en
Feedback
دکلمه✍️سناریو🎥

دکلمه✍️سناریو🎥

Open in Telegram

♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿

Show more
7 284
Subscribers
+1724 hours
+567 days
No data30 days
Posts Archive
🕊 من هلاکِ خنده‌ هایت   یار، باور میکنی؟  تو ولی با شعر جانم را منور میکنی  در نگاهت آتشی داری به رنگ اشتیاق با همان آتش دلم را سخت، پرپر میکنی  سایه‌ ات بر جانِ من ، آرامشی بی‌ انتهاست  با حضورت لحظه‌ها را، نورِ محشر میکنی  درسکوتِ لحظه‌دهایم، عشق چون رودی روان با صدایِ  نازنینت، حال خوش تر میکنی در دلِ شب‌ های تارم، یادِ تو روشن‌ ترین  با نگاهت دشت را، بیتاب اختر میکنی  هر نفس با شوقِ دیدارت دلم لبریزِ عشق  با حضورِ سایه سارت، دل چو گوهر  میکنی  در هوایِ چشمِ  مستت، شعر می‌روید مدام  با  غزل‌هایِ دلت، جان را معطر میکنی  من ثریایم دلم عاشق که گفتم رازِ دل بی نگاهت درد را در من مکرر میکنی #ثریا_شجاعی_اصل

حضرت یارم : با هر نگاهتان شمع وجودمان بیشتر ذوب می شود .. خیالی نیست این خصلت پروانه شدن  است؛ آه عالی جناب... جان افتاب  اهسته قدم بردارید تا انتهای عاشقانه ها یمان ختم بخیر شود، دورتان بگردم .. این روز ها حالمان خوب نیست جای خالی تان عجیب خودنمایی میکند......... چند ورقه مهر در مطلع بلندتان سروده ام ...... باشد که شکفتن گل وجودتان عطرآگین کند فاصله ی بینمان را، عزیز تر از جانم، راستش مدتهاست، صحن سرای چشممان مُشک سای قدم‌های تان شده است! و هزار هزار واژه رقاص وامدار نگاهتان، می دانستید صدای تان بارقه ی امید است بر گوش جان خسته مان..... ..روز و شبمان بر مدار و محور شما می چرخد.... ای دیر آشنای محبوب، .پس می خوانم تان به نام عشق بر ساز دل مهجور. #لیلا_قدم_یاری

🌈 #شعر 🌈 اگه روزی ، ازت قلبت رو دزدیـــدم همین دزدی گناهی شد ، که تاوانش رو پس میدم حلالـم کن اگه گفتــم ، چقـــد غمگین و بی تابم حلالم کن اگه هرشب ، دارم با گریه می خوابم حلالم کن که امروزم ، برات چشمامو تر کـردم اگه تنهـــا دعام اینــه ، به آغوش تــو بـرگـردم اگه هـر لحظه با یادت ، دلم دیـوونه تـر میشه اگه این زنــدگی بی تـــو ، بــــرام دریای آتیشه حلالم کن اگه گفتـــم ، بمــون تـا آخــرش با من اگه با لحن شیـرینت ، به ایـن رویا زدی دامن حلالم کن اگه عشقت ، گرفت از من رهائیــمو سرم هرچی که آوردی ، ندیــدی بی وفائیــمو اگــر میشه حلالم کن ، که اخلاقت باهام بـد شد که قلبت عشقمو فهمید ، ازاین احساس من رد شد عذابــم میده این وجدان ، بیا رحمی بـه حالم کن آره من خیلی بــد کردم! ، تو این شبها حلالم کن ✍️#پریناز_جهانگیر_عصر 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💎 #دکلمه 💎 چند وقتی بود که چشماش یه غمی داشت.. یه غمی که آزارم می داد ، کم حرف شده بود ، مدت ها به یه نقطه خیره می شد و فکر می کرد ، یادمه وقتی ازش پرسیدم چیزی شده که انقدر بهم ریخته ای تو چشمام زل زد و گفت: دلتنگم ، خیلی دلتنگم... نذاشت بپرسم دلتنگ کی ، دلتنگ چی دستمو گرفت و گفت تا حالا به کسی حسادت کردی؟ سرم رو تکون دادم و گفتم نمی دونم ، شاید ، تو چی؟ خندید و گفت آره... من به خودم حسودیم میشه ، به همون کسی که بودم و دیگه نیستم ، همونی که از یه جایی به بعد عوض شد ، می دونی سخت ترین روزهای زندگی همون روزایی هست که آدم دلتنگ خودش میشه... حرفاشو درک نمی کردم تا اینکه چند سال بعد روزای سختم شروع شد ، دلتنگ شدم ، دلتنگ همون کسی که تو گذشته بودم ، دلتنگ همون حس هایی که مدت ها تجربه نکرده بودم ، دلتنگ خنده هایی که مصنوعی نبود ، دلتنگ رویاهایی که هر چی گذشت کمرنگ تر شد... همون جا بود که فهمیدم فرقی نداره شرایط تغییرت بده یا سرنوشت یا مسیری که انتخاب می کنی ، اگر با گذشت زمان عوض بشی بالاخره یه روز بی رحمترین دلتنگی میاد سراغت دلتنگی که هیچ راه فراری نداره دلتنگی که هیچوقت تموم نمیشه ، فقط گاهی فراموش میشه ... همین #حسین‌حائریان 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

