en
Feedback
Axiom

Axiom

Open in Telegram

"Axiom" به معنی "حقیقتِ آشکار"🌱 تاسیس: " ۱۸/فروردین/۱۴۰۲ "

Show more
612
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+130 days
Posts Archive
🔘🔘🔘 🔸 بهرام بیضایی برای بسیاری که امروز در تئاتر ایران کار می‌کنند، شروعی بی‌چون و چرا بود. نمایش‌نامه‌هایش برای فهمیدن این که تئاتر چیست، دست به دست می‌گشت. نسلی از نویسندگان، کارگردانان و بازیگران، اولین جرقه‌های جدی علاقه‌شان را در خواندن مرگ یزدگرد، آرش یا سلطان مار تجربه کردند. 🔸 ایشان نقشه‌ای ترسیم کرد که چگونه می‌توان از دل اسطوره و تاریخ این سرزمین، درامی جهانی آفرید. نبود ایشان از همین لحظه به معنای خاموشی آن منبع الهامی است که مستقیم و بی‌واسطه به رگ‌های تئاتر ایران جان می‌داد. این فقدان، سنگین‌ترین بار برای صحنه‌ی تاریخ تئاتر ماست، زیرا شاگردانش اکنون باید راه را بدون حضور استادی ادامه دهند که آموخته بود چگونه می‌توان هم اصیل بود و هم جهانی! #بهرام_بیضایی ۵ دی ۱۳۱۷- ۵ دی ۱۴۰۴ 🖤 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 هر تجربه ناگوار کودکی به نمایشی عاطفی در روابط بزرگسالی تبدیل می‌شود، مگر اینکه برای آن سوگواری کنیم و آن را بهبود
🔘🔘🔘 🔸 هر تجربه ناگوار کودکی به نمایشی عاطفی در روابط بزرگسالی تبدیل می‌شود، مگر اینکه برای آن سوگواری کنیم و آن را بهبود بخشیم. [ دیوید ریکو ] 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 در شرایط اقتصادی فعلی روانکاوی انتخابی تجملاتی یا مناسب؟ 🔸 وقتی هزینه‌ها بالا رفته، آیا شروع روانکاوی تصمیم درستی است؟ پاسخ ساده‌ای ندارد؛ اما می‌شود چند واقعیت مهم را روشن کرد: 🔸 فشار اقتصادی فقط بیرونی نیست؛ روان را مستقیم تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. تنش مالی معمولاً در سه سطح ظاهر می‌شود: * فرسایش توجه و تمرکز * تحریک‌پذیری و واکنش‌های شدید * فرسودگی جسمانی و اختلال خواب 🔸 وقتی منابع بیرونی محدود می‌شوند، ظرفیت روان هم کوچکتر می‌شود. به‌هم‌ریختگی‌های عاطفیِ این وضعیت، "مسئله اخلاقی یا ارادی" نیست؛ پیامد روانی یک فشار ممتد است. 🔸 روانکاوی در بحران، جانبی نیست؛ کاری نگه‌دارنده است. در دوره‌های ثبات، روانکاوی فضایی برای رشد است. اما در وضعیت رکود اقتصادی و بحران، نقش آن بیشتر "حفظ یکپارچگی" و دوام‌آوردن است. 🔸 روانکاوی در بحران کمک می‌کند: * تصمیم‌های هیجانی کمتر شود. * روابط آسیب کمتری ببینند. * بدن زیر تنش مستمر، از پا نیفتد. * احساس درماندگی به رفتارهای مخرب تبدیل نشود. 🔸 همه در این شرایط، امکان مالی مداوم ندارند. روانکاوی قرار نیست جای نیازهای اصلی زندگی را بگیرد. اما اگر فرد در نقطه‌ای باشد که: * عملکرد کاری مختل شده * روابط در وضعیت فرسایشی قرار گرفته * علائم جسمانیِ مرتبط با استرس بالا رفته * با چرخه‌های رفتاری تکراری او را زمین‌گیر کرده آن‌وقت سوال اصلی این نیست که: "آیا روانکاوی هزینه دارد؟" بلکه این است که "هزینه‌ی ادامه دادنِ همین وضعیت چقدر است؟" 