en
Feedback
سوبژکتیو بدون سوژه

سوبژکتیو بدون سوژه

Open in Telegram

یادداشت‌ها و ایده‌ها. @Mohmdreza_ayl

Show more
Iran136 923The category is not specified
330
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+230 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+2
in 0 channels
August '26
+3
in 0 channels
Get PRO
July '26
+16
in 0 channels
Get PRO
June '26
+23
in 0 channels
Get PRO
May '26
+4
in 0 channels
Get PRO
April '26
+2
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+22
in 2 channels
Get PRO
January '26
+8
in 1 channels
Get PRO
December '25
+21
in 2 channels
Get PRO
November '25
+11
in 0 channels
Get PRO
October '25
+79
in 0 channels
Get PRO
September '25
+198
in 2 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
10 September0
09 September0
08 September0
07 September+2
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
خاکِ گورِ اشباح، آسمان است.
+1
خاکِ گورِ اشباح، آسمان است.

2
«نه به اعدام» ترجمه‌ای‌ست از این گزاره: «نه به جنایتِ قانون [حتی]». قیدِ «حتی» این گزاره را به سطحی از همه‌شمولیِ عام می‌رسانَد که منطقاً در برابر باقی جنایت‌ها در هرسطحی سکوت نخواهد کرد. از آنجا که «نه به اعدام»، بالاترین ارزشِ حقوقی-اخلاقیِ یک جامعه، یعنی قانون، را هدفِ نقدِ خود قرار داده و واضحاً خطابش می‌کند که: «تو نیز [حتی] نباید جنایت کنی» فلذا هر جنایتی در هر سطحی که رخ بدهد، «نه به اعدام» به واسطه‌ی قیدِ [حتی] و همه‌شمولیِ عامی که دارد آنرا پیشاپیش محکوم کرده است. از اینرو، «نه به اعدام»، جنایتِ آشکارِ قتلِ حمیدرضا رجب‌زاده را مطلقاً و پیشاپیش محکوم کرده و ابداً موضعی گزینشی نسبت به جنایت‌ها، بر اساس گروه و دسته و عقاید، نداشته و ندارد.
136
3
«نه به اعدام» ترجمه‌ای‌ست از این گزاره: «نه به جنایتِ قانون [حتی]». قیدِ «حتی» این گزاره را به سطحی از همه‌شمولیِ عام می‌رسانَد که منطقاً در برابر باقی جنایت‌ها در هرسطحی سکوت نخواهد کرد. از آنجا که «نه به اعدام»، بالاترین ارزشِ حقوقی-اخلاقیِ یک جامعه، یعنی قانون، را هدفِ نقدِ خود قرار داده و واضحاً خطابش می‌کند که: «تو نیز [حتی] نباید جنایت کنی» فلذا هر جنایتی در هر سطحی که رخ بدهد، «نه به اعدام» به واسطه‌ی قیدِ [حتی] و همه‌شمولیِ عامی که دارد آنرا پیشاپیش محکوم کرده است. از اینرو، «نه به اعدام»، جنایتِ آشکارِ قتلِ حمیدرضا رجب‌زاده را مطلقاً و پیشاپیش محکوم کرده و ابداً موضعی گزینشی نسبت به جنایت‌ها، بر اساس گروه و دسته و عقاید، نداشته و ندارد.
1
4
«نه به اعدام» ترجمه‌ای‌ست از این گزاره: «نه به جنایتِ قانون [حتی]». قیدِ «حتی» این گزاره را به سطحی از همه‌شمولیِ عام می‌رسانَد که منطقاً در برابر باقی جنایت‌ها در هرسطحی سکوت نخواهد کرد. از آنجا که «نه به اعدام»، بالاترین ارزشِ حقوقی-اخلاقیِ یک جامعه، یعنی قانون، را هدفِ نقدِ خود قرار داده و واضحاً خطابش می‌کند که: «تو نیز [حتی] نباید جنایت کنی» فلذا هر جنایتی در هر سطحی که رخ بدهد، «نه به اعدام» به واسطه‌ی قیدِ [حتی] و همه‌شمولیِ عامی که دارد آنرا پیشاپیش محکوم کرده است. از اینرو، «نه به اعدام»، جنایتِ آشکارِ قتلِ حمیدرضا رجب‌زاده را مطلقاً و پیشاپیش محکوم کرده و ابداً موضعی گزینشی نسبت به جنایت‌ها، بر اساس گروه و دسته و عقاید، نداشته و ندارد.
