مشمول مرور زمان
Open in Telegram
یادداشتهایِ نیماجمالی در تاریخِ حقوق و موضوعاتِ دیگر تماس با من: https://t.me/jamnoon
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
204
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
منتها در دورهای که به مدرسهٔ ما میآمد، سوفیا درخشانترین شاگرد بود و این هم بیشتر از همیشه اسبابِ خفتِ ما بود. به او حسادت میکردیم هرچند که هیچوقت نمیتوانستیم به این حس اذعان کنیم.
به سادگی و سرعت آیاتِ عهدین را از بر میکرد و نوبتِ بعد که برادرشامون به روستا آمد جایزه را سوفیا برد. این برادرشامون میسیونری بود که در کارِ کتاب بود. سالی سهچهار بار به روستایِ ما میآمد و ما همیشه از دیدنش خوشحال میشدیم چون مردی مهربان بود و پسربچهها را دوست داشت. مفصل در عهدین مطالعه کردهبود و دانشش فوقالعاده بود. میگفت «هرچه میخواهید دربارهٔ کتابِ مقدس از من بپرسید و اگر توانستید از من غلط بگیرید، به شما از عهد یک جایزه میدهم.» غلو هم نمیکرد. هیچکداممان هرگز نتوانستیم گیرش بیاندازیم. اگر آیهای را برایش میخواندیم، میتوانست فوراً جایِ آن را در کتابِ مقدس بگوید.
سوفیا یک جلد انجیل از برادرشامون جایزه برد چون بیشترین تعدادِ آیه را از حفظ خواند و به درستی به بیشترِ پرسشهایِ مربوط به کتابِ مقدس پاسخ داد. برادرشمعون او را تحسین کرد و ما خجالت کشیدیم زیرا میدانستیم که اگر بیشتر درس خواندهبودیم، شاید جایزه را ما میبردیم.
نخستین کتابی را که داشتم از برادرشامون خریدهبودم. یک جلد کتابِ مقدسِ جلدچرمی و دورطلا بود که سخت عزیزش میداشتم چون کتاب در روستایِ ما واقعاً نادر بود.
من وقتی جوان بودم
پسری در ایران
یوئیل بنیامین میرزا
ترجمهٔ نیماجمالی
فصلِ هشتم
پاییز
بخشِ اول
مدرسه باز شدهبود و ما دوباره در معرضِ الطافِ محبتآمیزِ رابیمیکائیل بودیم. در زمانهایِ دور، سعدیِ خردمند، گفته بود: «چوبِ معلم گل است» اما هیچکداممان با او موافق نبودیم. آن سال، با باز شدنِ مدرسه، اتفاقی افتاد که برایِ چند روز هیجانی در تمامِ روستا برانگیخت. زنی به نامِ الیشوا در نازی زندگی میکرد که شوهرش چند سال قبل مردهبود. او، بر خلافِ رسمِ ما که مردان و زنانی که مرگ همدمشان را ازشان گرفته بود، زود همدم دیگری میجستند، دوباره ازدواج نکردهبود. مناسبتِ آن رسم این بود که ما معتقد بودیم که درستش این است که همه ازدواج کنند و البته اینکه زن به مردی نیاز دارد که حمایتش کند. اما گویا الیشا میتوانست از پسِ امورش بربیاید. با کمکِ کلفت و نوکر، زمینها و رمههایش را اداره میکرد. او پرسبیترین شده بود و چون متمول بود، یکی از حامیانِ اصلیِ کلیسایِ پدربزرگم بود.
الیشوا فقط یک بچه داشت که آن هم دختری بود به نامِ سوفیا که آن موقع ده سالی داشت. الیشوا تصمیم داشت که دخترک را به مدرسه بفرستد. وقتی الیشوا عزمِ کاری میکرد، چیزی نمیتوانست مانعش شود. دیگر برایش فرقی نداشت که هیچ دختری در نازی هرگز به مدرسه نرفتهاست و اینکه زنان نیازی به تحصیل ندارند. مگر میسیونرِ آمریکایی نگفتهبود که در کشورِ او دختران به مدرسه میروند؟ دخترِ الیشوا مایهٔ افتخار و خوشیاش در زندگی بود و او عزم کردهبود که برایِ دخترش بهترینِ امکانات را فراهم کند. در نتیجه، اولین روزِ مدرسه، سر و کلهٔ الیشوا در کلاسِ ما پیدا شد، سوفیا کوچولو هم همراش و اعلام کرد که میخواهد دخترش در کلاس باشد. انگار صاعقه به ما زدهباشد. رابیمیکائیل شرمنده شدهبود و نمیدانست چه بگوید. سعی کرد منطقی برایِ الیشوا توضیح بدهد که مدرسه جایِ سوفیا نیست و دختران باید در منزل هنرهایِ خانهداری را بیاموزند و با عفت و حیا بزرگ شوند. الیشوا گفت: «آن با من، اما میخواهم که سوفیا هم مثلِ دخترها در کشورِ صاحب میسیونر، خواندن و نوشتن یاد بگیرد. من عضوِ مهمی در کلیسایِ شمام رابیمیکائیل و به آن کلیسا پول میدهم. اگر شما تعلیمِ دخترم را نپذیرید، شاید لازم بشود که معلمِ دیگری را جایِ شما پیدا کنیم.» رابیمیکائیل ترسیدهبود. مردِ شجاعی نبود. میتوانست اقتدارش را خوب به رخِ شاگردانش بکشد منتها نمیدانست با این زنِ مصمم که جرأت کردهبود جلویِ مردی درآید چه کند. با عجله فرستاد دنبالِ پدربزرگِ روحانیام.
به نظرِ پدربزرگم تحصیلِ دختران خوب بود. دخترانش را گذاشتهبود تحصیل کنند البته پیشِ معلمِ خصوصی. لابد نمیتوانست بگوید که سوفیا نمیتواند به مدرسه برود و چون مدرسهای برایِ دختران در نازی نبود، باید به مدرسهٔ ما میآمد. الیشوا پیروز شد. از پدربزرگم تمجید و تشکر کرد و به خانه رفت و دخترکش را نزدِ آموزگارِ شرمنده و بیست پسربچهٔ عصبانی گذاشت. چی؟ ما با دختر مدرسه برویم؟ سخت احساسِ خفت میکردیم. به تهِ تهِ اتاق رفتیم چون هیچکدام حاضر نبودیم کنارِ آن دختر بنشینیم. هرگز به عقلمان نرسید که سوفیا کوچولو شاید ترسیدهباشد. محجوب نشست آنجایی که معلم برایش مشخص کرد و تمامِ صبح اصلاً سرش را بلند نکرد.
سرِ ظهر به دو رفتیم خانه تا ماجرا را به پدر-مادرمان بگوییم. قسم خوردیم که تا وقتی سوفیا در مدرسه است دیگر هرگز به آنجا برنمیگردیم. غرورمان سخت جریحهدار شدهبود. چطور میتوانستیم در چشمِ پسربچههایِ مدرسههایِ دیگر نگاه کنیم وقتی که بِهِمان متلک میاندختند که با یک دختر به مدرسه میرویم؟ پدر-مادرانمان هم حیران مانده بودند. تمامِ روستا غوغا شد. مردان پیشِ پدربزرگم، کدخدا، به شکایت آمدند. پاورچین رفتم تو که گوش بدهم. میتوانست به همهٔ این مسخرهبازی خاتمه دهد اما اسبابِ سرخوردگیام شد وقتی شنیدم که کدخدا که خوب دربارهٔ این مسألهٔ غامض فکر کرد، گفت که الیشوا کاملاً حق دارد و قانونی نداریم که سوفیا را از مدرسهرفتن منع کند. کدخدا گفت: «تمامِ دردسر زیرِ سرِ این میسیونرهاست که با این تفکراتِ احمقانه میآیند اینجا. بهترین کار الان این است که فکرش را هم دیگر نکنیم. جر و بحث به جاهایِ بدی خواهد کشید.» البته درست هم میگفت. سوفیا به مدرسه میآمد اما خیلی خجول بود و همیشه سرش به کارِ خودش بود. مزاحم کسی نمیشد و درسش را بیسروصدا میخواند. بالاخره به این وضع عادت کردیم. روستا موضوعاتِ دیگری برایِ گفتگو یافت و آن هیجان فروکش کرد. هیچ دخترِ دیگری جرأت نکرد یا نخواست به راهِ سوفیا برود و خودِ سوفیا هم بعد از اتمامِ سالِ پنجم در مدرسهٔ ما، تحصیلاتش را رها کرد و با پسرِ اوستاضیایِ سلمانی ازدواج کرد.
