en
Feedback
ادای دين

ادای دين

Open in Telegram

"تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید تو یکی نِه‌ای هزاری، تو چراغِ خود برافروز که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر" @farhadfeizi

Show more
716
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+2630 days
Posts Archive
#درس_پاره پاره ۹ سیاست؛ شرحی بر چرایی گسست ناپذیریِ ایدئولوژی (/دین)، جوامع انسانی و نظام های حکمرانی (یا: چرا توهم فروشانِ "ایدئولوژی(/دین) زدایی" از ایران (/حاکمیت ایران) دروغ میگویند؟) لینک سخنرانی نوح هراری که در ابتدای ویدئو مورد ارجاع قرار گرفت: https://youtu.be/nzj7Wg4DAbs?si=Yos6eE9BHvj2R8ke

به دکتر م.ق که الهام بخش "ادای دین" بود و دیگر اساتید فنی و علوم که برای ویران سازی ایران به خیابان رفتند از قابلیت استوری تلگرام با خط ایرانم فقط یک مرتبه استفاده کردم، آن هم در همان هفته های منتهی به آغاز تجاوز نظامی و در واکنش به پرچم سوزی های دیاسپورا؛ ویدئویی با دکلمه‌ی "بسوز ای سعی باطل! پرچم ایران نمی‌سوزد" شما، جناب دکتر م.ق، که مفتخر به دوستی‌تان بودم و حضورتان در ادای دین، آن استوری را دیدید و بلافاصله از کانال خارج شدید و پیوندمان در لینکدین را هم گسستید؛ پیام، روشن بود. من البته، چند هفته پیشتر، زمانی که عکس تازه‌ی پروفایلتان را دیده بودم، دوشادوش پرچم متجاوزان در مقابل کاخ سفید، آهی از سر یأس کشیده بودم، اما این اقدام نشان داد که چه عزم راسخ و یقین استواری دارید به مسیر تازه‌تان. ● جناب دکتر! آکادمیا از جهاتی شبیه به زورخانه است، یا در تشبیهی جهانشمول تر، شبیه به معابد. وجه شبه اینها در چیست؟ در "شأن" داشتن‌شان. جاگیری در زورخانه، همه‌اش به قوت بازو و مهارت کباده کشی نیست، بلکه بیش و پیش از اینها، متّصف بودن به رادمردی و مروّت را می‌طلبد؛ ایضا در خصوص معابد؛ به کلیسا که میرویم، حتی اگر مسیحی نباشیم، شأن سکوت را رعایت میکنیم و به مسجد که میرویم، حتی بدون قصد عبادت، کفش‌مان را میکنیم. آکادمیا هم، پیش از "پایه" و "رتبه"، پیش از "H-Index" و Tenure، شئوناتی دارد که واجدشان بودن، حتما باید پیش‌نیاز آکادمیک شدن باشد. از جمله مهم ترینِ این شئونات، "تسلیم" بودن در مقابل "تخصص گرایی" است. چرا؟ چون فرد آکادمیک، "تابلوی خِرَد" است، بناست که چنین باشد لااقل، و خرد ورزی در عصر مدرن گره خورده است به تخصص گرایی؛ لذا، فرد آکادمیکی که به این شأن بی‌اعتنا باشد، در واقع در لباس آکادمیا دارد به ساحت خرد خدشه وارد میکند. نیز هم، اگر فلان آکادمیک با تخصص الف، در مقابل بهمان آکادمیک با تخصص ب، خاضع نباشد، معکوس این رابطه چرا باید برقرار بماند؟ و اگر بنا باشد باب این بی‌اعتنایی به تخصص، آن هم در میان آکادمیک ها گشوده شود، چه فرقی میان ما و جوامع بدوی باقی‌ست؟ ● جناب دکتر م.ق! تخصص شما مهندسی حمل و نقل یا ترافیک بود؛ حوزه‌ای ممزوج با آسایش مردم که کوچک شماری اش میتواند هزینه های سنگین پشت دست مالیات دهندگان و رفاه عمومی بگذارد؛ آیا شما از همکاری در دپارتمان شیمی می‌پذیرید که در چشمانتان زل بزند و بگوید "من ترافیک را از تو بهتر میفهمم و فلان خیابان باید دو طرفه شود"؟ بعید میدانم؛ تازه، با فرض اینکه برود و علی رغم موضع تخصصی شما برای دو طرفه کردن آن خیابان کمپین کند و به نتیجه هم برسد، احتمالا حاصلش تشدید بار ترافیکی خواهد شد و مجدد خیابان را یک طرفه خواهند کرد. اما شما جناب دکتر م.ق، و بسیارانی دیگر آکادمیک های علوم فنی و طبیعی چون شما، در ماه های گذشته، در چشم ما، آکادمیک های علوم سیاسی و اجتماعی زل زدید و گفتید: "ما بهتر میفهمیم! ایران باید به آتش کشیده شود!" پس به صفوف فاشیسم ایرانی پیوستید و برای بمباران شدن ایران قدم برداشتید، قلم زدید، و فریاد کشیدید، بی آنکه پشیزی اعتنا کنید به آنچه متخصصین این حوزه میگفتند و می‌نوشتند و ازش بر حذرتان میداشتند. و البته، حوزه‌ی تخصصی ما، ترافیک نبود که سنگین شود و اصلاحش کنند، حتی پزشکی نبود، که غفلتی شود و یک جان از دست رود، حوزه‌ی تخصصی ما، حوزه‌ی "مملکت" بود و جان "میلیون ها" ساکنی، که غیر قابل بازگشت است از دست شدنشان. ● جناب دکتر! شما و بسیارانی چون شما، که به اقتضای حمل عنوان "آکادمیک" قرار بوده خردوزر و تخصص گرا باشید، نه هیجانی و عوام زده، موضع و نظر همکارانتان در دانشکده های علوم سیاسی و اجتماعی را به هیچ گرفتید و علی رغم هشدارهای مکررشان، توده وار به صف شدید برای نابودی وطن! حالا از حاصل تخصص ستیزی‌تان رضایت دارید؟ یا نه، چشم دوخته اید به اینکه ناجیانتان کار را "تمام" کنند تا شما بیایید و بر نعش ایرانیان و خاکستر شهر هایشان "بهترش" را بسازید؟ ● جناب دکتر! و جنابان دکتر ها! اگر از قضای روزگار سر از آکادمیا در آوردید، که هیچ، هرجی برتان نیست، اما اگر دانسته لباسی را به تن کردید که به قواره‌ی تن سقراط و افلاطون و فارابی و سهروردی دوخته شده، خوب است بدانید که هتک این لباس کرده اید و زیبنده است که برای اعاده‌ی حیثیت از خرد هم که شده، در محرابِ علم به عذرخواهی درآیید. شریفی زارچی، که البته شاید امروز مرادتان شده باشد، آینه‌ای‌ست تمام قد از اینکه چه مضحک و رقت انگیز میشوند آکادمیک هایی که به تخصص پشت میکنند؛ کاش بر حذر میبودید از این جفا! ● نمیدانم عزیزانتان در شمار هزاران کشته و صدها هزار آواره و میلیون ها تعدیل شده بوده اند یا نه، اما امروز، ما متخصصین علوم سیاسی و اجتماعی، حتما شمایان را نیز جزو مسئولین این فجایع برمیشاریم و در کلاس هایمان تدریس‌تان میکنیم تا تکرار نشوید...

#درس_پاره پاره ۸ جامعه شناسی/جامعه شناسی سیاسی؛ تفاوت ساختاری نسل z (به بعد) با نسل های پیشین جوامع انسانی از کجا می‌آید؟ پ.ن ۱ توضیح مهم اما جامانده از مقدمه‌ی ویدئو اینکه: توضیح ارائه شده تنها "یکی" از توضیح های طرح شده برای این پدیده است؛ حال آنکه همچون "تمام" پدیده های انسانی-اجتماعی، این پدیده نیز قابل تبیین از مناظر متعدد علمی است. پ.ن ۲ امیدوارم نسلzای ها، که بطور طبیعی غالب مخاطبین درس‌های من در دانشگاه [و ادای دین] هستند و خواهند بود، این ویدئو را تماشا کنند.