1
5
در خصوص «مجازاتِ اعدام» فارغ از چگونگیِ فرآیند دادرسی (خصوصاً در پرونده‌های امنیتی-سیاسی) که بعضاً آشکارا به عدم‌شفافیت، تبعیض و ناعدالتی آلوده‌اند؛ آنچه درباره‌ی «اعدام» باید مورد توجه قرار بگیرد این است که، «قانونِ اعدام» در خود، واجد سطحی از تناقض بنیادین بوده و اساساً با این سوال روبه‌روست که «قانون» چگونه می‌تواند خود، بخشی از وحشی‌گریِ یک جنایت باشد؟ مگر نباید قانون «در مقابلِ» جنایت بایستد؟ پس چگونه خود، دنباله‌ی جنایت می‌شود و خون می‌ریزد و وحشی‌گری می‌کند؟ اعدام، نه تنها بازدارندگی‌ِ قابل‌توجهی نسبت به خشونت ایجاد نمی‌کند، بلکه ذاتاً مشروعیت‌بخشِ خشونت است. در سطحِ اخلاقی نیز، «قانونِ اعدام» فی‌الواقع، عادی‌سازیِ نقشِ «انتقام‌جو» در تمامِ سطوح جامعه است؛ چرا که فردِ حاضر در جامعه، وقتی به «قانون» نگاه می‌کند، همان‌چیزی را می‌بیند که عواطفِ کورِ خشم و انتقامِ شخصی‌ به دنبالش هستند. «قانونِ اعدام»، جنایتی را با جنایتی دیگر پاسخ می‌دهد.
305
6
رنجِ معاش؛ نا_بودگیِ زیستن اینروزها که «رنجِ معاش» در این سرزمین بیش از پیش نمایان شده، ضرورتِ سخن گفتن از آن نیز آشکار است. حال در این یادداشتِ کوتاه، با طرح چند گزاره‌ی مقدماتی به عنوان پیشفرض که هرکدام می‌توانند به شکلی مستقل و مفصل مورد بحث قرار گیرند، نهایتاً از «رنجِ معاش» به عنوان سنخی از تعلیق و نا_بودگیِ زیستن (که اساساً با مرگ متفاوت است) سخن خواهم گفت. - مقدمه اول: «هستی»، از آنرو که سرگردانیِ زمان است، بنیاناً نگون‌بختی‌ست؛ مغاکی از جنسِ رنجِ جوهری. پس، تحققِ «آزادی»، فی‌الواقع تحققِ رنج است. - مقدمه دوم: در این میان، هر رنجِ متعینی، به میزانی که آشکارگیِ مرگ (آزادیِ رنج) باشد، به آشکارگیِ هستی می‌رسد. گرچه هر رنج، پیشاپیش، سطحی از آزادی‌ را در خود دارد اما «آزادیِ رنج»، مشخصاً شکلی از آزادی‌ست که به آن مقدار که مرگ را آشکار می‌کند، «زیستن» را ممکن کند. در یک کلام؛ «آزادیِ رنج»، نه استقبال از مرگ، بلکه گشودگیِ امکانِ زیستن است. با توجه به مقدمه دوم، می‌توان از این سخن گفت که: رنج‌های متعینِ آدمی، در طیفی از امکاناتِ رهایی بازنمایی می‌شوند. اما در میان کثرت انواع رنج‌‌های مشخصی که سوژه متحمل می‌شود، «رنجِ معاش»، مشخصاً بازنماییِ مرگ نیست؛ بلکه شکلی از [تعلیقِ] زیستن است که توامان آزادی را هم معلق می‌کند. رنجِ معیشت، به تدریج، حتی عاملیتِ رنج را از سوژه سلب می‌کند، زمان را از او دریغ می‌کند و زیستن را از ریشه می‌خشکاند. این رنج، نا_بودگیِ زیستن است که از راهِ [تعلیق]، خود را از سرزمینِ مرگ جدا می‌کند تا آزادی را ناممکن سازد.