ادامه⬇️
دانشکده در مطلبی در صفحهٔ اینستاگرامِ خود شرحی به دست داده از تأسیسِ نخستین مدارسِ دخترانه در ایران به روایتِ خانمِ دکتر یاسمینِ رستمکلایی. در آن روایت بیشتر به تهران و شهرهایِ بزرگ پرداخته شدهاست. منتها در همان دوره و در شهرهایِ کوچک و روستاها هم علیالخصوص در میانِ جمعیتهایِ غیرمسلمان تلاشهایی برایِ تحصیلِ دختران در جریان بودهاست. در تکمیلِ مطلبِ دانشکده، در اینجا ترجمهٔ بخشی از کتابِ یوئیل میرزا را میآورم که در آن مؤلف حکایتِ حضورِ اولین دختر را در مدرسهٔ پرسبیترینِ روستای نازلو در شمالِ ارومیه آوردهاست. ماجرا به اواخرِ دههٔ ۱۲۷۰ و اوایل دههٔ ۱۲۸۰ شمسی برمیگردد:
یشوعبخت، ابنعبری، هشت مارس
یشوعبخت (قرنِ هفت یا هشتِ میلادی) در کتابِ دادستانِ خود در بندی به عواقبِ حقوقیِ زنا پرداختهاست. از نظرِ آن حقوقدانِ باستانی زنایِ زوجه موجبِ حقِ طلاق برایِ زوج است منتها عکس آن روا نیست و زوجِ زانی صرفاً متحملِ مجازاتهایِ معمول خواهدشد بیآنکه زوجهاش حقِ طلاق داشته باشد. مناسبتش را هم طبیعتاً اختلاطِ نسب، الزام به پرداختِ نفقه و ارث میداند. خودِ او احیاناً با درجهای حیرت از این قاعدهٔ تبعیضآمیز آن بند را چنین به پایان میرساند:
ܗ̇ܝ ܕܝܢ ܕܡܬܐܡܪܐ ܡܼܢ ܣܓܝ̈ܐܐ: ܕܗܕܐ ܗܘܝܼܐ. ܡܛܠ ܕܕܝ̈ܢܐ ܓܒܪ̈ܐ ܐܢܘܢܼ. ܡܠܬܐ ܗ̄ܝܼ ܦܘܗܬܐ ܕܨܘܕܝܼܐ. ܘܠܘ ܕܫܪܪܐ. ܗܢܐ ܓܝܪ ܢܡܘܣܐ: ܠܘ ܡܼܢ ܓܒܪ̈ܐ ܐܬܬܣܝܼܡ. ܐܠܐ ܡܼܢ ܡܪܐ ܕܓܒܪ̈ܐ ܘܕܢܫ̈ܐ.
بسا کسان که بگویند اینچنین است چون قاضیان مردند. حرفی نفرتانگیز و موهوم است و نادرست. این قانون را نه مردان، که خداوندِ مردان و زنان وضع کردهاست.
همین مضمون را ابنعبری، گریگوریوس ابوالفرجِ ملاطی، در قرنِ ۱۳ میلادی در کتابِ حکایاتِ مضحکِ خود چنین آوردهاست:
ܚܕܐ ܡܢ ܢܫ̈ܐ ܫܐܠܬܹ ܠܫܒܒܬܗܿ. ܡܛܠܡܢܐ ܓܒܪܐ ܫܠܝܛ ܠܗ ܕܢܙܒܢ ܠܗ ܐܡܬܐ ܘܢܕܡܟ ܥܡܗܿ ܘܢܥܒܕ ܟܠܡܐ ܕܨܒܿܐ. ܘܐܢܬܬܐ ܠܐ ܫܠܝܛ ܠܗܿ ܕܬܥܒܕ ܡܕܡ ܡܢ ܗܠܝܢ ܥܝܢ ܒܓܠܐ. ܘܗܼܝ ܐܡܪܬ ܠܗܿ. ܡܛܠ ܕܡܠܟ̈ܐ ܘܕܝܢ̈ܐ ܘܣܝܡܝ ܢܡܘ̈ܣܐ ܓܒܪ̈ܐ ܗܘܼܘ܁ ܒܕܓܘܢ ܠܢܦܫܗܘܢ ܥܒܕܘ ܣܢܐܓܪܘܬܐ ܘܠܢܫ̈ܐ ܛܠܡܘ.
یکی از زنان از همسایهاش پرسید که چرا مرد میتواند کنیزی از بهرِ خود بخرد و با او بیارامد و آنچه خواهد کند اما زن نمیتواند علناً چنین کند و آن همسایه به او گفت: زیرا شاهان و قاضیان و واضعانِ قوانین مردانند و بدینگونه مدافعانِ خویشند و ستمگران بر زنان.
از قرنِ ششم تا سیزدهم تا بیستویکم اوضاع همچنان همان است که بود. به امیدِ برابری و آزادی و رفعِ هرگونه تبعیض.
Repost from دریچه ای به سمت نور
⭕️ جیمز جویس؛
از مجموعه مستند «نویسندگان دنیای مدرن»
▪️این مستند با بررسی رمان«اولیس»، نگاهی دارد به زندگی و آثار جویس!
▫️مترجم: آراز بارسقیان
▪️زیرنویس فارسی دارد!
علی بزرگنیا دوست و همدرس من بود در دانشکدهٔ حقوق دانشگاه علامه. چهاردهسال پیش، همین روزها، در زمستان برفی و سخت رشت، در آتشی که به خانهاش افتاد سوخت و از دست رفت. آدمی نازنین بود و شاعری صافی. این شعرش را بسیار دوست میدارم و همیشه همچون یادش در خاطرم هست.
پدر مست بود و
مادر مست،
زاده شدم.
خدا مست بود و
جهان مست،
دیگری آمده است.
بیدار شو برادر مرگ
تا با هم لبی تر کنیم،
تو مرا بنوشی
من تو را
بر بساطی که مزهاش زندگی است.
علی بزرگ نیا
یوئیل میرزا در بخشی از خاطراتش به نقش خوانندگان دورهگرد در جوامع روستایی آشوری در اواخر قرن ۱۳ شمسی/ ۱۹ میلادی اشاره میکند:
من وقتی جوان بودم
پسری در ایران
یوئیل بنیامین میرزا
ترجمهٔ نیماجمالی
در موعدِ بازارِ مکارهٔ ما، ارمیا، خوانندهٔ دورهگرد، همیشه به نازی میآمد. او در آن صفحات میگشت و ترانههایش را میساخت و میخواند. ارمیا آن ترانهها را با همراهیِ تار میخواند که سازی زهی بود، کوچکتر از کمانچه و در شکل و صدا خیلی شبیه گیتار. به عمرم تا حال، هرگز کسی را زشتتر و کثیفتر از ارمیا ندیدهام. چشمانش همیشه ملتهب و قیآلود بود و صورتش قوتور (جرب) داشت و جابهجا آبلههایِ ریز زدهبود. با همهٔ این اوصاف، مغرورترین مردی است که شناختهام. با دشنهٔ درازِ دستهعاجش در غلافِ نقره که به کمرش میبست این ور و آن ور میخرامید. منتها به رغمِ این خصوصیات، ما او را ستایش میکردیم چون ترانههایِ خیلی قشنگی میساخت. البته یککمی هم از او بیمناک بودیم زیرا دربارهٔ کسانی که دوستشان نداشت، ترانه میساخت. همچنین دربارهٔ خانوادههایِ نامداری که در دورهگردیهایش در روستاهایِ آن حوالی دیدهبود هم ترانههایی میساخت. بعد از آنکه خانوادهای که پسر یا دخترِ جوانی داشتند از او پذیرایی میکردند، ارمیا در وصفِ زیبایی و کمالاتِ آن پسرِ جوان یا دوشیزهخانم شعر میگفت. این روشی بسیار مؤثر برایِ والدین بود که در آن صفحات اعلام کنند که پسر یا دخترِ جذابی دمِ بخت دارند.
ارمیا در سفرهایش به نازی به خانههایِ روستا خبر میداد و قرار میگذاشتند در ازایِ مبلغِ مشخصی پول شعری در وصفِ آن خانواده بگوید. اگر سفارش میگرفت و مزد هم مطابقِ میلش میرسید، فارغ از اینکه شهرت و اعتبارِ آن خانواده چه باشد، دربارهٔ آنها چیزهایِ شگفت میگفت. اما اگر او را میراندند یا به قدرِ کافی پول نمیدادند، او از آن خانه بیرون میآمد و خاکِ پایش را بر ساکنانش میافشاند (مرقس ۶:۱۱) و جایِ دیگری میرفت و پشتِ سرشان چیزهایِ بد و زشت میگفت.
ارمیایِ آوازخوان دوستِ خوبِ پسرعمویم، یعقوب، بود که دنبالش مثلِ بندهٔ گوشبهفرمان این ور و آن ور میرفت. در نتیجهٔ این رفاقت، یعقوب شهرتِ شگفتی در اطراف و اکناف یافته بود: جدا از اینکه نوهٔ میرزاپاچویِ کدخدا بود، ارمیا چو انداخته بود که خوشقیافهترین و نیرومندترین پسر در کلِ جهان است.