🔸 انتخاب درست همیشه شروع کردن نیست؛ انتخاب درست، زمان مناسب است. روانکاوی برای همه و همه‌وقت نیست. اما برای ما که زیر فشار مداوم، ظرفیت مواجه‌مان کاهش پیدا کرده است، این روند اتفاقاً "حمایتی" است، نه تجملی. 🔸 روانکاوی یک سرمایه‌گذاری سریع‌النتیجه نیست؛ اما از فرسایش بلندمدت جلوگیری می‌کند. اگر هدف "بهبود فوری" باشد، روانکاوی مسیر مناسبی نیست. اما اگر هدف این است که فرد در شرایط پرتلاطم، تصمیم‌گیرنده‌تر، منسجم‌تر و کمتر واکنشی شود، روانکاوی دقیقاً برای همین طراحی شده است. 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 اگر آسیبی دیده‌اید، باید چیزی را که بر سرتان آمده بپذیرید و نامی بر آن بگذارید. 🔸 این موضوع را با تجربه‌ی شخصی خود
🔘🔘🔘 🔸 اگر آسیبی دیده‌اید، باید چیزی را که بر سرتان آمده بپذیرید و نامی بر آن بگذارید. 🔸 این موضوع را با تجربه‌ی شخصی خودم آموخته‌ام: مادامی که جایی نداشتم تا بتوانم به این فکر کنم که زندانی شدن در سرداب‌خانه به وسیله‌ی پدرم بابت خطاهای سه‌سالگی چه حسی دارد، همواره ذهنم دغدغه‌ی تبعید‌شدگی و رهاشدگی داشت. فقط وقتی که توانستم درباره‌ی حس آن پسربچه صحبت کنم و بابت آن همه ترس و سلطه پذیری ببخشمش، کم‌کم از لذت مصاحبت با خودم بهره بردم. 🔸 احساس اینکه کسی حرفمان را می‌شنود و درکمان می‌کند، فیزیولوژی‌مان را تغییر می‌دهد؛ توانایی به زبان آوردن احساسات پیچیده و واداشتن دیگری به درک آن‌ها مغز لیمبیک را به کار می‌اندازد و لحظه‌ی ((آهان فهمیدم)) را ایجاد می‌کند. 🔸 درمقابل، سکوت و درک نکردن دیگران روح ما را می‌کشد. یا آن طور که جان بالبی به بیانی فراموش نشدنی می‌گوید: ((آنچه را نتوان با مادر در میان گذاشت به خودمان هم نمی‌توانیم بگوییم.)) [ بسل ون درکولک، کتاب: بدن فراموش نمی‌کند ] 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 برای خوابیدن، باید احساس کنیم کسی (یا چیزی درونی) ما را نگه می‌دارد. اگر این نگه‌دارندگی درونی ناقص باشد، خواب هم م
🔘🔘🔘 🔸 برای خوابیدن، باید احساس کنیم کسی (یا چیزی درونی) ما را نگه می‌دارد. اگر این نگه‌دارندگی درونی ناقص باشد، خواب هم مختل می‌شود. 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 تحمل تناقض میان عشق و نفرت، شرط اساسی بلوغ عاطفی است. [ ملانی کلاین ] 🔘🔘🔘 @Axiiiiom
🔘🔘🔘 🔸 تحمل تناقض میان عشق و نفرت، شرط اساسی بلوغ عاطفی است. [ ملانی کلاین ] 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 مادرِ بلعنده وقتی عشق جا برای نفس کشیدن نمی‌گذارد. 🔸 مادرِ بلعنده، فرزند را امتدادِ خود می‌داند. دوستش دارد اما رهایش
🔘🔘🔘 مادرِ بلعنده وقتی عشق جا برای نفس کشیدن نمی‌گذارد. 🔸 مادرِ بلعنده، فرزند را امتدادِ خود می‌داند. دوستش دارد اما رهایش نمی‌کند. مدام کنترل می‌کند، مراقبت می‌کند، اما مرز نمی‌شناسد. 🔸 این مادر معمولاً می‌گوید: "زندگی‌ام را پای تو گذاشتم." اما پشت این جمله یک بدهی پنهان است: "پس حق نداری از من جدا شوی." 🔸 کنترل همیشه فریاد نیست؛ گاهی نگرانی است، دلسوزی است، فداکاری افراطی است. بلعیدن، اغلب با نیت خوب اتفاق می‌افتد. 