en
Feedback
Axiom

Axiom

Open in Telegram

"Axiom" به معنی "حقیقتِ آشکار"🌱 تاسیس: " ۱۸/فروردین/۱۴۰۲ "

Show more
612
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+130 days
Posts Archive
🔘🔘🔘 🔸 هیچ‌کس نمی‌خواهد تروما را به یاد بیاورد. از این حیث، جامعه هم فرقی با خود قربانیان ندارد. همه‌ی ما می‌خواهیم در جها
🔘🔘🔘 🔸 هیچ‌کس نمی‌خواهد تروما را به یاد بیاورد. از این حیث، جامعه هم فرقی با خود قربانیان ندارد. همه‌ی ما می‌خواهیم در جهانی امن، مهارشدنی و پیش‌بینی‌پذیر زندگی کنیم. 🔸 اما قربانیان یادمان می‌اندازند که اوضاع همیشه این‌گونه نیست. برای درک تروما باید بر اکراه طبیعی‌مان برای مواجهه با آن واقعیت غلبه کنیم و شجاعت گوش دادن به حرف‌های بازماندگان را در خود بپرورانیم. 🔸 لنگِر به شکل تأثربرانگیزی چنین نتیجه می‌گیرد: چه کسی می‌تواند قبر مناسبی برای این تکه‌های آسیب‌دیده‌ی ذهن پیدا کند تا در کنار هم آرام گیرند؟ زندگی به حركتش ادامه می‌دهد؛ اما همزمان در دو جهت زمانی؛ آینده نمی‌تواند از چنگ حافظه‌ای مملو از اندوه رهایی یابد. 🔸 ویژگی اصلی تروما توان‌فرسا، باورناپذیر و تحمل‌ناپذیر بودن آن است. مواجهه با هر بیمار مستلزم این است که حسمان از طبیعی بودن را موقتاً کنار بگذاریم و بپذیریم که با واقعیتی دوگانه سروکار داریم: واقعیت کنونی نسبتاً امن و پیش‌بینی‌پذیر که دوشادوش گذشته‌ای ویرانگر و همیشه حاضر زیست می‌کند. [ بسل ون در کولک، کتاب: بدن فراموش نمی‌کند ] 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 🎤 هایده - 🎼 روزهای روشن🖤 همه عزادار سر به گریبون مردا سر دار زن‌ها تو زندون نه تو آسمون نه رو زمینیم انگار که خوابیم کابوس می‌بینیم... 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 هرچی رشتیم، پنبه شد! 🔸 در بحران‌های اجتماعی روان‌درمانگران ممکن است شاهد نوعی رگرشن(واپس‌روی) در مراجعین باشند. طوری که حس کنند تمام تلاش‌هایی که انجام داده بودند، تمام ظرفیت‌سازی‌ها و تلاش‌ها برای کمک به مراجعین، بی‌فایده بوده. انگار مراجع به نقطه‌ای برگشته که چندماه پیش یا چندسال پیش بوده؛ حتی به نقطه‌ای که تاکنون از مراجع مشاهده نکرده بودیم. 🔸 این اتفاق، ناکامی قابل‌توجهی به درمانگر وارد می‌کند. به ویژه وقتی خود درمانگر هم تحت‌تاثیر بحران اجتماعی، دچار حالت‌های رگرسیو شده است. حالا تاب‌آوردن ناکامی و تلاش برای فکر کردن و خلق کردن فضای درمانی مناسب با مشکل روبه‌رو می‌شود. شاید درمانگر احساس کند مناسب این حرفه نیست، امیدی برای رشد مراجعین وجود ندارد و دچار احساس ناتوانی در سطح حرفه‌ای و کاری بشود. 🔸 اما باید به این فکر کرد که در کنار واقعیت بیرونی و فشارهایش، مقداری از این افکار، ناشی از حالات رگرسیو درمانگر و تعارضات بنیادین خود اوست. گاهی اوقات کار درمانی اثربخش، حفظ کردن حداقل‌ها و ادامه دادن در تاریکی است. خود "ادامه دادن" می‌تواند اثرات درمانی داشته باشد. 