۴.
اما در این نظر، یکی از جنبههای زبانها را که صرفاً به تاریخشان برمیگردد جای ویژگی ذاتیاشان گرفتهاند. از این قرار که این نظر به این نتیجه میانجامد که چون در زبانِ مائوری موقعیت یا ضرورتِ پرداختن به فیالمثل فیزیکِ هستهای نبوده، دیگر هرگز نمیتوان چنین کرد و این ناشی از نوعی نقصِ ذاتی در زبانِ مائوری است. منتها با کمی فکر، مشخص میشود که این مدعا قابلِ دفاع نیست. با انگلیسیِ باستان به کامپیوترها نپرداختهاند؛ انگلیسیِ نوین همان انگلیسیِ باستان است، فقط جدیدتر؛ پس باید چنین ادامه داد که با انگلیسیِ نوین نمیتوان به کامپیوترها پرداخت که مشخصاً حرفِ مهملی است. ماجرا البته این است که در طولِ زمان، انگلیسی برای پرداختن به کامپیوترها و مقولات زیاد دیگری در ایجادِ منابعِ ضروری که قبلاً ناشناخته بودند پیشرفتهاست. برای پرداختن به بعضی مقولات در یک زبانِ مشخص، آن زبان باید کلماتی را برای دلالت بر جنبههای گوناگونِ آن مقولات برای ما مهیا کرده باشد؛ باید واژگانِ مناسب داشته باشد. همچنین آن زبان البته باید شیوههای ترکیبِ کلمات را برای ساختنِ جملاتِ اخباری و پرسشی و غیره مهیا کرده باشد. ولی همه زبانها چنین شیوههایی دارند. اساساً زبانها ممکن است به شیوههای متفاوتی جنبههای مختلف ساختارشان را اداره کنند اما همگی میتوانند طیفِ یکسانی از معانیِ ساختاری را بیان کنند.
منتها همه زبانها دایرهی واژگانِ یکسان ندارند. درست است که بعضی زبانها در پرورندانِ واژگان برای پرداختن به مقولاتی پیش رفتهاند که بعضی زبانهای دیگر به آن مقولات نپرداختهاند. اینجا «پیشرفت» اصطلاحی مهم است. انگلیسی میتواند به فیزیکِ هستهای بپردازد چون از پسِ قرنها با پیشرفتِ فکرِ علمی، واژگانی را برای پرداختن به پیشرفتهای جدید به دست آورده است؛ این جنبهی ذاتیِ انگلیسی نبوده که همیشه وجود داشته باشد. بلکه انگلیسی واژگانش را به شیوههای گوناگون، از پسِ قرنها گسترش داده تا به نیازهای تازه پاسخ دهد. همه زبانها میتوانند به گونههای یکسان واژگانشان را گسترش دهند تا از پسِ ساحاتِ تازه زندگی که گویشورانشان نیاز دارند دربارهیشان صحبت کنند برآیند.
اگر کلماتی را که در انگلیسی برای پرداختن به موضوعات تخصصی، و البته خیلی از موضوعاتِ غیرتخصصی هم، استفاده میشود ببینیم، متوجه میشویم که اکثرشان از زبانهای دیگر آمدهاند و در انگلیسی جا افتادهاند. به این فرایند معمولاً «وامگیری» میگویند هرچند کسی قصد ندارد که وام را پس بدهد. همهی زبانها کم و بیش چنین میکنند، منتها انگلیسی شاید دستِ کم در میانِ زبانهای اصلیِ دنیا بیشترین تعداِد واژگان را «وام گرفته باشد».
به هرحال، این مطلقاً تنها شیوهی توسعهی واژگانِ یک زبان نیست؛ نمونههای فراوانی وجود دارد که واژگانِ زبان «از درون» و با استفاده از منابعِ موجودِ خودِ زبان توسعه یافتهاند. گاهی، نه همیشه، زبانها و گویشورانشان چنین میکنند چون فکر میکنند وامگیری به زبان آسیب میزند. دلیل دیگر این است که وقتی نویسندهای میخواهد که مخاطبِ هدفش کارش را راحت بفهمد از منابعِ موجودِ خودِ زبان استفاده میکند تا وامواژههای بسیار حواس خواننده را پرت نکنند. سیسرو چنین میکرد. وقتی میخواست دربارهی مفاهیمِ فلسفهی یونانی به لاتین بنویسد، واژگانِ لاتینی میساخت مطابق با مفاهیمی که قصد داشت مطرح کند. معمولاْ کلمهای لاتین را میگرفت و عامدانه معنایی تخصصی را بر آن بار میکرد. نمونهی خیلی مهماش استفاده او از کلمهی لاتین ratio در معنای خرد است که به انگلیسیِ امروز هم رسیدهاست (reason). گاهی هم، با اجزای لاتین کلماتی تازه میساخت. مثلاً کلمهی qualitas را که البته در انگلیسی quality شده است، برای مفهومی یونانی برساخت.
زبانهای اقلیتها، مثل مائوری و رمانش، امروزه عیناً همان کاری را میکنند که سیسرو در لاتین کرد: ساختنِ واژگان با منابعِ موجودِ درونِ زبانها دقیقاً به این منظور که از آن واژگان استفاده کنند تا دربارهی اموری چون کامپیوتر، حقوق، علوم و غیره که پیشتر چندان کاربرد نداشتند صحبت کنند. بعید است که این دو زبان روزی به زبانهای بینالمللیِ علم یا دیپلماسی تبدیل بشوند، منتها، اگر تاریخ جور دیگری بود، این اتفاق محال نبود وآن وقت شاید ما هم الان داشتیم با خود فکر میکردیم که انگلیسی «آن قدرها هم خوب نیست».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* این آمار مربوط به سالِ ۱۹۹۸ است. طبقِ آخرین سرشماری (۲۰۱۳) جمعیتِ زلاندنو چهار میلیون هفتصد هزار نفر و است که ۱۴.۹ درصدشان مائوریاند.
http://www.stats.govt.nz/Census/2013-census/data-tables.aspx
۳.
چرا بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند؟
بیایید مختصراً به زمینههایی که قرار است زبانها در آنها ناکارآمد باشند، به اینکه در کدام جنبهها آن قدرها هم خوب نیستند و به این پرسش که: «برای چه کاری آن قدرها هم خوب نیستند؟» نگاهی بیاندازیم.
گاهی، ویژگیهای ساختارِ یک زبان است که مستمسکی میشود تا نتیجه بگیرند که زبانِ دیگری برای کاربردِ مشخصی مرجح است. در جنوبِ شرقیِ سوییس، هنوز شمار زیادی از مردم به زبانی صحبت میکنند که از زبانِ لاتینِ مهاجرانِ رمی منشعب شده است. به این زبان «رمانش» میگویند که هنوز زبانِ روزمرهی تعدادی روستا و ناحیه است، هرچند زبانِ آلمانی چند قرن است که در این منطقه پیشمیتازد. مثلِ زبانِ مائوری که پیشتر به آن اشاره کردم، در چند دههی اخیر، تلاش شده که مناطقِ زندگی و فعالیتِ رمانشزبانها را وسعت ببخشند. حالا، آلمانی زبانی است که میتواند راحت کلمات را با هم تلفیق کند و چیزی بسازد که به آن «ترکیب» میگویند. رمانش زبانی است که در آن نمیتوان به سهولت چنین کرد و در عوض، برای تلفیقِ معانی در آن از عبارات استفاده میکنند. واکنشِ شماری از رمانشزبانها به این تفاوتِ ساختاری آن است که بپپذیرند رمانش برای استفاده در ساحاتِ واقعاً تخصصیِ زندگی مناسب نیست چون «در آلمانی میتوان برای معانیِ تخصصی یک کلمه با تعریفِ مشخص ساخت ولی با رمانش نه.» غافل از این واقعیت که زبانهای دیگری مانندِ فرانسه و ایتالیایی دقیقاً از قماشِ رمانشاند و واضح است که دقتِ این زبانها در ساحاتِ تخصصی نقصی ندارد. به علاوه، فراموش میکنند که جامعهی کشاورزیِ آلپ، چندین قرن، با این زبان به همهی وجوهِ زندگیاش که بعضی از آنها خیلی هم تخصصی بوده، پرداخته است.
چنین نگاهی با این افسانه که «بعضی زبانها دستورِ زبان ندارند» توفیر ندارد، افسانهای ناشی از این مدعا که چون زبانها کارکردِ ساختاری متفاوتی دارند، توانایی آنها در بیان روابطِ منطقیِ کلمات و مفاهیم متفاوت است. در مواردی دیگر، دلیلِ اینکه «بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند» این است که «زشت و ناهنجار و زمختاند.» این از جمله دلایلی بود که باعث میشد کسانی فکر کنند که زبانهای محلی قابل نیستند که نقشِ لاتین را ایفا کنند.