252
7
تحصیل کار آزادی زن زندگی آزادی [در همبستگی با زنان افغانستان]
تحصیل کار آزادی زن زندگی آزادی [در همبستگی با زنان افغانستان]
247
8
«سوبژکتیو بدون سوژه» در پیامرسان بله 🆔 شناسه: https://ble.ir/Subjectivewithoutsubject
186
9
دوستان چون سوالاتی درباره‌ی جزئیات این جلسات پرسیده شد لازمه که چندتا نکته رو بگم: اول اینکه این جلسات قرار نیست به شکل کلاسِ درس باشه، به این صورت که یک ارائه‌دهنده داشته باشیم و باقی حاضرین هم صرفاً شنونده باشند. در این جلسات قرار بر این است که ارائه‌ی کتاب بر پایه‌ی دیالوگ بین اعضاء صورت بگیره که شکل نوعی از گفتگوی تفسیری رو خواهد داشت. البته که حضور شنونده‌ی صِرف هم بلامانع است اما مشخصاً روند کلیِ جلسات بر مشارکت فعال تعدادی از اعضا بنا خواهد شد. دوم، همونطور که گفتم این جلسات کلاس درس یا کلاس تاریخ فلسفه نخواهند بود و تمرکز اصلی‌ بر خوانش متنِ فارسیِ هستی و زمان(ترجمه‌ی جمادی) خواهد بود بی‌آنکه ادعایی مربوط به ارائه‌ی درسگفتاری منسجم درباره‌ی فلسفه‌ی هایدگر داشته باشیم. و سوم، خلاصه اینکه در این جلسات قراره به شکلی صمیمانه و غیررسمی دور هم جمع شیم، هستی‌ و زمان بخونیم و راجع بهش گپ بزنیم.
186
10
رفقا سلام؛ ما تصمیم گرفتیم که یک حلقه‌ی آنلاینِ دوستانه و غیررسمی از خوانش کتابِ "هستی و زمان" هایدگر رو به راه بندازیم. در این خصوص، هرکدوم از رفقایی که مایل به همکاری و مشارکت در این حلقه هستند به آی‌دی زیر پیام بدن تا جزئیات بیشتری راجع به این جلسات رو خدمتشون عرض کنم. ارادت. @Mohmdreza_ayl
178
11
مشقِ دموکراسی «دموکراسی»، بیش از هرچیز در «مشقِ مسئولیت» معنا پیدا می‌کند. اینکه چگونه قدرتِ اجتماع، قدرتی که از مجرای سازوکارهایی در سطوح متفاوت(که صرفاً هم به تمامی بر عهده‌ی دولت یا از مجرای قدرتِ دولتی نیستند) بر دوشِ «یکایکِ» افراد یک جامعه سوار می‌شود(قدرتی که فی‌الواقع شکلی تواناییِ تاثیر است در مناسبات سیاسی-اجتماعی) و دقیقاً از همین مجرای «قدرت بودن»ش، می‌بایست همواره در «جایگاهِ پاسخگو» نیز بایستد. اینجاست که بخشی از جامعه‌ی ایران که علناً و فعالانه خواستار جنگ و حمله‌ی خارجی بودند(یا هستند، با هر بهانه‌ای) باید نسبت به تبعاتِ کوتاه‌مدت و بلندمدت و البته ویران‌گرِ این «خواستِ جمعی» یا «اعمال قدرتِ جمعی»شان پاسخگو باشند. در این ساحت است که تمرینِ دموکراسی، یعنی همین تمرینِ مسئولیت‌پذیریِ یکایکِ افراد جامعه در برابر اعمال تاثیرشان. و اینجا دقیقاً جایی‌ست که تازه دموکراسی «زاده» می‌شود؛ جایی که فرافکنیِ مسئولیت، انتظارِ منجی(یک نجات‌دهنده‌ی خارجی یا حتی آسمانی) یا انداختنِ همه‌ی تقصیرات بر گردن یک «دیگریِ» قلدر و مستبد پایان یافته باشد.
