en
Feedback
ادای دين

ادای دين

Open in Telegram

"تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید تو یکی نِه‌ای هزاری، تو چراغِ خود برافروز که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر" @farhadfeizi

Show more
716
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+2630 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+5
in 0 channels
August '26
+65
in 2 channels
Get PRO
July '26
+60
in 0 channels
Get PRO
June '26
+96
in 1 channels
Get PRO
May '26
+4
in 0 channels
Get PRO
April '26
+3
in 0 channels
Get PRO
March '26
+4
in 0 channels
Get PRO
February '26
+4
in 0 channels
Get PRO
January '26
+5
in 0 channels
Get PRO
December '25
+6
in 0 channels
Get PRO
November '25
+12
in 0 channels
Get PRO
October '25
+6
in 0 channels
Get PRO
September '25
+12
in 0 channels
Get PRO
August '25
+17
in 0 channels
Get PRO
July '25
+23
in 0 channels
Get PRO
June '25
+15
in 0 channels
Get PRO
May '25
+9
in 0 channels
Get PRO
April '25
+30
in 0 channels
Get PRO
March '25
+27
in 0 channels
Get PRO
February '25
+45
in 0 channels
Get PRO
January '25
+11
in 0 channels
Get PRO
December '24
+24
in 0 channels
Get PRO
November '24
+16
in 0 channels
Get PRO
October '24
+28
in 0 channels
Get PRO
September '24
+21
in 0 channels
Get PRO
August '24
+54
in 0 channels
Get PRO
July '24
+33
in 0 channels
Get PRO
June '24
+127
in 1 channels
Get PRO
May '24
+16
in 0 channels
Get PRO
April '24
+274
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '24
+179
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
09 September0
08 September0
07 September+1
06 September0
05 September0
04 September+1
03 September+1
02 September+2
01 September0
Channel Posts
Post-Truth Populism

2
Europe in the Age of Post-Truth Politics
126
3
به معنای از دست رفتن امکان‌پذیریِ Nationhood یا "ملت بودگی"ست؛ همانی که باز، بسیار پیش از ظهور این پدیده های معاصر هم، کُمِیت ما در آن لنگ میزد، چندان که محمدعلی فروغی نوشته بود: "ایران ملت ندارد، افکار عامه ندارد، اگر افکار عامه داشت به این روز نمی‌افتاد و همه‌ی مقاصد حاصل می‌شد" (۲۵ آذر ۱۲۹۸/پاریس) و از دست رفتن امکان ملت بودگی، یعنی ورود به عصر تاریک "قبیله گرایی"، آن هم نه چند قبیله‌ی مبتنی بر طایفه، تیره، زبان و...، بلکه بی‌شمار قبایل، یا به بیان بهتر، کولونی های مبتنی بر "ادعا"های این و آن رهبر فکری؛ کولونی زمین-تخت گرایان، کولونی خودسفیدپنداران، کولونی آریایی های اصیل، و قص علی هذا، که چندان که خاصیت قبیله است، "مودّت درونی و خصومت بیرونی" را ایجاب کرده و ما را به "جنگِ همگان با همگان" می‌رساند. اما، آیا صهیوپهلویسم و سرکرده‌اش، پیشگامان ترویج پساواقعیت در جامعه‌ی ایران اند؟ البته که نه! ما، بیست سال پیش "انکار هولوکاست" داشتیم....! پس، چه چیز این موج تازه را خطرناک کرده و جامعه را در معرض تهدید اپیدمیک شدن واقعیت‌ستیزی قرار میدهد؟ "سادگی ثانویه" ("Second Naivity")! از اواسط دهه ۸۰، مردم به درستی و به سرعت، مسیری را که الیت سیاسی و به تبع آن، رسانه های رسمی آغاز نمودند شناسایی کرده و با نرخی معنادار، گوش هایشان را بر نطق های سیاسیون و چشم هایشان را بر صفحه‌ی تلویزیون بستند و به سمت رهبران فکری و رسانه های آلترناتیو کوچیدند. برای دیر زمانی، آن رسانه ها (ابتدا ماهواره ای و در دهه‌ی اخیر، مجازی)، نقش "پناه" را ایفا کردند برای مردمی گریخته از دروغ و تحریف. اما، از زمانی به بعد، مشخصا از ۱۳۹۶، پناهگاه های دیروز، خود، تبدیل به دروغ‌پرداز و سوءاستفاده‌گر شدند و شروع به بی‌اعتبار سازی واقعیات کردند، تا نهایتا به نقطه‌ی پیک کنونی رسیدیم که بطور سیستماتیک و واو به واو مطابق دستورالعمل های این حوزه، در حال نشر ویروس‌گون پساواقعیت در جامعه هستند. اما، پدیده‌ی رفتار جمعیِ "سادگی ثانویه"، به جامعه اجازه نمیدهد: اولا ادراک کند که پناه دیروزش، امروز مشغول انجام همان کاری‌ست که دژخیمان اولیه کرده بود؛ ثانیا، حتی در صورت ادراک، "حفاظت از هویت"، دل بریدن از این پناهگاه سالهای سخت را با دشواری های شناختی متعددی روبرو میسازد. برای ملموس تر شدن این پدیده‌ی جمعی، میتوانید یک وضعیت فردی رایج و شناخته شده در خصوص "قربانیان تجاوز" را در نظر آورید، که بعد از فرار از موقعیت تجاوز اولیه، اگر "ناجی" آنها، خود، اقدام به عملی از همان جنس کند، یا برای دیر زمانی در وضعیت "انکار" قرار میگیرند و یا نرخ رهایششان از متجاوز دوم بسیار پایین تر است (یک نمونه رفرنس علمی). باری... نگاه به جامعه‌ی آمریکا (با پیشینه‌ای به مراتب واقعیت‌پذیر تر از ما و نهاد هایی به مراتب ضربه گیر تر از نهاد های ما)، که چطور دو مرتبه، به صرف "ادعا" به ترامپ رای داد و حتما اگر منع قانونی وجود نمیداشت دوباره و دوباره نیز انتخابش میکرد، میبایست زنگ خطری باشد برای ما و نشانمان دهد که اگر سهم معناداری از یک جامعه، از واقعیت، بعنوان مبنا و ملاک تصمیم گیری و عمل، عبور کند، در چه گرداب بی انتها و بی سرانجامی خواهد افتاد و چطور برای زمانی نامعلوم بین سراب ها دست به دست خواهد شد. در نظر آوردن این واقعیت گزنده که وضعیت امروز جامعه ی ما (و تبع آن، دیگر ساختار های اجتماعی مان، همچون نظام سیاسی)، هنوز تحت تاثیر گذر جمعی و سیستماتیکمان از واقعیت نیست، میتواند جلوه ای از آنچه در فردا های پساواقعیت انتظارمان را میکشد را برایمان ترسیم کند. امید که هرچه زودتر متوجه شویم که ناجی های دیروز، خود، به متجاوزین امروز تبدیل شده اند و هر قدر زودتر از چنگالشان رهایی یابیم، شانس بیشتری برای ترمیم آسیب ها خواهیم داشت... در ادامه، دو کتاب جدید (2023 و 2024) که توسط انتشارات Palgrave McMillan در شرح چیستی پساواقعیت، مضرات آن برای جوامع، و تجربیات اروپا از این پدیده نوشته شده اند را قرار میدهم. T.me/adayedeyn
128
4
ما و پساواقعیت ما از دنیا بی خبریم؛ نه به این خاطر که دغدغه‌ی معاش چنان پنجه بر گلویمان انداخته که مجالی برای باخبر شدن از دنیا نمانده؛ نه، همان گروه های سنی‌مان که اساسا وارد حیطه‌ی دغدغه‌ی معاش نشدند هم از دنیا بی‌خبرند؛ و باز، نه به این خاطر که سانسور و فیلترینگ و سرعت اینترنت و.... از این مهم دورمان نگه داشته؛ نه، اتفاقا بر تمام اینها هم فائق می‌آییم، و با این حال از دنیا بی‌خبر میمانیم. اما مقصودم از "بی‌خبری از دنیا" چیست؟ حتما اگر امروز عروسک "لبوبو" در میدان تایمز نیویورک عرضه میشود، فردا در شاه عبدالعظیم انواع رنگ هایش را داریم؛ حتما اگر امروز برنامه های "بلایند دیت" در چند رسانه‌ی زردپرداز ترند میشوند، در کمتر از چند هفته، نسخه های داخلی اش از راه می‌رسند؛ و حتما اگر امروز آیفون ۲۲ به بازار می‌آید، ما از دیروز در صف و یا آرزوی خریدش هستیم. خب، با این حساب، نباید "باخبر از دنیا" تلقی شویم؟ پاسخ به این پرسش محوّل می‌شود بر این امر که دنیا را، دایر مدار بر کدام ساحت زیست بشری در نظر میگیریم: اگر حوزه‌ی "بازار و مصرف"، آن ساحت اصلی زیست بشری در نظرمان است، یقینا نه تنها باخبر، که جزو باخبر"ترین"ِ مردمان از دنیا هستیم [کنکاش در و نقد بر چرایی ها و مصائبش، موضوع این متن نیست]. اما، اگر [نه ضرورتا به اختیار و ترجیح، که به جبرِ واقعیت]، رکن اصلی حیات انسانی-اجتماعی در کره‌ی زمین قرن ۲۱ را، مسائل زیست محیطی، تحولات فرهنگی، و یا سیاست و روابط بین الملل بدانیم، نه تنها در باغ نیستیم که جزو خارج از باغ ترینِ مردمانیم. [در این بی‌خبر از دنیا بودگی البته، قصور در مسئولیت نخبگانِ فاقد استقلال فکری، که یا از سر تعلق خاطرشان به سمت خاصی از جغرافیا و مکاتب مربوطه اش، یا عادت دیرینه‌شان به خوشامدِ مردم گویی، موضوعات بسیاری را مسکوت میگذارند تا مبادا تصویر ایده آلی که از آن "دیگری" ساخته اند مخدوش شود، یا مردم "بدشان بیاید"، نباید از قلم انداخته شود.] ما، در حوزه‌ی خطیر سیاست و روابط بین الملل، از دیرباز، دارای یک self-centerdness یا "خود-محوری" هستیم؛ بهترین استعاره برای توصیف این ویژگی را میتوانم در آن چشم‌بند هایی پیدا کنم که بر دو طرف چشم اسب ها میگذارند تا فقط روبرویشان را ببینند و نسبت به اطراف کور باشند؛ ما، بطور تاریخی، در خصوص سیاست و روابط بین الملل، نسبت به دنیا، کوریم؛ و آن مسائل را نمیبینیم مگر وقتی که جلوی راهمان قرار گیرند، که تازه آن موقع هم، اولا برای بسیاری از پیشگیری ها و علاج ها دیر است، ثانیا، مساله را باز بعنوان "مساله‌ی انحصاری ما" فهم میکنیم، و عقبه‌ی موسّع جهانی اش را [که فهمش، کلید بسیاری از علاج هاست] نادیده میگیریم. اینکه سرکرده‌ی فرقه‌ی صهیوپهلویسم، در چشم ده ها مقام رسمی یک کشور ثالث، و ده ها دوربین خبری زل میزند، و دو مرتبه با تشدید میگوید: "In fact", "In fact", و بلافاصله بعد از این In fact گفتن ها، "کذب محض" بر زبان می‌آورد و میگوید "من در ۱۸ و ۱۹ دی از مردم خواسته بودم در خانه هایشان بمانند"، نه یک مورد اتفاقی، و نه یک مساله‌ی منحصر به ساحت کنونی سیاست ماست، این، نسخه‌ای ایرانی از پدیده‌ای‌ست که اگرچه برای دهه ها، بعنوان یکی از بی‌شمار عوارض پست‌مدرنیسم و نسبی‌گرایی اش در حال رشد بود، در ۲۰۱۶ و در آنچه بعد ها ذیل چتر "ترامپیسم" معروف شد، به منصه‌ی ظهور همگانی رسید: Post-Truth یا "پسا واقعیت" پدیده‌ای سیاسی-اجتماعی که برای بیش از یک دهه، از اوایل قرن ۲۱، فناوری های ضروری اش توسعه داده شده بود، جامعه‌ی میزبانش که بستر اصلی رشد آن فناوری ها بود تعیین شده بود، و نیاز داشت که یک public figure، بهره‌برداری از آن را آغاز کند، که قرعه به نام ترامپ خورد. "پسا واقعیت" یعنی آنجا که از "Fact" یا "واقعیت" اعتبارزدایی میشود و "ادعا" و "روایت" به جای واقعیت مینشینند و ملاک قضاوت و عمل میشوند. مردمی که مسخ پسا واقعیت شده باشند (چندان که سهم قابل توجهی از مردم آمریکا شدند و هنوز هم هستند)، "مطلقا" و "یکسره" به آنچه "هست" بی‌توجه میشوند و تماما مطیع آنچه "گفته میشود" میگردند. اگرچه پساواقعیت، با نرخ پذیرشی به مراتب پایین‌تر، به اروپا نیز تسری پیدا کرد، مشخصا اروپای پروتستان، که نسخه‌‌ای از اولنجلیسم آمریکا‌یی‌ست و بسیار مستعد خرافه‌پذیری، اما ویرانگرترین آسیب های این پدیده (مثل بسیار موارد دیگر که پیشتر پیرامونشان نوشتم) در کشور های جنوب جهانی یا غیرغربی حادث شد (و می‌شود)، که اولا، بطور فرهنگی-تاریخی، هیچ‌زمان به اندازه‌ی غرب متریالیست نبوده‌اند و پیش از ورود این پدیده هم، چنان که باید مطیع واقعیات نبودند؛ ثانیا، ساختار نهادی‌شان، ضربه‌گیری حیاتی در مقابل هجوم این موج های واقعیت-ستیزی را ندارد و چنین سموم شناختی به سرعت میتوانند همه‌گیر شوند و همه‌گیر شدن چنین انحرافات شناختی در چنان جوامعی، به معنای