🔸 فرزندِ مادر بلعنده یاد نمی‌گیرد "من" بگوید. یا مطیع می‌شود، یا شورشی. اما در هر دو حالت درگیر احساس گناه است. 🔸 این فرزند در بزرگسالی یا از صمیمیت فرار می‌کند یا در رابطه حل می‌شود. چون هیچ‌وقت مرزبندی سالم را تجربه نکرده است. 🔸 وینیکات می‌گفت: مادرِ به قدر کافی خوب کودک را نگه می‌دارد و بعد آرام رها می‌کند. مادر بلعنده نگه می‌دارد و رها نمی‌کند. 🔸 رشد یعنی جدا شدن بدون نابود کردن رابطه. اما مادر بلعنده، جدایی را با خیانت اشتباه می‌گیرد. 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

⁨ 🔘🔘🔘 هیچ دو فرزندی در یک خانواده‌ی یکسان به دنیا نمی‌آیند. 🔸 خواهر و برادرها ممکنه در یک خانه بزرگ شوند، اما هیچ‌وقت در یک «خانواده‌ی واحد» رشد نمی‌کنند. هیچ دو فرزندی والدین یکسانی ندارند، و هیچ دو فرزندی کودکی یکسانی را تجربه نمی‌کنند. 🔸 چرا؟ مسئله این نیست که والدین بچه‌ها را دوست دارند یا نه؛ مسئله این است که چطور حضور پیدا می‌کنند. کودک عشقِ والدین را تجربه نمی‌کند؛ کودک نحوه‌ی حضور والدین را تجربه می‌کند. 🔸 در دوره‌های مختلف، رابطه‌ی والدین با هم فرق می‌کند. شرایط اقتصادی خانواده تغییر می‌کند. زندگی والدین در زمان تولد هر کودک در مرحله‌ی متفاوتی قرار دارد، و هر کودک واکنش متفاوتی از والدین بیرون می‌کشد. 🔸 برای همین است که در بعضی خانواده‌ها، تروما روی یک فرزند عمیق‌تر می‌نشیند و روی دیگری کمتر. 🔸 در Sentimental Value هم یکی از نمونه‌هایش را می‌بینیم: جایی که کودک بزرگ‌تر بارِ بیشتری از نبود، بی‌ثباتی و ناتوانی والدین را حمل می‌کند و این زخم‌ها تا بزرگسالی با او می‌ماند، در حالی که خواهر کوچک‌تر به‌واسطه‌ی حضور خواهر بزرگ‌تر حمایت بیشتری تجربه می‌کند و مسیر زندگی‌اش کمتر از هم می‌پاشد. 🔸 اما همیشه این الگو ثابت نیست. گاهی دقیقاً برعکس می‌شود؛ گاهی این فرزند کوچک‌تر است که بیشترین آسیب را می‌بیند، هیچ قانونِ مطلقی وجود ندارد. فقط تجربه‌های متفاوتی که از یک خانواده‌ی ظاهراً واحد ساخته می‌شوند. 🔸 این تفاوت‌ها نشانه‌ی ضعف یا قدرت فرزندان نیستند؛ نشانه‌ی جای متفاوتی‌اند که هر کودک از آن‌جا خانواده را تجربه کرده است. و همین تجربه‌های متفاوت، مسیرهای روانی متفاوتی می‌سازند. * برداشتی از فیلم Sentimental Value 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 اگه افسردگی یک سوراخه، نمی‌خواهم سوراخ را پر کنم، نمی‌خواهم کتفت را بگیرم و از سوراخ بیرونت بیاورم. سوراخ را باز تر کن تا جای من هم بشود، با همین تاریکی و همین سکوت. در رابطەی تراپی، درک واقعی یعنی وارد شدن به تجربهٔ تو، نه جلو افتادن از تو. 🔸 بە قول پاتریشیا تانلی: برخی بیماران درمان نمی‌خواهند، آن‌ها فقط می‌خواهند دیده شوند بی‌آنکه در نگاه تو خرد شوند. 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 گاهی مهم‌ترین کار جلسه درمان این است که بیمار جرات کند حقیقتِ درونش را که همیشه پنهان بوده، بیان کند. 🔘🔘🔘 @Axiii