311
12
- تاریخ سوار بر ارابه‌ی مُردگان «تاریخ»، موجودیتی‌ست بلعنده که اساساً(برخلافِ طبیعت) نه بر «تولد»، که بر «مرگ» استوار است. آنچه تاریخ را پیش می‌بَرد(نیروی پیش‌رانِ تاریخ)، نه آبادانی و زایش، که منحصراً ویرانی‌ و تباهی‌ست(تاریخ، در عدم بنیاد دارد) یا به بیانِ دیگر، تاریخ همواره بر «ارابه‌ی مُردگان» سوار است. در این سطح است که زادروزِ من(این من که به نقل از هایدگر: تنها در مرگ است که می‌توانم قاطعانه بگویم [من]ام)، هرگز محلی از اعراب ندارد. شاید آنچه واجد اهمیت است، نه روزِ زاده‌شدن بلکه روزِ مرگ است؛ چرا که تاریخ، به استخوان‌ها و سنگ‌قبرهای ما، بیش از دم‌وبازدم‌هایمان نیازمند است.
270
13
«سوبژکتیو بدون سوژه» در پیامرسان بله 🆔 شناسه: https://ble.ir/Subjectivewithoutsubject
246
14
امکانِ وطن، اُمید و آزادی «وطن»، به شکلی حقیقی خود را در «بحران‌» آشکار می‌کند. از اینرو می‌توان گفت وطن بنیاناً مفهومی‌ست بحرانی یا همواره در نسبت با بحران. «وطن»، بحران است و «بحران» [رنج‌]آور. از این بابت است که به شکلی پارادوکسیکال «رنجِ وطن» به سنخی «اُمید» بدل می‌شود. رنجِ وطن در هر دو معنا، یکی رنجی که وطن، از اینرو که «خانه» است بر ساکنانش می‌افزاید و دیگری رنجی که خودِ وطن به مثابه‌ی یک موجودیتِ مستقل آنرا در «تاریخ» متحمل می‌شود، مجرای اُمید و آزادی‌ست. در این معناست که وطن، منحصراً در پیوند با رنجِ وطن، «امکانِ وطن» را محقق می‌کند؛ وطن، در وطن‌بودگی‌اش، همواره [رنج‌]آلود است. «اُمید»، اشتیاقی‌ست برای سلاّخیِ حال، تا قدمی به سمت آزادیِ آینده و گذشته بردارد. اُمید، اساساً نوعی جلاّد است که ما را به گذشته و آینده(همزمان) پرتاب می‌کند؛ پرتابی که هیچ تضمینی برای سعادت به همراه ندارد. شکنجه‌گریِ اُمید، آنچنان [رنج‌]آور است که آنکه [اُمید]وار است، ضرورتاً می‌بایست خود، چلیپای خود را بر دوش کشد. «رنجِ وطن» نیز از همین‌رو «اُمید» است. وطن، «تاریخِ وطن» است و این تاریخ، فرازونشیبی‌ست «همواره در شکنجه‌ی اُمید». اگر «اُمید» و «آزادی» ممکن باشد، این امکان مشخصاً از «وطن» سرریز خواهد کرد؛ در یک کلام، اگر «وطن» نباشد، نه فقط «اُمید»، که تمامِ تاریخ به مثابه‌ی «صحنه‌ی آزادی» منحل می‌شود‌.
