چای لب سوز.
Open in Telegram
5 072
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-3330 days
Posts Archive
5 072
«گاهی یک لیموناد زمزم را باز میکرد و در یک کاسهی لعابی آبی میریخت و مغزش را در آن میگذاشت و اجازه میداد که حبابهای خنک و کوچک لیموناد هیپوفیزش را قلقلک بدهند.»
5 072
«در خانه؛ خامه شکلاتی تمام شده. ساعت نوشیدن چای است. بوی سیگار، قاطی عطر بخار حمام، آدمیزاد را احاطه میکند. قصه نیمهتمام و مداد لای موهایم. خمیده بر صندلی. آب جوش آمد. تاریکی در کوچه به صرافت افتاده و من شب را در لیوان هم میزنم.»
5 072
«دوش آب سرد واقعا بینظیره. بهم احساس طراوت و تازگی میده و هربار بعدش خیال میکنم یک کار مهم انجام دادم؛ مثل جوجهاردکی که رفته شنا. »
5 072
«نیشی بر شانههایت. پوست زلالت داغ از آفتاب. میروی. میروی. میروی آنقدر که هیچ صدایی، زاریات را برهم نزند. بذلهگویی نمیخواهی، آدم گریان دیگری را هم. این مار هراسناک که نیش بر شانهات گذاشته، خونت را به جوش آورده.»