🔘🔘🔘 🔸 گاهی مهم‌ترین کار جلسه درمان این است که بیمار جرات کند حقیقتِ درونش را که همیشه پنهان بوده، بیان کند. 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 وقتی مادر به دختر حسادت می‌کند. 🔸 گاهی رابطه مادر و دختر حال‌وهوایی پیدا می‌کند که توضیح دادنش سخت است. دختر صبح از خواب بیدار می‌شود، هنوز پرده‌ها نیمه‌تاریک‌اند، اما در هوا چیزی موج می‌زند. چیزی شبیه مکث، شبیه فاصله‌ای که معلوم نیست از کجا شروع شده. زندگی همین‌طور جلو می‌رود، اما میان نگاه‌ها لایه‌ای نازک از احساس پنهان می‌ماند. احساسی که مادر و دختر هر دو آن را لمس می‌کنند و کسی اسمش را نمی‌برد. دختر جوان است، پوستش شفاف، موهایش جان دارند و بدنش سبک جلو می‌رود. وقتی از برابر آینه می‌گذرد، انعکاسش کمی برق می‌زند. مادر این‌ها را می‌بیند و در دلش موجی بلند می‌شود. موجی از خاطره‌های دور، لحظه‌هایی که روزی خودش این سرزندگی را داشته. روزهایی که خیالش باز بود و هنوز بار زندگی روی شانه‌هایش ننشسته بود. 🔸 دختر در جریان عادی خانه قدم می‌زند و گاهی حس می‌کند نگاه مادر روی او مکث می‌کند. مکثی کوتاه اما عمیق. حالتی که فقط به ظاهر مربوط نیست. مادر کاری نمی‌کند، حرف تندی نمی‌زند، اما یک لرزش آرام در رفتارها هست. لرزشی که دختر را گیج می‌کند. انگار مادر میان دیدن و نادیده گرفتن گیر کرده. انگار حضور دختر در او چیزی را زنده می‌کند که سال‌ها خاموش مانده بود. 🔸 در عصرهایی که نور رو به کم شدن می‌رود، هوا حالتی پیدا می‌کند که آدم را به فکر می‌اندازد. مادر کنار میز نشسته و چای می‌نوشد. دختر از کنار او رد می‌شود و لحظه‌ای کوتاه دنیا کند می‌شود. مادر چشمش را بالا می‌آورد، نگاهش به چهره دختر می‌افتد و چیزی در دلش می‌لرزد. حالتی که نه می‌شود پنهانش کرد و نه می‌شود دقیق نشانش داد. چیزی میان حسرت و اشتیاق، میان علاقه و دل‌تنگی برای خودش. 🔸 دختر خودش را مقصر نمی‌بیند، اما سردرگمی در او پا می‌گیرد. فکر می‌کند شاید باید آرام‌تر، کم‌صداتر، کم‌رنگ‌تر باشد تا مادر راحت‌تر نفس بکشد. اما هربار که این کار را می‌کند، حس می‌کند چیزی در مادر ناآرام می‌شود. چون ریشه این آشفتگی بیرون از رفتار دختر نیست. در دل تاریخ زندگی مادر است. در سال‌هایی که آرزوهایی نیمه‌تمام مانده‌اند و فرصت‌هایی شکل دیگری پیدا کرده‌اند. 🔸وقتی مادر دخترش را می‌بیند، زمان در ذهنش باز می‌شود. جوانی دور از دسترس، لحظه‌هایی که رفته‌اند، انتخاب‌هایی که مسیر زندگی را تغییر داده‌اند. دختر تنها یادآور این مسیر است. یادآوری که راه می‌رود، می‌خندد، آینده را پیش چشم دارد و بدنش بوی آغاز می‌دهد. همین آغاز است که مادر را می‌لرزاند. 🔸 با این حال، در عمق رابطه چیزی گرم جریان دارد. مادر گاهی با یک نگاه کوتاه، یک جمله کم‌حجم، یا حتی یک دست‌کشیدن گذرا، نشان می‌دهد دلش از عشق خالی نیست. حسادت در این رابطه همیشه با علاقه همراه است. دو احساس که کنار هم زندگی می‌کنند و هردو از نزدیکی می‌آیند. 🔸 دختر وقتی این را می‌فهمد، رابطه شکل تازه‌ای پیدا می‌کند. می‌داند این لرزش درونی مادر درباره خودش نیست، درباره تصویری است که زمان از دستش برده. درباره زنی که سال‌ها پیش بوده و هنوز گوشه ذهنش ایستاده. 