112
5
لینک های دسترسی مستقیم (بدون فیلترشکن) به ۱۲ جلسه‌ی ترم سوم (آخر) از کلاس الفبای روش شناسی (جلسات ۳۱ الی ۴۲): جلسه ۳۱ https://drive.google.com/file/d/1qlLjTi3qdxL99jF078y7MdRjKj2V6Ey5/view?usp=drive_link جلسه ۳۲ https://drive.google.com/file/d/1XOLtT8b0nqgx8wjbD3Utlpl48zuT2cYh/view?usp=drive_link جلسه ۳۳ https://drive.google.com/file/d/1FsaB70CWpZ8cMtRnUmBX6lJwVJMTuvrT/view?usp=drive_link جلسه ۳۴ https://drive.google.com/file/d/1c_GXp96DIC8YovxU5TPjWG0fOOmUz-Us/view?usp=drive_link جلسه ۳۵ https://drive.google.com/file/d/1EQcruVAoxYshYZLcfzu_1m9oNxhlRzjq/view?usp=drive_link جلسه ۳۶ https://drive.google.com/file/d/1SVDVGEKEkrx5km9y5b5Q9XwM-v-LHJki/view?usp=drive_link جلسه ۳۷ https://drive.google.com/file/d/1UteZFWft_R-EmgvBK0XYzv0sBsDQmghA/view?usp=drive_link جلسه ۳۸ https://drive.google.com/file/d/1k5zWfojft7EJAxfdqxjaNhnhU0C3Z4Cr/view?usp=drive_link جلسه ۳۹ https://drive.google.com/file/d/1CsGvfAxEO4vcwuzTGEkjrRtf-TAI8nYH/view?usp=drive_link جلسه ۴۰ https://drive.google.com/file/d/1TOlPRzNTq5NY2HzB1QB60Gbzp2hAORVx/view?usp=drive_link جلسه ۴۱ https://drive.google.com/file/d/1lPO6BASzn6lfHi8O0tq2YAt8SHDHPHjH/view?usp=drive_link جلسه ۴۲ https://drive.google.com/file/d/1rc1nuXUEdkpRkrAcL3gTlsAaTFX26cBC/view?usp=drive_link جلسات ترم دوم: https://t.me/adayedeyn/373 جزوه ترم دوم: https://t.me/adayedeyn/361 جلسات ترم اول: https://t.me/adayedeyn/343 جزوه ترم اول: https://t.me/adayedeyn/341 علاقه‌مندان به مشارکت در تدوین جزوه‌ی ترم آخر جهت تکمیل جزوه‌ی این دوره که احتمالا جامع ترین کلاس روش شناسی (علوم اجتماعی-انسانی) به زبان فارسی بوده، میتوانند از طریق آیدی @farhadfeizi اعلام آمادگی کنند [سهم هر کس، حداکثر دو جلسه خواهد بود]. T.me/adayedeyn
194
6
محسن نامجو _ دراب مخدوش.mp3
315
7
به سلامتیِ "شاید"... بخش قابل توجهی از جامعه، هنوز به این یقین نرسیده که "تنها" سناریوی محتملی که یک سمت آن پیروزی قوای مهاجم باشد، سمت دیگرش، نه "باخت ج.ا" که الا و لابد، باخت ایران و ایرانیان است. اصلی ترین عامل استمرار این توهم هم، تحریف مفهوم "باختن" است، که رسانه برایشان کرده؛ که مرگ و آوارگی، مرگ خودش و آوارگی خودش را، باختن نبیند بلکه "بهای معقول" برای یک فردای شاد و آزاد (که حتما هیچ زمان از این مسیر میسر نمیشود) یا "بهتر از این زندگی" بداند... یک لحظه عامل را فراموش کنید؛ تمام دستگاه های مغزسنج، متفق القول، چنین مغزی را در وضعیت بحرانی ارزیابی میکنند، و بعید میدانم هیچکس زمانی که نتیجه‌ی یک آزمایش پاتوبیولوژی را میگیرد، درمان را رها کند و برود یقه‌ی عوامل را بچسبد، یا بدتر، بگوید به کوری چشم آن عوامل، از درمان صرف نظر میکنم! راستش، افقی هم برای اینکه این تصویر متوهمانه، این مغزِ دستکاری شده، اصلاح شود نمیتوان دید چرا که رهبری فکری این بخش قابل توجه از جامعه در اختیار افراد و رسانه هایی قرار گرفته (اعم از داخل نشین و خارج نشین) که یا از خون ایرانیان "فاند" میگیرند یا از الان زنبیل گذاشته اند در صف استخدامی "ساواک" (نه حتی "سازمان برنامه"، نه حتی "کانون پرورش فکری"، صریح و بی‌پرده: ساواک). آن سوی دیگر، نظامی‌ست که اگر تا گردن فرصت طلب، یا تا گردن در کنترل نفوذی ها، یا تا گردن احمق (یا، ترکیبی از تمام اینها) نمیبود، میبایست بعد از همان جنگ ۱۲ روزه، که آخرین دوربرگردان کم خسارت بود، فرمان را به سمت مردم میچرخاند، اما چنین نکرد، و امروز هم، حداقل فعلا، حداقل در این فضای گل آلود که اصلا معلوم نیست فرمان دست کیست، باز نشانی از سر عقل آمدن بروز نمیدهد و با حماقت هایی از جنس دور تازه‌ی اصلاحات اقتصادی و قانون مبارزه با جاسوسی و...