en
Feedback
چای ‌لب سوز.

چای ‌لب سوز.

Open in Telegram
5 072
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-3330 days
Posts Archive
«تنم هزار آشفتگی دیده است و هزار خوشحالی، چه نصیب برده‌ام؟، هیچ. پیش‌تر ساکت بودم، اکنون ساکت‌تر.‌»

‏«این قلبه رو نمی‌خوام مرسی یه‌دونه نشکنش رو بدید.»

«غم وزن داره. وقتی غم داری کندتر می‌شی، اگر دراز کشیدی نمی‌تونی بلند شی، راه که میری دوست داری پخش زمین شی.»

«ولی همیشه در نهایت وقتی غصه‌هات ته‌نشین شد و عقلت برگشت سر جاش به خودت میگی به من ربطی نداره، که درستشم همینه.»

photo content
+8

‏« از این به بعد از هرکی خوشم نیاد بهش میگم چایی کمرنگ.»

«همه‌ی بی‌قراری‌ها. تمام حضور نداشتن‌ها، تپش قلب‌ها و ترس‌ها؛ به یک ناهماهنگی بزرگ بین ارگان‌ها. بخشی از من متوجه‌اش شد، بخشی از من پذیرا شد و بخشی دیگر رد یا سرکوب کرد. جنگی راه می‌افته، به‌راحتی اعضای بدنت بر علیه هم شروع به جنگیدن می‌کنن. یکی شروع می‌کنه به نابود کردن خودش، انگشت‌هات دراز می‌شن تا بیشتر لمس کنن، معده‌ات می‌سوزه و پسش می‌زنه. سوال اینه که چه‌جوری این همه رو کنار هم جمع کنم و هماهنگ‌شون کنم؟ شاید با رقصیدن، شاید با راه رفتن، شاید با پناه بردن به آب. خوب نگاه کن و ببین چه‌طور دست‌هام بازن، نفسم گرفته، پاهام دارن می‌رقصن و در مقابل ضربان قلبم تیم تشکیل دادن.»

‏«دلم معاشرت زنانه میخواد. عصرونه با زن‌ها، دغدغه‌های زنانه و ایضا درک متقابل زنانه. چای و کیک هویج و موزیک آهسته و شایدم چند قطره اشک.»

‏«از چیزهای نصفه و نیمه خسته‌ام. آدم حقشه یه چیزهایی رو تمام و کمال احساس کنه.»

‏«به کسی نگفت که هنوز به چشم‌های او فکر می‌کند.»
‏«به کسی نگفت که هنوز به چشم‌های او فکر می‌کند.»

‏«به کسی نگفت که هنوز به‌ چشم‌های او فکر می‌کند.»
‏«به کسی نگفت که هنوز به‌ چشم‌های او فکر می‌کند.»

photo content

«همیشه حواستون باشه بیجا نباشید، بودن‌های بیجا، گریه‌های بیجا، حرف‌های بیجا، درد و دل‌های بیجا، نگران بودن‌های بیجا.»

+2
₊ ࣪𓏲✿#Music [ @Ohayoll ⁺ ⟡

«هوس پیرهن حریر سبز سیر با شرابه‌های الوان، موهای فر و‌ رژ لب سرخ کردم. فنجان چای و‌ کتاب قطور در دست، درون تراس مشرف به باغ، منتظر از راه رسیدن مردی با لباس تظامی، سیبیل‌‌های تاب داده.»

«مسئله دقیقا همین بود که تو، گنجایش محبت هایی که کردم‌ رو نداشتی. پر شدی، سر ریز شدی، سیر شدی و فکر کردی چه خبره.»

‏من در حال خدافظی کردن با آخرین پروانه‌هایی که تو دلم نگه‌داشته بودم؛
‏من در حال خدافظی کردن با آخرین پروانه‌هایی که تو دلم نگه‌داشته بودم؛

«سرتاسر زندگی خلاصه می‌شه تو دووم آوردن. دووم آوردن وسط گریه، وسط دویدن، وسط جیغ زدن، دووم آوردن وقتی که هیچ کسی از حال و روزت خبر نداره ولی تو هنوز داری ادامه میدی، دووم آوردن تو دقایقی که چند بار زنگ زده‌ای به مامان و جواب نداده، دووم آوردن حرفای نگفته‌ای که توش غرق میشیم، دووم آوردن وقتی قلبت شکسته بود، دووم آوردن تو حفظ زندگی روزمره و زنده موندن.»

+5