#درس_پاره پاره ۷ سیاست؛ سطوح نارضایتی و "حق-شدت" متناسب برای اعتراض به هر کدام [بخش انتهایی این ویدئو که تحلیلی مجمل بر دی ماه و تعقیباتش بود کات شده؛ در صورت دریافت بازخورد دال بر مفید بودن این مطالب، آن تحلیل را در ویدئویی مستقل ذیل #تحلیل_موردی (و نه درس پاره) بارگذاری خواهم کرد]

#درس_پاره پاره ۶ پسااستعمار: کدام نزاع ۲۰۰۰ ساله؟ (قسمت آخر) [توضیح: بازه‌ی زمانی مرتبط با این قسمت، آغاز غلبه‌ی گفتمان ها و مدل های اقتصاد سیاسی غرب بر ملل آزاد شده یا مستعمره نشده است، اما با توجه به اینکه تمرکز این مطلب بر جنبه‌ی فرهنگی موضوع بوده، از شرح آن موارد صرف نظر میکنم. زمانی بنا داشتم تا بعد از پایان کلاس روش شناسی، درس "اقتصاد پسااستعماری" را که ترم گذشته برای تمام مقاطع تحصیلی ارائه کردم، ذیل ادای دین نیز ارائه کنم، اما دیگر بعید است. لذا، افراد علاقه مند به جنبه های اقتصاد سیاسی موضوع، میتوانند اسلاید های آن کورس را (به انگلیسی) از اینجا دانلود و مطالعه بفرمایند.] "نه"! پاسخ تمدن غرب بود به نامتعهدین؛ به آنها که میخواستند راه خودشان را بروند، که میخواستند خودشان را از خلال کارهای علمی خودشان بشناسند، و آینده شان را بر مبنای صلاحدید و جهان‌بینی و نظام ارزش های خودشان ترسیم کنند و تحقق بخشند. حالا، زمانه‌ی "جهانی شدن" بود، زمانه‌ی "برون سپاری رنج"، به کشور های جهان سوم، و "واردات رفاه" به کشور های هسته (periphery theory در اسلاید ها)؛ "دیگری" ها روی کاغذ آزاد شده بودند، اما در عمل، قرار بود چشم به غرب داشته باشند هنوز؛ بطور رسمی، از طریق معاهدات و عضویت ها و دِین ها و وام ها و مناسبات اقتصادی بهره کش، و بطور غیررسمی، از طریق رسانه و سنجه های غربی. حالا، ابزار رسانه بطور لحظه‌افزون فراگیر می‌شد و از غرب تا شرق عالم مجذوبش میشدند؛ غربیان چه می‌دیدند و می‌شنیدند؟ "ما بهترینیم و آنها بدترین!" شرقیان چه می‌دیدند و می‌شنیدند؟ "آنها بهترینند و ما بدترین!" در شبکه های خبر جهانی، همواره فساد و دزدی و غارت و سرکوب و....، مُلک طِلق "دیگری" ها بود و پیشرفت و توسعه و رو به جلو رفتن و صلح و صفا، "طبیعت"ِ غرب؛ توگویی ساکنین یک سیاره، از منظومه های متفاوتی آمده اند! حالا، گفتمانِ دیگری ساز، که پیشتر، به سبب فقدان ابزار، محدود به سطح نخبگانی بود و نهایتا از خلال کتاب های درسی به اذهان پاره ای از عموم وارد میشد، در ابعاد کلان، بی‌توقف و رنگارنگ، داشت هدف میگرفت توده ها را در تمام عالم و دارکوب وار در مغزشان میکوفت: "آنها خوبند، ما بدیم، آنها خوبند، ما بدیم، آنها خوبند، ما بدیم...." مهم تر آنکه، این "فناوریِ دیگری‌ساز"، از پس دهه های نخستین پسا جنگ می‌آمد که "نهاد های [مثلا] بین المللی" به زور تحریم و تهدید، مقبولیت جهانی پیدا کرده بودند و در صنعت تولید سنجه وارد شده بودند، یا به بیانی، همان سیاستِ "مرکز دنیا زیر پای من است، باور نداری اندازه بگیر!" را در شمایل مدرن پی گرفته بودند؛ حالا، در زمانه‌ی پسااستعمار، نمی‌شد برچسب "وحشی" زد برای به انقیاد درآوردن دیگری، اما میشد پَست‌‌تر بودنش را، از طریق نسبتش با "اقلیت های جنسیتی" [که اساسا موضوع تمدنی اش نبوده] چماق کرد و شبانه روز به سرش کوفت؛ حالا، نمی‌شد مثل قرون پیشین، "عقب مانده" خطابشان کرد و از رقابت کنارشان گذاشت، اما میشد "مساله‌ی پوشش" را [که اتفاقا موضوع تمدنی اش بوده] تبدیل به یک اهرم کرد برای پیشبرد مقاصد بهره کشِ سیاسی. حالا، از "سنجه‌ی خوش آب و رنگ" تا "فناوریِ همه رسان"، هر دو در اختیار بودند تا دیگری ها، بیش از هر زمان در تاریخ قریب به دو هزار ساله‌ی این نزاع، از خود بیزار شوند و به دشمن تاریخی-تمدنی شان، مشتاق؛ حالا که، villain (شخصیت منفی) فیلم ها، همه یا روس بودند، یا غرب و شرق آسیایی؛ که ۱۰٪ جمعیت-جغرافیای جهان "آزاد" لقب میگرفت و مابقی طفیلی؛ که دیگری ها، در رنکینگ های سنجه هایی که موضوعشان اساسا جایی در تاریخ و تمدن آنها نداشته، آخر بودند و مستحق تحقیر و شماتت، و غربیان پیشتاز و خط شکن! حالا، رقابت دیگر از جنس برچسب وحشی زدن به خیام و فارابی و خوارزمی و هروی و... نبود؛ نیز نه در سطحِ بازتعریفِ تحریف شده‌ی "خود" برای نخبگان؛ حالا، نزاع به سطح کلان (mass level) آمده بود، حالا، می‌شد مردمان کشور های "دیگر" را، بطور جمعی، از خودشان بیزار و به دشمن‌شان مشتاق کرد. [این جمله‌ی آخر با عمق حضیضی که جامعه‌ی فارسی زبان به آن سقوط کرده خلط نشود؛ مصادیق این جمله محدود به حوزه‌ های فرهنگی و سیاسی است؛ دشمن ستایی در سطح ژئوپلیتیک، تقریبا برای تمام انواع جانوران در طول تاریخ خلقت قفل بوده...] حالا، با دستیابی به این توانایی، تمدن غربی تقریبا در موضع غلبه‌ی مطلق بر تمدن شرقی قرار داشت؛ حالا، با اشاره‌ای میتوانست مردم کشور X را به خیابان بشوراند و در کشور Y کودتای مخملی راه بیاندازد. حالا، دیگر مهم نبود که تمدن رقیب تولیدات رقابت پذیر دارد یا نه، و یا نخبگانش خودشناسی استعماری دارند یا نه، وقتی توده ها با نخ نامرئی رسانه و سنجه، مرکز کنترل فکر و عمل شان را به دست دشمن تاریخی-تمدنی سپرده بودند. این، مرحله‌ی آخر استعمار بود، که جوامعی از دامش گریختند، ولی ما، نه.

اگه جمعیت ایرانی هارو، با احتساب دیاسپورا، ۱۰۰ میلیون در نظر بگیریم، به نظرتون چه درصدی "موافق" (نه الزاما "طرفدار") مداخله نظامی بودن؟ (= باهاش "اوکی" بودن)
Anonymous voting

"قسم به عهدِ ناگسسته ام به شاخه‌ی ترِ شکسته ام به سرو های ایستاده ات به پایت ای وطن نشسته ام" با اشکِ پیوسته جاری، به احترام و یاد تمام جان های شریفی که در یک ماه گذشته، سپر بلا و فدایی ایران شدند: در صف اول، نیروهای نظامی، و در صفوف بعدی، نیروهای امدادی و خدماتی [علی الخصوص پاکبانان شریف] آنها، تا ابد، در قلب این خاک و ساکنینش، حاضر، خواهند بود. 💚🤍❤️‍🩹 لینک اجرای کامل سمفونی اثر استاد حامد صقیری: https://www.youtube.com/watch?v=1QyzHggcKvM