، انگار کمر بسته به پایان دادن به خودش و مردم و ایران. اینها را گفتم... حالا، بیایید خیال کنیم همه در یک مهمانی هستیم، چه ۷۱۷ نفر اعضای این جمع، چه هشتاد و خرده ای میلیون ساکنین این خانه؛ یک نفرمان اما نیست؛ این یک نفر، اولین بوده در شکستن بسیار تابو ها، بسیار "نه" ها گفته که میانگین ما هیچوقت حاضر به گفتنشان نمیبود، بسیار مرارت ها کشیده که شریف بماند، و نهایتا، پرونده‌ای سنگین از لیست بلند اتهامات که کمترینشان توهین به مقدسات بوده برایش ساخته میشود و به ناچار دو دهه غربت نشینی میگزیند. در این ایام، مادرش، که عزیز ترینش بوده، آلزایمر میگیرد و او اینجا نیست؛ برادرش، به جرم انتشار کتابی که داستان اصلی اش در مورد خلخالی‌ست راهی اوین میشود، و او اینجا نیست؛ مادرش، از دنیا میرود، و او اینجا نیست... و در تمام این سالها، با عُسرت روزگار میگذراند اما ملیجک این ارگان و آن نهاد حقوق بشری، یا برنامه ساز این و آن رسانه نمیشود که از خون و رنج ایرانیان، برای خودش قبایی بدوزد؛ زیر بیرق هیچکس سینه نمی‌زند و استقلال فکری و مالی و عشقش به ایران را حفظ میکند و همین هم میکندش خار در چشم آنها که نمیتوانند "بزرگی" آدم ها را تاب بیاورند و همه را چون خودشان پَست و زبون و حقیر میخواهند. خلاصه، همه در این مهمانی جمعیم، و همه‌ی آنچه را در ابتدا گفتم در ذهن داریم و سخت نگرانیم... نگران فردا، نگران ایران، نگران مردم... که یکباره زنگ درب آپارتمان به صدا در می‌آید: در را باز میکنیم و میبینم آن یک نفر، چمدان در دست آنجا ایستاده... او، برگشته... بازگشت محسن نامجو، نه جامعه‌ای، که بقول مهدی در مینه سوتا، همچون دانه های تسبیح پاره شده از هم گستته را دوباره پیوند میزند، نه نظامی را که علی الظاهر همان فرصت طلب، یا تحت نفوذ، یا احمقی (یا ترکیبی از همه‌ی اینها) که بوده مانده را سر عقل می‌آورد، و نه هیچ وضعیت دیگری را بر زمین سخت واقعیت تغییر میدهد؛ او، حتی نیامده که بخواند، نه، آمده که اگر واپسین سالهای مادرش را از دست داد، حداقل آخرین سالهای خواهر مسن و بیمارش را از دست ندهد، و آنچه از عمر مانده را کنار خواهران و برادر و باقی عزیزانش باشد؛ او با یک سه تار رفته و با یک سه تار برگشته، و با یک سه تار نمیتوان معجزه کرد... اما، در این جمع، این مهمانی، از بین ۷۱۷ یا هشتاد میلیون و خرده ای، اگر باشند کسانی که عمرشان قد دهد به شرح آنچه نوشتم از کسی که او بود (و ماند)، حالا، وقتی در دل آن نگرانی ها و دغدغه ها، یکباره در باز میشود و او را در چارچوب میبینند، او را که حامل "معنایی" فراتر از یک فرد یکّه بوده و هست، هر قدر هم به نفرین واقع گرایی مبتلا باشند، از آنجا که آدمی زنده است به امید، ناخودآگاه زیر لب میگویند: "شاید....." شاید او که رفتنش همزمان بود با شروع سقوطمان، بازگشتش قاصد‌کی‌ست، حامل پیامِ در پیش بودگیِ روزهای بهتر... شاید. به سلامتیِ شاید... به سلامتی محسن نامجو و به سلامتی هشتاد میلیون برادر و خواهری که مادرشان ایران است
306
8
