چای لب سوز.
Open in Telegram
5 072
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-3330 days
Posts Archive
5 072
«زعفرون رو با یخ میذاری آب شه، گردو رو نشکسته میخری تا خودت بشکونی، روی تخممرغها نقاشی میکشی، با ماشین مینویسی، با چندجور آبپاش به گلها آب میدی، از ویدیو کلوپ فیلم میخری و برای فیلم دیدن همیشه کمی به خودت سختی میدی، تو بازارها دنبال واینل میگردی، از کتابخونه کتاب میگیری، هر جزوه رو چند بار پرینت میگیری، فکر میکنی همهی اینها اداست و صرفاً برای زیباییه اما راهیه برای مقابله با اضطراب. برای ایجاد هماهنگی. بدن فقط وقتی آرومه که در اطرافش نقش داره، اون هم نقش زیاد.»
5 072
«منچ بازی میکردم، کتاب میخوندم، آهنگ گوش میکردم، ورزش میکردم، آشپزی میکردم؛ میدیدم فقط نیمساعت گذشته.»
5 072
«نمیدانم در اضطرابم ذوب شوم یا در غمم افسرده. انگار در جهنم سینهام برف میبارد.»
5 072
«هیچکدام از این رنجها به او تعلقی نداشت و دلش تنها یک زندگی کوچک و ساده میخواست. مدام حس میکرد تکهای گمشده از ستارهای دور است که در زمینی زشت گرفتار شده است.»
5 072
«بیذوق مشغول زندگانی هستم. دیگر حواسم به ابرهای بالای سرم نیست، توتهای افتاده را با قدمهایم له میکنم، تمام چایها را سرد مینوشم، برای تماشای عکسها شیشهی عینکم را پاک نمیکنم، تصدق گربهها نمیروم، فکر میکنی تا کنون کسی از بیذوقی مرده است؟»
5 072
«نمیدونم بدون فیلمها با تنهایی چی کار میکردم. نه فقط با اون احساس تنهایی که با رفاقت با آدم جداافتادهای در فیلمها آروم میشه بلکه با وقتهایی که واقعاً هیچکس اطرافت نیست نمیدونستم چی کار کنم. وقتی میترسی نصف شب مریض شی و نتونی به کسی تلفن کنی. وقتی خوابت نمیبره چون کس دیگهای پیشت نیست. اینجور مواقع فقط فیلمها به کمک آدم میان، اون هم با صداشون، چشمهام رو میبندم و میشنوم به هم چی میگید، ممنونم که رفتید جلوی دوربین ادا در اوردید و صحبت کردید. حالا میتونم بخوابم. مرسی.»
5 072
«سرم سنگینه و وزنش و از گردنم واگذار میکنم به دیوار، مبل یا قفسهی سینهی پشت سرم.»
5 072
«چنان فرو ریختهام که اگر به رقصی شادمانه برخیزم، در همان میان به گریهای عمیق خواهم نشست.»
5 072
«چیزهایی هست که نمیتونم تحمل کنم، نمیتونم بگم، نمیتونم تو خودم نگهشون دارم، نمیتونم فراموششون کنم، نمیتونم ایگنورشون کنم، هیچکاری باهاشون نمیتونم بکنم. استیصال.»
5 072
«کاش؛ سفر جادهای و نور کج و معوج تابیده به رگهای دستم و سیگار و اهنگ و قهوه و چای پشت فرمون و دشت و ابر و چراغ و باد و اتوبان.»
5 072
«با موهای خیس و تیشرت تنک، بعد از حمام نیمهشب، نشستهام زیر پنجرهای تا انتها باز و فقط از برای زنده بودن، اشک میریزم. خنکی پوستم را میبُرد؛ من گریه میکنم که هستیای دارم.»