#درس_پاره پاره ۵ پسااستعمار: کدام نزاع ۲۰۰۰ ساله؟ (قسمت دوم) پس تمدن غربی راه برون‌رفت را در این یافت که: بجای رقابت از مجرای "دستاورد،" "هماورد" را زیر سوال ببرد؛ و اینگونه بود که "دیگری سازی" از شرق، مشخصا شرقِ همسایه آغاز شد. البته دیگری‌ستیزی غرب نه از اینجا آغاز می‌شد و نه به این گروه جمعیتی محدود، تفاوت اما در این بود که پروژه‌های مشابه در خصوص باقی گروه های جمعیتی (همچون "انسان زدایی" از سیاهان)، غالبا انگیزه‌ی استعماری داشتند و هدف اولیه‌شان تسهیل بهره‌کشی بود، حال آنکه در خصوص شرق همسایه، انگیزه‌ی این پروژه‌، تسهیل غلبه‌ی فرهنگی-تمدنی بود. باری.... از این نقطه به بعد بود که تولیدات غرب [و کمی بعدتر، "شمال جهان"] (اعم از فکری و فنی)، دیگر لازم نبود ضرورتا و الزاما "بهتر" از مشابه های شرقی‌شان [و کمی بعدتر، "جنوب جهان"] باشند، چرا که از پیش مُهر "خوب و درست" بودن بر پیشانی‌شان خورده و اَنگ "بد و نادرست" بودن به رقبای‌شان چسبیده بود. غرب در حال مسدود کردن پُل های تعامل فرهنگی-تمدنی بود و در حال انتشار این نگاه به تمام سرحداتش تا یقین کند هیچ‌کس در آن محدوده‌ی جغرافیایی نمانده که اعتباری برای "دیگری" قائل باشد؛ نیز بطور فزاینده گزاره های خودساخته‌‌ی "شرق‌ستیز"‌اش را باور میکرد و نسبت به خوب و درست بودن خودش مطمئن می‌شد. این اما کافی نبود.... اینکه بین خودمان این واقعیت جعلی را که "دیگری بد/نادرست است" رواج دهیم، رقابت را زایل می‌کند، اما بالذات، علیه تولیدات دیگری (فکری و فنی) عمل نمیکند! پس دیگری، در دنیای پشت دیوار های بلندی که کشیده ایم، به حرکتش ادامه می‌دهد و با توجه به استعدادی هم که پیشتر نشان داده، باز محتمل است که به زودی چنان بلندقد شود که از دیوار بالا بزند و همگان متوجه شوند "بد" و "نادرست" نیست و تمام رشته ها پنبه شود.... پس راه حل چه بود؟ دیگری ها باید خودشان را آنگونه ببینند که ما آنها را میبینیم: بد و نادرست! پس، "بازروایی" ها آغاز شد... تاریخ شرق؟ بله، اما از دریچه‌ی کتاب های غربیان! جامعه شناسی دنیای لاتین؟ بله، اما از منظر متفکرین غربی! اقتصاد؟ بله، اما کلاسیک، نه "انسان-مدار" احمقانه‌ی آفریقایی! و قص علی هذا.... دیری نگذشت که دیگری ها، خودشان را غرق در کتب مرجعی یافتند که غرب برای شرح چیستی ایشان، در عرصه های مختلف نوشته بود! و ذره ذره به این نتیجه رسیدند که: ما بدیم! ما عقب مانده‌ایم! ما کهتریم! [آنچه سعید در موردش میگفت: مردم استعمار زده با نظام فکری استعمارگرشان می‌اندیشند...] و این، حد اعلای دستاورد (ضد)فرهنگی‌ست که یک تمدن میتواند به آن نائل آید: که مردمان تمدن دیگری را، چنان آسمیله (متحول) کنی که خودشان را از چشم تویی ببینند که اتفاقا نگاهت هم بهشان نه منصفانه و ستایشگرانه، که خصمانه و تصغیرگرانه‌ست! تمدن غربی در آمریکای لاتین و آفریقا با قشون کشی و استعمار نظامی-سیاسی به این هدف دست یافت و در شرق همسایه (منهای هند) با استعمار اقتصادی (که خود با زور سرنیزه‌ی قشون‌اش بود) و نفوذ سیاسی ضمیمه‌اش [و اثرش بر شرق غیرهمسایه از همین روی حداقلی بوده که ارتباطش به تبادلات اقتصادی محدود ماند]. تمام این دستاورد ها در حد فاصل قرون ۱۳ تا ۱۹ میلادی حاصل شدند؛ قرن ۲۰ ام اما داشت می‌رفت تا مسیر تاریخ را تغییر دهد.... مشغولیت غربی ها در جنگ های جهانی، پنجره‌ای به روی دیگری ها گشوده بود: حالا، آنها می‌دیدند که غربی‌ها آن خدایانی که می‌نمودند نیستند، بلکه شکست میخورند و آسیب پذیرند؛ همین مشاهده بهشان جرأت داد تا از هویتشان سوال کنند، "ما که بودیم؟،" "چرا انگلیسی یا فرانسوی حرف میزنیم؟،" "چرا واحد پولی مان با آنها یکی‌ست؟،" "چرا درس هایی که میخوانیم مملو از توهین به خودمان است؟" این کنجکاوی های حین جنگ های جهانی و نیز تضعیف قشون های غربیان در این جنگ ها بود که زمینه ساز آغاز جنبش های استعمارزدایی شد در فردای پایان جنگ. حالا، کشور های "پیشتر مستعمره" در کنار معدود کشور هایی که از این بلا [حداقل نسخه‌ی عیان و نظامی‌اش] مصون مانده بودند، گروهی را شکل دادند که بعدها، در میانه‌ی جنگ سرد، "جهان سوم" نام گرفت (بله، جهان سوم یک مفهوم مطلقا سیاسی‌ست و بی‌ارتباط با توسعه و البته، خود، یک مفهوم استعماری‌ست). حالا، این گروه، بنایش بر "عدم تعهد" بود، به غرب (جهان اول)، و شرق (جهان دوم)، بنا داشت تا مستقل باشد؛ بعد از تحمل سده ها بهره‌کشی و خصومت، میخواست به حال خود واگذارده شود تا بر اساس آنچه خود دارد، از تاریخ و فلسفه و اقتصاد و مهندسی، دنیایش را بسازد. اما، این ها خواب بودند و خیال... نه بهره‌‌کشی تمام شده بود و نه آسمیله سازی فرهنگی دیگری ها، هر دو بنا بود با شدت بیشتری ادامه یابند، اما با ابزار های تازه... حالا، دوران "هالیوود" بود... [این پاره ادامه دارد]

#درس_پاره پاره ۵ پسااستعمار: کدام نزاع ۲۰۰۰ ساله؟ (قسمت دوم) پس تمدن غربی راه برون‌رفت را در این یافت که: بجای رقابت از مجرای "دستاورد،" "هماورد" را زیر سوال ببرد؛ و اینگونه بود که "دیگری سازی" از شرق، مشخصا شرقِ همسایه آغاز شد. البته دیگری‌ستیزی غرب نه از اینجا آغاز می‌شد و نه به این گروه جمعیتی محدود، تفاوت اما در این بود که پروژه‌های مشابه در خصوص باقی گروه های جمعیتی (همچون "انسان زدایی" از سیاهان)، غالبا انگیزه‌ی استعماری داشتند و هدف اولیه‌شان تسهیل بهره‌کشی بود، حال آنکه در خصوص شرق همسایه، انگیزه‌ی این پروژه‌، تسهیل غلبه‌ی فرهنگی-تمدنی بود. باری.... از این نقطه به بعد بود که تولیدات غرب [و کمی بعدتر، "شمال جهان"] (اعم از فکری و فنی)، دیگر لازم نبود ضرورتا و الزاما "بهتر" از مشابه های شرقی‌شان [و کمی بعدتر، "جنوب جهان"] باشند، چرا که از پیش مُهر "خوب و درست" بودن بر پیشانی‌شان خورده و اَنگ "بد و نادرست" بودن به رقبای‌شان چسبیده بود. غرب در حال مسدود کردن پُل های تعامل فرهنگی-تمدنی بود و در حال انتشار این نگاه به تمام سرحداتش تا یقین کند هیچ‌کس در آن محدوده‌ی جغرافیایی نمانده که اعتباری برای "دیگری" قائل باشد؛ نیز بطور فزاینده گزاره های خودساخته‌‌ی "شرق‌ستیز"‌اش را باور میکرد و نسبت به خوب و درست بودن خودش مطمئن می‌شد. این اما کافی نبود.... اینکه بین خودمان این واقعیت جعلی را که "دیگری بد/نادرست است" رواج دهیم، رقابت را زایل می‌کند، اما بالذات، علیه تولیدات دیگری (فکری و فنی) عمل نمیکند! پس دیگری، در دنیای پشت دیوار های بلندی که کشیده ایم، به حرکتش ادامه می‌دهد و با توجه به استعدادی هم که پیشتر نشان داده، باز محتمل است که به زودی چنان بلندقد شود که از دیوار بالا بزند و همگان متوجه شوند "بد" و "نادرست" نیست و تمام رشته ها پنبه شود.... پس راه حل چه بود؟ دیگری ها باید خودشان را آنگونه ببینند که ما آنها را میبینیم: بد و نادرست! پس، "بازروایی" ها آغاز شد... تاریخ شرق؟ بله، اما از دریچه‌ی کتاب های غربیان! جامعه شناسی دنیای لاتین؟ بله، اما از منظر متفکرین غربی! اقتصاد؟ بله، اما کلاسیک، نه "انسان-مدار" احمقانه‌ی آفریقایی! و قص علی هذا.... دیری نگذشت که دیگری ها، خودشان را غرق در کتب مرجعی یافتند که غرب برای شرح چیستی ایشان، در عرصه های مختلف نوشته بود! و ذره ذره به این نتیجه رسیدند که: ما بدیم! ما عقب مانده‌ایم! ما کهتریم! [آنچه سعید در موردش میگفت: مردم استعمار زده با نظام فکری استعمارگرشان می‌اندیشند...] و این، حد اعلای دستاورد (ضد)فرهنگی‌ست که یک تمدن میتواند به آن نائل آید: که مردمان تمدن دیگری را، چنان آسمیله (متحول) کنی که خودشان را از چشم تویی ببینند که اتفاقا نگاهت هم بهشان نه منصفانه و ستایشگرانه، که خصمانه و تصغیرگرانه‌ست! تمدن غربی در آمریکای لاتین و آفریقا با قشون کشی و استعمار نظامی-سیاسی به این هدف دست یافت و در شرق همسایه (منهای هند) با استعمار اقتصادی (که خود با زور سرنیزه‌ی قشون‌اش بود) و نفوذ سیاسی ضمیمه‌اش [و اثرش بر شرق غیرهمسایه از همین روی حداقلی بوده که ارتباطش به تبادلات اقتصادی محدود ماند]. تمام این دستاورد ها در حد فاصل قرون ۱۳ تا ۱۹ میلادی حاصل شدند؛ قرن ۲۰ ام اما داشت می‌رفت تا مسیر تاریخ را تغییر دهد.... مشغولیت غربی ها در جنگ های جهانی، پنجره‌ای به روی دیگری ها گشوده بود: حالا، آنها می‌دیدند که غربی‌ها آن خدایانی که می‌نمودند نیستند، بلکه شکست میخورند و آسیب پذیرند؛ همین مشاهده بهشان جرأت داد تا از هویتشان سوال کنند، "ما که بودیم؟،" "چرا انگلیسی یا فرانسوی حرف میزنیم؟،" "چرا واحد پولی مان با آنها یکی‌ست؟،" "چرا درس هایی که میخوانیم مملو از توهین به خودمان است؟" این کنجکاوی های حین جنگ های جهانی و نیز تضعیف قشون های غربیان در این جنگ ها بود که زمینه ساز آغاز جنبش های استعمارزدایی شد در فردای پایان جنگ. حالا، کشور های "پیشتر مستعمره" در کنار معدود کشور هایی که از این بلا [حداقل نسخه‌ی عیان و نظامی‌اش] مصون مانده بودند، گروهی را شکل دادند که بعدها، در میانه‌ی جنگ سرد، "جهان سوم" نام گرفت (بله، جهان سوم یک مفهوم مطلقا سیاسی‌ست و بی‌ارتباط با توسعه و البته، خود، یک مفهوم استعماری‌ست). حالا، این گروه، بنایش بر "عدم تعهد" بود، به غرب (جهان اول)، و شرق (جهان دوم)، بنا داشت تا مستقل باشد؛ بعد از تحمل سده ها بهره‌کشی و خصومت، میخواست به حال خود واگذارده شود تا بر اساس آنچه خود دارد، از تاریخ و فلسفه و اقتصاد و مهندسی، دنیایش را بسازد. اما، این ها خواب بودند و خیال... نه بهره‌‌کشی تمام شده بود و نه آسمیله سازی فرهنگی دیگری ها، هر دو بنا بود با شدت بیشتری ادامه یابند، اما با ابزار های تازه... حالا، دوران "هالیوود" بود... [این پاره ادامه دارد]