229
15
زن، زندگی، آزادی🇵🇸🇮🇷
223
16
زن، زندگی، آزادی🇵🇸🇮🇷
1
17
این خطا نکات بسیاری را در مورد "نفی در نفی" هگلی به ما می‌گوید: چارچوب آن به ازدست‌رفتن و بازیابی امر از دست‌رفته ربطی ندارد، بلکه صرفاً چارچوب فرایندِ گذر از حالت الف به حالت ب است: "نفیِ" نخستین و بی‌واسطه‌ی الف موضع الف را نفی می‌کند و در همان حال درون مرزها و محدوده‌ی نمادین آن باقی می‌ماند، از این رو یک نفی دیگر باید در پی این نفی نخستین رخ دهد، نفی‌ای که نفسِ فضایِ نمادینِ مشترکِ میانِ الف و نفی بی‌واسطه‌ی الف را نفی می‌کند (سیطره‌ی یک دین نخست در هیات یک بدعت کلامی سست می‌شود؛ سرمایه‌داری نخست به‌نام "سیطره‌ی کارگران" تهدید می‌شود). در اینجا فاصله یا شکافی که مرگ "واقعیِ" نظامِ نفی‌شده را از مرگ نمادین آن جدا می‌سازد اهمیتی حیاتی دارد: نظام باید دوبار بمیرد. ژیژک، اسلاوی: سوژه حساس هگلی (ترجمه مراد فرهادپور)
121
18
این خطا نکات بسیاری را در مورد "نفی در نفی" هگلی به ما می‌گوید: چارچوب آن به ازدست‌رفتن و بازیابی امر از دست‌رفته ربطی ندارد، بلکه صرفاً چارچوب فرایندِ گذر از حالت الف به حالت ب است: "نفیِ" نخستین و بی‌واسطه‌ی الف موضع الف را نفی می‌کند و در همان حال درون مرزها و محدوده‌ی نمادین آن باقی می‌ماند، از این رو یک نفی دیگر باید در پی این نفی نخستین رخ دهد، نفی‌ای که نفسِ فضایِ نمادینِ مشترکِ میانِ الف و نفی بی‌واسطه‌ی الف را نفی می‌کند (سیطره‌ی یک دین نخست در هیات یک بدعت کلامی سست می‌شود؛ سرمایه‌داری نخست به‌نام "سیطره‌ی کارگران" تهدید می‌شود). در اینجا فاصله یا شکافی که مرگ "واقعیِ" نظامِ نفی‌شده را از مرگ نمادین آن جدا می‌سازد اهمیتی حیاتی دارد: نظام باید دوبار بمیرد. ژیژک: سوژه حساس هگلی (ترجمه مراد فرهادپور)
5
19
اشباح آسمان را پوشانده‌اند. شبحِ سنوار، از همه نزدیک‌تر است زمزمه می‌کند: پس مقاومت کن سپس مقاومت کن سپس مقاومت کن به قلم درویش می‌نویسد: محاصره‌ات را محاصره کن راه گریزی نیست بازویت افتاد آن را بردار و دشمنت را با آن بزن راه گریزی نیست من در نزدیکی‌ات افتادم مرا بردار و دشمنت را با من بزن که اکنون تو آزادی آزاد آزادی
350
20
تاریخ صرفاً به انسان تعلق ندارد، تاریخ بنیاد خودِ هستی است. تاریخ تنها در بینابینیِ تقابلِ خدایان و انسان‌، و آن بینابینی که بنیاد معارضه‌ی جهان و زمین است ظاهر می‌شود. تاریخ چیزی نیست مگر رخداد¹ این بینابینی. از این رو، تاریخ گریز از تاریخ‌شناسی است. .................... 1.Ereignung Heidegger, Martin: Beiträge zur Philosophie (Vom Ereignis)
181