🔸 رابطه مادر و دختر در چنین لحظه‌هایی به یک زمزمه شبیه می‌شود. زمزمه‌ای که از دل زندگی می‌گذرد و هردو را آرام‌تر می‌کند. دختر یاد می‌گیرد پا بر زمین بگذارد بدون اینکه وزنش برای مادر سنگین شود. مادر هم کم‌کم یاد می‌گیرد حضور دختر فقط یادآور گذشته نیست، راهی برای ادامه زندگی هم هست. و در این میان، حسادت تبدیل می‌شود به بخشی از رابطه. بخشی که آرام می‌شود وقتی هر دو حقیقتش را بفهمند. #مونا_بدر 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 آدم‌ها گاهی نادانسته همدیگر را ویران می‌کنند. اما "ویران رها نکردن" چیزی هست که می‌شود برای آن تلاش کرد. 🔘🔘🔘 @Ax
🔘🔘🔘 🔸 آدم‌ها گاهی نادانسته همدیگر را ویران می‌کنند. اما "ویران رها نکردن" چیزی هست که می‌شود برای آن تلاش کرد. 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 احتمالاً اغلب ما این تجربه را با مراجعین افسرده داشته‌ایم که بسیاری از آن‌ها برخلاف مود افسرده‌ای که دارند بسیار شوخ‌طبع‌اند و دائماً در جلسه ما را می‌خندانند؛ چگونه این شوخ طبعی در جلسات را می‌توان فهمید؟ آیا در تناقض با افسردگی شدید آنها نیست؟ 🔸 احتمالاً اولین پاسخی که به ذهن‌مان می‌رسد این است که این دفاعی است بر علیه خشم و غم آن‌ها تا دیده نشود؛ همان‌گونه که رویکردهای همچون ISTDP بر این باور هستند. 🔸 دفاع! این مفهوم خودشیفته‌وار که از زبان روانشناسان قطع نمی‌شود. خود این مفهوم و استفاده‌ی افراطی از آن، مانعی خودساخته است تا مراجعینمان را درست نفهمیم... 🔸 شوخ‌طبع بودن در فضای افسردگی تلاشی است برای زنده کردن بخش مرده‌ی روانکاو! تلاشی برای پر کردن انزوای تاریک او... با این تلاش، مراجع نه در حال دفاع علیه احساسات خود، بلکه در حال رفتن به درون روانکاو و یکی شدن با اوست. 🔸 آن‌ها به خوبی این حس ما را که تا چه اندازه نگرشمان به زندگی دارک و ناامیدانه است، PICK UP می‌کنند! و لذا تمام تلاششان می‌کنند تا هرطور شده ما را از این DARKNESS بیرون بکشند، حتی شده با جوک ساختن از آن! 🔸 آن‌ها حقیقتاً به دنبال درمان ما هستند؛ لذاست که ما جلسات با مراجعین افسرده‌ی خودمان را دوست داریم. با آن‌ها می‌توان "خوش" بود! آن‌ها از هر چیز "پوچ و بی‌معنایی" جوک می‌سازند... ناامیدکننده است اگر تلاش کنیم این تلاش بیمار را خنثی کرده و تصور کنیم بایستی احساسات پشت این "دفاع" را نشانشان دهیم. دفاعی در کار نیست؛ این عمل عین واقعیت تلاش مراجع برای درمان شدن ما و خودش است! 🔸 اما چرا آن‌ها می‌خواهند ما را زنده کنند و خوش؟! در افسردگی، آن‌ها آینه‌وار بخش مرده‌ی خودشان را در ما می‌بینند. لذا اگر موفق به زنده کردن ما شوند، در اثر همانندسازی با ما حالا می‌توانند خودشان را نیز از DARKNESS نجات بخشند. 