🔸 البته ادامه دادن با در نظر گرفتن شرایط تازه‌ای که در آنیم. و البته نیازهای منحصر به فرد هر مراجع. ایجاد فضایی برای مراجع که در درجه‌ی اول بتواند ساختار روانش را حفظ کند؛ نه که چیزی را تغییر بدهد. و البته نیاز به شنیده شدن خود درمانگر و راهنمایی گرفتن از سوپروایزر در چنین بحران‌هایی بیش از پیش ضروری می‌شوند. 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 برای دَر‌نگه‌دارِ ایران زمین! 🔸 زنده‌یاد #محمد_جباری شیردل که دلاورانه و یک‌تنه در را برای نجات جان هم‌وطنانش در براب
🔘🔘🔘 برای دَر‌نگه‌دارِ ایران زمین! 🔸 زنده‌یاد #محمد_جباری شیردل که دلاورانه و یک‌تنه در را برای نجات جان هم‌وطنانش در برابر وُحوش سرکوبگر نگه داشت! پاینده ایران و دِلیرانش. 🔸 بزد دست و خنجر کشید از نیام / درِ خانه بگرفت و برگفت نام، که من بیژنم پورِ کَشوادگان / سرِ پهلوانان و آزادگان ندرّد کسی پوست بر من، مگر / همی سیری آمد تنش را ز سر وُ گر خیزد اندر جهان رستخیز / نبیند کسی پشتم اندر گریز تو دانی نیاگان و شاه مرا / میان یلان پایگاه مرا اگر جنگ سازی و من جنگ را / -همیشه بشویم به خون چنگ را- ز تورانیان من بدین خنجرا / ببرّم فراوان سران‌را سرا [ داستان بیژن و منیژه، شاهنامه‌ی فردوسی ] 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 آسمان، هستی، خدا، شب برگ‌ها چیزی نمی‌گفتند آه در هر خانه این شهر، مادران با گریه می‌خفتند. [ فریدون مشیری ] 🔘🔘🔘
🔘🔘🔘 🔸 آسمان، هستی، خدا، شب برگ‌ها چیزی نمی‌گفتند آه در هر خانه این شهر، مادران با گریه می‌خفتند. [ فریدون مشیری ] 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 درمانگر کجا می‌ایستد؟! وقتی سیاست لبه‌ی تیغ می‌شود. 🔸 در زمانه‌ی بحران، سیاست پشت درب هیچ اتاقی نمی‌ماند. با مراجع وارد اتاق می‌شود. دیگر فقط "نشانه" نمی‌شنویم. ما با خشم، ایدئولوژی، شعار و قطبی‌سازی روبرو هستیم. و گاهی ارزش‌های مراجع دقیقاً خلاف ارزش‌های ماست. در چنین لحظه‌هایی "بی‌طرفی سنتی" همیشه حرفه‌ای نیست. گاهی فقط شکل ظریف‌تری از عقب‌نشینی است؛ نوعی گسستگی عاطفی که ما را در اتاق نگه می‌دارد، اما حضورمان را خاموش می‌کند. 🔸 نیل آلتمن می‌گوید تظاهر به "صفحه‌ی سفید بودن" وقتی مراجع از خشونت یا نفرت دفاع می‌کند، یک بی‌طرفی اصیل نیست؛ نوعی جعل اخلاقی است. مراجع هوشیارتر از آن است که فکر می‌کنیم. او لرزش نگاه و غیبت روانی ما را فوراً حس می‌کند. 🔸 به جای درگیر شدن با ادعاهای ایدئولوژیک، آلتمن پیشنهاد می‌کند دنبال اضطراب زیرین بگردیم. بسیاری از مواضعِ سیاسیِ خشک، سپری در برابر وحشتِ از دست دادن ریشه، تعلق یا امنیت هستند. پشت هر شعار، معمولاً یک ترس نشسته است. 