en
Feedback
نُطق

نُطق

Open in Telegram

بِخوان مرا، تا که سَبز شود ریشه خیال🌱 📬ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1157366839 📬شناس: @Notghh_bot «اینجا همه چیز محصول اندیشه منه:» ″انتشار فقط با ذکر نام نویسنده″

Show more
320
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-730 days
Posts Archive
📼یه عمره، من کنارِ تو قدم نمی‌زنم یه عمره، می‌شکنم یه لحظه دم نمی‌زنم یه عمره، حسرتم یکم محبته یه عمره، بودنت کنارِ من یه عادته باید بشه دوباره عاشقم شی باید بشه مثل گذشته‌ها شی باید بتونم و دووم بیارم دوست دارم، که چاره ای ندارم...

فعلاً می‌سازم؛ چه می‌شود کرد؟ مگر می‌شود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی درآورد؟ همین است که هست. -فروغ‌ فرخزاد؛

خوش اومدید عزیزانم🩷

این پیامو فور کنید فولدر درست کنم🦦🤍 جوین باشید (گروه حمایتی)

📚تاکسی سواری/سروش صحت #کتاب_لقمه
📚تاکسی سواری/سروش صحت #کتاب_لقمه

آخخخ قلبممم...🩷 خیلییی لطف داریی بهم قشنگ‌ جان:)

Repost from راز
قلمِ نگینِ عزیزم معجزه اس💞

📮همه‌چیز درست می‌شود... روبه‌رویش نشستم؛ و نگریستم، او را که چون غنیمتی باقی‌مانده از جنگی بی‌رحم بود. زیبا، مثل سکه‌ای طلا روی تلی از خاکستر، امّا بی‌فایده. کسی در بحبوحهٔ جنگ، طلا نمی‌خواهد، شاید کمی غذای گرم، ساعتی خوابِ راحت یا حتی یک لحظه آسایش بهتر باشد. چشمانش، انعکاس یک ویرانی مهلک بود، حزن‌انگیز امّا باشکوه، همچون یک مثنوی حماسی. چشمانش به خاکِ سیاه نشسته‌بودند، گویی بنایی عظیم در مردک‌های‌لرزانش فرو ریخته‌بود. پلکی زد، آواره‌ها خیسِ باران شد. دستم را روی صورتِ خیسش کشیدم امّا اشک‌هایش سمج‌تر از این حرفها بودند. بازو گشودم تا تنِ سرمازده‌اش را در آغوش بگیرم، آینه حائل شد. گفتم همه‌چیز درست می‌شود. و آینه را شکستم... -نگینِ خوش‌خُلق؛

📸یادگاری از ۱۴۰۳/۰۷/۲۰
+4
📸یادگاری از ۱۴۰۳/۰۷/۲۰

سکوت میکنم و حرف می‌زنم با تو در این مباحثه، دیوانه‌تر، منم یا تو؟ -هوشنگ ابتهاج؛

همین‌قدر خارق‌العاده‌است حضرت مولانا✨🤌🏻 کیست این من؟ این منِ با من، زِ من بیگانه‌تر؟

Repost from شعر فارسی
منظور از مثنوی هفتاد من، وزنش نیست؛ بخاطر این شعرمولاناست که معروف است به مثنوی هفتادمن♥️ ➥ t.me/FarsiShear 🦋 ‌

sticker.webp0.30 KB

📮می‌خواستم... می‌خواستم نزدیکش باشم انقدر نزدیک، که در او حل شوم. عیان کنم هستی‌اش را، عریان کنم حقیقش را، زخم‌هایش را بپوشم
📮می‌خواستم... می‌خواستم نزدیکش باشم انقدر نزدیک، که در او حل شوم. عیان کنم هستی‌اش را، عریان کنم حقیقش را، زخم‌هایش را بپوشم. می‌خواستم نقابِِ سرسختی‌ او را بیندازم تا چهرهٔ واقعی‌اش را ببینم، چهرهٔ جنگجو امّا آسیب‌پذیرش را. می‌خواستم پرده بردارم از رازهای مدفونی که شانه‌هایش را خم کرده‌بود و به بعدِ حساس و شکننده وجودش، چینی‌ بند خورده‌اش، برسم. می‌خواستم زوایای زشت و زنندهٔ وجودش را دریابم، به تاریک‌ترین اعماق آن پا بگذارم و تن‌پوشِ روحِ رنجور از سردی زمانه‌اش باشم. نزدیکش شدم، بیش از کیلومترها و تا نزدیکی یک میلی‌متری‌اش. امّا بین من و او، یک دنیا، فاصله بود‌. یک دنیا حرف نگفته... یک دنیا تعلل... یک دنیا غرور... -نگینِ خوش‌خُلق؛

📮می‌خواستم... می‌خواستم نزدیکش باشم انقدر نزدیک، که در او حل شوم. عیان کنم هستی‌اش را، عریان کنم حقیقش را، زخم‌هایش را بپوشم. می‌خواستم نقابِِ سرسختی‌ او را بیندازم تا چهرهٔ واقعی‌اش را ببینم، چهرهٔ جنگجو امّا آسیب‌پذیرش را. می‌خواستم پرده بردارم از رازهای مدفونی که شانه‌هایش را خم کرده‌بود و به بعدِ حساس و شکننده وجودش، چینی‌ بند خورده‌اش، برسم. می‌خواستم زوایای زشت و زنندهٔ وجودش را دریابم، به تاریک‌ترین اعماق آن پا بگذارم و تن‌پوشِ روحِ رنجور از سردی زمانه‌اش باشم. نزدیکش شدم، بیش از کیلومترها و تا نزدیکی یک میلی‌متری‌اش. امّا بین من و او یک دنیا، فاصله بود‌. یک دنیا حرف نگفته... یک دنیا تعلل... یک دنیا غرور... -نگینِ خوش‌خُلق؛

نمی‌دانستم او چقدر شجاع است تا وقتی که زخم‌هایش را نشانم داد.

من عادت دارم پوست لبم رو بکنم

Repost from سرمست•
من گودی زیر چشم دارم.

Repost from سرمست•
من گودی زیر چشم دارم.

پشت میز نشسته‌ای اما در افکارت دست و پا می‌زنی... ساعت مچی‌ات احتمال اخراج شدنت را گوشزد می‌کند. به اجاره‌ی خانه فکر می‌کنی، به حقوقِ ماه قبل که به زور و به الله زودتر از موعد گرفته‌ای... به کیکِ تولد دخترت، که موقع برگشت از سرکار باید بخری... به شکر‌هایی که ته لیوان چایی‌ات ته‌نشین شده زل زده‌ای، که ناگهان یک بمب از راه می‌رسد و زندگیت را هَم می‌زند. _نگار خوش‌خلق