جلسه عمومی گفتگو و انتقال تجربه پیرامون انتخاب رشته در هر دو مقطع کارشناسی و ارشد، مورخ جمعه ۶ شهریور (فردا)، علی‌رغم نرسیدن به حد نصاب، در پاسخ به لطف و محبت شمار قابل توجهی از همراهان که آنونس جلسه را همرسانی کردند، مطابق فرمت مالوف برگزار خواهد شد. [جلسه الزاما ضبط نخواهد شد] با توجه به اینکه ساختار جلسه "دغدغه-محور" و بر اساس سوالات شرکت کنندگان، اعم از والدین و داوطلبین، خواهد بود، درازای آن به شمار حاضرین بستگی خواهد داشت. در هر حال، محض احتیاط، دو لینک برای ساعت اول و دوم در ذیل قرار گرفته و در صورت نیاز لینک های بعدی حین جلسه به همین پیام اضافه خواهند شد. لینک ساعت اول (شروع جلسه از ساعت ۱۹ به وقت ایران): http://meet.google.com/oqj-jmoj-gsb لینک ساعت دوم: http://meet.google.com/fzv-qtwf-tuh T.me/adayedeyn
104
9
من، در پس هر یک خطی که به فارسی مینویسم، در پس هر یک کلاس، کارگاه، وبینار، جلسه راهنمایی که بر بستر ادای دین برگزار میکنم، بی
من، در پس هر یک خطی که به فارسی مینویسم، در پس هر یک کلاس، کارگاه، وبینار، جلسه راهنمایی که بر بستر ادای دین برگزار میکنم، بیش و پیش از هر چیز، یک تصویر در ذهن دارم: تصویر بی‌شمار، بی‌شمار، بچه های خوب ایران را که اینگونه بر نرده های سفارت ها می‌نویسند: "میخوام ایران بمونم؛ لطفا درست شو ایران عزیز"، مینویسند: "ایران قشنگم"، و مینویسند: "تابوت مرا جای بلندی بگذارید تا باد برد سوی وطن بوی تنم را" (اشک امان نمیدهد) من، و هزاران هزار چون من، در گذشته و حال و آینده، نیشتر ها و ناملایماتی هزار بار بدتر از اینها را، با تمنّا به جان میخریم، اگر اینها خار مغیلان باشند، در مسیری که می‌پیماییم به شوق پُر کردن توشه‌ی فرد به فرد این بچه ها، که اینطور خالصانه عشق به ایران دارند و دغدغه‌ی درست شدن و درست کردنش را، از ابزار خرد و اندیشه، که یقینا اصلی ترین مصالح برای درست کردن ایران اند. حتی اگر هیچوقت ایران نمانند، حتی اگر ایران هیچوقت درست نشود، صرف این دغدغه را داشتن، صرف این تپش قلب گرفتن با شنیدن نام ایران، مقدس است و تحمل هر مشقتی در مسیر خدمت به این دغدغه، نعمت. عکس از دوستِ دوست‌ترِ روزهای قدیم: جابر مسلم خانی
364
10
(تصاویر بر طبق شماره‌ی مندرج دنبال شوند) این، نه اولین مورد از این دست بود و نه آخرین خواهد بود. بساط اندیشه و اندیشه ورزان ا+4
(تصاویر بر طبق شماره‌ی مندرج دنبال شوند) این، نه اولین مورد از این دست بود و نه آخرین خواهد بود. بساط اندیشه و اندیشه ورزان ایرانی هم، اگر قرار بود با شنیدن توهین و تحقیر و تهدید و... برچیده شود، یقینا امروز نه ملاصدرا و میرداماد میداشتیم، نه جمالزاده و عشقی، نه داور و فروغی، نه شایگان و کاتوزیان، و نه بی‌شمار متفکرین معاصر که در هر گوشه از دنیا (من جمله خود ایران)، اتاقی در دانشگاهی دارند و یا تمام کار علمی‌شان وقف ایران است، یا دلشان و قلمشان برای ایران می‌تپد و میچرخد؛ چرا که جامعه‌ی ما، عامه‌ی ما، هرقدر که در تاریخش عقب رویم، همین بوده: "نخبه کش" و "گاز گیرنده". خصیصه‌ی مشترک آکادمیک ها این است که Internal Locus of Control دارند، یا به بیان خیلی ساده، برای "به به و چه چه" یا "اَخ اَخ و اَه اَه" دیگران، نه کاری میکنند و نه از کاری دست میکشند، بلکه نسبت به انجام آنچه "از درون" درستش میدانند اهتمام میورزند، ولو که تمام دنیا نظر دیگری داشته باشد. من هم از این قاعده مستثنی نبوده، نیستم، و نخواهم بود. خیلی مهم تر اما، من برای این بخش عمومی از فعالیت هایم، انگیزه هایی زنده و پرشمار دارم... (ادامه در پست بعد)
322
11
وبینار انتخاب رشته - کارشناسی و ارشد پاسخ به نگرانی های والدین و کنجکاوی های داوطلبین گفتگویی دغدغه‌محور پیرامون اصلی ترین سو