در پاره‌ی ۲، که از چیستی نهاد نوشتم، به ضعف "نهاد قانون" در ایران اشاره کردم. به همین بهانه، خوب است تا تورقی کنیم "رساله‌ی یک کلمه" را، که بنیان فکری مشروطه را طرح ریزی میکرد و آن یک کلمه اش "قانون" بود؛ رساله‌ای که به نوعی، بدیلی از "رساله‌ی عقل سلیم" توماس پین بود، که زیر بنای فکری انقلاب آمریکا را فراهم آورد؛ البته با یک تفاوت جزئی: رساله‌ی عقل سلیم در ۱۷۷۶ منتشر شد و در همان زمان، ۲.۵ میلیون نسخه از آن توسط مردم ابتیاع شد، که بزرگ ترین عرضه نسبت به جمعیت کتاب در تاریخ آمریکا (تا آن زمان) را رقم زد. در سمت دیگر، رساله یک کلمه در ۱۸۷۴ (صد سال بعد) منتشر شد و بر مبنای محاسباتی که هوش مصنوعی انجام داد (بر اساس میانگین تیراژ چاپ کتاب در دهه های مختلف در ایران و تعداد چاپ های این رساله و....)، مجموع تیراژ چاپ شده‌ی این کتاب تا امروز بین ۱۰ تا ۴۰ هزار است. احتمالا همین تفاوت آماری، میتواند خیلی چیز ها را توضیح دهد.... نظام فکری-علمی "پساساختارگرایی" که من از آن می‌آیم میگوید: "محیط قانون گرا"، بدوا وجود ندارد؛ بلکه، "تمام اعضا"ی یک محیط باید قانون‌گرا شوند تا آن محیط قانون‌گرا شود. #یک_جای_کار_میلنگد

#درس_پاره پاره ۴ پسااستعمار؛ کدام نزاع ۲۰۰۰ ساله؟ غلو نیست اگر این پاره را، زیر بنایی بسیار اجمالی برای "هر" چیزی بدانم که "هر" کسی در "هر" زمانی از تاریخ، بخواهد در مورد "هر" جغرافیایی که در لیست بلند "دیگری"ِ غرب قرار میگیرد بنویسد. فی‌الواقع، انسان غیرغربی، اگر بنا باشد یک مطلب را در تمام عمرش بفهمد و بمیرد، بیراه نیست اگر بگویم همین مطلب است. سناتور لینزی گراهام، صهیونیستِ بی‌اعتبار و پرنفوذ، دیشب در گفتگویی با شبکه‌ی فاکس، جمله‌ای به غایت کلیدی گفت، جمله‌ای که شاید اگر از زبان یک "نماد غرب" مطرح نمیشد، هیچ موقع درخور موشکافی نمیدانستیمش، اما خوشبختانه او این جمله را بر زبان آورد و به ما "از غربی کمتر"ها، رخصت داد که پیرامونش بنویسیم و از هم‌زبانان غرب‌پرستمان سنگ نخوریم! او گفت: "این جنگ فرصتی‌ست تا نزاع ۲۰۰۰ ساله را پایان بخشیم" [افسوس که مجال نیست و نیز در شأن مطلب علمی، که نیشتری بزنم به آنها که منتظر بودند تا عمویشان ترامپ، پادشاهی شکوهمندشان را احیا کند....] از کدام نزاع سخن می‌گوید؟ راستش را بخواهید، موقعی که بعد از جنگ دوازده روزه، چند روزی به انتشار مطالبی از همین دست همت گماردم (و نهایتا دلسرد شدم؛ که اشتباه کردم!)، "اولین" مطلبی که گذاشته بودم، ویدئوی ذیل بود: https://youtu.be/ej4buuj0ofk?si=NY2kDLufzzs-NOz- این ویدئوی ۱۰ دقیقه ای ساخته‌ی uncivilized، توضیحی بسیار ساده و جذاب است از اینکه "ریشه‌ی این ماجرا ها در کجاست" و من این ویدئو را آن زمان گذاشته بودم که همین را بگویم... که عزیزان، اگر مساله‌ی "ما و غرب" را ۴۷ ساله میبینید، از فقر علم‌تان است، مساله، ۲۰۰۰ ساله است.... ماجرا، باز بر خلاف باور عموم، نه به دوران لشگرکشی ها و شکست های رومیان مقابل اشکانیان و... که به زمانی باز میگردد که تمدن های فرهنگی آغاز شدند، که اولینشان هم، تمدن فرهنگی یونان بود؛ خب، اگر یونان یکه تاز یا مونوپول تمدن فرهنگی می‌ماند، همه چیز عالی پیش میرفت؛ تمام دنیای غیرغربی که بقول جناب امانوئل کانت عزیز ما [طعنه]، اساسا "تاریخ" نداشت، چه رسد به فرهنگ و تمدن و... تحت سیطره‌ی تنها گونه‌ی انسانی شایسته‌ی لفظ "انسان" در می‌آمد، اکثریتش قتل عام میشد و مابقی به بردگی گرفته میشد و بقولی happy ever after..... اما چنین نشد! خرمگسی به نام اسلام ظهور کرد و به محض ممزوج شدنش با سرزمین های تحت سیطره ایران، صنعت عظیم ترجمه از یونانی به عربی و بعد بعضا به فارسی به راه افتاد؛ از دل این ترجمه ها، تألیف ها پدیدار شد، و چند سده نگذشته بود، این تمدن فرهنگی دیر به میدان آمده، داشت با پدرِ بد عنقش شانه به شانه میشد! حالا، در نتیجه‌ی جنگ های اروپاییان، اصل کتاب های یونانی میسوخت و این بار اروپاییان بودند که باید عربی یاد میگرفتند تا کتاب های خودشان را به لاتین برگردانند! حالا، در رشته هایی چون نجوم و ریاضیات، پسر در حال جلو افتادن از پدر بود... و تمام اینها برای غرب، برای تمدن فرهنگی غربی، ثقیل می‌آمد و غیرقابل هضم، پس، به فکر چاره افتادند.... راه چاره ای که مبدأ تاریخی اش جنگ های صلیبی بود، با رنسانس تثبیت شد، و در عصر روشنگری قوام یافت و به مرور شکل و شمایل مدرنش را پیدا کرد: "دیگری"سازی از شرق وقتی می‌توان معرکه را خارج از میدان نبرد (در اینجا، نبرد علمی-فرهنگی مراد است) برد، چرا وارد نزاع شویم؟ ابزار بهتر ساخته اند؟ چه اهمیتی دارد، آنها "وحشی" اند؛ شاخه‌ای از علوم را توسعه داده اند؟ که چه؟ همه‌شان "بادیه نشین" اند؛ پزشکی را متحول کرده اند؟ باور نکنید، کار دستیاران غربی‌شان است! میگویند ملانصرالدین گفت "اینجا که من ایستاده ام مرکز کره‌ی زمین است!"، گفتندش "چطور چنین ادعایی میکنی ملا؟"، گفت "باور ندارید، متر بردارید و اندازه بگیرید"! این، دقیقا چاره‌ای بود که تمدن فرهنگی غرب برای خنثی سازی خطر مغلوب شدنش در مقابل هماورد شرقی اندیشید: بجای اینکه برتری دستاورد هایم را بطور عملیاتی نشان دهم، ادعا میکنم که "روش و مقصد من، روش و مقصد درست است"! حالا، طرف مقابل، هرقدر میخواهد پیشرفت کند، برچسب "نادرست،" "بدوی،" "وحشی" و... برایش از پیش رزرو شده اند و پیشاپیش از رقابت بیرون گذاشته شده. این رویه، در سده های بعدی با نام Orientalism شناخته شد، که بعد، از اواسط قرن ۲۰ میلاد و با شروع جریان ها و ادبیات استعمارزدایی، به چالش کشیدن آن، بعد از قریب به ۱۵۰۰ سال، به لطف نام هایی چون ادوارد سعید، هومی بهابها، اسپیواک و.... آغاز گردید و تا امروز نیز ادامه دارد. این نبرد ۲۰۰۰ ساله، که البته، در حقیقت، ۱۰۰۰ سال اخیرش با پیروزی مطلق غرب [به همان شیوه که شرح شد] همراه بوده و اگر هنوز دم از نبرد میزنند دیگر مقصودشان "تسلط مطلق جغرافیایی"ست، نه نبرد فرهنگی، نبردی فارغ از دستگاه های سیاسی بل برآمده از خاستگاه های فرهنگی-تمدنی متفاوت است. [این پاره ادامه دارد]