☑️ #شعر ☑️
‍ تو از تنهایی شب های آغوشم خبر داری؟ از اندوهی که مانده بر سر دوشم خبر داری؟ صدایت بهترین آرامش این قلب زخمی بود از آوای به جا مانده در این گوشم خبر داری؟ هنوزم عطر دستانت میان موی من مانده مثال آتشی در کوره می جوشم ! خبر داری؟ بدون تو شبم سرد و سیاه و بی سحرگاهم به یاد چشم مستت باز مدهوشم خبر داری؟ نمی دانم کجایی و کنار کیستی ، اما ؛ خیالت را به روی بغض میپوشم خبر داری؟ همیشه مزه ی شیرین تلخی های من بودی و حالا زندگی را ، تلخ می نوشم خبر داری؟ سکوتی تلخم از بی همزبانی تا نفس دارم نباشی چون تنوری سرد و خاموشم ، خبرداری؟ دلم با بی کسی هرگز نمی گیرد قرار ای عشق برای وصل تو عمریست می کوشم ،خبر داری ؟ نه مهتابی نه خورشیدی به روی "پونه" میتابد تو از لمسِ غریب اشک و تن پوشم خبر داری ؟
#افسانه_احمدی_پونه

❤️‍🔥 #دکلمه ❤️‍🔥 صندلی ۱۹... ی جایی بینِ وسط و انتهای اتوبوس تک صندلیه سمت چپ اتوبوس ی جای خلوت و بی‌سروصدا از پشتِ شیشه زل زده بودم به خطکشیِ وسط جاده تو یکی از فیلمای طنز سینما ی جمله راجبشون شنیده بودم که یهو یادش افتادم میگفت به سلامتی خطکشیِ وسط جاده که‌تیکه تیکه میشن اما تا آخرِ راه باهات میان از این با مرامای هم‌پا تو این سفر زیاد هستن کسایی که‌میان بدون اینکه‌ بشناسنت یا حتی نگاهی بهت‌ کنن بدونِ رد و بدل شدنِ کلمه‌ای تا ته خط و انتهای مسیر کنارتن اما ادما تو زندگی کسی رو میخان که عین ی سفر چند ساعته و چند روزه نباشن کسی که مقصد رو نبینه دلشو بزنه به دریا و دستشو بزاره رو شونه‌هاتو بهت بگه ببین منو...!؟ تو فقط برو من‌کنارتم یکی‌ که هی نپرسه کجاییم هی نگه رسیدیم ؟ کی میرسیم و این صحبتا کسی که  کنارت بشینه و بگه بزن کنار ی جا وایسیم و ی استراحتی‌کن ی چای برات بریزه با دست خودش قند تو دهنت بزاره گاهی وقتا برات میوه پوست بگیره و گاهی وقتا هم‌ لقمه‌های کوچیک برات‌درست کنه چون اون آدم نگاش به جاده نیست لوکیشن و زمان براش مهم نیست براش مهم  اینه  که کنارت باشه و عین تو دنبال حال خوبِشه حال خوبی‌که تو بهش دادی و اون ارامشی که با هم دارین ختم‌کلام‌ اینکه آدما ی همسفر میخان اونم بی‌مقصد بی انتها..... #بداهه #حامد_زکیان ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💠 #شعر 💠 بیا ای حضرت جانم  ، که جان هستی و ، جانانی ، هزاران جان و صد ها جان ، به پایت است قربانی ، کجا روی آورم جانا  ؟ ز درد تلخ هجرانت ... به حق عشق ای ساقی ، زما ساغر مگردانی ، نیندیشم ز این سودا ، که گشتم این چنین رسوا .... اگر از مهر تو گویم ... ، دل هستی و دلستانی ، تو ان نوری که از لطفت ، مه و اختر درخشانست ... هزاران اختر و ماهی ، فزون از ماه تابانی ، تویی آرام جان من ، تویی عشق نهان من ... تویی جان وجهان من ، که هم اینی و هم انی ، نه هشیارم نه خَمّارم نه بیدارم نه در خوابم ... پی ان یار و دلدارم ، که می دانم که میدانی ، اگر دستی دعا دارم ،  تورا ای دلربا خواهم ... چه گویم من چه ها گویم ؟ که سلطانی و سبحانی ، ز عشقت  سخت بیمارم ، نه در کارم نه در بارم ....   ولیکن زین خبر دارم ، که هم دردی و درمانی ، چه هاگویم به جان تو ، که جانست بر تو قربانی ... مرا مردن بِه از هجران ، فدای ان گرانجانی ، می ای باشد که #راحم را کند دیوانه ،  ای ساقی ... کزان می های پنهانی .... که جانست و پریشانی ، #راحم_تبریزی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🎀 #دکلمه 🎀 خیلی خوشگل نبود . یه صورت معمولی داشت ، با چشمای معمولی و مهربون ! امّا ... امّا قشنگ می‌خندید ! انقد قشنگ می‌خندید که آدم احساس می‌کرد هیچ‌کس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده ! راستش همه کار کردم که به دستش بیارم ، چند سالی هم بودیم با هم . دروغ چرا ! همه چی هم خوب بود ... دوسم داشت ، دوسش داشتم ! امّا انگار آدم وقتی داره به آرزوهای بزرگش