🔸 در فاز SYMBIOSIS (همزیستی) در تحلیل، مراجع میل دارد با ما دائما یکی شود؛ و با ما خودش را تکمیل نماید، آن هم از طریق تکمیل کردن ما! هر انسانی بایستی برای احساس بودن و حضور، در کودکی با والدین خود بارها و بارها احساس یگانگی و یکی بودن کند! صرفاً از این طریق است که ما می‌توانیم خودمان را به رسمیت بشناسیم. در واقع مرحله اول فردیت، جدایی از ابژه نیست. غلط فهمیده‌ایم! مرحله‌ی اول فردیت یکی شدن با یک کل است! تو اول بایستی شبیه یک "شکل" شوی، بعد از آن می‌توانی بروی و شاکله‌ی خودت را پیدا کنی... نمی‌شود بدون هیچ شکلی بیرونی به عنوان مرجع، خودت بتوانی به خودت در دو سالگی شکل ببخشی. انسان با رفتن به درون دیگری و مسخ شدن در او، جان و هویت می‌گیرد. 🔸 فرد افسرده و بسیاری از مراجعین، این یکی شدن را نتوانسته‌اند با والد تجربه کنند... جانِ والد کشش آن را نداشته که فرزند به درون او حلول کند. پس آن‌ها در جلسات با ما، اول می‌آیند تا به درون ما نفوذ کنند، تا با ما یکی شوند! و از آن‌جایی که ما روان‌درمانگریم، آن‌ها با همین وجه درمانگر ما IDENTIFY می‌کنند. حال آن‌ها در طی این همانند سازی و یکی شدن، بخش تاریک خودشان را نیز با بخش تاریک ما جفت می‌کنند. و لذا با تلاش برای خوش-حال کردن ما، ما را تبدیل به انسان کاملی می‌سازند که در کودکی برای شکل بخشیدن به خود به آن محتاج بودند. 🔸 وقتی ما کامل شویم، وقتی ما زنده شویم، حال آن‌ها از قِبَل همانندسازی با ما و از آن مهم‌تر، حس "اثرگذاری" روی ما، حس زنده بودن خواهند کرد! 🔸 این بخشی از نگاه روانکاوی به درمان افسردگی و در مقیاس کلی‌تر بیماری است. اجازه دادن به ورود مراجع به درون ما و گذر از ما و نه دخول سادیستیک به درون او برای نشان دادن احساسات او به اسم "کارکتیو ایموشنال اکسپرینس" *متن از صفحه‌ اینستاگرامی رامش 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 تراپیستی داشتم که وسط جلسه، وقتی داشتم اشک می‌ریختم و یکی از آن فجایع دردناک زندگی‌ام را شرح می‌‌دادم، خمیازه کشید و گفت: «توی این هوا، آش خیلی می‌چسبه». ایستاده بود کنار پنجره‌ی اتاق کوچکش و عجیب نبود اگر هوای ابری آن بیرون برایش جذاب‌تر از زخم‌های شخصی من باشد. آن لحظه می‌دانستم که دیگر این اتاق و تراپیست خوش‌اشتهایش را نخواهم دید. ولی از آن‌جا که آدم باید از همه اتفاق‌های زندگی‌اش درس بگیرد و از قطعی اینترنت و گرانی و خمیازه تراپیست به نفع رشد فردی‌اش استفاده کند، آن تراپیست هم به من درس بزرگی آموخت. جلسه اول ازم پرسید: فرض کن طنابی توی دستت است که سر دیگرش را یک اژدها گرفته و بین‌تان یک دره است. اژدها مدام طناب را می‌کشد و تو به لبه پرتگاه نزدیک می‌شوی، چه کار می‌کنی؟ مثل آدم‌های احمق جواب دادم تا جایی که زورم می‌رسد، تلاش می‌کنم و طناب را می‌کشم. گفت ولی او یک اژدهاست و زورش از تو خیلی بیش‌تر است، چیزی نمانده تا سقوط کنی. مستاصل نگاهش کردم. گفت چرا طناب را رها نمی‌کنی؟ آن لحظه ناگهان روزنه‌ای به رویم باز شد، لابد دری به آگاهی. قاعده‌ها عوض شدند و اژدها خوار و خفیف شد. آن موقع طناب‌های زیادی توی دستم بود، هم‌زمان داشتم با چند اژدها طناب‌کشی می‌کردم. جنگیدن بیهوده، مقاومت باطل، تلاش هرز همین است. پافشاری بر اتفاقی که نمی‌افتد، اصرار بر امر غیرممکن، وقتی می‌توانی طناب را زمین بگذاری. زور تو همیشه کفایت نمی‌کند، رها کردن ضعف نیست، پذیرش این نکته است که تو جنگجوی هر مبارزه‌ای نیستی و نجات یافتن گاهی در نجنگیدن است. #نعیمه_بخشی 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