به تعبیرِ یکی از دانشمندان، «زبانهای عامیانه بوی پهن و عرقِ جنگجویان میدهند». حتی دانته که قهرمانِ آرمانِ استفاده از زبانهای محلی است و پاگرفتنِ زبانِ ایتالیاییِ نوین را با نامِ او میشناسند، هنگامی که در جستجوی زبانی درخورِ هدف ادبیاش گویشهای ایتالیایی را مطالعه میکرد، گویشِ رمی را کنار گذاشت چون «در میانِ جملگی السنهی محلیِ ایتالیا، سر و صدای حقارتبار و وحشیانهی رمیها از همه بیشتر موجبِ اشمئزاز است که البته اسبابِ شگفتی نیست از آن رو که متناسب است با شرارت و زمختیِ رفتاِر ایشان.»
این دو مثال واقعاً نشان میدهند که قضیه چیست. معلوم میشود که مردم معمولاً نظراتشان را دربارهی دیگر مردمان به زبان یا گویشِ آن مردمان منتسب میکنند. لذا دانته گویشِ رمی را وحشیانه و حقارتبار میدید چون دربارهی رمیانِ زمانهاش چنین میاندیشید.
پایهی سوم این نظر که «یک زبان آن قدرها هم خوب نیست» به نسبت مهمتر است؛ و آن این مدعا است که «زبانِ الف آن قدرها هم خوب نیست چون نمیتوان با آن به فیزیکِ هستهای پرداخت.» معنای ضمنیاش آن است که انگلیسی (یا زبانهای دیگری، مثلاً آلمانی یا روسی) از زبانِ الف بهترند چون به بعضی مقولات با یکی از آن زبانها میشود پرداخت و با دیگری نه. در نگاهِ اول، مدعایی قابلِ اعتنا به نظر میآید. کارهایی هست که میتوان در زبانی کرد و در زبان دیگری نه، پس بعضی زبانها از بقیه بهترند، پس بعضی زبانها، دستِ کم برای بعضی مقاصد، آن قدرها هم خوب نیستند.
۲.
بعضی زبانها آنقدرها هم خوب نیستند
ری هارلو
ترجمهی نیماجمالی
اگر به زبانهایی که امروزه در جهان استفاده میشوند، نگاهی بیاندازیم، متوجه تفاوتهای زیادی در کاربردِ آنها میشویم. بیشترشان زبانِ اول جوامعیاند و اموراتِ روزمرهی آن جوامع را خیلی خوب رتق و فتق میکنند. چند زبان کاربردِ محدودتری دارند، مثلاً کاربردِ زبانِ لاتین، تا همین اواخر، محدود بود به اموری در کلیسای کاتولیک رمی، مشخصاً اجرایِ مناسکِ دینی و مراوداتِ رسمیِ بینالمللیِ کلیسا. الان، کاربردش حتی محدودتر هم شده و فقط به کار آن اندک کسانی میآید که اصلِ آثارِ ادبیِ آن زبان را میخوانند.
از سوی دیگر، زبانهای دیگری کاربردِ گستردهتری از ارتباطاتِ روزمره دارند و زبانِ رسمی دولتها و ملتهااند، زبانِ آموزشاند تا عالیترین سطوح و زبانِ ادبیاتاند. همچنین بعضی زبانها نقشی بینالمللی دارند؛ شاید بهترین مثالش الان انگلیسی باشد که زبانِ ترافیکِ هواییِ بینالمللی، روابطِ تجاری، منشوراتِ علمی و زبانِ میانجیِ گردشگری است. متاسفانه، تفاوتِ نقشهایی که زبانها بازی میکنند، مکرراً موجب شده که کسانی تصور کنند زبانهایی که چنین کاربردهای گوناگونی ندارند، لابد مناسبِ این مقاصد نبودهاند. از نظر شماری کسان، بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند. نه تنها زبانِ علم، ارتباطاتِ بینالمللی و ادبیاتِ عالی نیستند، بلکه ذاتاً نازلاند و نمیتوان از آنها در این امور بهره برد.
جالب است که این دست آرا را علیالخصوص میتوان در جوامعی یافت که به زبانِ اقلیت در کنارِ زبانِ اکثریت صحبت میشود. نمونهای از این نوع وضعِ زبانِ مائوری، زبانِ بومیانِ پولیینزیاییِ زلاندنو، است. زبانشناسان تخمین زدهاند که انگلیسی زبانِ اولِ نود و پنج در صدِ جمعیتِ زلاندنو و یگانه زبانِ نود درصدِ ایشان است. کسانی که هویتشان را مائوری میدانند، دوازده درصدِ جمعیتِ سه میلیونیِ زلاندنو را تشکیل میدهند.* منتها، هرچند که زبانِ مائوری بخشِ مهمی از هویتِ مائوریها است، فقط چیزی حدودِ سیهزار نفر به آن روان صحبت میکنند.
در نتیجهی دگرگونیهای اجتماعی پنج دههی قبل در زلاندنو، کاربرد زبان مائوری محدود و محدودتر شده است تا آن حد که در بسیاری جاها الان فقط در مراسمِ ثابتِ رسمی به کار میرود. منتها در بیست سالِ گذشته، کوشیدهاند تا با ابتکاراتی در سیاست، آموزش و خبرپراکنی این جریان را معکوس کنند. در نتیجه، مائوری الان یکی از زبانهای رسمیِ زلاندنو است و برای خبرپراکنی در تلویزیون و رادیو از آن استفاده میشود و نه تنها خود موضوعِ مطالعه است، بلکه به آن در شماری از مدارس و حتی یک دانشگاه تدریس میشود.
همانطور که این ابتکارات تأثیر بیشتری میگذارند، میشود در واکنشِ بعضیها، دقیقاً همان نگرشی را که به آن اشاره کردم دید که مائوری اصلاْ قابل نیست زبانِ رسمی باشد یا برای آموزش در سطوحِ بالاتر از مقدماتی به کار رود. گاهی، اظهارِ چنین نظری نشان میدهد که پایهی مدعا واقعاً عقلِ سلیم نیست. خاطرم هست که چندسال پیش، کسی در اظهارِ نظرش در یکی از روزنامههای زلاندنو کوشیده بود توضیح دهد که مائوری زبانِ خوبی نیست چون باید برای بیانِ معانیِ تازه از انگلیسی کلمه وام بگیرد. در مقابل، انگلیسی زبانی بسیار منعطف و زنده است چون در طولِ تاریخش توانسته از همهی منابع در همه جا برای بیان معانی تازه استفاده کند.
منتها، فقط در چنین شرایطی نیست که با این رأی مواجه میشویم که بعضی زبانها به درد نمیخورند. سیسرو، خطیب، سیاستمدار و فیلسوفِ رمیِ قرنِ اولِ پیش از میلاد، آثارِ فلسفیاش را به لاتین مینوشت تا هم فلسفهی یونانی را در اختیار مخاطب لاتینزبانش قرار دهد، هم نشان دهد که میشود فلسفهی یونانی را به لاتین نوشت چون بعضی معاصرانش گمان نمیکردند که لاتین از امکاناتِ لازم برای بیانِ آرا و آموزههای تفکرِ یونانیان برخوردار باشد. از نظر آنها لاتین آن قدرها هم خوب نبود. با این وجود، این همان زبانی بود که برای بیشتر از یک هزاره، زبانِ بحث و فحص، علم، دیپلماسیِ بینالمللی و ادبیات شد. سر ایزاک نیوتن، دانشمندِ بنام قرنِ هفده میلادی، آرایَش را به لاتین منتشر میکرد.
یک بار دیگر، در اروپای غربی، اواخرِ قرونِ وسطا، وقتی زبانهای موسوم به محلی در جاهایی به کار رفتند که پیش از آن ملکِ طلقِ لاتین بود، چیزهایی از همین دست روی داد. در آن وقت هم، بودند کسانی که گمان میکردند زبانهای نوظهوری مثل فرانسه، انگلیسی، ایتالیایی و مانندشان، خیلی خام و بیمایهاند و منابعی ندارند تا مناسبِ انتقالِ تفکراتِ انتزاعی و وسعتِ دانشی باشند که معمولاً به زبانهای باستانی لاتین و یونانی بیان شدهاند.
۱.
بعضی زبانها آنقدرها هم خوب نیستند
ری هارلو
ترجمهٔ نیماجمالی
در توییترِ سابق گفتگویی در جریان است دربارهٔ اینکه آیا زبانها بر هم برتری دارند یا نه. مقالهای که من سالها پیش در همین موضوع ترجمه و منتشر کردهام هم به لطفِ آقایِ دکترِ عرفانِ خسروی نیز مطرح شدهاست. آن ترجمه اصلاً در شمارهٔ دوازدهمِ مجلهٔ شهرِ کتاب، در پاییزِ ۱۳۹۵، به همتِ دوستم، حسینِ فراستخواه، منتشر شدهاست. آن ترجمه را با همان رسمالخطِ مختارِ آن مجله و با اصلاح چند اشتباه اینجا میبیند.