🔸 اندرو ساموئلز زاویه‌ی دیگری را نشان می‌دهد. او می‌گوید تعارض سیاسی در اتاق درمان، صرفاً اختلاف‌نظر نیست؛ یک "انتقال" زنده است. مراجع با برجسته کردن تقاوت‌هایش، در حال آزمودن ظرفیتِ نگهداری ماست. 🔸 ساموئلز از "شفافیت محدود" حرف می‌زند؛ یعنی تفاوت را انکار نکنیم، اما وارد جدل هم نشویم. نه موعظه، نه پنهان شدن؛ فقط حضوری صادق که نشان می‌دهد رابطه می‌تواند اختلاف را تاب بیاورد. گاهی همین تجربه‌ی ساده، درمانی‌ترین مداخله است: این که کسی بتواند مخالفت داشته باشد و با این حال طرد نشود. تجربه‌ای که بسیاری از فضاهای اجتماعی از او دریغ کرده‌اند. 🔸 با این حال، هلیو پلگرینو هشدار می‌دهد که اگر واقعیت سیاسی و اجتماعی را کاملاً از درمان حذف کنیم، کارمان به امری خنثی و عقیم تبدیل می‌شود. روان جدا از قدرت، تاریخ و فرهنگ شکل نمی‌گیرد. اتاق درمان نباید تکرارِ دوقطبی‌های خیابان باشد؛ پس مسئله این نیست که سیاست را به اتاق بیاوریم یا درمان را به تریبون تبدیل کنیم. مسئله فقط دیدن، نام بردن، و ماندن است. اینجا آخرین سنگری است که در آن "انسان"، فراتر از هر جعلِ سیاسی، دوباره دیده می‌شود. 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 غم ز حد بگذشت، غم‌خوارم کجاست؟ [ اوحدی ] 🔸 در ادبیات روانکاوانه، این بیتِ اوحدی توصیفِ دقیقِ وضعیتی است که آن را «بی‌پناهیِ مطلق» (Helplessness) می‌نامیم. زمانی که حجمِ تروما و فشارهای بیرونی از توانِ دفاعیِ روان، پیشی می‌گیرد؛ فرد دچار نوعی «فلج‌شدگیِ عاطفی» می‌شود. اما وقتی این حس جنبه‌ی عمومی پیدا می‌کند، ما با یک «سوگِ ملیِ بی‌پناه» روبرو هستیم. 🔸 ما در جغرافیایی زندگی می‌کنیم که در آن، غم دیگر یک میهمان نیست؛ بلکه صاحبخانه است. ما هم‌وطنان، شبیه به بازماندگانِ یک کشتیِ درهم‌شکسته شده‌ایم که در میانه‌ی اقیانوس، هر کدام به تخته‌پاره‌ای چنگ زده‌ایم. پرسشِ «غم‌خوارم کجاست؟» در حقیقت فریادِ انسانِ ایرانی است برای یافتنِ یک «ابژه‌ی امن»؛ کسی یا جایی که بتوان در آن بدون ترس از قضاوت یا فروپاشی، تمامِ این اندوه را بر زمین گذاشت. 🔸 تراژدیِ اصلی اینجاست: وقتی «غم از حد بگذرد»، آدم‌ها به جای پناه دادن به یکدیگر، دچار «انجمادِ عاطفی» می‌شوند. هر کس چنان درگیرِ ترمیمِ زخم‌های عمیقِ خویش است که دیگر رمقی برای «غم‌خواری» دیگری ندارد. اینجاست که حسِ تنهاییِ جمعی عمیق‌تر می‌شود؛ میانِ میلیون‌ها نفر هستی، اما حس می‌کنی در خلأ نفس می‌کشی. 🔸 ما نیازمندِ آن هستیم که «روایتِ رنجمان» شنیده شود. غم‌خوارِ واقعیِ امروزِ ما، نه یک منجی، بلکه آن فضایی است که در آن بتوانیم صادقانه بگوییم: «من دیگر نمی‌توانم». پذیرشِ این ناتوانی، اولین قدم برای پیوند دوباره‌ی ماست. ما باید غم‌خوارِ یکدیگر باشیم، نه از سرِ قدرت، بلکه از سرِ «آگاهی به ضعفِ مشترکمان». 