نُطق
Open in Telegram
بِخوان مرا، تا که سَبز شود ریشه خیال🌱 📬ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1157366839 📬شناس: @Notghh_bot «اینجا همه چیز محصول اندیشه منه:» ″انتشار فقط با ذکر نام نویسنده″
Show more320
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-730 days
Posts Archive
320
📮اعتراف
چشم میچرخانم، میان جماعت کور و کر. نگرانم، مبادا کسی صدایم را بشنود. پاهایم سست است و چشمانم هراسان. کلمات، مثل دستی پر قدرت، بیخِ گلویم را گرفتهاند.
صورتم گر میگیرد و خون در رگهایم میجوشد، مثل آتشفشانی که در حالِ فوران است. تیزی حقیقت، لبهایم را میبوسد و آوایی گنگ از دهانم خارج میشود...
میگویم دوستتدارم. زمان منجمد میشود و قلبم از کار میایستد، مثل کسی که به جرمی اعتراف میکند. در هیاهویِ سکوت، تنها چشمانِ اوست که با من سخن میگوید.
نگینِ خوشخُلق؛
320
مرا تو جانِ عزیزی و یارِ محترمی
به هر چه حکم کنی بر وجودِ من حکمی
غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد
که مونسِ دل و آرامِ جان و دفعِ غمی
-سعدى؛
320
Repost from Whisper
خب
همه چنل داران عزیز (با هرامار،موضوع و تعداد ممبر) که به حمایت نیاز دارن این پیام رو فروارد کنید تا براتون فولدر حمایتی/اختصاصی بسازم 🌱
اینجا جوین باشید چک میشه
320
Repost from Whisper
همه چنل داران عزیز که به حمایت نیاز دارن این پیام رو فروارد کنید تا براتون فولدر حمایتی/اختصاصی بسازم عزیزان 🌱
اینجا جوین باشید چک میشه
320
📼اگه می یار ایسی، راهانا بیا
اگه راهان نوبو، باغانا بیا
اگه دینی کی دوشمن در کمینه
سفید ماهی بو بو، روخانا بیا
320
چنان تنهایی بزرگی در دنیا هست که در حرکت آهستهٔ عقربههای ساعت دیده میشود.
آدمها خستهاند؛ تکهپارهی عشقاند یا نبود عشق.
-چارلز بوکوفسکی؛
320
📮کولهبارِ تنهایی
دیگر تاب و توانِ تحمل وزنش را هم نداشت. با هر حرکت اتوبوس به راست و چپ پرتاب میشد. نسبت به تمامِ اتفاقاتِ اطرافش بیتفاوت بود و هیچ مقاومتی نمیکرد، مثل یک اسباببازیِ فرسوده در دستانِ یک کودکِ بیرحم.
پسر جوانی که کنارش ایستاده بود، با اخم و ترشرویی نگاهش میکرد، ولی دیگر برای او اهمیتی نداشت که دیگران دربارهٔ او چه فکری میکنند؛ همانطور که دیگران هم اهمیتی به او نمیدادند، او مثل یک روح سرگردان در یک شهر شلوغ، گمشده بود. حتی اگر همین الان هم میمرد، هیچکدام خم به ابرو نمیآوردند، چه کسی توتی را که از درخت میافتد به یاد خواهدآورد؟
نگاه سردش را به کفشهای کهنهاش دوخت، آنها تنها همراهان همیشگیاش بودند. کسانی که او را نمیشناختند، فکر میکردند گداست، با ترحم نگاهش میکردند و حتی گاهی پول خردههایشان را به او میدادند. اما موضوع پول نبود؛ موضوع این بود که مردگان، لباسِ جدید نمیخواهند. تنهایی او را زنده به گور کرده بود.
اتوبوس با تکان وحشتناکی ایستاد. مردم برای سریعتر خارج شدن و رسیدن به خانه، همدیگر را هول میدادند، مثل مورچههایی که برای یک ذره غذا، زیر دست و پا له میشوند، امّا او هیچ عجلهای نداشت. هیچکس در خانه منتظر او نبود تا با هم شام بخورند. اگر دیر میکرد، هیچکس نگرانش نمیشد و کسی به استقبالش نمیآمد تا در خانه را به رویش باز کند.
سمت خانه میرفت، خانهاش که بیشباهت به یک غارِ سرمازده نبود و تنها همخانهاش، تنهایی بود. با قدمهای سنگین راه میرفت، کولهباری از تنهایی بر دوشش بود. اینبار دیگر میدانست که این بار برای همیشه روی دوشش خواهد بود.
-نگینِ خوشخُلق؛
320
Repost from چامههای ناگهان.
*این چالش به منظور آشنایی با شماست*
این پیام رو فروارد کنین که چنلهاتون رو چک کنم، بهترین پستتون رو بذارم اینجا و اگه از چنلی خوشم اومد نقطه قوتش رو بگم. ماچ.🫶🏼
320
چقدر احساس خوشبختی میکنید؟
به نظرتون الان برای احساس خوشبختی به چی نیاز دارید؟ چی میتونه بهتون این حس رو بده؟
320
Repost from •وهم سبز•
زِ عشقت بند بندِ این دل دیوانه می لرزد
خرابم می کنی اما،خرابی با تو می ارزد...
•هوشنگ ابتهاج•
320
Repost from در سایهیِگیسویِ نگار؛
•چالش•
این پیام رو فوروارد کنین،
یه جمله به کسی که دلتنگش هستین بگین.🕊
با تعدادی از جملهها یه نامه مینویسم
و مابقی رو فوروارد میکنم🌱.
320
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری، چو بیماری دل
علتِ عاشق ز علتها جداست
عشق، اصطرلابِ اسرارِ خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر، رهبرست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست
لیک عشق بیزبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیلِ آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
-مولانا؛
320
📮برای چیزایی که یه زمان دوستشون داشتی.
هنوز همهچی همونطوره که دوست داشتی؛
ریشتراشت تو کمدِ حمومه.
عطرات سمت چپ میز توالتن.
کنترلِ تلویزیون رو دستهٔ کاناپه محبوبته.
ظهرا موقع چرت زدن رو تخت، آفتاب چشمو خواب میکنه.
هنوز عکسامون رو دیوارِ روبهروی تخته، هنوز تو بغل هم میخندیدم، هنوز دستامو گرفتی، هنوز خوشحالیم... البته فقط تو عکسا.
تو نیستی...من نمردم، دنیام کنفیکون نشده. انگار همهچی سر جاشه. اینارو نمیگم که فکر کنی بدون تو خوب میگذرهها...
گفتم شاید دلت تنگشه،
برای خونهمون،
برای تختمون،
برای عکسامون،
برای کاناپهٔ محبوبت،
برای چیزهایی که یه زمان دوستشون داشتی، مثل من.
-نگینِ خوشخُلق؛