ولو یک بار، امر جدی را جدی بگیریم! بر کسی پوشیده نیست که ما اهل "تسامح و تساهل" ایم؛ اهل "زیر سیبیلی" رد کردن؛ اهل "مته به خشاش" نگذاشتن، اهل "ملا نقطی" نبودن و سیاهه‌ی بلندی از چنین ضرب المثل هایی که آشکارگر فرهنگی‌ست، فرهنگی که بی‌راه نیست اگر از مسببین وضع کنونی‌مان برشماریمش، فرهنگِ "جدی نگرفتنِ امور". هماره هم برایش اسم های دوست‌داشتنی یافته و بافته ایم: "قضا و قدری بودن،" "دل گنده بودن،" شاعر مسلک بودن" و.... البته که چه بسا تمام این توصیفات، شرح علل چگونگی‌مان باشد، اما آن چگونگی را، هیچ زمان، عریان و بی‌تعارف گردن نگرفته ایم و بالطبع، ارتباطش را با حال و روز مدام بدتر شده‌‌مان نجسته ایم. ما، اساسا با "امر جدّی" مسأله داریم. چرایی اش، هر چه میخواهد باشد، نتیجه‌ اش، تباهی ست. ما، برای جبران کاهلی خودمان در پیچیده شدن و در جدّیت ورزیدن، امور را سطحی، دم دستی و شوخی میکنیم، و بعد با این امر دگردیسی یافته مشغول میشویم و وقتی حاصلش، چنان نمیشود که مطلوبمان است متحیر میشویم که چرا؟ پاسخ روشن است: چون شما میتوانید با آبجکت در دستتان هر کار خواستید بکنید، ساده‌اش کنید، شنگ و شوخ اش کنید، اما سرآخر، آن آبجکت قرار است در معادلات دنیای واقعی قرار گیر و عمل کند، و آنجاست که تفاوت میان آنها که امور را جدّی گرفتند و آنها که همه چیز را بازی می‌دیدند مشخص میشود؛ و اینجاست که بقول آن استاد عزیز، باید درود فرستاد به دانشجویی که فرق بین "هشت" و "هشت و یک دقیقه" را می‌داند، چه فهم همین یک دقیقه، تعیین کننده‌ی میزان درک ما از جدّیت امور است. اصل مطلب: پیرو همین فرهنگ مخرب، عده‌ای فارسی زبانِ مسخ شده، مفاهیمی چون "جنگ،" "حق محافظت،" "مداخله بشردوستانه" و... را، "شوخی" گرفتند، چندان که در هفته ها و ماه ها و سالهای قبلش، مفهوم "براندازی" را شوخی گرفته بودند. ایشان برای حداقل دو ماه، به ای نحو، تلاش بلیغی کردند برای آغاز تجاوز نظامی علیه ایران، از پست و استوری و شرکت در تجمعات و امضای پتنشن ها و.... تلاشی که به گواه ادبیات علمی، "اثری مستقیم و موثر" بر آغاز جنگ ها دارد (لذا، اراجیفشان مبنی بر بی‌اثر بودن کارهاشان را اساسا نخرید)؛ این مقاله، یکی از هزاران است که این مهم را نشان داده: https://doi.org/10.1093/ijpor/edh025 برخی‌شان امروز معترف اند که "ما فکر میکردیم....." اما اکثریت‌شان، حتی اندک شرافتی برای چنین اعترافی هم ندارند. باکی نیست، ما مسئول کار درست و غلط دیگران نیستیم، اما مسئول اعمال خودمان، چرا. امر جدّی، در حال حاضر و در مواجهه با افرادی که حداقل بعد از آغاز تجاوز، هنوز بر سر موضع جنگ طلبانه‌شان هستند (و باز نگذارید با قلب مفهوم "جنگ طلبی" گولتان بزنند، جنگ طلبی یعنی در هر لحظه، پایان تجاوز را از سمت تجاوزکار خواستار نبودن)، بایکوت کردن یا social stigmatization است؛ آنچه بعد از جنگ دوم در مواجهه با فاشیست ها، از ایتالیا تا آلمان، صورت گرفت. [و باز، یادآوری تخصصی: تمام دیگر ویژگی های فرقه شان به کنار، صرف "جنگ طلبی" برابر است با "فاشیست" بودن؛ لذا، از زیر این لیبل هم نمیتوانند فرار کنند] بایکوت کردن، نه تنها یکی از موثر ترین و اخلاقی ترین ابزارها در مبارزات سیاسی-مدنی‌ست (که ما، در ۵ دهه گذشته، هیچ زمان سراغش نرفتیم...)، بلکه برای "تنبیه اجتماعی" نیز ابزاری با حداقل خشونت و بهره‌وری مقبول است. این مقاله‌ی جدید با دسترسی آزاد، شرحی‌ست بر این پدیده: https://link.springer.com/article/10.1007/s11109-025-10032-8 البته، بایکوت کردن نباید بطور "نامشروط" باشد، که در این صورت میتواند به رادیکال تر شدن مطرودین بیانجامد (backlash کند)، بلکه راه برای برگشت باید تعریف و اعلام شود. در این مورد خاص، اعلام پشیمانی از جنگ‌طلبی و هزینه هایی که برای ایران رقم خورده، میتواند آن راه بازگشت باشد، راه بازگشتی با حداقل آسیب به عزت نفس افراد و منهای هر غرامت خواهی و هر عامل دیگری که خود میتواند محرکی بر امتداد چرخه‌ی خشونت باشد. امروز، این امر جدّی پیش روی ماست؛ باز قصد شوخی گرفتنش را داریم؟ قصد زیر سیبیلی رد کردنش را داریم؟ قصد تسامح و تساهل داریم؟ مختاریم؛ اما همانطور که شوخی گرفتن جنگ توسط جنگ طلبان چنین هزینه های سنگین و بلند مدت و جبران ناپذیری برایمان بر جای گذاشت، بدون شک، شوخی گرفتن این امر جدّی نیز، دیر یا زود، آشکار یا ناپیدا، باز گریبانمان را خواهد گرفت و به بلاهایی عظیم مبتلایمان خواهد کرد. پیگیری امر جدّی، بطور عام، و این امر جدّی، بطور خاص، حتما میتواند دشوار باشد؛ پایان دادن به دوستی ها، به روابط خانوادگی و... نه آسان است و نه امری "جامعه پسند،" اما، اگر حتی برای پاسداری از ارزش "جان" آدمی ("وطن پرستی" به کنار)، که والا ترین ارزش هاست، حاضر به تحمل سختی های جدّی بودن نباشیم، بعید میدانم هیچ زمان دیگری بتوانیم ادعای جدّیت کنیم.