🔸 غم از حد گذشت، آری؛ اما شاید در همین اشتراکِ در رنج، معنای جدیدی از «ما» متولد شود. معنایی که از خاکسترِ کلماتِ اوحدی برمی‌خیزد و ما را در این تنهاییِ بزرگ، به هم پیوند می‌زند. به قولِ سایه: «ای تنهاییِ عظیم، سر بر شانه‌ی من بگذار.» شما این روزها غم‌خوارتان را در چه می‌یابید؟ در سکوت، در کلام، یا در نگاهِ گذریِ یک هم‌وطن در خیابان؟ 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 وقتی درمانگرها از لکنت و بُهت دفاع می‌کنند، یعنی پذیرفته‌اند که زبانِ آکادمیک در برابر فاجعه شکست خورده است. بگذاری
🔘🔘🔘 🔸 وقتی درمانگرها از لکنت و بُهت دفاع می‌کنند، یعنی پذیرفته‌اند که زبانِ آکادمیک در برابر فاجعه شکست خورده است. بگذارید بدن‌ها روایت کنند. گوشت و پوست، صادق‌تر از کتاب‌های درسی‌اند که سال‌هاست از معنا تهی شده‌اند. #الهه_صدوقی 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 بترسید آنجا که درد به رقص در می آید...🖤 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 ایران نام دیگر ماست. ایران نه آن مرزهای روی نقشه است و نه میزهای قدرت؛ ایران دقیقاً همین مردمانی هستند که در سرمای استخوان‌سوز ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، قلب زمستان را با گرمای وجودشان شعله‌ور کردند. مردمی که وقتی دیدند کرامتشان زیر چکمه‌ها له می‌شود، نه با سلاح، که با "جان" به میدان آمدند. در آن دو روز تلخ، حاکمان تمام واژه‌های تاریک خود را به میدان آوردند تا نور را بکشند. به جوانانی که پاک‌ترین فرزندان این آب و خاک بودند، برچسب‌های "اوباش" و "حرام‌زاده" زدند. چه طنز تلخی است تاریخ؛ کسانی که فرمان آتش به روی هم‌وطن بی پناه دادند، خود را قاضی نامیدند و قربانیان را "محارب" و "تروریست" خواندند. اما ما مردم ایران خوب می‌دانیم که "تروریست" کسی نیست که دست خالی شعار می‌دهد؛ تروریست کسی است که پاسخ فریاد دادخواهی را با سرب داغ در خیابان می‌دهد. آنکه "اوباش" نام گرفت، نجیب‌زاده‌ای بود که نخواست ذلت را بپذیرد. 🔸 خون‌های ریخته شده در دی ۱۴۰۴، امضای خونین نسلی بود که تمام هستی‌اش را فدا کرد تا حصارهای استبداد را عقب براند. این جوانان، آرش‌های زمانه ما بودند که به قول "سیاوش کسرایی" جان را فدای نام کردند: "منم آرش، سپاهی مرد آزاده، به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده... دلم را در میان دست می‌گیرم و می‌افشارمش در چنگ، دل این جام پر از کین پر از خون را... و با فریاد می‌گویم: جانم فدای نام!" ما فراموش نمی‌کنیم. ما صاحبان واقعی و عاشق‌ترین حافظان این سرزمین هستیم. #مجتبی_سلیمی 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

photo content