مقدمهی مترجم
حسینعلی قراگوزلو، پسرِ ابوالقاسم خان ناصرالملک، سیاستمدار و ادیبِ دورهی قاجار، در مقدمهاش بر ترجمهی اتلوی پدرش نوشته است که شبی در حضورِ ناصرالملک «صحبت از شاعرِ انگلیسی، ویلیام شاکسپیر، به میان آمد و یکی از حضار اظهار نمود که ترجمهی منظومات و نقلِ معانی و عباراتِ آن شاعرِ شهیر به زبانِ فارسی امکانپذیر نمیباشد.» ناصرالملک برای ردِ آن مدعا به بازیبازی داستانِ غمانگیزِ اتلوی مغربی در وندیک و داستانِ شورانگیزِ بازرگانِ وندیکی را به فارسی برگرداند. ترجمههای او از دو نمایشنامهی ویلیام شاکسپیر همچنان از بهترین نمونههای نثر فارسی است. منتها، مدعای مدعیان هنوز از پسِ صد سال همان است که بود.
این متن ترجمهی مقالهی دوم این کتاب است:
Bauer, Laurie and Trudgill, Peter. Language Myths. London: Penguin Books, 1998.
کتاب مجموعهای است از مقالاتی که زبانشناسان نوشتهاند برای مخاطبِ عام و در آن به زبانِ ساده به آن دست افسانهها و چرندیاتی دربارهی زبان پرداختهاند که قبولِ عام یافته. ترجمهی اين مقاله نیز پاسخى است به كسانى كه گمان میكنند فارسى زبانى الكن است چون فىالمثل فعل در اين زبان معمولاً در جايگاهِ آخر میآيد. مثلاً وقتى پاى اخبار نشستهاند بايد تا انتهاى جمله صبر كنند تا بفهمند فردا مدرسهها تعطيل است: به علتِ آلودگىِ هوا، فردا، مدارسِ پايتخت در دو نوبتِ صبح و عصر تعطيل است. ترجيحشان اين است كه در فارسى هم مثلِ انگليسى كه فعل معمولاً در جملاتِ اخبارى در جايگاِه دوم مى آيد زود روشن شود: مدارسِ تهران تعطيل است فردا به علتِ آلودگى هوا. اين مقاله به آن كسان ميفهماند كه اگر هم زبانِ فارسى الكن است، اين لكنت ناشى از ذاتِ زبان نيست؛ حاصلِ فارسىنويسى كسانى است كه حتی از آوردنِ نامِ خود پاى نقدى كه نوشتهاند بيمناكند.
ری هارلو (Ray Harlow) ابتدا در زلاندنو و سوییس به تحصیلِ زبانهای یونانی و لاتین پرداخت و اصطلاحاً کلاسیست شد. سپس به زبانهای پولینزی پرداخت و متخصصِ آن زبانها شد. او اکنون استادِ زبانشناسیِ دانشگاهِ وایکاتو (Waikato ) در همیلتونِ زلاندنو است.
من وقتی جوان بودم
پسری در ایران
یوئیل بنیامین میرزا
ترجمهٔ نیماجمالی
فصلِ دهم
عیدِ نوئل
بخشِ سوم
ما سالِ نویِ نسطوری را در مراسمی باطنی بزرگ میداشتیم. در آخرین شبِ سالِ مسیحی بر ما مشخص میشد که زمستان سرد و بلند خواهد بود یا ملایم. کشیش دعاهایش را در عبادتگاهِ تاریک و رازآلود به آواز میخواند و صلیبِ مقدس را از لایِ دستمالِ ابریشمین درمیآورد و آن را در کاسهای آب میگذاشت. اگر صبحِ روزِ اولِ سالِ نو صلیب در آبِ یخزده منجمد شدهبود ما باید انتظارِ زمستانی دشوار میداشتیم اما اگر آب در کاسه یخ نزدهبود یحتمل زمستانی ملایم و بهاری زودرس در پیش بود.
آن شب بیقرار خوابیدم. قرار بود بهم اجازه بدهند که صبحِ روزِ بعد، با پسرعمویم، یعقوب، برایِ نواختنِ ناقوس بروم که همه را برایِ دیدنِ معجزهٔ صلیب به مات مریم فرابخواند. یعقوب آمد که بیدارم کنم. خوابآلود لباسهایم را برداشتم و پوشیدم و دنبالش در شب به سویِ حیاط کشیش راهافتادم. نوعی سکوتِ ماورایی ما را احاطه کردهبود. همهٔ روستا در خواب بود. تنها صدا چرقچرقِ پاشنههایمان رویِ برفِ یخزده بود تا اینکه تپتپِ نرمهقدمهایی پشتِ سرمان مرا میخکوب کرد. گرگی دزدکی در تاریکی دنبالمان بود. من پریدم یعقوب را گرفتم؛ از ترس صدایم درنمیآمد اما در آن لحظه کلهای گرم و پشمآلو خودش را با عشق به دستم مالید. پاشا صدایم را شنیدهبود که از خانه خارج میشوم و دنبالم از طویله بیرون آمدهبود.
یعقوب پژواکِ صدایِ ناقوس را به دلِ شب فرستاد. کشیش از خانهاش درآمد و ما سه نفر داخلِ کلیسا شدیم. لرزان رویِ کفِ یخکرده منتظر بودم و کشیش و یعقوب در آن جایگاهِ تاریک پشتِ پردهها غیب شدهبودند تا ردایِ کاتوزی بپوشند و شمعها را روشن کنند. مردم در سکوت داخل میشدند و زانو میزدند و دعاهایشان را تکرار میکردند. من هم زیرِ لب دعایِ درود بر مریم را مکرر در مکرر خواندم اما فکرم همه پیشِ مکاشفهٔ صلیب بود.
کشیش و یعقوب با شمعهایِ روشن آمدند و مَسِ سال نو را خواندند. بالاخره به سویِ کاسهٔ سبزی رفتند که صلیبِ نقره در آن بود. کشیش آن را برداشت و به میانِ ما آورد. همه جمع شدیم که ببینیم؛ در حضورِ صلیبِ مقدس صلیب میکشیدیم. یخی در کاسه نبود. دیگر منتظر نماندم که یعقوب لباسش را عوض کند. تنها به سمتِ خانه دویدم تا آن خبرِ خوش را به پدربزرگم، کدخدا، بگویم. خیلی خوشحال شد. دستش را رویِ سرم گذاشت و مرا تبرک کرد. گفت: «خداوند مهربان است. بهارِ امسال باید زودرس باشد و من هم شاید صدای بلبلانِ را باز بشنوم.»
من وقتی جوان بودم
پسری در ایران
یوئیل بنیامین میرزا
ترجمهٔ نیماجمالی
فصلِ دهم
عیدِ نوئل
بخشِ دوم
ما هم همان را پس از او به آواز خواندیم. به خرمی و شادی از کلیسا بیرون رفتیم تا روز را به خوشی و سور بگذرانیم همانطور که به هنگامِ تولد هر پسری در هر خانوادهٔ روستایِ ما میکردیم. مادرم هریسه پختهبود که غذایِ سنتیِ اعیادِ ما بود. در یک دیگِ بزرگ تکههایِ چندین جوجهٔ خردشده را با مقداری گندم میریخت و آن را پر از آب میکرد. تمامِ شب این دیگ در تنورِ ما ریز میجوشید. وقتی من و پدرم از عشایِ ربانی در کلیسایِ مات مریم برگشتیم، عطرِ بخارِ هریسه به ما خوشامد گفت. صادق دیگِ سنگین را از رویِ زغالِ برداشتهبود و داشت محتویاتش را با چوبِ پهنی هم میزد. اما هنوز وقتش نرسیدهبود که پایِ سورمان بنشینیم. اول باید کشیش میآمد، که البته بعد از آنکه لباسهایِ عشایِ ربانیاش را عوض کرده و همان جامههایِ سیاهِ معمولش را پوشیدهبود، آمد. مقصودِ آمدنش هم این بود که عشایِ ربانیِ میلادِ مسیح را برایِ پدربزرگم که نمیتوانست به کلیسا برود بهجا آورد.