#درس_پاره پاره ۳ سیاست؛ چرا همیشه منتظر تغییر از بالاییم؟ آنچه در ادامه مینویسم بر مبنای نظریات تشکیل حکومت (state-formation) Charles Tilly و Michael Mann و نیز مبانی فکری مکتب فرانکفورت است؛ اما، این مهم را باید همواره به یاد داشته باشیم که مسائل انسانی-اجتماعی، از نظرگاه های متعدد قابل توضیح اند و هیچ منظری بر دیگری ترجیح ذاتی ندارد و نهایت زورآزمایی شان در توانایی‌شان برای هرچه بیشتر مستند کردن استدلالشان است، نه هیچ چیز دیگر. مبتنی بر نظریات مذکور (و بسیاری دیگر از نظریات این حوزه)، در اروپا، و تقریبا در هر جغرافیای دیگر با تجربه‌ی نظام فئودالی، شکل گیری حکومت امری "پایین به بالا" بوده. صاحبین زمین در اتحاد با مشروعیت بخشان به حق مالکیت ایشان (کلیسا) و نگهبانان خُرد مایملک‌شان (جنگ‌آوران)، رکن چهارمی را در ساحت "نهاد دولت" که بالطبع در "سازمان دولت" متجلی میشد پدید می‌آوردند تا: ۱. با اتکا به تجمیع نیروها (سهمی که هر فئودال از مال و سلاح و...در این رکن چهارم میگذاشت)، مرزی برای کشوری که وجود نداشت بکشد و بواسطه‌ی این مرز دیگران را از حمله و غارت بازدارد (یا در مقابلشان بایستد و از دارایی های محصور در مرز دفاع کند). ۲. با آغاز جنگ و لشگرکشی به سرزمین های همسایه، قلمرو جغرافیایی و به تبع آن دسترسی به منابع را افزایش دهد. اما، چندان که تصریح شد، چون اساس شکل گیری این رکن چهارم (دولت) توسط نیروهای اجتماعی بوده، ایشان، برای اطمینان از اینکه این رکن چهارم، بعد از قدرت‌گیری، علیه سازندگانش گردن‌کشی نکرده و از قدرتش علیه ایشان استفاده نکند، "پیش از" اعطای قدرت مادی (مال و سلاح) و معنوی (مشروعیت از طریق کلیسا) به این رکن، بر سر تدوین و تثبیت قانون (مشخصا قانون مالکیت)، نهاد قضایی و...به توافق میرسیدند و تنها در صورتی که این پیش نیازها برآورده میشد، رکن چهارم را بلند میکردند. از همین روست که معادله‌ی "جامعه-حکومت" در این جوامع همواره معادله‌ای تقریبا پایاپای بوده، چرا که اولا سنگ بنای حکومت را جامعه گذاشته و ثانیا (و مهم تر) اینکه پیش از ساخت این بنا، ملاحظات پیشگیرانه‌ی لازم را در نظر داشته و پیش از اعطای قدرت، ابزار مهارش را تعبیه کرده. در این سر دنیا اما، حکایت متفاوت بوده؛ شرق، نیم‌کره‌ی امپراطوری ها بوده، امپراطوری هایی که از دوران باستان دارای رکن چهارم بودند، رکن چهارمی که منشأ وجودی اش را "فرّه ایزدی" می‌دانسته، نه قدرتِ به امانت گرفته از فئودال و کشیش و جنگ‌آور! رکن چهارمی که یکباره بر تخت مینشسته و ثانیه‌ای بعد، "صاحب" جان و مال مردم بوده؛ آنچه ادبیات، arbitrary rule مینامد که خاص ممالک شرقی، علی الخصوص ایران است. اینجا (مشخصا ایران)، "زمین‌دار" داشته که از سلطان اجازه‌نامه‌ی اربابی کردن گرفته بوده، نه فئودال؛‌ تا پیش از پا گرفتن تشیّع (که شرح فلسفه سیاسی‌اش مطلب دیگری میطلبد)، عمّال دینی، از زرتشتی تا سنّی، داشته که جیره‌خوار دولت بودند، و فرهنگ جنگ‌آوری (شوالیه)، اساسا بلاموضوع بوده. حکایت امپراطوری چین، امپراطوری روسیه و امپراطوری ایران، که سهم عمده‌ی نیم کره‌ی شرقی را تشکیل میداده اند، از این رو با غربیان متفاوت بوده و تا امروز نیز، متفاوت مانده... اینجا، معادله‌ی "جامعه-حکومت"، بطور تاریخی، سنگینی اش به سمت حکومت بوده، نه پایاپای. با اینهمه، چرا امروز، تفاوتی آشکار بین مردم چین، روسیه و ایران دیده می‌شود؟ چرا چینی ها، یکباره از "رعیت" های استخوان بر پوست چسبیده تبدیل به پیش‌برندگان علم و فناوری و اقتصاد شدند؟ و روس ها، حتی همین امروز و علی رغم تمام بحران ها، وضعیتی به مراتب بهتر از دوران امپراطوری شان دارند؟ پاسخم به این پرسش فرانکفورتی است: چون، هر دو ملت را، که بطور تاریخی و بواسطه‌ی استیلای همیشگی رکن چهارم، مسئولیت پذیری را از یاد برده بودند و نگاهشان همیشه رو به بالا بود و منتظر بودند تا کسی از بالا اموراتشان را سامان بخشد، در چین، مائو، و در روسیه، لنین، از خواب مسئولیت ناپذیری هزاران ساله بیدار کردند، آچار و مداد و کلنگ دستشان دادند و گفتند: یا خودتان درست میکنید (و خودتان را...)، یا هیچ چیز درست نمیشود. مردمان امپراطوری ها را، که در رخوت هزاران ساله‌ی فرّه ایزدی حکومت هاشان خوابیده اند، خوشمان بیاید یا نیاید، گویی هیچ چیز جز داس و چکش از خواب بیدار نمیکند! [یادآوری: دوران طلایی افغانستان عزیز ما نیز، دقیقا در زمان استیلای سوسیالیسم رقم خورد]. ما، هماره در توهم اصلاح از بالا به پایینیم، نه فقط چون ریشه در امپراطوری داریم، که بسیاران دیگری نیز چنین ریشه ای داشته اند، بلکه، آنچه ما را از همتایانمان متفاوت میکند این است که هیچ زمان، ایده‌ی دولت-ملت سازِ مبتنی بر "جمع سپاری مسئولیت"، پُتک وار، به سر ما کوبیده نشده تا از خواب هزاران ساله بیدارمان کند، از قضا، هر بار هم خواست بشود، علیه‌ش شوریدیم...

#درس_پاره پاره ۲ سیاست؛ نهاد؟ شیب؟ بام؟ خاطرم هست استاد راهنمای ارشدم، دکتر حمید پاداش، یک بار تعریف کرد از جلسه دفاعی که داور خارجی‌اش (از دانشکده دیگر) دکتر فرشاد مومنی عالی‌قدر (عمر شریفش دراز) بوده و در خلال جلسه، داور داخلی، بند بی‌دانشی اش را آب داده و مشخص شده فرق بین سازمان و نهاد را نمی‌داند.... این خاطره را نقل کردم که بدانید در جامعه‌ای که اساتید علوم اجتماعی‌اش، ممکن است با مفهوم نهاد آشنا نباشند، ناآگاهی عوام از این مفهوم قابل انتظار و طبیعی‌ست. اگر بخواهم نهاد را به ساده‌ترین وجه و تنها در یک کلمه خلاصه کنم، آن کلمه این است: رویه. نهاد، یعنی رویه، یعنی منطق پشت پس امور انسانی-اجتماعی که بازوی عینی و عملیاتی‌اش میتواند ساز و کار ها، سازمان ها یا افراد حقیقی و حقوقی باشند. بعنوان مثال، وقتی از "نهاد قانون" و ضعف نهاد قانون در ایران (از گذشته تا امروز) سخن گفته میشود، منظور این گزاره ضعف "منطق" قانون‌گرایی و تبدیل به "رویه" شدن قانون گرایی در ایران است. مصداق بسیار ملموسی از این مهم را، دکتر محسن رنانی در گفتگویی [که لینکش را در انتها گذاشته ام] بیان میکنند، وقتی در نقد "توسعه‌ی وارداتی" میگویند: قانون راهنمایی و رانندگی، عینا مصوب کنوانسیون ژنو، از ۱۳۱۸ شمسی، قریب به ۹۰ سال پیش، وارد ایران شده، امروز، ۹۰ سال بعد، آیا ایرانیان در رانندگی‌شان قانون‌مند شده اند؟ خیر! به دیگر بیان، "نهاد قانون" اساسا در این جغرافیا پایگاه اجتماعی پیدا نکرده که حالا ساز و کار ها، سازمان ها، یا افراد مربوطه‌اش بخواهند کارکرد معنادار داشته باشند [و این را میتوانید به قانون مدنی و قانون کیفری و... نیز تعمیم دهید]. در سمت دیگر، بعنوان مثال، "نهاد آموزش" است، که تا حد بسیار مطلوبی در ایران پایگاه داشته و ریشه گسترانده؛ که می‌توان عقبه‌ی تاریخی اش را تا داستان آن دهقان وطن‌پرستی که در زمان ساسانیان در ازای فداکاری‌ای که کرده، از پادشاه ساسانی درخواست میکند تا پسرش اجازه تحصیل پیدا کند، پیگیری کرد. وقتی یک امر دارای قوای نهادی مقبول شد، حالا سازمان هایش هم به خوبی کار میکنند، چندان که دبستان ها و دبیرستان ها و دانشگاه های ما، با کیفیتی قابل قیاس با مشابهات غربی‌شان کار کرده اند. در توضیح چیستی نهاد، مثلا میتوانم به مفهوم "نهاد های دموکراسی" اشاره کنم؛ آیا این عبارت دارد به سازمان خاصی ارجاع میدهد؟ مثلا "سازمان نشر و گسترش دموکراسی"؟ که بتوان یکباره ایجادش کرد و گفت "خب، از الان دموکراسی داریم"؟ خیر! نهاد های دموکراسی، مشتمل اند بر "تفکیک قوا" (که یک رویه است)، "حاکمیت قانون" (که یک رویه است)، "آزادی مطبوعات" (که یک رویه است) و..... بله، هر کدام از اینها، در ساحت اجرایی، در این سازمان و آن فرد حقوقی متجلی می‌شوند، اما پیش از آنکه پیکره مند شوند، می‌بایست "منطق"شان در جامعه مستولی شود، و اگر چنین نشود، تمام آن پیکره ها، بی‌جان خواهند بود و ناکارآمد. چندان که، بعنوان مثال، وقتی از تضعیف "نهاد خانواده" سخن گفته می‌شود، اشاره دارد به مخدوش شدن "منطق"ی که برای هزاره ها پشت این نهاد بود، وگرنه، پیکره‌اش که دست نخورده باقی مانده. حال، پرسش می‌تواند این باشد که چه کسانی مسئول نهاد سازی، یا نهادینه کردن منطق های توسعه-محور در یک جامعه هستند؟ در واقع، این پرسش یک گلوگاه حساس و محل بسیاری از مناقشات امروزی ماست. بسته اینکه پاسخ‌دهنده به کدام نهله های فکری و عقبه های علمی تعلق داشته باشد، پاسخش به این سوال متفاوت است [البته که، بیشتر پاسخ هایی که می‌شنویم اساسا از سمت "اینفلوئنسر"های جمجمه-تهی هستند، نه متخصص ها]؛ باری، اگر دیدگاه قیاسی با غرب داشته باشیم [که البته دیدگاه غلطی ست؛ نه فقط در این مورد که در "هر" موردی]، بطور تاریخی، نهادسازی بر عهده‌ی "نیروی اجتماعی" بوده؛ که در این نیروی اجتماعی، حتما گروه های قدرتمندتر (همچون کلیسا، فئودال ها، و جنگاوران) دست بالا و نقش هدایت کنندگی را داشته اند. حتما، از زمانی به بعد، سازمان های شکل گرفته در نتیجه‌ی همین نهادسازی ها خود قیمومیت نهادسازی های بعدی را به عهده گرفته اند، اما هسته‌ی اولیه‌ی نهاد ها، نه از بالا به پایین که از پایین به بالا شکل گرفته. اما، چرا در نگاه "ما"ی ایرانی، این ساز و کار همیشه برعکس بوده و هست و تصور میکنیم سازمان ها و کسانی از بالا قرار است نهاد سازی انجام دهند؟ شاید پاره‌ی بعدی را به پاسخ این سوال اختصاص دهم. عجالتا، لینک ویدئوی گفتگویی ۴ ساعته و بسیار پر بار با دکتر محسن رنانی را در ادامه قرار میدهم: https://youtu.be/t3Wh2x68onI?si=mAItsgO_v_wihhP3