حالِ این روزهایم سوگی تنیده در حسرت، خشمی آمیخته به غم و اشکی پنهان شده پشتِ رخوت است. نه می‌خواهم و نه حتی می‌توانم پنهانش کنم. به این سوگواری نیاز دارم. نیاز دارم که خشم و اندوهم را فریاد بزنم. این به رسمیت شناختنِ درد، تنها چیزی است که باعث می‌شود حس کنم هنوز آدمم، نه کژطبع‌جانوری ملول که برنامه‌ریزی شده برای بی‌تفاوتی و لبخند. چند ماه پیش کتاب What Alive Means (معنای زنده بودن) اثر توماس آگدن را می‌خواندم؛ تجربه‌ای که بی‌اغراق یکی از عمیق‌ترین مواجهات فکری‌ام در سال جاری بود. آگدن در این کتاب مرزی باریک اما عمیق می‌گذارد میانِ «زنده بودن» به معنای صرفِ داشتن علائم حیاتی و «سرزنده بودن» به معنای تجربه اصیلِ حسّ زندگی. دیشب در جمع تعدادی از دوستانم، صحبت به تلخیِ این روزهای ایران کشید. گفت‌وگویمان پیش رفت و سُر خورد و رسید به مفهوم «امید». یکی از بچه‌ها از سنگینیِ آوارِ اخبار می‌نالید و دیگری، شاید برای تسلا، می‌گفت: «باید امیدوار بود؛ باید لحظه را دریافت. نباید خودمان را از تک‌وتا بیندازیم.» همین دعوتِ خیرخواهانه به «خوب بودن»، جرقۀ چالشی در گفت‌وگویمان شد. گفتم که با «امید» به معنای رایجش مخالفم. آن را مخدر و بازدارنده می‌دانم. دوستم اما امید را پناهگاهی ضروری می‌دید. به نظرم رسید وقتی دربارۀ امید صحبت می‌کنیم از مفهوم واحدی سخن نمی‌گوییم. برای روشن شدنِ موضعم، مثال ساده‌ای زدم: تصور کنید چاییده‌ایم. بدنمان دارد در آستانۀ بیماری و عفونت است. دو راه پیشِ رو داریم: راه اول، پذیرش شرایطِ دشوارِ ناامیدی از بهبود سریع و درک موقعیت آستانه‌نشینیِ بیماری است؛ در چنین شرایطی، کنش ناامیدانه اما شجاعانه و متناسب، خوردن سوپ و ویتامین است برای تسهیلِ آنچه ناگزیر در پیش رو داریم. راه دوم، انکار و انفعال است؛ نپذیرفتن بیماری و امیدواری به اینکه چیزی نیست، به زودی خوب می‌شوم. این همان موقعیتی است که من آن را امیدی منفعل‌کننده و بازدارنده می‌دانم. لذا خود را به کارهای بیهوده مشغول می‌کنم. تماشای مفرط فیلم برای فراموش کردن بدن‌درد و بی‌ملاحظگی در خورد و خوراک... در مثالی که بیان کردم خوردن ویتامین، یک‌جور «کنش ناامیدانه» اما درست است. ناامیدانه است چون می‌دانم حالم با یک قرص خوب نمی‌شود و چه بسا فردا بدتر هم بشود؛ در عینِ این ناامیدی اما من آن کاری را انجام می‌دهم که به گمانم درست است. نه به امید معجزه، بلکه برای طی کردنِ روندِ واقعیت. پناه بردن به تنقلات و فیلم اما تلاشی برای «انکار» بیماری و خریدنِ لذتی آنی است؛ نوعی امیدِ کاذب برای نادیده گرفتن درد. اینجاست که تمایزگذاری آگدن به کار می‌آید: تفاوت میان «زنده ماندن» و «سرزندگی». سرزندگی برای من یعنی توانایی واکنش نشان دادنِ اصیل به محیط. اگر گلی را ببویم و لذت نبرم، اگر تلخیِ زهری را بچشم و چهره درهم نکشم، من زنده‌ام، اما سرزنده نیستم. سلول‌هایم کار می‌کنند، اما روانم مرده است. به گمان من، این روزها، من و بسیاری از کسانی که ملاقاتشان می‌کنم بیشتر مشغول «زنده نگه داشتن» خودمان هستیم. اگرچه