کشیش در این سورِ میلادِ مسیح به ما پیوست. صادق آفتابه-لگن آورد و رویِ دستِ مهمان آب ریخت. صادق از ما پذیرایی میکرد و مادرم با ما غذا نمیخورد. باید یاشماقش را به صورت میزد چون زنان نمیتوانستند بیروبنده به حضورِ کشیش بروند. همانطور که جوانانِ آمریکایی در شبِ نوئل شکمشان را از بوقلمون پرمیکنند، من هم شکمم را از هریسه انباشتم اما باز هم میتوانستم دسر بخورم که خوراکیِ محبوبمان بود به نامِ متزم و باقلوا. این شیرینی خامهٔ غلیظی بود که از کوزهای سفالی با قاشقِ چوبی همراهِ خمیرِ پرملاطی که با مغزِ خردشدهٔ خشکبار و عسل پخته شدهبود میخوردیم. بعد، صادق کاسههایِ هریسه و سبدهایِ آجیل و کشمش را برایِ خانوادههایِ فقیر میبرد. با این حال، برایِ تمامِ هفتهٔ ما همچنان هریسه ماندهبود چون آن دیگِ عظیم گنجایشِ غذایِ بیست خانواده را داشت.
وقتِ جشن و سرور بود. ما موعدِ میلادِ مسیح را همانندِ روزهایِ مقدسِ عیدِ پاک جشن میگرفتیم. هدایایی را به کلیسا میبردیم، گاو و گوسفندی سر میبریدیم و به فقرا غذا میدادیم. دشمنیهایِ کهنه اصلاح و زندگی از نو شروع میشد. به دیدنِ دوستان و همسایگان میرفتیم و به یکدیگر اینگونه سلام میدادیم که «میلادِ مسیح بر شما مبارک باد.»
هرگز چیزی دربارهٔ بابانوئل نشنیدهبودیم و به مناسبتِ میلادِ مسیح غیر از کشیش به کسِ دیگری هدیهای نمیدادیم. منتها من همیشه یک دست لباس میگرفتم چنانکه به مناسبتِ عیدِ پاک هم. تمامِ هفته عید را به بازی و سورچرانی و جنگِ خروس و کُشتی و نقالی میگذراندیم هرچند پدربزرگِ روحانیام آن بازیها را خوش نداشت. او هرگز در میانِ این جماعاتِ خوشباشان دیدهنمیشد. در عزلتِ خود انجیلش را میخواند و وقتش را صرفِ مراقبه و عبادت میکرد. وقتی که در خیابان راه میرفت، نه به چپ، نه به راست نگاه میکرد و روستاییان جرأت نمیکردند که او را، بر خلافِ کشیش، برایِ چاقسلامتی صدا کنند. منتها پدربزرگم از کشیش آدمِ بهتری و در دل مهربان بود گرچه آن مهربانی را در چهرهٔ عبوسش نشان نمیداد. هرجا میرفت، همیشه انجیلش را همراهش داشت. در دستِ دیگرش عصایی بود. با آن ریشِ سپید و عصا میتوانست پیامبری در اعصارِ کهن باشد.
من وقتی جوان بودم
پسری در ایران
یوئیل بنیامین میرزا
ترجمهٔ نیماجمالی
فصلِ دهم
عیدِ نوئل
بخشِ اول
نسطوریان به نوئل «عیدِ کوچک» میگویند و به عیدِ پاک «عیدِ بزرگ» چون دورهٔ روزهٔ منتهی به عیدِ پاک دو برابر طولانیتر از روزهٔ نوئل است. بیست و پنج روز پیش از نوئل روزهٔ سفت و سختی میگرفتیم. فقط بچههایِ خیلی کوچک و افرادِ خیلی پیر و بیماران معاف بودند. در بیست و پنج روز دورهٔ روزه خوردنِ گوشت و تخمِ مرغ و شیر و پنیر ممنوع بود. نان و حبوبات به یکسان قوتِ سادهٔ فقیر و همسایهٔ غنیاش بود. امورِ دنیوی فراموش میشد و بیشترِ وقت صرفِ دعا میشد و هر صبح، در سرمایِ سپیدِ سحر، ناقوسِ بزرگِ مات مریم ما را فرامیخواند.
آنهایی که به تازگی مذهبِ نسطوری را رها کرده و پرسبیترین شدهبودند همچنان روزه میگرفتند زیرا عاداتِ قدیمی همچنان پابرجا بود. اما پدربزرگم، روحانیِ پرسبیترین، و متعصبترین پیروانش که به کلی از مذهبِ کهنتر بریدهبودند، روزه نمیگرفتند. نسطوریانِ متدین با حیرت به این رفتار نگاه میکردند. به نظرشان روزهنگرفتن در روزهایِ مقدس گناهی وحشتناک و بیحرمتی به خداوند بود.
مادرم که با رسومِ جدید بزرگ شدهبود، هرگز روزه نمیگرفت و فکر نمیکرد که ضرورتی داشتهباشد که من هم روزه بگیرم. بیآنکه هیچ درگیرِ معانی مذهبی باشم، ذهنِ جوانم در این وقت و آن دورهٔ پنجاه روز روزهٔ عیدِ پاک مایل بود که بالکل طرفِ پرسبیترین قضیه را بگیرد. پدربزرگم، کدخدا، که ضعیف و ضعیفتر میشد، نمیتوانست روزه بگیرد. در خانهٔ ما فقط پدرم روزه میگرفت. غذایِ سادهاش را در سکوت پیش از بقیه ما صرف میکرد. به خاطرِ او ما هفتهای یک روز روزه میگرفتیم.
جادهها زیرِ انبوهی برف ماندهبود. نازی در سکوتِ سپیدِ وسیعی بود، جداافتاده از بقیهٔ دنیا. آرامشی عام بر ما نازل شدهبود. کسی به نامهربانی با همسایهاش صحبت نمیکرد؛ هیچ دعوایی نبود؛ همه فروتنانه دنبالِ امورِ روزانه و دعاهایمان بودیم و فکرمان همه مشغولِ مسیحِ کودکِ کوچک بود که تولدش را قرار بود جشن بگیریم. شب ستارههایِ درخشان از آسمانِ پاک به پایین مینگریستند همانطور که در گذشتههایِ دور بالایِ سر شبانانی که در شب پاسبانیِ گلههایِ خویش میکردند تابیدهبودند. در شبی چنین پاک و ساکن و در آغلی گرم و نرم درستِ مثلِ آغلهایِ نازی، کودکی زادهشد که فرشتگان تسبیحش گفتند و ستارهای تابان مجوسانِ فرزانه را به قنداقهٔ او در آخورش ره نمودهبود. این همه برایِ ما عینِ واقعیت بود. همانطور که در بسترم نزدیکِ اجاقِ گرم دراز میکشیدم، به ستارههایِ تابناکی نگاه میکردم که در آن تکهٔ آسمانِ در قابِ نورگیرِ سقفی میدرخشیدند و از خودم میپرسیدم کدامشان ستارهٔ بیتاللحم است. (لوقا ۲ و متی ۲)
حتی ملاشاکر هم مسیحِ کودک را میشناخت. او را عیسیالمسیح میخواند، یعنی عیسایِ تدهینشده. ملاشاکر بود که به من گفت که آن فرزانگان از ایران بودند. مجوس بودند، روحانیانِ آتشپرستان که در برجهایِ بلندشان حرکتِ کواکب را مطالعه میکردند و در نتیجه، آنها بودند که ستارهٔ تازه و تابان را دیدند و آن را تا بیتاللحم دنبال کردند.
در روزِ آخرِ دورهٔ روزه کشیش و پسرعمو یعقوب نیمهشب به کلیسا میرفتند. نان را تقدیس و شراب را تبرک میکردند و تا طلوعِ صبحِ تولدِ مسیح مزامیر و ادعیه را به آواز میخواندند. ناقوسِ مات مریم در تاریکیِ ساکنِ ساعتِ پیش از طلوع مینواخت. از خوابِ عمیق بیدار شدم و فکر میکردم که آن نغمههایِ شفافِ ناقوس لابد پژواکِ هالهلویایِ فرشتگان است. برخاستم و لباس پوشیدم و صورتم را شستم. در سکوت، بیآنکه کلامی بگویم، پشتِ سرِ پدرم در برف به سویِ مات مریم راه افتادم تا در عشایِ ربانی صبحِ تولدِ مسیح حضور داشتهباشم. مادرم اجازه دادهبود که در شعائرِ کلیسایِ نسطوری شرکت کنم چون اگر قدغن میکرد، به پدربزرگم، کدخدا، که همیشه اصرار داشت که من نسطوریام توهین میشد.