می‌رسه یادش می‌ره که چقد آرزوهای کوچیك هم داشته ! یادمه یه بار خسته از سر کلاس برمی‌گشتم خونه که تو راه زنگ زد و گفت بریم بیرون ! عدسی پخته بود . خودش کلاسش رو نرفته بود که درستش کنه و بیاره تا بتونیم با هم بخوریم . یکم شور شده بود . به شوخی غر زدم بهش که چرا انقد شور آخه دختر ! گلوم سوخت ! ولی بعد فوری نوك دماغشو گرفتم کشیدم و گفتم : با این حال ، باورکن این خوشمزه‌ترین عدسی بود که تا حالا خورده بودم ! می‌دونستم بلده خوب غذا درست کنه ، فقط چون عجله‌ای بوده این یه دفعه اینطوری شده ! اون موقع‌ها آرزوم همین چند لحظه نشستنا کنارش بود ... یه مدّت که گذشت الکی بهانه گیر شدم ، هر بار سر یه چیزی ناراحتش می‌کردم ، همه کارم کرد واسه موندنما ! امّا من دیگه رویاهای جدید تو سرم داشتم ، و از نظر من اون سد راه تك تکشون بود ! واسه همین یه روز بی‌دلیل گذاشتم و رفتم ! الآن یك ماهی می‌شه که برگشتم ایران . دیروز عصر خیلی اتفاقی توی پارك دیدمش ! برعکس من که هر دفعه یه چیز می‌گفتم و هر روز یه رنگ عوض می‌کردم ، اون انگار خیلی عوض نشده بود ، فقط یه ذره پیر شده بود ، یه ذره هم آروم‌تر ، با همون تیپ و قیافه ! نمی‌دونم چرا با وجودی که ازش فاصله داشتم ، ولی انگار بوی عطرشو حس می‌کردم ... نمی‌دونم شایدم خیالاتی شده بودم ! گاهی وقتا لبخند می‌زدا امّا خنده‌هاش دیگه اون شکلی نبود ! چشاشم هنوز مثل قبل مهربون بود امّا برق اون سال‌ها رو نداشت ! همین طوری زل زده بودم به صورتش ، یه تیکه از موهای جو گندمی‌ش رو دزدکی دیدم از زیر روسریش ، همون روسری که من براش خریده بودم ، باورم نمی‌شد هنوز نگهش داشته باشه ! داشت یه دختر بچه رو توی تاب هل می‌داد که مامان صداش می‌زد ! می‌دونی من آدمای زیادی رو شناختم تو این مدّت ، امّا انگار هیشکی مثل اون دوست دارماش بوی موندن نمی‌داد ! یه لحظه دلم خواست زمان برگرده و بشیم همون دو تا دانشجوی 𝟤𝟢 - 𝟤𝟤 ساله که عصرا بعد کلاس از ذوق و شوق بودن کنار هم‌دیگه همه کوچه‌ها و خیابونای شهر و قدم می‌زدن ، بدون اینکه حتّیٰ یه لحظه خسته بشن ! امّا الآن ساعت 𝟣𝟢 شبه و اون احتمالاً داره کنار خانوادش عدسی خوش نمك می‌خوره ، منم همچنان روی صندلی پارك نشستم و به اون سال‌ها فکر می‌کنم ؛ امّا نه مثل اون خانواده‌ای دارم و نه کسی حتّیٰ توی خونه منتظرم باشه ! می‌دونی یه چیزایی هست که آدم سال‌ها بعد می‌فهمه ! سال‌ها بعدی که دیگه خیلی دیره ! خیلی دیر ... #نیلوفر_زارع ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🌴 #شعر 🌴 شبی دوباره و ای کاش های تکراری فدای چَشمِ قشنگت ؛ هنوز بیداری ؟ بهار من نکند شرط بسته ای با خود تمام پنجره ها را ستاره بشماری ؟ چقدر مانده به اتمام این شب تاریک چقدر مانده که دست از سکوت برداری ؟ دوباره حرف بزن خوبِ من ؛ نمی خواهد که احترامِ سکوتِ مرا نگه داری ! تمام طول شب این بود فکر ِ عاشق تو که مثل آن همه دیروز دوستش داری ؟ تمام طول شب این بود حرف چشمانت که آی عاشق ِ دیوانه با توام ، آری... همیشه با تو بهار و همیشه بی تو خزان حکایت من و تقویم های دیواری! چهار سال از آن صبح عاشقانه گذشت و تو هنوز به احساس من وفاداری ... تو هیچ فرق نکردی هنوز شیرینی هنوز شکل همان روزهای دیداری! چرا بهانه و ای کاش ؛ ما که می دانیم تمام می شود این انتظار اجباری ... دوباره صبح ؛ همان صبح ناب خواهد شد دوباره خواب پر از رنگ و بوی بیداری ! #احسان_افشاری ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

تو گلِ خنده ی خورشیدی و آن صبح سپیدی نفس تازه ی دنیایی و یک روز جدیدی من اگر گوشه ی تاریک به دیوارِ جهانم تو همان نور،همان عشق ،همان بخت سعیدی
#مریم_یزدان_پناه