چرا از دست روانکاومان خشمگین می‌شویم؟ پیش‌درآمد: این مقاله صرفاً به دینامیک‌های ناخودآگاه می‌پردازد و موارد عینیِ بیرونی را شامل نمی‌شود. ما به دلایل مختلفی ممکن است از روانکاومان خشمگین باشیم. در رأس آن‌ها، ما غالباً از روانکاومان به این دلیل خشمگین می‌شویم که او ما را با چیزی مواجه می‌کند که ما سال‌ها یا حتی دهه‌ها آن را در پستوی ذهن‌مان نگه داشته بودیم، یا به هر شکلی تلاش می‌کردیم با آن روبرو نشویم. این خشم، در اصل، دفاعی‌ست در برابر اضطراب توان‌فرسایی که تعابیر روانکاو در ما زنده می‌کند. ما از طریق دفع روانکاو و انزجار نسبت به او، از محتوایی که او تلاش دارد در روان ما دستکاری یا فعال کند از خود مراقبت می‌کنیم. انگار روانکاو دریچهٔ اتاقی را می‌گشاید که ما مدت‌ها قفل کرده بودیم و مطمئن بودیم محتویاتش برای همیشه مدفون خواهد ماند. این گریز از مواجهه، که بخشی حیاتی از مکانیسم‌های دفاعی روان ماست، هزینه‌ای سنگین به سازمان شخصیت ما تحمیل می‌کند؛ هزینه‌ای که اکنون روانکاو با خونسردی و قاطعیت، و بی‌آن‌که خصومتی به ما روا بدارد، خسارات آن را جلوی روی ما می‌گذارد. ما از او متنفر می‌شویم، چون به ما یادآوری می‌کند که چطور به راه‌حل‌ها و نسخه‌های قدیمی مواجهه با مسائل دلبسته‌ایم و چه هزینهٔ گزافی را برای نگهداری و ابقای آن راه‌حل‌های قدیمی پرداخت می‌کنیم. ما از او متنفر می‌شویم چون به هسته‌های آسیب‌دیدهٔ ما دست‌درازی می‌کند و می‌خواهد ما را با بخشی آشتی دهد که دهه‌ها آن را نادیده می‌گرفتیم. ما از روانکاومان خشمگین می‌شویم و این یکی از رایج‌ترین تجارب جلسات روانکاوی است. اما این خشم و انزجار ضرورتاً به شکل آشکار و واضح بروز نمی‌کند. ما ترجیح می‌دهیم روانکاومان را به خاطر اینکه جمله‌ای را بی‌مهابا به ما گفته شماتت کنیم. او را متهم می‌کنیم که اصول رواندرمانگری را نمی‌داند. به او شکایت می‌کنیم که فقط به فکر این است که جلسات را بی‌آنکه توجهی به رنج ما کند برگزار کند و تمام کند. ما از او خشمگین می‌شویم که سر ساعت جلسه را تمام می‌کند به خاطر اینکه نمی‌خواهیم با این مواجه شویم که بخشی از خود ما خواسته مسئله‌ای مهم را در آخر جلسه بیان کند. ترجیح می‌دهیم روانکاو را به خاطر سرسختی‌اش به چارچوب جلسات سرزنش کنیم تا اینکه به این نگاه کنیم که چطور بخش ناخودآگاهی از ما به‌واسطهٔ اینکه آمادگی کاملی برای ابراز بخش‌های آسیب‌دیده ندارد، آن را به آخر جلسه موکول می‌کند تا فرصت زیادی برای پرداختن به آن باقی نماند. و درست در این لحظات است که وسوسهٔ قطع درمان و بازگشت به امنیت ناخودآگاه پیشین و کنترل وضعیت، با  تمام نیرو در ما فعال می‌شود. خودمان را قانع می‌کنیم که این روانکاو به درد نمی‌خورد. ممکن است نوشته‌ها یا مقالاتی را پیدا کنیم که با تجربهٔ ما هم‌خوان است و آن را دلیلی بر اثبات محق بودن‌مان بیاوریم. حال آنکه اگر دقیقاً به همین خشم، به همین بی‌قراری، به همین جمع‌آوری استنادها