en
Feedback
ژاکاو | حوا انوری

ژاکاو | حوا انوری

Open in Telegram

گویا جهان، در لایه‌های درهم‌تنیده و گاه متناقضِ خویش، هنوز به امکانِ امید پشت نکرده است. #_حوا_انورے

Show more
303
Subscribers
+124 hours
-27 days
-930 days
Posts Archive
Repost from N/a
اما زندگی همیشه با «شاید»های آدم مهربان نیست بعضی آدم‌ها را درست زمانی به ما می‌رساند که وقتِ ماندن‌شان گذشته است و بعضی عشق‌ها نه با خداحافظی تمام می‌شوند، نه با رفتن؛ با یک نیامدن شروع می‌شوند و سال‌ها در دل آدم ادامه پیدا می‌کنند. هنوز هم هر ماه که کتابی می‌گیرم، گاهی بی‌اختیار یک خریطه‌ی کاغذی هم می‌گیرم، نه برای کتاب؛ برای آن «یکی» که یک روز سلام رساند و هیچ‌وقت نفهمید ‌من بعد از رفتنش، چقدر منتظر سلام دوباره‌اش ماندم و هیچ وقت هم نخواهد فهمید که من بعد از رفتنش آن آدمی که «پیش از او» بودم نشدم. عشق گاهی همین‌قدر بی‌رحم است؛ یکی تمام دوست‌داشتنش را در یک خریطه می‌گذارد سلامش را می‌فرستد و درست وقتی می‌فهمی دوستت داشته، دیگر هیچ نشانی از او پیدا نمی‌کنی. سال‌های سال گذشت و هنوز «من پیش از تو» را نگه داشته‌ام. نه برای داستانش؛ برای کسی که یک روز حسرتِ انگشتانم را روی جلدش دیده بود و حالا من ماندم و کتابی که هر صفحه‌اش بوی یک آدم نادیده را می‌دهد. بعضی آدم‌ها نمی‌آیند که بمانند؛ می‌آیند تا یک گوشه از قلبت را برای همیشه به نام خودشان کنند. #زهره_نیازی