این تلاش برای بقا در چارچوب تکاملی ارزشمند است. قبول دارم که تا جانی نباشد، روانی نخواهد بود. اما باور دارم اگر این مکانیزمِ دفاعی (انفعال و غفلت) تبدیل به سبک زندگی شود، اگر در «صِرفِ زندگی» و دوری از دردِ واقعیت غوطه بخوریم، شاید امروز ما را سرپا نگه دارد، اما در بلندمدت، زندگی‌مان را از معنا تهی می‌کند. ماندن در وضعیتِ زنده بودنِ بدون سرزندگی، همان پرتگاهی است که آدمی را به ورطه پوچی و اندیشۀ پایان می‌کشاند. قبول دارم که پذیرشِ شجاعانۀ این ناامیدی بسیار دشوار است. علاوه بر ظرفیتِ فردی، نیازمندِ محیطی است که ما و اندوهمان را در آغوش بکشد. به همین دلیل هم هست نمی‌خواهم سوگم را پنهان نگه دارم. نیاز دارم به گفت‌وگو، به ابراز خشم، به گریستنِ بی‌پرده. دلم می‌خواهد دوستانم را در آغوش بکشم و به سینه بفشارم. مگر موجود زنده، موجودی نیست که از محیطش اثر می‌پذیرد؟ اگر محیط تلخ است، زنده بودن یعنی چشیدنِ تمام‌عیارِ این تلخی. به باور من، شرطِ بودن در زمانۀ خود و کنشگری متناسب، همین اثرپذیری است. برای اینکه بتوانیم اثر بگذاریم، راهی جز این نداریم که اجازه دهیم جهان بر ما اثر بگذارد. حتی اگر آن اثر، زخم باشد. @AnSoo کمال طیبی

🔘🔘🔘 🔸 روانکاوی با چند صداییِ روان، کار می‌کند. ایدئولوژی با یک‌صدایی حقیقت. ایدئولوژی به سمت Idealization شدید و Splitting میل دارد. روانکاوی دقیقاً تلاش می‌کند این شکاف‌ها را تحمل‌پذیر کند، نه اینکه انکار کند. مثلاً: گفتمان‌هایی که بر انکار رنج، کوچک‌سازی خشم جمعی یا معنابخشی متعالی به فاجعه تکیه می‌کنند، بیشتر از آنکه درمانگرانه باشند، دفاع‌های جمعیِ مانیک را بازتولید می‌کنند. 🔸 پرسش اصلی این نیست که یک درمانگر در زندگی شخصی‌اش چه باور سیاسی‌ای دارد؛ پرسش این است که آیا می‌تواند اتاق درمان و سوپرویژن را از وفاداری‌های ایدئولوژیک تخلیه کند یا نه. جایی که درمانگر، آگاهانه یا ناآگاهانه، در نقش نماینده‌ی یک قدرت کلان ظاهر می‌شود، فضای تحلیل به تدریج خاصیت رهایی‌بخش خود را از دست می‌دهد. 🔸 روانکاوی نه علیه افراد است و نه در خدمت قدرت‌ها؛ روانکاوی اساساً در کنار سوژه‌ای می‌ایستد که زیر بار حقیقت‌های تحمیل‌شده، خاموش شده است. وقتی درمانگر یا سوپروایزر خود را در جایگاه دفاع از یک ساختار قدرت بیرونی قرار می‌دهد، ناخواسته اتاق درمان را به میدان همسان‌سازی یا طرد تبدیل می‌کند و انتقال را از امکان تحلیل، به ابزار تثبیت قدرت بدل می‌کند. 🔸 هر نوع هم‌پوشانی میان اقتدار سیاسی و اقتدار درمانی، خطر فروکاستن رابطه تحلیلی به رابطه عمودی فرمان/اطاعت را به همراه دارد. #عرفان_باقرزاده 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 روان‌درمانی، نمی‌تواند از سیاست خالی بماند و درمانگر هم نمی‌تواند غیرسیاسی باشد. حذفِ مسائل سیاسی و اجتماعی، مساوی