وبینار انتخاب رشته - کارشناسی و ارشد پاسخ به نگرانی های والدین و کنجکاوی های داوطلبین گفتگویی دغدغه‌محور پیرامون اصلی ترین سوالات، نگرانی ها و کنجکاوی های داوطلبین و والدین زمان برگزاری: جمعه، ۶ شهریور ساعت ۱۹ الی ۲۱ در گوگل میت جهت دریافت لینک جلسه، به آیدی @adayedein پیام دهید جلسه تنها در صورت رسیدن شمار متقاضیان به حد نصاب برگزار خواهد شد، لذا همرسانی این اطلاعیه میتواند به برگزاری جلسه کمک کند T.me/adayedeyn
1 788
12
#کارگاه_نگارش_مدارک جلسه دوازدهم مدارک بررسی شده: دو Motivation letter دو Cover letter یک Research experience summary لینک دا
#کارگاه_نگارش_مدارک جلسه دوازدهم مدارک بررسی شده: دو Motivation letter دو Cover letter یک Research experience summary لینک دانلود بدون فیلترشکن از گوگل درایو: https://drive.google.com/file/d/1plCW-Ej4rAaic_yBA2YVcnl_c2rkNgMy/view?usp=sharing لینک گروه کارگاه نگارش مدارک: https://t.me/adayedeynwrite T.me/adayedeyn
300
13
"چرا فقط از/برای جامعه می‌نویسی؟" یک توضیح ضروری در چند پرده ۱) "توصیف" پدیده های سیاسی یا اقتصادی، نیازی به متخصص اقتصاد سیاسی/جامعه شناس اقتصادی ندارند. توصیف هر امری، تقریبا از هر فردی با حداقلی از عقل سلیم، سواد، و فن بیان ساخته است. ۲) "تحلیل" پدیده های سیاسی یا اقتصادی، علی الخصوص در کانتکستی مانند ایران که مجرایی برای "مشارکت عمومی" در امر سیاست و اقتصاد باز نیست، آخر الامر، چندان به کار عامه‌ی مردم نمی‌آید. به دیگر بیان، در تحلیل پدیده های سیاسی-اقتصادی، در کانتکستی مانند ایران، نمیتوان برای جامعه عاملیتی (agency) در نظر گرفت و تصور کرد که آن تحلیل ها بر چگونگی تجربه کردن آن عاملیت اثر میگذارند. ۳) رسانه های عمومی/انتفاعی، حتما هم حول توصیف پدیده های سیاسی یا اقتصادی برنامه سازی میکنند، هم حول تحلیل این پدیده ها، چرا که رانه‌ی اصلی این رسانه ها، نه کاربرد (application) برنامه هایشان برای جامعه، که حداکثرسازی بازدید و منافع متعاقب بر آن است، و اتفاقا توصیف و تحلیل پدیده های سیاسی یا اقتصادی، بسیار پرمخاطب و مخاطب ساز هستند. ۴) البته، پاره ای متخصصین هم، در رسانه های فردی و غیرانتفاعی شان، به توصیف و تحلیل این پدیده ها که در حیطه تخصصشان است میپردازند که هدف اصلی شان افزایش آگاهی عمومی‌ست (من هم کمابیش، در کانال کوچک ترم چنین میکنم). ۵) ادای دین نه رسانه‌ای ست عمومی، نه انتفاعی (و البته، اساسا، نه آنقدرها "رسانه")؛ لذا، من هیچ دغدغه ای برای افزایش بازدید و مخاطب ندارم. همچنین، شخصا بر این باورم که در فقدان زیرساخت های فکری، تلاش برای افزایش آگاهی عمومی در حوزه های سیاسی یا اقتصادی نیز، بیشتر در معرض سوء بهره برداری قرار خواهند گرفت تا حسن بهره برداری. ۶) من، قائل به این هستم که، حداقل در کانتکستی مانند ایران که هیچ جریان پایین به بالایی (Bottom-up stream) بین حوزه‌ی سیاست (polity) و حوزه‌ی مدنیت (civility) وجود ندارد، قلم فرسایی صرفا سیاسی برای جامعه، فاقد هرگونه آورده‌ی عملیاتی‌ست. مضاف بر اینکه، گزاف نیست اگر بگویم عدد سیاسی نویسان ما دارد از جمعیت مان جلو میزند، و افزوده شدن یک سیاسی نویس دیگر به این فهرست بلند، درمانی بر هیچ دردی نخواهد بود. ۷) من، چندان که حوزه های تخصصم (که در شماره ۱ اشاره شد) ایجاب میکند، تحلیل ها و آراء سیاسی-اقتصادی ام را در محدوده‌ی تالیفات و تحقیقات تخصصی نگاه داشته ام، و بنایی هم برای تغییر این تصمیم ندارم، چرا که آخرالامر، اگر قرار باشد در آن سطوح و حوزه ها، تغییری صورت گیرد، مقاله و فصل و کتاب میتوانند محل ارجاع آن تغییرات باشند، نه نوشته های عمومی در قالب پست. ۸) اما، آنچه در این قبیل نوشته ها دنبال کرده و میکنم، پُر کردن یک جای خالی بسیار خطیر در بین همقطاران متخصص یا قلم فرسایم