Repost from N/a
#داستان_کوتاه | من پیش از تو | هر ماه می‌رفتم برای گرفتن کتاب چون در مسابقه‌های کتاب‌خوانی شرکت می‌کردم و هر ماه یک یا دو جلد کتاب برنده می‌شدم و در کنارش، از پول‌هایی که برای خریدن کتاب کنار می‌گذاشتم، یکی دو جلد هم برای دل خودم می‌خریدم. کتاب بهانه‌ای بود برای این‌که چند ساعت از زندگی‌ام را جای دیگری زندگی کنم، همین‌طور ادامه داشت تا این‌که یک ماه آن‌قدر حالم بد بود که نتوانستم بروم. ماه بعد که رفتم، کتاب‌فروش همین که مرا دید، یک خریطه‌ی کاغذی از زیر میز بیرون کشید و به‌سمتم گرفت. _این را یکی برای شما داده و گفتن سلام هم برسانم. خریطه را نگاه کردم، بعد او را +یکی!؟ _بله. نگاهم را در چهار طرف مغازه چرخاندم کسی نبود +یکی یعنی چی؟ من که کسی را این‌جا نمی‌شناسم! نگفتند کی هستند؟ _نخیر، فقط سلام رساندند و این را دادند. خندیدم، اما از آن خنده‌هایی که آدم برای پنهان کردن تعجبش می‌کند +پس ببخشید، من این را قبول کرده نمی‌توانم. اگر آمدند این را دوباره برای‌شان بدهید. _ولی اگر… حرفش را بریدم می‌دانستم چی می‌خواهد بگوید +بگویید قبول نکردند. خریطه را گذاشت روی میز. من هم کتاب‌هایم را برداشتم و از کتاب‌فروشی بیرون آمدم، اما انگار همه‌چیز تغییر کرده بود، درخت‌ها رنگ باختند، ماشین‌ها بی‌حرکت شدند و عابران ساکت شده بودند و من تمام راه به همان «یکی» فکر می‌کردم؛ کی بود؟ چرا من؟ و چرا درست در ماهی که نیامده بودم؟ و برای اولین‌بار، ذهنم به جای داستانی که قرار بود بخوانم، درگیر کسی شده بود که حتی چهره‌اش را نمی‌شناختم، این مدت شب‌ها ناراحت‌ بنظر می‌رسید و روزها دل‌ودماغ سابق را نداشتند، این ماه انگار دلبسته‌ی کسی بود دلش نمی‌خواست تمام شود تا این‌که بالاخره ماه به آخر رسید و ماه بعدش که رفتم، کتاب‌فروش تا مرا دید گفت: _آمده بود. +کی؟ لبخند زد _همان یکی. قلبم چیزی را فهمید که عقلم هنوز جرأت فهمیدنش را نداشت. +چه گفت؟ کتاب‌فروش چند لحظه ساکت ماند، بعد آرام گفت: _فقط پرسید شما آمدید یا نه و این‌که خریطه را گرفتید، منم گفتم که شما آن‌را نگرفتید چون نمی‌فهمیدید کی او را داده است. +خوب! _گفتند: برای شما بگویم که وقتی آن را گرفتید خودتان می‌فهمید کی هستم خریطه را دوباره از زیر میز بیرون آورد و به من داد؛ این بار گرفتمش. نه به خاطر چیزی که داخلش بود؛ به خاطر این‌که برای اولین‌بار، کسی در جایی انتظار مرا می‌کشد و باید می‌فهمیدم آن شخص کی است. خریطه را تا خانه باز نکردم می‌ترسیدم چون بعضی چیزها تا وقتی در بسته‌اند، هزار شکل دارند. آدم می‌تواند برای‌شان هر معنایی که دلش خواست بسازد؛ اما همین که درشان باز می‌شود، دیگر فقط یک حقیقت باقی می‌ماند. وقتی رسیدم خانه، خریطه را روی میز گذاشتم، چند دقیقه فقط نگاهش کردم بعد آرام بازش کردم؛ داخلش یک کتاب بود، روی جلدش نوشته بود «من پیش از تو» با دیدن کتاب یادم آمد؛ همان کتابی که دو ماه پیش تازه آورده بودند. یادم بود آن روز جلوی قفسه ایستاده بودم، جلدش را آرام لمس کردم و چند لحظه انگشت‌هایم را روی نام کتاب کشیدم؛ اما پول نداشتم تا بخرمش پس گذاشتمش سر جایش فقط با حسرت لمسش کردم و از آنجا بیرون شدم. به خود آمدم دیدم یک تکه کاغذ کوچک هم بود در کنار کتاب، فقط یک جمله رویش نوشته شده بود: «آن ماه که نیامدی، فهمیدم چقدر به آمدنت عادت کرده‌ام.» مدتی طول کشید تا معنی جمله به من برسد، فقط دستم روی کاغذ مانده بود و به جمله نگاه می‌کردم؛ انگار اگر دوباره بخوانمش، معنایش تغییر می‌کند. چند لحظه هیچ صدایی نمی‌شنیدم؛ نه صدای ساعت، نه رفت‌وآمد بیرون، نه حتی صدای نفس‌های خودم را، نشستم و کتاب را باز کردم صفحه‌ی اولش را که ورق زدم دیدم تاریخ یک ماه پیش را نوشته همان روزی که من نرفته بودم. زیرش نوشته بود: «برای روزی که دوباره بیایی.» نفسم بند آمد دستانم می‌لرزیدند، تمام آن مدت من فکر می‌کردم هر ماه برای گرفتن کتاب می‌روم؛ اما ظاهراً کسی هم هر ماه منتظر می‌مانده که من بروم و چه عجیب است وقتی می‌فهمی یک نفر دوستت داشته، درست در زمانی که فکر می‌کردی تنها هستی. ماه بعد دوباره رفتم، کتاب‌فروش را دیدم. +سلام! دوباره نیامد؟ سرش را تکان داد _نخیر! ماه بعد هم نیامده بود، ماه‌های بعد هم نه. +نمی‌دانید کجا رفته؟ _نه. یک روز آمد، یک کتاب خرید و دیگر پیدایش نشد، ولی حالش خیلی بد بنظر می‌رسید. +نفهمیدید چرا؟ سرش را تکان داد و گفت نپرسیدم. همین بود سهم من از او؛ یک خریطه‌ی کاغذی، یک کتاب و جمله‌ای که سال‌هاست در ذهنم و در لای صفحات همان کتاب جامانده. گاهی فکر می‌کنم اگر آن ماه حالم خوب بود و می‌رفتم، شاید همه‌چیز قسمی دیگری می‌شد، شاید کنارهم می‌نشستیم، شاید کتاب‌های‌مان را با هم عوض می‌کردیم، شاید عاشق هم می‌شدیم، شاید…

Repost from N/a
photo content

. گویا جهان، در لایه‌های درهم‌تنیده و گاه متناقضِ خویش، هنوز به امکانِ امید پشت نکرده است. #_حوا_انورے
. گویا جهان، در لایه‌های درهم‌تنیده و گاه متناقضِ خویش، هنوز به امکانِ امید پشت نکرده است. #_حوا_انورے

Repost from N/a
شماره‌ی دوم گندمین.