نوبتم که رسید، دستهایم را زیرِ شانهام در هم قلاب کردم و به سویِ محراب رفتم. پیش کشیش زانو زدم و او به من نانِ مقدس داد و جامِ نقرهٔ شراب را بر لبانم گذاشت. بعد سرِ جایام برگشتم و زانو زدم تا وقتی که همه جلو رفتند و در مراسمِ عشا شرکت کردند. کشیش مقابلِ ما در نورِ شمع همچون فرشتهای ایستادهبود. دستانش را برایِ تبرک بلند کرد در همان حال که پسرعمو یعقوب با صدایِ پسرانهاش شادمانه میخواند: «امروز نجاتدهنده متولد شد. خدا را در اعلیعلیین جلال و بر زمین سلامتی و در میانِ مردم رضامندی باد» (لوقا ۲:۱۰ و ۲:۱۴)
آوازِ تلخِ و طولانیِ نومیدی
منوچهرِ آتشی
برایِ ابوالقاسمِ فرقانی یگانهٔ نازنینم
راهرفتن دیگر زیبا نیست
و پسینگاهان وقتی با سایهٔ سرگشتهٔ خود
گامی آرام و... قدمهایی نارام
میبری زمزمه بر ساحلِ رودی گمنام
و گل از تاغ به نی میدهی و نی... به هوا
بیهوا نیست که در مییابی
که نسیمی که میآشوبد گیسویِ ترا، بویی ناخوش دارد
و نسیمی که میآشوبد گیسویِ ترا
گرچه از وادیِ آویشن و ریحان میآید
گرچه از مزرعهٔ مرزه و نعنا... بویی ناخوش دارد
و تو بیاندوهی از راهِ رفته برمیگردی
-بی سایهٔ خود...-
بازگشتن زیبا نیست
بازمیگردی و کلیدی در قفل میچرخانی
وز پسِ در، دلی از مهر نمیچرخد در واژهٔ لرزانی
وآنکه در کاشانه... سایهٔ بیاندوهی است
که پس از پرسهٔ عصرانه اکنون در خانه است.
خانه،
وقتی زن بیحیرت با نیمنگاهی
-گویی از اعماقِ خالیِ رویایی
به تو راهی میجوید
و نمیلرزد رشتهٔ پیوندی با تو به نازکیِ رشحهٔ آهی حتی
و نه حتی به پریزادی
که پریروز -شب، از حافظهٔ خانهٔ تو خط خوردهاست
خانه... زیبا نیست.
خانه زیبا نیست
و تو با خواب میآمیزی از اینهمه تا بگریزی.
خواب؟
وقتی که تو در پلهٔ آخر خود را
پایِ دیواری سنگین مییابی
که گیاهانی بیریشه و سرد و لزج از هر طرفش جوشیدهاست
وز سرِ هر سنگش چشمانی مرده و باز
به حضورِ مأنوسِ هر شبهات زل زدهاند
وز خفایایِ پیِ دیوار
مردمی کوچک، مخلوع از جنسیت
به تقلایِ غریبی
چهاردستوپا درمیآیند
تا ترا شادیِ مجروحی با دندانهایِ بیلب
پیشکش دارند
و تو، بیحیرتی، از این همه حیرتزا می گذری
و در آنسوترِ دیوارِ درازِ بیپایان
پلههایی بالاتر
در رباطی کوچک، با مردمِ غمناکی میآمیزی
که به چشمانِ پرسانِ تو با لبخندی شرمآگین میگویند
کز تبارِ مطربهایِ دورانِ کهن هستند
که هنوز اعصابِ خشکیدهٔ پاهاشان
گوش با ضربِ «اصولِ» بدوی است
تا بیاشوبند این گوشهٔ ماندابِ بیآذر را
که رباط آنها
گرهٔ دایرهٔ واهیِ نامیمونی است
که تو در حاشیهٔ سردِ محیطِ آن سرگردانی
خواب؟
زیبا نیست.
خواب زیبا نیست
خانه زیبا نیست
بازگشتن زیبا نیست
راهرفتن زیبا نیست
مرگ؟
مرگ!
مرگ؟ وقتی تو شبانگاهی بعد از مردن، مرده، به خانه برمیگردی بیسایه و سرد
و کلیدی در قفل میچرخانی
از کنارِ نارنجها میگذری
پلهها را میپیمایی
و کسی از دیدارت، هیچ به حیرت نمیآید...
و تو مثلِ هر شب
دستورو میشویی، پیجاما میپوشی
مینشینی سرِ سفره
و در آخر با بستر میآمیزی
و سحرگاه، به گورستان برمیگردی
و ترا، هیچ به حیرت نمیآید از این همه حیرتزا، هیچ
مرگ زیبا نیست...
شب فرود آمدهاست
خسته از ساحلِ رودِ گمنام، از حاشیهٔ بیشهٔ شب برمیگردم
و در اعماقِ کبودِ آب
ماه را میبینم
که برایِ ماهیها
استخوانپاره میاندازد.
شهریور 67 بوشهر
Bonedog by Eva H.D.
Coming home is terrible
whether the dogs lick your face or not;
whether you have a wife
or just a wife-shaped loneliness waiting for you.
Coming home is terribly lonely,
so that you think
of the oppressive barometric pressure
back where you have just come from
with fondness,
because everything's worse
once you're home.
You think of the vermin
clinging to the grass stalks,
long hours on the road,
roadside assistance and ice creams,
and the peculiar shapes of
certain clouds and silences
with longing because you did not want to return.
Coming home is
just awful.
And the home-style silences and clouds
contribute to nothing
but the general malaise.
Clouds, such as they are,
are in fact suspect,
and made from a different material
than those you left behind.
You yourself were cut
from a different cloudy cloth,
returned,
remaindered,
ill-met by moonlight,
unhappy to be back,
slack in all the wrong spots,
seamy suit of clothes
dishrag-ratty, worn.
You return home
moon-landed, foreign;
the Earth's gravitational pull
an effort now redoubled,
dragging your shoelaces loose
and your shoulders
etching deeper the stanza
of worry on your forehead.
You return home deepened,
a parched well linked to tomorrow
by a frail strand of…
Anyway . . .
You sigh into the onslaught of identical days.
One might as well, at a time . . .
Well . . .
Anyway . . .
You're back.
The sun goes up and down
like a tired whore,
the weather immobile
like a broken limb
while you just keep getting older.
Nothing moves but
the shifting tides of salt in your body.
Your vision blears.
You carry your weather with you,
the big blue whale,
a skeletal darkness.
You come back
with X-ray vision.
Your eyes have become a hunger.
You come home with your mutant gifts
to a house of bone.
Everything you see now,
all of it: bone.
شعری که زنِ جوان (با بازیِ جسی باکلی) در فیلمِ I'm Thinking of Ending Things، ساختهٔ چارلی کافمن، میخواند، اصلاً اثرِ اوا اچ دی است که در سالِ ۲۰۱۵ در کتابش موسوم به Rotten Perfect Mouth منتشر شدهاست. اوا اچ دی اهلِ تورنتو است و مدتی در مونتریال زندگی کرده و الان هم ساکنِ نیویورک است.
منوچهرِ آتشی که امروز سالگردِ درگذشتش است، در کتابش، وصفِ گلِ سوری، که در سالِ ۱۳۷۰ (۱۹۹۱ میلادی) منتشر کرده، شعری دارد که در خطوطِ کلی و بعضی جزئیات به شعرِ اوا اچ دی شبیه است. آن دو شعر را در ادامه میبینید.
ترجمهٔ قدیمِ
۱. سارای، زوجۀ ابرام، برایِ وی فرزندی نیاورد. و او را كنیزی مصری، هاجر نام بود. ۲. پس سارای به ابرام گفت: «اینك خداوند مرا از زاییدن باز داشت. پس به كنیزِ من درآی، شاید از او بنا شوم.» و ابرام سخنِ سارای را قبول نمود. ۳. و چون ده سال از اقامتِ ابرام در زمینِ كنعان سپری شد، سارای زوجۀ ابرام، كنیزِ خود هاجرِ مصری را برداشته، او را به شوهرِ خود، ابرام، به زنی داد. ۴. پس به هاجر درآمد و او حامله شد. و چون دید كه حامله است، خاتونش به نظرِ وی حقیر شد. ۵. و سارای به ابرام گفت: «ظلمِ من بر تو باد! من كنیزِ خود را به آغوشِ تو دادم و چون آثارِ حمل در خود دید، در نظرِ او حقیر شدم. خداوند در میانِ من و تو داوری كند.» ۶. ابرام به سارای گفت: «اینك كنیزِ تو به دستِ توست، آنچه پسندِ نظرِ تو باشد، با وی بكن.» پس چون سارای با وی بنایِ سختی نهاد، او از نزدِ وی بگریخت. ۷. و فرشتۀ خداوند او را نزدِ چشمۀ آب در بیابان، یعنی چشمهای كه به راهِ شور است، یافت. ۸. و گفت: «ای هاجر، كنیزِ سارای، از كجا آمدی و كجا میروی؟» گفت: «من از حضورِ خاتون خود سارای گریختهام.» ۹. فرشتۀ خداوند به وی گفت: «نزدِ خاتون خود برگرد و زیر دست او مطیع شو.» ۱۰. و فرشتۀ خداوند به وی گفت: «ذریتِ تو را بسیار افزون گردانم، به حدی كه از كثرت به شماره نیایند.» ۱۱. و فرشتۀ خداوند وی را گفت: «اینك حامله هستی و پسری خواهی زایید، و او را اسماعیل نام خواهی نهاد، زیرا خداوند تظلمِ تو را شنیده است.» ۱۲. و او مردی وحشی خواهد بود، دستِ وی به ضدِ هر كس و دستِ هر كس به ضدِ او، و پیشِ رویِ همۀ برادرانِ خود ساكن خواهد بود.» ۱۳. و او، نام خداوند را كه با وی تكلم كرد، «اَنْتَایلرُئی» خواند، زیرا گفت: «آیا اینجا نیز به عقب او كه مرا میبیند، نگریستم.» ۱۴. از این سبب آن چاه را «بِئَرلَحَیرُئی» نامیدند، اینك در میان قادِش و بارَد است. ۱۵. و هاجر از ابرام پسری زایید، و ابرام پسر خود را كه هاجر زایید، اسماعیل نام نهاد. ۱۶. و ابرام هشتاد و شش ساله بود چون هاجر اسماعیل را برای ابرام بزاد.