#درس_پاره پاره ۱ سیاست؛ نهاد و زمان مردم یک کشور، اگر تا حدی از پایه های علوم سیاسی مطلع باشند، هیچ زمان از "براندازی" سیستم سیاسی سخن نمیگویند. پروفسور همایون کاتوزیان، استاد بازنشسته علوم سیاسی آکسفورد، در کتاب "ایران، جامعه‌ی کوتاه مدت" دست میگذارد روی پاشنه آشیل جداماندگی تاریخی [و عجالتا، همیشگی...] ایرانیان از دولت-ملت مدرن. نهاد، که زیربنای "هر" "توسعه‌ی متجددانه" است، پیوندی ذاتی دارد با "زمان". به این معنا که، چندان که نوزاد آدمی، شکل و تمامیت نمیابد مگر در نتیجه‌ی ۹ ماه پرورده شدن در رحم مادر، نهاد ها نیز، هویتشان را پیدا نمیکنند مگر در طی زمانی که در مقیاس نهادی، قریب به سده است. وانگهی، براندازی نظام سیاسی، خواه پادشاهی مطلقه باشد، یا مشروطه، یا جمهوری و....، به معنای ایجاد گسست یا به بیانی ساده، "ریست کردن" فرآیند رشد و بلوغ نهاد هاست. مشروطه خواهان ایرانی، از همین روی بود که نه در صدد برچیدن نظام سیاسی پادشاهی، که به دنبال "بروز رسانی" آن بودند، و نیز، هسته های فکری دگراندیش در دوره پهلوی دوم، از طالقانی و مطهری تا فروهر و سنجابی، اصرار بر "اصلاح" سیستم داشتند نه زیر و زبر کردنش. تمام این نخبگان سیاسی، ورای نفع حزبی و گروهی، "سرنوشت" ایران را در بلند مدت پیش چشم داشتند و حتی اگر بطور فردی نیز ترجیح به تغییر نظام سیاسی داشتند، چون به تبعات این دگرگونی برای بلند مدت ایران آگاه بودند، از این میل شخصی چشم میپوشیدند. [نکته مهم آنکه: چنین اندیشمندانِ دلسوزی، حتی اگر اصلاح و بروزرسانی میسر نمیبود، باز میدانستند، و به لطف علم میدانیم، که "استمرار" برای یک کشور در بلند مدت بهتر از دگرگونی نهادی ست؛ لذا، حتی در شرایط انسداد سیاسی نیز رأی ایشان به دگرگونی نمیبود؛ اینکه واقعیت، لاجرم چنین مسیری را میرفت (که رفت) امر دیگری‌ست و خارج از دایره‌ی تخصص و دلسوزی] نهاد ها، نه تنها از حیث فرآیند و مراحل رشد، که از حیث "کیفیت" عملکرد در هر مرحله نیز، بسیار به نوزاد آدمی شباهت دارند. هیچ کدام از نهاد های مفید و سازنده‌ی کنونی در غرب، از ابتدا اینگونه مفید و سازنده نبوده اند؛ نهاد های قضایی، سده ها بی‌عدالتی و جانبداری از ارباب قدرت داشته اند و نهاد های سیاسی، سده ها نزاع درونی و منفعت-طلبانه و....، همچون نوزاد آدمی، که ایام اولیه را، اساسا ناکارآمد است، دوران بلوغ را، اساسا سرکش و سرگردان است، جوانی را به بازبینی میگذراند، و تازه از میان سالی‌ست که مسیر سازندگی پیش میگیرد. این دوره ها، البته، وقتی به موجودیتی به نام نهاد میرسند، هر کدام دهه ها و بل سده ها طلب میکنند؛ حال آنکه، جامعه‌ای که هر چند دهه سودای تغییر نظام سیاسی و زیر و زبر کردن نهاد هایش را دارد، محکوم است به اینکه دوباره و دوباره، تنها دوره‌ی نوزادی و نوجوانی نهاد ها را تجربه کند، و هیچ زمان، به نهاد میان سال و سازنده نرسد. مدتی پیش، نظری (کامنت) از خانمی را خواندم که نوشته بود: "اینکه از پونز چسبوندن به پیشونی، رسیدیم به امروزی که دخترم پوشش آزاد داره؛ یا از زمانی که حمل ساز جرم بود، رسیدیم به امروزی که هر سمت جوونی دست به ساز این طرف و اون طرف میره، حاصل تلاش ها و خون دل هایی‌ست که خوردیم و خیلی ارزشمنده،" تحلیل این خانوم از چگونگی کارکرد نهاد بسیار درست بود؛ همین خانم اگر در دهه ۵۰ یا ۴۰، از موهبت آموزش عمومیِ تقریبا فراگیر بهره‌مند بوده، حاصل خون دل هایی بوده که پدرانش در استمرار بخشیدن به نهاد آموزش خوردند [شخصا از سمت مادری، نسبتی دارم با افراد حقیقی که در تاسیس اولین مدارس دخترانه کوشیدند و خون دل ها خوردند]، و نیز پدرانش اگر اندکی امنیت دارایی داشتند، حاصل ممارست پدرانشان بر تحدید اختیارات شاه بود و.... اما وقتی به نهاد های سیاسی می‌رسیم... امر سیاسی [من جمله نهاد سازی]، اساسا شبیه درخت کاری‌ست؛ ما، مادامی که توقعمان از سیاست، شاخ و برگ و بر و میوه دادن در زمان حیات خودمان باشد، یا به قول تخصصی، به myopia یا "کوتاه مدت نگری" دچار باشیم (که کاتوزیان میگوید هستیم)، ناگزیر، هی میکاریم، هی معترض میشویم که "چرا میوه نمیدهی؟" گمان میکنیم مشکل از نهال بوده و با عصبانیت از ریشه درش می‌آوریم و هی نهال بعدی را میکاریم و هی میبینیم باز در زمان حیاتمان میوه نمیدهد و.... این دور باطل را تا همیشه ادامه میدهیم. خب، این، رسم سیاست نیست، و مردم کشوری اگر مشرف به علوم سیاسی بودند، هیچ زمان چنین نمیکردند.... ویدئوی ذیل از بی‌پلاس، توضیحی‌ست به زبان ساده از تفاوت نتایج مسیر اصلاح و مسیر انقلاب که به ترتیب در کره جنوبی و ایران پیگیری شدند؛ این مقایسه‌ی عامیانه، تصویری عینی از اینکه چطور بلوغ نهادی، اگرچه با صبر زیاد، به بار می‌نشیند و در مقابل، دگرگون سازی نهادی، علی‌رغم شکوه آنی‌اش، همواره عقیم می‌ماند، به دست میدهد. https://youtu.be/ANHHUUA8XB0?si=_MDG85ezH3RQzuUX

"سیاهی لشگر نیاید به کار یکی مرد [دُخت] جنگی بِه از صد هزار" (حکیم ابوالقاسم فردوسی) مختصر: حالا که کسایی موندن (و خواهند موند) که روی "مبانی" اخلاقیات و دغدغه‌مندی ها باهم توافق داریم، میتونم با نرخی بسیار ملایم که مخل نباشه، به افزودن مطالب همراستا با دغدغه ها و تخصصم در ادای دین بپردازم. همون کاری که از بعد از جنگ ۱۲ روزه مُصر به انجامش بودم اما نتیجه‌ی رأی گیری ای که انجام دادم بسیار قطبی شد و لاجرم ازش چشم پوشیدم. فعالیت های آموزشی ادای دین، با برگشت اینترنت (و نیز، حال مردم...) به وضع عادی حتما ادامه پیدا میکنه و خللی بهشون وارد نمیشه (حتی تشدید و تقویت میشن)؛ صرفا، در کنار اون موارد، دغدغه های تخصصی ترم رو هم باهاتون به اشتراک میذارم. در گام اول، سعی میکنم تا اطلاع ثانوی، بطور روزانه، یک "درس_پاره" در موضوعات مختلف در حیطه‌ی تخصصم (با اولویت "سیاست") پست کنم. به قول بانو توران میرهادی، رنج بزرگ رو باید به کار بزرگ تبدیل کرد... (تو روانشناسی به این کار میگن sublimation، که از سالم ترین راه های مواجهه با روان‌زخم هاست) منم تو این ایام، که مطلقا تمرکزی واسه انجام کارهای خودم ندارم، سعی میکنم رنجم رو به این درس پاره ها تبدیل کنم؛ اثرگذار خواهند بود؟ من مسئول انجام کار درستی هستم که از توانم ساخته‌ست، نه مسئول نتیجه... دلشادم، که اونها که موندن و میبیننش، فارغ از تعداد، نازنین هایی عمیق و بی‌تاب ایران هستن. مخلص 💚