Repost from TheGandomin
دومین شمارۀ مجله گندمین، ویژۀ پنج‌سالگی بازگشت طالبان منتشر شد. ما باور داریم که تاریخ تنها از خلال رویدادهای بزرگ سیاسی نوشت
دومین شمارۀ مجله گندمین، ویژۀ پنج‌سالگی بازگشت طالبان منتشر شد. ما باور داریم که تاریخ تنها از خلال رویدادهای بزرگ سیاسی نوشته نمی‌شود، بلکه از میان تجربه‌ها، روایت‌های فردی و خاطره‌های انسانی نیز شکل می‌گیرد. بدون شک، زنان بیش از هر گروه دیگرِ تحت ستم؛ بارِ سنگینِ این دگرگونی‌های سیاسی را بر دوش کشیده‌اند و تاریخِ واقعی، در خطوط چهرهٔ همین زنان ثبت می‌شود. در دومین شمارهٔ «گندمین»، به سراغ همین زنان رفته‌ایم و ۶۰ روایت از تأثیرات و دگرگونی‌های دو دورهٔ حاکمیت طالبان بر زندگی آنان را ثبت کرده‌ایم. در نیم‌قرن اخیر و به‌ویژه میان دورهٔ نخست در دههٔ هفتاد و دورهٔ دوم در امروز، نه‌تنها تقویم‌ها که نسل‌ها دست‌به‌دست شده‌اند. در لایه‌ای عمیق‌تر، این وضعیت به یک انقطاع نسلی و تکرارِ تلخِ تاریخ اشاره دارد. محرومیت امروزِ دختران خردسال و نوجوان، بازتولید همان چرخه و تجربه‌ای است که مادرانشان در دههٔ هفتاد خورشیدی گذرانده بودند. لینک دانلود مجله: https://gandomin.com/5254/

Repost from TheGandomin
دومین شمارۀ مجله گندمین، ویژۀ پنج‌سالگی بازگشت طالبان منتشر شد. ما باور داریم که تاریخ تنها از خلال رویدادهای بزرگ سیاسی نوشت
دومین شمارۀ مجله گندمین، ویژۀ پنج‌سالگی بازگشت طالبان منتشر شد. ما باور داریم که تاریخ تنها از خلال رویدادهای بزرگ سیاسی نوشته نمی‌شود، بلکه از میان تجربه‌ها، روایت‌های فردی و خاطره‌های انسانی نیز شکل می‌گیرد. بدون شک، زنان بیش از هر گروه دیگرِ تحت ستم؛ بارِ سنگینِ این دگرگونی‌های سیاسی را بر دوش کشیده‌اند و تاریخِ واقعی، در خطوط چهرهٔ همین زنان ثبت می‌شود. در دومین شمارهٔ «گندمین»، به سراغ همین زنان رفته‌ایم و ۶۰ روایت از تأثیرات و دگرگونی‌های دو دورهٔ حاکمیت طالبان بر زندگی آنان را ثبت کرده‌ایم. در نیم‌قرن اخیر و به‌ویژه میان دورهٔ نخست در دههٔ هفتاد و دورهٔ دوم در امروز، نه‌تنها تقویم‌ها که نسل‌ها دست‌به‌دست شده‌اند. در لایه‌ای عمیق‌تر، این وضعیت به یک انقطاع نسلی و تکرارِ تلخِ تاریخ اشاره دارد. محرومیت امروزِ دختران خردسال و نوجوان، بازتولید همان چرخه و تجربه‌ای است که مادرانشان در دههٔ هفتاد خورشیدی گذرانده بودند. لینک دانلود مجله: https://gandomin.com/5254/

Repost from N/a
نظارت شبیه زندان حضور است و بی‌اهمیتی شبیه گودال. یکی از فشارِ تصاحب‌شدن گلایه می‌کند، یکی از سرمایی تنهایی مطلق می‌میرد، اما دردناک‌تر بی‌اهمیتی است؛ چرا که زنجیر حداقل اعترافی تلخ به وجود زندان است، اما فراموشی انکارِ آفرینش توست. انسان از تبر خشم زخم می‌خورد و می‌ماند، اما از ندیده شدن، تبخیر می‌شود. دردناک‌تر آن است که باشی، اما چنان نباشی که حتی سایه‌ات مزاحم خلوت کسی شود. #زهره_نیازی

. پارسا ما را مُقَمِّر گفت، بالله راست گفت ما متاعِ هر دو عالم را به یک دو باختیم

. ای دوست، ای برادر، ای همخون وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گل ها را بنویس. #فروغ_فرخزاد

هزار خورشید تابان - خالد حسینی.pdf5.70 MB

با آن‌که می‌دانم نوجوانی، ناتوانی در اندازه گرفتنِ احساسات است، باز هم گاهی به همان حال‌وهوا برمی‌گردم؛ جایی که احساسات از اندازهٔ واقعی‌شان فراتر می‌روند.

. ترسِ من روزی‌ست که دیگران هنوز مرا نویسنده بخوانند، اما من دیگر از پسِ حتی یک جمله هم برنیایم. #_حوا_انورے

. کاش آدم‌ها قادر می‌بودند دوست‌داشتنی‌ترین آرزوهای خود را به دست بیاورند. آن‌وقت شاید این‌همه آدم، با چشم‌های باز، در عزای زندگیِ خود راه نمی‌رفتند. اما تقدیر، انگار با عزیزترین آرزوهای آدم‌ها سرِ سازگاری ندارد. هرچه بیشتر دوستشان داشته باشی، دورتر می‌ایستند؛ آن‌قدر دور که آخرِ کار، به‌جای رسیدن، فقط یاد می‌گیری دلتنگیِ آن‌ها را با خودت حمل کنی. #_حوا_انورے

موج‌ها بر ساحل از بی‌جرعتی جان می‌کنند قطره‌ای گستاخِ باران باش و در دریا بمیر #مهدی_عابدی