  سلام دوستان همراه صبحتون شاد و پر انرژی 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🔮 # کلمه_پدر 🔮 به نام درخت پر برگ و ریشه   پدر پدر من با بقیه پدرا فرق داره هم پدری کرد؛ هم مادری کرد هیچوقت تو چشام زل نزد ؛ بگه دوستت دارم اما؛ همیشه پشتم بهش گرم بود؛ میدونستم هر اتفاقی بیفته بابامو دارم؛ همون کوه بلندی که میشه تا ابد بهش افتخار کرد. هیچوقت نگفت دوستت دارم اما: جوونیشو گذاشت تا من پر و بال بگیرم؛ موهای سیاهش سفید شد تا من بزرگ بشم؛ مثل مادر تو آغوشش آروم میشدم وقتی بهونه گیر میشدم. هیچوقت نگفت دوستت دارم اما؛ خیلی کار کرد خیلی عرق ریخت؛ خیلی دستاش زخمی شد؛زیر چشماش چروک شد؛ اما خم به ابرو نیاورد ولی تا میتونست خنده روی لباش بود تا من بخندم. هیچوقت نگفت دوستت دارم اما: همیشه تو سرما و گرما کار کرد؛ مریض شد؛ خسته شد؛ اما کم نیاورد بابای من؛ برای من: برای خوشبختی من؛ برای خنده من؛ برای آینده من؛ برای سر بلندی من عمرشو گذاشت بابای من هیچوقت گریه نکرد؛ بغض نکرد ؛ فقط ریخت تو خودش مبادا دل من بگیره ؛ غصه بخورم بچه که بودم فکر میکردم  بابام قوی ترین مرد دنیاست؛  میتونه همه رو شکست بده؛ الان که بزرگ شدم دیگه مطمعن شدم که قوی ترین مرد دنیای من بابامه.... دخترا بابایی ان؛ اولین مرد زندگیشون باباشونه؛  فکر میکنن همه مردها شبیه باباشونن اما هیچکس  مثل باباها نیست خدا وقتی باباها رو آفرید بهشون بال نداد اما شدن فرشته؛ فرشته نجات بچه هاشون... محکم ترین بابای دنیا؛ قوی ترین بابای روی زمین؛ قربون اسمت برم روز پدر نزدیکه؛ اما برای من وجودت و حضورت و صدای نفسهات باعث میشه هر روز برام روز پدر باشه!!!... بوسه به قدم های تو میزنم پدر♥️ ستون پر قدرت خونه مون؛  که خونمون بهشته وقتی تو  توش نفس میکشی؛ میخندی... تو بوی خدا میدی بابااااا... روزت مبارک خدای روی زمینم... تقدیم به پدرانی که مثل خورشید زمین رو روشن نگه میدارند... #سپیده_زاهدی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌ 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🩵 #شعر 🩵 قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش نشاند رنگ روی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند آن عمارت نیست ویران کرده‌اند بی‌خبر بودند از حال درون استعیذ الله مما یفترون دید رنج و کشف شد بروی نهفت لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت رنجش از صفرا و از سودا نبود بوی هر هیزم پدید آید ز دود دید از زاریش کو زار دلست تن خوشست و او گرفتار دلست عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سر رهبرست هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گرچه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بی‌زبان روشنترست چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب از وی ار سایه نشانی می‌دهد شمس هر دم نور جانی می‌دهد سایه خواب آرد ترا همچون سمر چون برآید شمس انشق القمر خود غریبی در جهان چون شمس نیست شمس جان باقیست کاو را امس نیست شمس در خارج اگر چه هست فرد می‌توان هم مثل او تصویر کرد شمس جان کو خارج آمد از اثیر نبودش در ذهن و در خارج نظیر در تصور ذات او را گنج کو تا در آید در تصور مثل او چون حدیث روی شمس الدین رسید شمس چارم آسمان سر در کشید واجب آید چونک آمد نام او شرح کردن رمزی از انعام او این نفس جان دامنم بر تافتست بوی پیراهان یوسف یافتست کز برای حق صحبت سالها بازگو حالی از آن خوش حالها تا زمین و آسمان خندان شود عقل و روح و دیده صد چندان شود لاتکلفنی فانی فی الفنا کلت افهامی فلا احصی ثنا کل شیء قاله غیرالمفیق ان تکلف او تصلف لا یلیق من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر قال اطعمنی فانی جائع واعتجل فالوقت سیف قاطع صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق تو مگر خود مرد صوفی نیستی هست را از نسیه خیزد نیستی گفتمش پوشیده خوشتر سر یار خود تو در ضمن حکایت گوش‌دار خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران گفت مکشوف و برهنه بی‌غلول بازگو دفعم مده ای بوالفضول پرده بردار و برهنه گو که من می‌نخسپم با صنم با پیرهن گفتم ار عریان شود او در عیان نه تو مانی نه کنارت نه میان آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه بر نتابد کوه را یک برگ کاه آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی بیش ازین از شمس تبریزی مگوی این ندارد آخر از آغاز گوی رو تمام این حکایت بازگوی #مولانا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🩵 #دکلمه 🩵 او آنطرف تخت نشست  و من این‌طرف. روبرویش نشستم که فقط نگاهش کنم .