🔘🔘🔘 🔸 روان‌درمانی، نمی‌تواند از سیاست خالی بماند و درمانگر هم نمی‌تواند غیرسیاسی باشد. حذفِ مسائل سیاسی و اجتماعی، مساوی با حذفِ بخش بزرگی از تجربه‌های انسانی است. 🔸 اما سیاسی بودن به معنای تبلیغ ایدئولوژی نیست. تبلیغ ایدئولوژی در این فضا نوعی تحمیل فکری محسوب می‌شود. هر شکلی از تحمیل و جهت‌دهی سیاسی در ارتباط درمانی، به معنای سوءاستفاده‌ی درمانگر است. #نیلوفر_هنرکار 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 هیچ چیز به اندازه‌ی نفرت از چیزی مشترک، مردم را باهم متحد نمی‌کند. نه عشق، نه دوستی، نه احترام. [ آنتوان چخوف ] 🔘�
🔘🔘🔘 🔸 هیچ چیز به اندازه‌ی نفرت از چیزی مشترک، مردم را باهم متحد نمی‌کند. نه عشق، نه دوستی، نه احترام. [ آنتوان چخوف ] 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 اگر این روزها بی‌تابید، مرددید، فشار زیادی را تحمل می‌کنید، ناامیدید یا خسته شده‌اید احتمالاً به این دلیل است که دارید به جای اشتباهی نگاه می‌کنید. 🔸 به این یا آن رهبر خارجی که چه می‌گوید و چه تصمیمی می‌گیرد؟ به این یا آن شبکۀ خبری که فلان مشنگ را به مدیریتش برگزیده؟ به این یا آن مزدبگیر اصلاح‌طلب که فلان هشتگ را ساخته و تلاش می‌کند وایرالش کند؟ به این یا آن ترسوی بی‌عملی که اعلام می‌کند قهر کرده و با مردم همراه نخواهد شد؟ به این یا آن خبر ناامیدکننده‌ای که معلوم نیست از کجا بیرون آمده و پخش شده؟ بله! به جای اشتباهی نگاه می‌کنید. 🔸 یک جامعه در خانۀ آخر، چه دارد مگر شجاعانش؟ برای جامعه‌ای زخم‌خورده، به‌گل‌نشسته، غارت‌شده و مرگ‌دیده، چه می‌ماند غیر از شجاعانش؟ و تا وقتی که شجاعان یک جامعه زنده و ایستاده‌اند چرا باید به چیز دیگری نگریست؟ شجاعانی که هیچ در کفشان نیست مگر جانشان و با همان جان به کف خیابان آمده‌اند تا از تونل وحشتی هولناک بگذرند و بر سر بازپس‌گیری زندگی‌شان قمار کنند. چیزی از این زیباتر هم در تمام عمرتان دیده‌اید؟ چطور می‌توانید چشم از این همه زیبایی بردارید و به جای دیگری بنگرید؟ چطور می‌توانید چشم بردارید از مردمی که انگار از لای تکان‌دهنده‌ترین صفحات بزرگ‌ترین حماسه‌های تاریخ بیرون آمده‌اند و با وصف اینکه خیلی وقت است که دیگر حتی برنج هم قوت غالبشان نیست، مشت‌مشت برنج‌هایی را که بهشان اهدا شده، تا دانۀ آخر، کف همان خیابان به هوا می‌پراکنند و فریاد می‌زنند که ما هنوز عزت نفس داریم و صدقه‌بگیر شما نیستیم. کسی که از فرزندش، از جانش، از هستی‌اش گذشته، با برنج به خانه بازنمی‌گردد. سلام بر شجاعان روزی که به دنیا آمدند و سلام بر شجاعان روزی که از دنیا خواهند رفت. ملتی که چنین شجاعانی دارد، نیازی به هیچ چیز دیگری ندارد: نه بی‌تاب می‌شود، نه می‌ترسد، نه ناامید می‌شود و نه سقوط می‌کند. 🔸 آن‌ها که مدام زیر گوشمان وزوز می‌کردند که «لیاقت این مردم همین وضع است و مردم ما عرضۀ زندگی ندارند» الان کجایند؟ به گوشۀ امن خودشان خزیده‌اند تا دوباره فرصتی پیدا شود و با اوراد نحسشان بیرون بیایند و آیۀ یأس بخوانند؟ حناق گرفته‌اند؟ قهر کرده‌اند؟ رهایشان کنید و به شجاعانتان چشم بدوزید. ای کسی که در آینده این متن را خواهی خواند، دخترم! پسرم! بدان که من خوشبخت بوده‌ام که در میان چنین مردمانی، هم‌سرنوشت و هم‌نفس با آنها، زیسته‌ام و عمر به سر برده‌ام. و بدان که اثر هنری‌ای بزرگ‌تر و زیباتر از «باران برنج» ندیده‌ام و نخواهم دید. #علی_شاهی 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

photo content

🔘🔘🔘 🔸 دشمن تو این سپاه نیست پادشاه دشمن را تو خود پرورده‌ای؛ دشمن تو پریشانی مردمان است... [ بهرام بیضایی، نمایشنامه: «مرگ یزدگرد» ] 🔸 سخنرانی بیضایی به مناسبت ۱۰ سالگی حضورش در دانشگاه استنفورد 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 بهرام بیضایی (یا بیضائی؛ زادهٔ ۵ دی ۱۳۱۷ – درگذشتهٔ ۵ دی ۱۴۰۴) نویسنده و کارگردانِ ایرانیِ فیلم و نمایش بود. از کارهای دیگرش می‌شود تدوین و تهیهٔ فیلم، شاعری، مقاله‌نویسی، ترجمهٔ چند نمایشنامه، پژوهشِ تاریخی و ادبی و استادی در دانشگاه را برشمرد. 🔸 بیضایی از فیلم‌سازانِ صاحبِ سبک و معتبر و از نویسندگان و متفکّرانِ برجستهٔ نمایش و ادبیاتِ نوینِ فارسی به‌شمار می‌رود. بعضی از نمایشنامه‌هایش به زبان‌های دیگری ترجمه و در آسیا و اروپا و آمریکا و استرالیا چاپ و اجرا شده است. 🔸 ده فیلمِ بلند و چهار فیلمِ کوتاه و کمابیش هفتاد کتاب و چهارده نمایش بر صحنه‌های شهرهای مختلفِ ایران و گاه غیر از ایران از سالِ ۱۳۴۱ به بعد بخشِ عمدهٔ کارنامهٔ هنریِ بیضایی را تشکیل می‌دهد. بسیاری از اهلِ نظر نمایشنامه و نمایش و فیلمِ مرگ یزدگرد را شاهکارِ او دانسته‌اند. 🔸 بیضایی در این ویدئو از دلتنگی برای ایران و اوضاع جامعه‌ی ایران می‌گوید... روحش شاد و یادش گرامی🖤🌹 🔘🔘🔘 @Axiiiiom

🔘🔘🔘 🔸 نام فیلم: مرگ یزدگرد نویسنده و کارگردان: بهرام بیضایی بازیگران: سوسن تسلیمی، مهدی هاشمی، یاسمن آرامی، امین تارخ، محمود بهروزیان، کریم اکبری، علیرضا خمسه محصول : ۱۳۶۱ – ۱۳۶۰ 🔸 درباره‌ی فیلم: داستان، داستان یزدگرد سوم است که به مرو می‌گریزد و در آسیابی پناه می گیرد. داستان از زبانِ آسیابان و زنِ آسیابان و دخترشان بیان می‌شود و همه روایت‌ها با هم تفاوت دارد. موبد و سرکرده و سردارِ سپاهِ یزدگردِ سوّم در آن آسیاب  گرد می‌آیند تا آسیابان و زن و دخترش را به جرمِ کُشتنِ پادشاه محاکمه کنند. اما روایت‌های آسیابان و همسر و دخترش با هم نمی‌خواند. 🔸 پی نوشت: این فیلم، ثبت اولین اجرای صحنه‌ایِ مرگ یزدگرد است که از مهرماه ۱۳۵٨ در تالار چهارسوی تئاتر شهر، با شرکت همین بازیگران (جز سرباز با بازی علیرضا خمسه) و کارگردانی بهرام بیضایی به روی صحنه رفت. 🔘🔘🔘 @Axiiiiom