از خصوصیات مشترک معدود جوامع استبدادزده (همچون ما) در تاریخ، "ممنوعیت عزاداری برای چهره های ملی" بوده. از دوره های تحت سلطه‌ی مغولان و اعراب و... که بگذریم، که این امر در خصوص چهره های بی‌شماری همچون ابومسلم خراسانی، بابک خرمدین و.... مصداق داشته، در تاریخ متاخر تر، در عصر قاجار، سوگواری برای قائم مقام فراهانی و امیرکبیر امری مذموم و "زیرزمینی" بود؛ در دوران پهلوی اول، سوگواری برای قهرمانان فکری و نظامی مشروطه و سردار جنگل و...؛ در دوران پهلوی دوم، سوگواری برای دکتر مصدق و دکتر فاطمی و...، و در دوره ج.ا، البته با جدیتی کمتر، سوگواری برای مهدی سحابی و داریوش فروهر و محمد مختاری و.... هرچند، چندان که از همین کلمات بر‌می‌آید، از همان زمان مغولان تا همین امروز، هیچ کدام از این تلاش ها برای "دگرگونه سازی" واقعیت و "نا"قهرمان سازی از تمام این اسامی ثمربخش نبوده و تاریخ، در نقطه‌ای ورای "زنده باد" و "مرده باد" های دست‌ساز ارباب قدرت، ایستاده و برای این نام‌ها کلاه از سر برداشته و آوازه‌ی میهن پرستی‌شان را، نسل به نسل، به سینه های ما سپرده. اگرچه تمام آنها که در ۱۸ روز گذشته و در نتیجه‌ی این تجاوز از بین رفته اند، اعم از رفتگر و نانوا و بقال و دانش آموز و.... به یک اندازه داغ بر دل این خاک گذاشته اند و فقدان فرد فردشان تا همیشه پر ناشدنی ست، از این میان، تک اسم هایی اگر برجسته می‌شوند، علی القاعده، به این خاطر است که نمایندگی میکنند "اوج"ی را که هر ایرانی میتواند به آن برسد؛ نظامی اگر بوده اند، در دفاع از مام میهن، علمی اگر بوده اند، در توانمندسازی بنیان های اندیشه، و سیاسی اگر بوده اند، در بسط و نهادینه سازی "امر سیاسی" (polity) که گمشده‌ی قرن های ماست.... از میان تمام این اسم ها، که ارباب قدرت تل‌آویو و لندن نشین، امروز سعی در لکه‌دار کردنشان دارند و فردا هم، اگر زبانم لال به قدرت برسند، بزرگداشتشان را ممنوع خواهند کرد، من برای یاد کردن در ادای دین، که ریشه در ایران دوستی و استعمار‌ستیزی داشته و دارد، علی لاریجانی را برگزیدم. علی لاریجانی، صرفا یک دارنده‌ی دکتری فلسفه در ریاضیات کانت با کتب، مقالات و آثار ترجمه‌ای متعدد نبود، بلکه از معدود چهره های سپهر سیاسی ایران بود که مکتب فرانکفورت و پاریس را با سیاست عملی گره زده بود و از عمق جان با آموزه های پسااستعماری در عرصه‌ی سیاست خارجی از حقوق ایران دفاع میکرد. لاریجانی از معدود سیاستمداران پرگماتیک و همزمان غیر تکنوکرات و انسانی خوانده‌ی "تاریخ" ایران بود؛ از همان انگشت شمارانی که منطقشان بر "هم این، هم آن" استوار است، بجای "یا این، یا آن"، و از همین روی بود که در هر منصبی، آورده‌اش جز در جهت نفع عمومی نبود. احتمالا بر مبنای همین کارنامه‌ی منحصر به فرد و نیز اعتماد شخصی بود که رهبر ج.ا، که به ضرورت حرکت به سمت "جمهوری سوم" رسیده بود [اما بدلایل ایدئولوژیک، این مهم را مادام حیاتش ممکن نمیدید]، وظیفه‌ی این گذار حیاتی را بر شانه های لاریجانی نهاده بود؛ گذاری که البته ویرانی طلبان را خوشایند نبود..... تاریخ، که عقلی سرد دارد و در بند خوش‌آمد و بدآمد های هیجانی خلائق نیست، حتما به نیکی از این مرد بزرگ یاد خواهد کرد و نیز خواهد نوشت که چطور، بعد از خاموش شدن این ستاره، همه چیز در سراشیبی سقوط و سیاهی روزافزون قرار گرفت........ در این گفتگوی بعد از جنگ ۱۲ روزه، میتوانید چکیده‌ای پسااستعماری و کاربردی از مفهوم "قدرت" در دستگاه فکری میشل فوکو را از زبان علی لاریجانی بشنوید: https://youtu.be/A03vdRcOSY4?si=bmELEo4cPr_s1uyJ

photo content

خب، سلام به همه‌ی اونایی که از داخل و خارج دسترسی دارن؛ امیدوارم در حد بضاعت ایام، برقرار باشین 🫂💚🖤 یه چند کلمه‌ای من باب توضیح و تسکین بنویسم: اول اینکه، دلیل اصلی این بیش‌فعال شدنِ اخیر کانال، این بوده (و هست) که میوت کرده ها و نکرده ها، بالاخره یه جوری این مطالب رو ببینن و اگه احساس کردن خطاب این مطالب به اونهاست زودتر از کانال خارج شن. نیاز به هیچ توضیح اضافه هم نیست، اونی که بنای بر فهمیدن و چشم باز کردن داشته، تا الان فهمیده و چشم باز کرده، اونی هم که بناش بر نفهمیدن بوده، اتم هم بخوره به اون خاک نخواهد فهمید، لذا هیچ تلاشی برای برقراری دیالوگ با این گروه ندارم و "خدانگهدار" تنها حرف من با این هاست (دوستی ۱۵ ساله رو سر این بزنگاه تموم کردم من! دیگه این حد از رابطه که این حرفارو نداره 😅) دوم اینکه، چند وقت پیش، مصطفی ملکیان به دعوت مجموعه‌ی پانوراما صحبتی داشت من باب "اخلاق فرزندآوری." خب من بعنوان یه #نه_به_بچه ی خیلی سفت و سخت گوش کردم این صحبت رو و خداروشکر ملکیان هم موضعی که داشتم رو تایید کرد 😅 امااااا، تو بخش پرسش و پاسخ، یه خانمی به یه نکته‌ای اشاره کرد که دهان ملکیان و من و همه دوخته شد 😬 گفت: خب، مساله اینجاست که، همه‌ی ما که اهل مطالعه و فضل و دانش و شنیدن حرفای ملکیان ها هستیم، به این نتیجه میرسیم که بچه نیاریم، اما، احمق ها و بی‌خردان و... که به این نتیجه نمیرسن! لذا، به روزی خواهیم رسید که احمق ها تواتر نسل دادن و امثال خودشون رو تکثیر کردن و در طرف مقابل، نسل فهیم ها منقرض شده!!!! [تنها جواب ملکیان این بود که نگران نباشین، صدای من و امثال من به همه نمیرسه و بالاخره از جمع خردمندان هم گروهی بچه دار میشن 😅] القصه..... خواستم بگم: حالا من که سر موضعم هستم و به دلایل خیلی عمیق و ریشه دار در کودکی و.... اصلا تصور بچه دار شدن هم نمیکنم، امااااا، شمایی که در این روزگار، که صرف بهره مندی از عقل سلیم (common sense) به گوهری نایاب بدل شده، از این گوهر بهره مند موندین، اگه مثه من تا مغز استخون علیه قضیه نیستین و همیشه مردد بودین و... بطور جدی به تواتر نسل فکر کنین؛ نذارین آینده‌ی ایران، ولو ایران فرهنگی، در تسخیر تهی مغزان باشه..... 🫠 نهایتا هم اینکه، چندان که به عزیزی گفتم، تو این ایام، که چه داخل نشین چه خارج نشین، اونکه اهل "خرد و روشنی" باشه احساس غریبگی و جداافتادگی میکنه، دوس دارم از همین بستر مختصر، که اساس شکل گیریش هم (که خوانندگان کتاب در جریانش هستن) جز برای همدلی و دستگیری نبوده، استفاده کنم تا به این گروه احساس تعلق و تنها نبودن بدم. حالا تاسیس گروه شاید زیاد مناسب نباشه اما تو کامنتا میتونین حرف بزنین و درد دل کنین و.... آخرالامر، همه‌ی ما، دونه های تسبیحی هستیم که یک نخ به هم متصلمون کرده: تپیدن قلبمون برای ایران و خراش برداشتن روحمون با هر خطی که به نازک آرای تنِ این مادر ازلی و ابدی مون میفته....❤️‍🩹🤍💚

Voice message03:38