آخر از دیدنش سیر نمی شوم.تمام جزئیات صورتش را می توانم برایتان بگویم . از چشمانش بگیر تا موها و زیر گلویش ، همه را خط به خط از حفظ هستم . همیشه برایم عجیب بوده دوست داشتنش . نمی دانم از کجا شروع شد ،فقط به خودم آمدم و دیدم همه یِ آسمانم شده است .راه رفتنش را بلدم ،نگاهش را بلدم و حرف زدنش را . همیشه از دیدنش شگفت زده می شوم .بگذارید مطلبی را برایتان بگویم .شما که غریبه نیستید ،از روزی که عاشقش شده ام ،شما پا به پای این کلمات بوده اید و با من و او به همه جا سفر کرده اید. از خدا که پنهان  نیست ،از شما چه پنهان !مدتی است می خواهم حرفی را به شما بگویم . حقیقت این است که من نمی توانم بدون او باشم ،زندگی ام را وقف دوست داشتنش می کنم.همیشه بدنبال بهانه ای می گردم که رهایش کنم ،اما همیشه به بن بست می رسم . نه اینکه از دوست داشتنش خسته شده ام ،نه ! حاشا و کلا ! خدا آن روز را نیاورد که بخواهم از دوست داشتنش خسته شوم. یک شب که در آغوشش گرفتم ، از خوش اقبالی ام ،رژ لب‌هایش به روی یقه یِ پیراهن سفیدم نشست .از آن شب ،پیراهن سفید را دیگر تنم نکردم.در کمد لباس ها ، آویزانش کردم تا نقش لب‌هایش، همیشه برایم به یادگار بماند . من یکی از خصیصه‌های اخلاقی بدم این است (البته خصوصیات اخلاقی بد زیاد دارم )، زمانی کسی را دوست داشته باشم ،تمام خودم ،زندگی و لحظاتم را نذر آنطرف می کنم .دوست دارم همیشه از حالش باخبر باشم .چه می کند ،کجا می رود ،با که حرف می زند و چه می پوشد !همیشه بدنبال بهانه ای می گردم که به او سلام دهم  و این برای آن فرد آزاردهنده می شود . بهرحال زندگی به نام و یاد او گره خورده است ،شعر منزوی را میخوانم ،اورا به یاد می آورم، بنان گوش می دهم ،اورا به یاد می آورم ،حتی زمانی که غذا میخورم، اورا به یاد می آورم. بارها گفته ام که من هیچ توقعی از او ندارم ،هر چند اگر بدانم که دوستم دارد ،پروانه می شوم و به دور ابرهای آسمان می چرخم ،اما از او می‌خواهم که بگذارد در این آشفته بازار درد ،دوستش داشته باشم و برای من همین از حظ و بهره دنیا کافی است . می دانم تا آخر این نوشته، مثل همیشه ،با من هستی و تک تک این واژه ها را می‌خوانی ،اما ، میخواهم به رسم همیشه بگویم دوستت_دارم و همیشه با من هستی . #پریشانه #جواد_ساده ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💿 #شعر 💿 می تواند که تو را سخت زمینگیر کند درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند اسمان بر سرم اوار شد ان لحظه که گفت قسمت این است بنا نیست که تغییر کند گفت امید به وصل من و تو نیست که نیست قصد کردست که یک روزه مرا پیر کند گفت دکتر من و تو مشکلمان کم خونیست خون دل میخورم ای کاش که تاثیر کند در دو چشم تو نشستم به تماشای خودم که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند  خواب دیدم که شبی راهی قبرستانم نکند خواب مرا داغ تو تعبیر کند مشت بر اینه کوبیدم و گفتم شاید بشود مثل تو را اینه تکثیر کند سید تقی سیدی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🕊 #دکلمه 🕊 اسمون ک دلش بگیره میزنه زیرگریه وامان از گریه های بی امون اسمون ک وقتی میباره رو سرم دلم برات تنگ تر میشه.