yohanna "
Closed channel
1 636
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 636
نزدیک یک هفته بازداشت در یک بازداشتگاه غیررسمی اطلاعات.
۳ ماه رفت و آمد در دادگاه برای تجدید نظرخواهی حکم محرومیت از تحصیل.
1 636
عاشقی یا مبارزه؟
آیا میتوان هم در گیر و دارِ نبردِ با ظالم و خروشِ آزادیخواهی بود و هم عاشق؟
نمیدانم پاسخت چیست... ولی منِ همیشه عاشق مسلک و آزادیخواه، زندانیِ هرکدام که شدم، دستم از آن یکی کوتاه شد. هر بار میخواستم قربان صدقه مفهومِ عشق بِروم، دو سه تکه لباس، تنِ کلماتم میکردم که خیلی هم عریان نباشند و هیچ قول و قرارِ سِفت و سختی داخلش دیده نشود و معلوم نکند پابَندم به وطنم، تا یک راهِ فراری برایم باز بماند. برای روزی که دیدم، سَر به تَنم اضافیست و باید بِبَرم بیندازمش پای آزادی.
از آن طرف هم هر وقت میخواستم از آزادی بنویسم و بیمحابا حمله کنم به زندان، زندانساز و زندانبان، واژههای گداختهام را هفتبار میکنم داخل دریا و درمیآورم تا اطرافیانم فکر کنند که آرام شده ام و دیگر به رادیکالی نسخه قبلی ام نیستم.. وگرنه شاید روزی برایت گفتم آنچه به اعتراض مینویسم، در برابرِ زبانههای آتشِ خشمِ فروخوردهام، شعلهی کبریت هم نیست!
زیباترینم،
زندگی داخل این زندانشهر، نه عاشقِ دُرست و درمانی از من ساخت، و نه مُعترضِ به درد بخوری. هم شرمندهی عشق شدم، هم خجالتزدهی آزادی.
همین.
1 636
«من فکر میکنم امید دروغین بدتر از ناامیدی است. چون ناامیدی باعث میشود که ما دست به عمل بزنیم. […] در حالی که تاکنون امیدهای دروغین و خودفریبیها سالها ما را عقب انداخته.»
- جدال با جهل / بهرام بیضایی، گفتگو با نوشابه امیری.
1 636
«من فکر میکنم امید دروغین بدتر از ناامیدی است. چون ناامیدی باعث میشود که ما دست به عمل بزنیم. […] در حالی که تاکنون امیدهای دروغین و خودفریبیها سالها ما را عقب انداخته.»
- جدال با جهل / بهرام بیضایی، گفتگو با نوشابه امیری.
1 636
" عزیزترینم
مطمئنم دوباره دارم دیوانه میشوم. حس میکنم دیگر توان تحمل روزهای وحشتناک را نداریم و این بار حالم خوب نمیشود. دوباره صداهایی میشنوم و تمرکزم را از دست میدهم، پس بهترین کار ممکن را میکنم. تو بزرگترین خوشبختی ممکن را به من دادهای. گمان نمیکنم پیش از این که این بیماری لعنتی شروع شود، هیچ زوجی به خوشبختی ما بوده باشند. دیگر نمیتوانم بجنگم. میدانم که زندگیات را تباه میکنم، میدانم که بدون من موفق خواهی بود و خودت هم میفهمی. میبینی؟ حتی نمیتوانم این نامه را درست بنویسم، نمیتوانم بخوانم. میخواهم بگویم همهی خوشبختی زندگیام را مدیون تو هستم. تو صبورانه با من مدارا کردهای و بیش از اندازه خوب هستی. میخواهم بگویم ــ همه این را میدانند. اگر کسی میتوانست مرا نجات بدهد، آن فرد تو بودی. همه چیز را از دست دادهام جز ایمان به خوب بودن تو. نمیتوانم بیشتر از این، زندگیات را خراب کنم.
گمان نمیکنم هیچ دو نفری خوشبخت تر از من و تو بوده باشند. "
بیست و هشتم مارس ۱۹۴۱، ویرجینیا وولف اورکتش را پوشید، جیبهایش را از سنگ پر کرد و به رودخانهی اووز در نزدیکی خانهاش رفت و خودش را غرق کرد. بدنش را تا هجدهم آوریل پیدا نکردند.