یوناتان دروغین، پیدایش، شانزده
به ترجمههایِ آرامیِ تنخ (عهدِ عتیق) ترگوم میگویند. یکی از این ترگومها ترگومِ اورشلیم یا یوناتانِ دروغین است. سرِ تاریخگذاریِ این ترگوم گرفتاری داریم. از قرنِ چهار تا چهاردهِ میلادی را پیشنهاد دادهاند. ترگومها هم حاویِ آگاهیهایِ زبانشناختیاند، هم الهیاتی و فقهی. ترگومها معمولاً ترجمه را به تفسیر میآمیزند چنانکه در همین بابِ کوتاه میبینید.
خودِ داستان و دگرگونشدنِ احوالِ شخصیتها، سارای و هاجر و ابرام، در چند سطرِ کوتاه و قصهٔ پشتِ ماجرایِ فرعون و سارای که در سفرِ پیدایش، بابِ دوازده، آمده کلِ ماجرا را دلانگیز کردهاست. دقتِ نظرِ راویِ باستانی و تواناییاش در شخصیتپردازی برایِ من خوشایند است. تواناییِ نویسنده در آکروباتِ میانِ وضوح و ابهام در گفتار هم به لذتِ خواندنِ متن میافزاید. مضافاً، اساسِ اساطیری یکی از بزرگترین مجادلاتِ سیاسیِ امروز همین بابِ سفرِ پیدایش است.
در انتهای این مطلب ترجمهٔ فارسیِ متنِ اصلیِ تنخ هم برای مقایسه و مطالعهٔ افزودهها و دگرگونیهایِ ترگوم آمدهاست. این ترجمه هم رغمِ انفِ عدو از نسخهٔ معروف به ترجمهٔ قدیم است. اصلِ عبریِ تنخ و متنِ آرامیِ یوناتان در سریانیات در دسترس است.
ترجمهٔ متنِ یوناتانِ دروغین:
۱. و سارای، زوجهٔ ابرام، برایِ وی ولدی نزاد و او را کنیزی مصری، هاجر نام، دخترِ فرعون، بود که او را به کنیزیاش داده بود آن زمان که او را به زنی بردهبود و در پیشِ خداوند از این امر خشمگین شدهبود. ۲. و سارای ابرام را گفت:«اینک خداوند مرا از توالد منع کردهاست؛ پس اینک به کنیزِ من درآی و آزادش کردم شاید از او بنا شوم.» و ابرام امرِ سارای را قبول کرد. ۳. و سارای، زوجهٔ ابرام، هاجر، کنیزِ مصری، را تدبیر نموده او را آزاد کرده و به ابرام، شوهرش، به زنی داد پس از ده سال اقامتِ ابرام در زمینِ کنعان. ۴. و بر هاجر درآمد و او آبستن شد و چون دید که آبستن شده وقارِ خاتونش در چشمش ذلیل شد. ۵. و سارای ابرام را گفت: «همه وبالِ من از توست که بر تو اعتماد کردم که با من به عدل کنی و من از زمینم و از خانهٔ پدرم خارج شدم و با تو به زمینِ بیگانه اندرآمدم و اینک چون برایِ تو ولدی نمیزایم، کنیزم را آزاد کردم و به آغوشِ تو دادم از برایِ مجامعت و چون دید که آبستن شده وقارِ من در منظرش خوار گشت و چون پیشِ خداوند وبالِ من متجلی شود، سلم بینِ من و تو بگسترد و زمین از ما مملو شده بیحاجت به ابنایِ هاجر، دخترِ فرعون، پسرِ نمرود که تو را به تونِ آتش درافکند.» ۶. و ابرام سارای را گفت: «اینک کنیزت از آنِ تو و با او چنان کن که در چشمت متقن است.» و سارای او را زجر داده و او از پیشش گریخت. ۷. و مَلَکِ خداوند او را کنارِ چشمهٔ آبی در برهوتی، کنارِ چشمهٔ آبی که به راهِ شور است یافت. ۸. و گفت: «هاجر، کنیزِ سارای، از کجا آمدهای و به کجا میروی؟» و گفت: «از پیشِ سارای، خاتونم، من گریختهام.» ۹. و او را مَلَکِ خداوند گفت: «به پیشِ خاتونت بازگرد و زیرِ دستِ او تسلیم شو.» ۱۰. و مَلَکِ خداوند او را گفت: «ابنایِ تو را افزون میگردانم افزودنی و از افزونی به شماره نیایند.» ۱۱. و مَلَکِ خداوند او را گفت: «اینک آبستنی و پسری از تو متولد شود و اسمِ او را اسماعیل بخوانی چون که زجرِ تو در پیشِ خداوند متجلی شد.» ۱۲. «و او خرِ رموک را ماند در میانِ ابنایِ انسان؛ دستِ او دشمن را باززند و دستِ دشمن بر او به بدکاری دراز شود و در پیشِ روی همهی برادرانش بتازد و بنشیند.» ۱۳. و پیشِ خداوند که امرش پیش او بازگفته شد پرستش کرد و او گفت: «تو آن حی و قیومی که میبیند و دیده نمیشود.» پس گفت: «اینک اما اینجا وقارِ سکونتِ خداوند بر من متجلی شد خیال از پس خیال.» ۱۴. پس آن چشمه را «چشمهٔ تجلیِ حی و قیوم بر او» خوانند و اینک بینِ قادش و بارد است. ۱۵. و هاجر بر ابرام ولدی زاد پسر و ابرام نامِ آن ولدِ پسر را که هاجر زاد، اسماعیل خواند. ۱۶. و ابرام هشتادوشش ساله بود که هاجر اسماعیل را برایِ ابرام زاد.
بخشِ چهارم
داییام گفت: «تو هم باید مثلِ بچهآمریکاییها شهرتی داشتهباشی، یوئل.» در نازی نیازی به نامِ خانوادگی نداشتم. همه مرا به یوئل، پسرِ موسی و نوهٔ میرزاپاچویِ کدخدا میشناختند. داییام رسمِ آمریکایی را برایم توضیح داد. گفت: «پدربزرگت، کدخدا، به میرزا معروف بود. همین باید شهرتت شود.» میرزا اسمِ پدربزرگم نبود بلکه در ایران عنوانی محترمانه است و به پدربزرگم میرزا میگفتند چون در روستایِ ما مردِ مهمی بود. خوشحال شدم که عنوانِ او را برایِ شهرتِ خودم برگزینم. داییام گفت: «حالا اگر دلت بخواهد میتوانی اسمِ وسط هم داشتهباشی.» من هم بنجامین یا بنیامین را به خاطرِ بزرگترین برادرِ پدرم انتخاب کردم.
داییام ادامهداد: «یک روزِ تولد هم باید داشتهباشی چون رسم است،» اما من نمیدانستم کی به دنیا آمدهام. سالش را میدانستم چون همان سالی بود که خالهام ازدواج کرد، اما از روز و ماهش اطلاعی نداشتم. در نازی کسی به سن و روزِ تولد فکر هم نمیکرد. نمیدانستم چه کنم. داییام گفت: «یک روز و ماهی خودت انتخاب کن.» گفتم: «اگر یادم رفت چی؟» گفت: «روزی را انتخاب کن که نزدیکِ یکی از اعیاد باشد که همیشه یادت بماند.» درنتیجه، بیست و سومِ دسامبر شد روزِ تولدم.
به جهانِ جدید آمدهبودم که درس بخوانم. داییام گفت که مرا نزدِ یک دوستِ آمریکاییاش میفرستد که در ایالتِ مجاور مدیرِ مدرسه است. داییام و دوستش نامههایی رد و بدل کردند. همه چیز درست شد. قرار گذاشتند داییام مرا روزِ مشخصی روانه کند و سرپرستِ جدیدم هم پایِ قطار دنبالم بیاید.
از رزوی که داییام مرا به اولین مدرسهٔ آمریکاییام فرستاد، بالکل در میانِ آمریکاییها زندگیکردهام، فقط به زبانِ ایشان تکلم کردهام، آداب و رسومشان را و نهایتاً طرزِ فکرشان را اختیار کردهام.