دست خیالتومیگیرم اونم بدون چترراه می افتم جاهای ک باهم خاطره بازی کردیم تو اون لحظه من بغض میکنم و آسمون گریه..... اسمون ک دلش بگیره وچشاش بارونی باشه فرقی نداره شب باشه یاروزاصن بدون هیچ اراده ای ازخودت  شروع میکنی قدم زدن زیر اشکای اسمون وبرای خودت شروع میکنی ب خاطره سازی و نوشتن..... ولی...... مث اینکه قانون شب قانون رعایت سکوته حتی واسه اونایی که بیدارن باید بی صدااشک بریزن. میدونی دلتنگی تو در دیه ک اصن درمونی نداره وبرای همیشه مهمون ابدیه قلبمه..... اما....... همین کافیه وقتی فکر میتونم به توبااینکه ازم دوری ولی اینو هنوز میدونم مال منی، واین قلب نااروم قلبمو اروم میکنه. خیلی ازشبای زندگیم دلم یه بغل ازجنس ارامش میخواس ولی کسی نبود جز خیال وفکرتو ومن تنهابودم یا جاهای ک دلم میخواس برم روتنهایی وباخیالت رفتم چون فکرکردن ب تو، ازبودن کنارخیلیاخیلی قشنگتروارامش بخشتربودبرام. میخوام بگم برام مهم نیس ک ازو چقددوری، مهم اینه وقتی قلبامون وروحمون بهم پیونده خورده صدای همدیگروازفاصله خیلی دور میتونیم بشنویم. میدونی بدترین دردی که بدن ما میکشه چ دردیه؟ ‏دردغم وغصه....... انگار تحمل دردوغصه از جسم انسان ممکن نیس اگ میگم ممکن نیس اخه نمیتونی دقیقا بگی کجایی بدنت دردمیکنه تابرای اروم شدن دردوغصه ات  مسکن پیداکنی واروم بشی. فق اونایی حال الان منو میفهمه ک چرا من همش ازدلتنگی مینویسم که مث من طعو دلتنگی روچشیده باشه.... ببار بارون دلتنگی اخه میخوام از یار سفرکرده ام برات بنویسم میخوام بنویسم اصن ب خواب نیازنیس خواب فق بهونس ک ادمی برای فرارازدلتنگی  به شبه ولی..... امان ازکسی که دلش تنگ شده ومیدونه شروع شب ینی شروع دردبی درمون. شایدبعدا بفهمی من چرا همه نوشته هام پراز دلتنگیه... چراایپ روزااحساس میکنم دلم برای خودقبلو تنگ شده. شایداوج تلخی دلتنگی اونجایی باشه ک دلت واست خودقبلیت تنگ شده واسه گذشته ای که روزای شیرینش بیشتراز روزای تلخش بود. بعد میفهمی چرا من این همه از دلتنگی نوشتم. چقدر این روزا حس میکنم که دلم واسه خودم تنگ شده یه موقعهایی تلخ ترین حس دلتنگی، دلتنگی واسه خودت میشه واسه گذشته ای روزای شیرینش بیشترازروزای تلخشه. همیشه یادم بهم میگفتن بخشش ازبزرگتراس ولی هربارتوزندگیم ک بخشیدم هیچکس نیومدبهم بگه چقدبزرگ شدی..... بلکه همه میگفتن چرا بلدنیستی حقتوبگیری؟ دلم میگیره وقتی میدونم تواین دنیاژی ب این بزرگی دل کسی نیس ک برام تنگ بشه..... قلبم دردمیکنه.... شاید وقتی بهو حق بدن ک من زیر چن مشت خاک توخونه ابدیم خوابیده باشه اون روزهمه دلاشون برام تنگ میشه فقط ازتون خواهش میکنم این جمله رو روی سنگ قبرم حک کنین که: مهربون بود امامهر ندید...... باوفا بوداما وفا ندید....... تنها بود با دل هیشکی بازی نکرد...... زنده بود زندگی نکردزنده مانی کرد.... بزن بارون، بزن بارون که عمرم رفته برباد بزڹ که من شدم مجنون فرهاد، بزڹ بارون که غـم‌هایم بشۅیی، بزن که راه دۅر است تا صبۅری ...!!!! عمق دلتنگی شب ها آشکار میشه..! به راستی جنس شب از چیه.؟؟؟ آنقدر مینویسم تا فارسی تموم بشه..... #به_قلم_مینا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🌴 #شعر 🌴 چاره‌ها رفت ز دست دل بیچاره ی من تو بیا چاره ی من شو که تویی چاره ی من در بیابان طلب بی‌سر و پا می‌گردد که تو را میطلبد این دل آواره ی من در طلب پا نکشم در رهش ار سر برود تا نیاید به کف آن دلبر عیاره ی من پخت در بوته ی سوداش دل خام طمع سوخت در آتش هجرش جگر پاره ی من جوی گردیده روان بود شرر گشت کنون به در و دشت زد آتش دل چو پاره ی من شاد و خرم خورد از شهد و شکر شیرین‌تر هر غمی کز تو رسد این دل غمخواره ی من گر تو صد بار برانی ز در خود دل را باز سوی تو گراید دل خود کاره ی من پاره‌های دل صد پاره به صد پاره شود گر تو یک‌بار بگویی دل صد پاره ی من هر کجا می‌کِشیَش بر اثرت می‌آید سر نهاده است تو را این دل بیچاره ی من من نه آنم که ز سودای تو دل بردارم عقل افسون چه دَمَد بیهده درباره ی من می‌برد لعل لبت دم بِدم از دست مرا می‌شود ساقی من مانع نَظّاره ی من تا کی از غنچه خاموش تو در هم باشم ای خوش آن‌دم که به دشنام کنی چاره ی من میخورم خون جگر دم بدم از دست غمت کرده خو با غم تو این دل خونخواره ی من دل من پا نکشد از در میخانه به پند ناصحا دست بدار از دل می خورده ی من سرنوشت دل من رندی و بی‌پروائیست طمع زهد مدار از دل این کاره ی من یاد حق چون نکنی شاعریت آید فیض بار بیکار بکش ای دل بیکاره ی من