پرداخته شود، بخش مهمی از آسیب‌پذیری ما روشن خواهد شد. همین بی‌قراری و رسمیت بخشیدن به این بی‌قراری، قدمی حیاتی برای خلاصی از آن سازمان‌های دفاعی پرهزینه‌ای است که تمامی منابع روان ما را مصرف می‌کنند تا راه‌حل‌های نسخهٔ قدیمی ما را حفظ کند. روانکاو ما در چنین مواقعی پیشنهاد خواهد داد که صبور باشیم و حوصله کنیم. او پیشنهاد خواهد داد که به فرایند روانکاوی اعتماد کنیم، اگرچه به‌نظر نامنصفانه می‌آید. و همین صبر و اعتماد است که در نهایت به بار خواهد نشست و از دل خشم‌ها و غضب‌ها، آن بخش‌های مدفون‌شدهٔ روان پدیدار خواهند شد و جان تازه‌ای خواهند گرفت. #عمومی متن کامل را اینجا مطالعه کنید. نویسنده: مهدی میناخانی انتشار: گروه روانکاوی تداعی

🔘🔘🔘 🔸 آدمی نمی‌تواند واقعیت روانی را تاب آورد، مگر آنکه بتواند آن را "فکر" کند؛ و اگر نتواند، آن را "زندگی" خواهد کرد، اغ
🔘🔘🔘 🔸 آدمی نمی‌تواند واقعیت روانی را تاب آورد، مگر آنکه بتواند آن را "فکر" کند؛ و اگر نتواند، آن را "زندگی" خواهد کرد، اغلب به شکلی ویران‌گر... [ ویلفرد بیون ] 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 در حالی که می‌کوشیم بیماران خود را بفهمیم اما ممکن است کاملاً ندانیم که آن‌ها در هر لحظه دقیقاً در پی چه هستند. 🔸
🔘🔘🔘 🔸 در حالی که می‌کوشیم بیماران خود را بفهمیم اما ممکن است کاملاً ندانیم که آن‌ها در هر لحظه دقیقاً در پی چه هستند. 🔸 ضروری است که علاقه، کنجکاوی، انعطاف‌پذیری و احترام نسبت به تجربه‌ی ذهنیِ آن‌ها را حفظ کنیم. در نهایت باید مشروعیتِ شیوه‌هایی را بشناسیم که بیمار از طریق آن‌ها خود را سازمان می‌دهد و حسِ معنادار و ارزشمندی از خود را حفظ می‌کند. 🔸 تحلیل‌گری که نسبت به اشتیاق‌های بیمار پاسخگو باشد، آسیب‌پذیری‌های او را تشخیص دهد و با آن‌ها هم‌نوا شود، آنچه بیمار از آن می‌ترسد و بدان امید دارد را درک کند، نیاز او به خودحفاظتی را حتی هنگامی که بیمار را به خطر کردن فرا می‌خواند محترم بشمارد، و نیروها و منابع درونیِ بیمار را شناسایی و متحد کند، تحلیل‌گری خواهد بود که بیمار بتواند به او اعتماد کند و در مسیر تغییر از او بهره ببرد. [ George Hagman & Susanne Weil ] 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 روان‌کاوی این است: زنده نگه داشتنِ گفت‌وگو میان نیروهایی که می‌خواهند همدیگر را خفه کنند. درمانگر، میانِ این صداها
🔘🔘🔘 🔸 روان‌کاوی این است: زنده نگه داشتنِ گفت‌وگو میان نیروهایی که می‌خواهند همدیگر را خفه کنند. درمانگر، میانِ این صداها می‌نشیند و اجازه می‌دهد انسان، دوباره از دلِ جدالش زاده شود. 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 درست است که بیان افکار و احساسات به شخصی همدل در بزرگسالی تجربه‌ی رضایت‌بخشی است. اما آرزوی ارضانشده‌ای برای درک شد
🔘🔘🔘 🔸 درست است که بیان افکار و احساسات به شخصی همدل در بزرگسالی تجربه‌ی رضایت‌بخشی است. اما آرزوی ارضانشده‌ای برای درک شدن بدون استفاده از کلمات در همه‌ی ما باقی می‌ماند. [ ملانی کلاین، مقاله: در باب حس تنهایی ] 🔘🔘🔘 @Axiiiiom