگ را در زندگیِ اجتماعی و سیاسیِ ما، حتی برای لحظه‌ای متوقف می‌کنند، به مبارزه، به تابِ استمرارِ مقاومت، جانِ تازه‌ای می‌بخشند. این روایت‌ها، روایتِ امکانِ تحققِ خیر در روزگاری‌اند که شرّ، کران تا کرانش را تسخیر کرده.

جنگی‌طلبیِ جریان‌های اپوزیسیونِ حاکمیت در ایرانِ امروز (با گزاره‌هایی این چنین که: آمریکا و اسرائیل ما را از شرّ جمهوری اسلامی نجات خواهند داد) نتیجه‌ی ناامیدی و انفعالِ سیاسیِ دهشتناکی‌ست که اساساً بر شکلی از «نا_آزادی» استوار است. در این لحظه، سوژه‌ی سیاسی که ماهیتاً باید نویدبخشِ آزادی‌ باشد، دست به انتحار می‌زند. انتحاری که نه فقط سوژه‌ی سیاسی بلکه تمامِ سپهرِ سیاسی_اجتماعی را منهدم می‌کند. جنگ‌طلبیِ یک فعالِ سیاسیِ مخالفِ حاکمیت، بازتولیدِ همان حاکمیت است در قالبی مرگبارتر که بزرگترین تقصیرش، نه ناامیدیِ شخصی‌اش از مبارزه و مقاومت، بلکه ناممکن‌کردن (تباهیِ تمامِ امکاناتِ) مبارزه و مقاومت است. چنین شخصی، خیانت‌کار است، خیانت‌کار به تمامِ گذشته و آینده، خیانت‌کار به «آزادی».

از آنجا که یک مبارز سیاسیِ رادیکال، همزمان باید علیه سه جریانِ همدست در وضعیت سیاسی (حکومت، اپوزیسیون و مردم) موضع‌گیری کند و
از آنجا که یک مبارز سیاسیِ رادیکال، همزمان باید علیه سه جریانِ همدست در وضعیت سیاسی (حکومت، اپوزیسیون و مردم) موضع‌گیری کند و همدستی‌ پنهانشان را نشان دهد، از هر سه طرف مورد حمله قرار خواهد گرفت. محمدمهدی اردبیلی، پرتاب‌های فلسفه، ص۵۲. محمدمهدی اردبیلی، اصول مبارزه در زمانه‌ نیهیلیسم، صص ۷۰۹-۷۱۰.

اگر گشودگیِ سرآغازین عدم نبود، هرگز نه خودبودن [در میان بود] نه آزادی.
هایدگر، ۱۹۲۹؛ متافیزیک چیست؟

اگر گشودگیِ سرآغازین عدم نبود، هرگز نه خود بودن [در میان بود] نه آزادی.
هایدگر، ۱۹۲۹؛ متافیزیک چیست؟

کوهستان، به خود می‌اندیشد.
+5
کوهستان، به خود می‌اندیشد.

هایدگر متاخر مفهومی دارد که با اصطلاح Ereignis که عملاً قابل ترجمه نیست نام‌گذاری‌ شده که گاه توسط مترجمان فارسی‌زبان به «رویدادِ ازآنِ‌خودکننده» ترجمه شده است. این مفهوم به شکلی از رابطه‌ی جدید با هستی اشاره می‌کند که مشخصاً قرار بر افتتاح دوران جدیدی در تاریخِ هستی را دارد. Ereignis لحظه‌ایست که «هستی» به واسطه‌ی زمان، رخ‌نمایی می‌کند؛ رویدادی که در آن، نسبتِ هستی و انسان به گشودگی‌ای بنیادین می‌رسد. در Ereignis، هستی از آنِ انسان شده و انسان نیز از آنِ هستی. البته که "«زمان» خود، خود را همچون افق هستی آشکاره می‌کند" و از اینرو Ereignis فی‌الواقع، نه رویدادی در زمان، بلکه خودِ زمان است که خود را آشکاره می‌کند (رخ‌نمایی می‌کند). به گمانم نزدیک‌ترین مصداق عینیِ Ereignis برای ما، در شعار «زن، زندگی، آزادی» تجلی پیدا می‌کند. از این بابت که «زن، زندگی، آزادی» نه صرفاً دقیقه‌ای سپری شده در تاریخِ این سرزمین، بلکه مشخصاً رویدادی‌ست از جنسِ Ereignis. رویدادی که در آن نسبتی جدید با هستی تقویم می‌شود. این رویداد، تا آنجا که به بازیابیِ هستی در امتداد شکلی از [ساخت‌شکنی] (Destruktion) مرتبط باشد، هم زن هم زندگی و هم آزادی را در سایه‌ی هستی محقق می‌کند. آغازِ دورانی جدید که در آن، هستی، از مستوری‌اش بیرون آمده و همچون بازتابی از مفهومِ زن، در بنیانِ زندگی به ما هو و رویدادِ آزادی، رخ می‌نمایانَد. با «زن، زندگی، آزادی»، جهانِ تازه‌ای برای «هستی» بنا می‌شود؛ جهانی که اینک وظیفه‌ی «زن، زندگی، آزادی» را بر دوش دارد.

هستی، از اینرو که «عدم» است، جای‌گاه آزادی‌ست. به آن مقدار که «عدم» بجوشد، سرریزِ آزادی، آزادی را ممکن می‌کند.