#فیض_کاشانی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🍇 #دکلمه 🍇 میگم دلبر عشق و دوست داشتن یعنی بی انتها بودن یعنی من احساس تعهد میکنم وقتی بهم میگی دوستت دارم به خودم میگم تو دیگه یکی رو داری که باید بی منت بهش آرامش بدی عشق بدی لبخند بدی حال خوب بدی و کاری نکنی که دلش برنجه ازت نباید چیری کم بزاری توی دوست داشتنت باید ته مرام و معرفت باشی باید یه جوری دورش بگردی کع هیچکسی دور دلبرش اینجوری مثل تو نگشته باشه اما از وقتی بهت گفتم دوستت دارم نیستی انقدر کم رنگ شدی که حس میکنم دارم توهم میزنم دارم فقط توی خیالاتم اینا رو برات مینویسم از یه دوست داشتن مینویسم که تو اصلا توش نیستی فقط اومدی و منو دچار خودت کردی و رفتی و حالا من دارم به خورم میگم وظیفه نیست وقتی دلبر تو رو نمیخواد تو اینجوری براش دلبری کنی اما بازم ته دلم آروم نیست میام میبینم آنلاینی اما تنها برای من وقت نداری سرت با بقیه گرمه حتی نمیای بگی سلام خوبی ؟؟ مُردی یا زنده ای ؟؟؟  بیخیال دلبر وقتی دیدمت از خودم متنفر شدم و از سادگی خودم حالم بهم خورد به نظرم دوست داشتن یه درد مشترک نیست فقط دردیه که قلب من داره اونو یه تنه حمل میکنه بیخیال چقدر احمقم که باور کردم که دوستم داری اما حتی برای تو اولویت هم نیستم چه برسه به اینکه اهمیت داشته باشم برات بیخیال یه چیزی بگم دوست داشتن من نسبت به بقیه ی دوست داشتنها پر رنگه یعنی من بلد نیستم وقتی به کسی دل میدم نباشم و کم رنگ بشم و هی بهونه بیارم که بعدا باهات حرف میزنم و میام میبینمت و بعد جوری نباشم که اصلا برام اهمیت نداشته باشی نه من بلد نیستم با تو اینکارو بکنم من از وقتی عشق رو شناختم تمام خودم رو گذاشتم وسط دایره و گفتم من مهربون ترین موجود روی زمینم به گمونم شاید نباید میگفتم من مهربونم باید مثل خودت هر روز نیومدم و بهت حتی سلامم نمیگفتم و هی هر روز نباید میبودم و باید میگفتم مگه برای اون تت‌ چقدر اهمیت داری ؟؟؟ چقدر ارزش داری ؟؟؟ ببینم مگه دوست داشتن اینکه یکی بیاد تو رو مبتلای خودش کنه و بعد بره پی کار خودش ؟؟ آیا این رفتار رفتار یه کسیه که بهت گفته دوستت دارم ؟؟؟ و گفته دوست داشتنش حقیقت محضه؟؟؟ بیخیال دلبر موهام سفید شدن از بس مهربونی کردم و خودخوری کردم و ریختم توی دل کوچولوم و از بس که صبوری کردم و صدام در نیومد بیخیال به کسی نمیشه معنی علاقه و دوست داشتن رو به زور فهموند بیخیال برو نمیخوام دیگه بهم حتی فکر کنی ... هه چی میگم ؟؟؟ مگه تو اصلا به من فکر کردن رو هم بلدی؟؟؟ مگه بلدی زمانی که من بهت نیاز دارم باشی کنارم ؟؟؟ از اینکه باورت کردم حالم از خودم بهم میخوره من وظیفه نداشتم انقدر خوب باشم انقدر انسان باشم اما من همینم یه موجود مهربون که مهربونیش زبونزد عام و خاص شده یه موجود که چون خیلی خونگرمه خیلی خوبه خیلی خیلی خیلی خوبه بقیه نادیش میگیرن بقیه بهش بی توجهی میکنند من وظیفه نداشتم کسی رو درک کنم و همیشه صد خودمو بزارم اما قلبم بهم همیشه همینو میگه میگه صد خودت رو بزار برای هر کسی که میاد توی قلبت اما انگار اونم نباید انجامش میدادم چون اینجا هیچکسی راستش رو نمیگه اینجا دوست داشتنها ثانیه ای شده برای خوش گذرونی بیخیال دلبر معنی علاقه و دوست داشتن رو خیلی خوب فهمیدم بیخیال من همیشه وجدان داشتم و دارم من برای هیچکسی از عشق و توجه و بودن از خودم از قلبم از احساسم از رمانم برای کسی کم نزاشتم من چون یه انسانم به خودم گفتم حتی وقتی نقصی داری باید بگی چون تو خمیر مایه ی وجودیت اینه تو خود خود خود واقعیت هستی همیشه اما کی برای تو خور واقعیش بوده ؟؟ کی تا الان اومده که مرد و مردونه پای تو بمونه تا آخر عمرش برای تو برای بودن با تو بجنگه ؟؟ تا الان کسی بخاطر تو جنگیده ؟؟؟ کسی بهت گفته هی تو حتی اگر نقصم داشته باشی من همینجوری که هستی همین خود مهربون دل نازک زود رنج نارنجی صبور خوش قلب خونگرم‌ رو همین چشم و ابروی سیاهت رو همین وجود قشنگت رو میخوام !! کسی تا الان برای داشتنت پاش رو زمین کوبیده ؟؟ کسی بخدا بخاطر تو گفته تو رو خدا من این دختر رو میخوام ؟؟ نه همیشه من اینکارو کردم من همیشه توی دوست داشتنم سنگ تموم گذاشتم بیخیال من اینا رو برای کی میگم؟؟ برای کسی که حتی سر سوزن من براش مهمم نیستم ؟؟ ساعت به وقت ۲ صبح و من هنوز دارم بهت فکر میکنم ✍#راحمه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🌴 #شعر 🌴 گفته بودی که بیایی غَمم از دل برود آنچنان جای گرفته است که مشکل برود پایم از قُوَّت رفتار فرو خواهد ماند خُنک آن کَس که حَذر کرد، پِیِ دل برود گر همه عمر نداده است کسی دل به خیال چو بیاید به سر کوی تو ، بی‌دل برود کس ندیدم که در این شهر گرفتار تو نیست مگر آنکس که به شب آید و غافل برود ساربان! تند مران، ورنه چنان می‌گِریم که تو و ناقِه و مَحمِل، همه در گِل برود سَرِ آن کُشته بنازم که پس از کُشته شدن سَرِ خود گیرد و اَندر پی قاتل برود باکم از کشته شدن نیست از آن می‌ترسم که هنوزم رَمَقی باشد و قاتل برود گَر همه عُمر صَبوحی خوش و شیرین باشد این سخن ماند ؛ نَدانم که چه با دل برود ...
#شاطرعباس_صبوحی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🗽 شعـــــر 🗽 در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!! پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی... دلم رفت #کاظم بهمنی 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🪫 #شعره 🪫 خدایا... پیش از آن‌که مرا به جهان آوردی، جرعه‌ای از مهرت را در جامی ریختی و آن را به دست زنی سپردی که نامش را مادر نهادی، و من هر لحظه که به او می‌نگرم، گویی به تماشای سایه‌ای از ذات تو نشسته‌ام. ای بی‌کران...مادر،آسمانی‌ست که بر خاک قدم می‌گذارد، دریایی‌ست که تشنگی نمی‌شناسد؛ چراغی‌ست که حتی در خاموشی نیز راه می‌نماید؛ دلش خانه‌ای‌ست که تو در آن جای گرفته‌ای؛ و من هرگاه درهای جهان به رویم بسته می‌شود، در آستان آن دل،پناه می‌یابم. پروردگارا... در این روز که به نام مادر آراسته شده، تو را می‌خوانم،نه از بیم،نه از حاجت، بلکه از شوق فهمیدنِ رازی که در وجود مادر نهفته‌ای.رازی که هر چه می‌گذرد بیشتر در می‌یابم: عشقِ او،آیینه‌ی عشق توست. ای مهربانِ بی‌انتها...بر دستانش که عمرم را باغبانی کرده‌اند،سپیده‌دِم آرامش بفرست. برچشمانش که شب های بی شمار برایم بیداری کشیده‌اند، نور و بینایی بیار. بر قلبش که معدن اسرار عشق است.صلحی بنشان که هیچ غمی یارای گذر از آن نداشته باشد. ای ربّ دل‌ها...مادرم را در حریر رحمتت بپیچ، طول عمرش را به توری لطیف آغشته کن، و بگذار تا آخرين دم،سایه‌اش چون دعایی مستجاب بر سرم جاری باشد. و به قول جناب حمید رضا گلشن که میگه: همه عمرت به فداکاری و ایثار گذشت شب نخوابیدی و این چرخه به تکرار گذشت محض آسودگی من،همه کاری کردی زندگی بر تو ولی حیف، که دشوار گذشت مادرم،پیر شدی تا که جوانی بکنم پس جوانی خودت چه،که به یک بار گذشت! قامتت خم شده تا قد بکشد فرزندت وایه من ،با چه بها عمر جفا کار گذشت من به قربان توو موی سپیدت بشوم که جهان تو به دلواپسی و کار گذشت کاش میشد،بدهم عمر خودم را به شما هر شب این فکر به ذهن آمد و غم بار گذشت بعد از این کاش فقط فکر خودت باشی و بس بعد از این کاش فقط فکر خودت باشی و بس چون که کافیست دیگر این،همه مقدار گذشت دوستت دارم و مدیون توام مادر من که به لطف تو سیاهی شبِ تار گذشت مادرم کیست؟! خداوند زمین ... مظهر عشق ... شاه بیتی که لطیفانه ... به اَشعار گذشت ...! آره ✍️ابراهیم پاشا 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401