است: مسلح کردن جامعه به ابزار خرد و نهیب زدنش آنجا که به بیراهه میرود. "جامعه شناسی انتقادی" یکی از عمیق ترین حلقه های مفقوده‌ی تاریخ بیداری این خاک بوده که چراییش را میتوان در عوامل متعددی سراغ گرفت. و من، به سهم کوچک و چه بسا بی تاثیر خودم، به سبب مسئولیت اخلاقی-حرفه‌ای، و نیز، تعلق خاطر ازلی و ابدی ام به "ایران" (نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر)، سعی در نشستن وسط این حفره داشته و دارم. ۹) لذا، ننوشتن من (حداقل اینجا)، از حماقت ها و چه بسا خیانت های هماره و روزافزونی که در این خاک در جریان بوده، که نمونه های روزش مساله‌ی قیمت حامل های انرژی (که مستقیما مرتبط با تخصصم است) و طرح مبارزه با جاسوسی ست، هیچ زمان به منزله‌ی بی‌تفاوتی یا تایید این حماقت و خیانت های ایرانسوز نبوده، نیست، و نخواهد بود. صرفا، در نوشتن تلگرامی از این موارد، برای عامه‌ی ایرانیان، نفع و کاربردی نمیبینم و همزمان، جای خالی بسیار مطالبی را میبینم که نپرداختن به آنها، مستقیم و غیرمستقیم، در کوتاه یا بلند مدت، سبب هلاکت جامعه میشود، حتی اگر همین فردا، عالی ترین نظام های سیاسی هم در این خاک مستقر شوند. چرا که، با وجود جامعه ای فاقد زیرساخت های اندیشه، مردمی ترین و شایسته سالار ترین نظام های سیاسی نیز، دیر یا زود، مسیر اقتدارگرایی پیش میگیرد و ما، باز، در همین چرخه‌‌ اسیر میمانیم. سپاس بابت توجه شما ارادتمند ف
339
14
#کارگاه_نگارش_مدارک جلسه یازدهم مدارک بررسی شده: یک Motivation Letter مخصوص فاند DAAD یک Motivation Letter عادی لینک دانلود ب
#کارگاه_نگارش_مدارک جلسه یازدهم مدارک بررسی شده: یک Motivation Letter مخصوص فاند DAAD یک Motivation Letter عادی لینک دانلود بدون فیلترشکن از گوگل درایو: https://drive.google.com/file/d/1CIo4YtwYlHLiQaL4LwMWjoELqSlehnHn/view?usp=sharing خطاب به بچه های نازنینی که اخیرا از دانشگاه شیراز وارد ادای دین شدن: سلام و خوش آمد فراوان عزیزان دل با توجه به اینکه ظاهرا عزیزی که کانال رو بهتون معرفی کرده روی فعالیتهای اپلای محورش تاکید داشته، لطفا اینها رو در نظر داشته باشین که: - موضوعات تکراری مرتبط با اپلای، اعم از توضیحات مسیر و راه ها و...، آموزش نگارش پروپوزال، نمونه مدارک، نمونه ارائه و مصاحبه و....، همه قبلا پوشش داده شدن و کمابیش در پین شماره ۲، لینک هاشون مجتمع شده. لطفا هم به اون پین مراجعه کنین هم بطور کامل محتوای کانال رو از ابتدای تاسیس (پین شماره یک) بررسی کنین. - پوشش موضوعات آکادمیک، همواره بخشی از فعالیت های کانال هست، اما ارتباطی با اپلای ندارن - دو کارگاه هفتگی آمادگی مصاحبه/اسپیکینگ و نگارش مدارک، تنها فعالیت های مرتبط با اپلای کانال هستن (به پیام پین شده هر دو گروه توجه کنین) T.me/adayedeyn
379
15
توزیع غیرنرمال فهم عمومی از علم از میان فهرست بلند ماموریت های شرورانه اش، یکی از معدود ماموریت های خیر و ضروری رسانه، اعم از رسمی و مستقل، پُل شدن میان ساحت علم و اندیشه و فهم عامه است. به دیگر بیان، رسانه قرار است علم و اندیشه‌ی پیچیده را از دانشگاه بگیرد، با بهره گیری از اکسیر های منحصر به فردش آن را تا حد امکان (پیش از زایل و مبتذل شدن) ساده و همه فهم کند، و به روزمره‌ی مردم واردش سازد. در واقع، اگر یک نمودار زنگوله‌ای را تصور کنید، در حالت ایده آلی، جوامع باید دارای اکثریتی باشند که "فهمی عمومی" از مفاهیم و موضوعات علمی، مشخصا در حوزه های مرتبط با زندگی جمعی-سیاسی، دارند؛ اقلیتی که متخصصین آن حوزه ها هستند، و نیز اقلیتی که حتی فاقد فهم عمومی از آن مسائل اند. شوربختانه، این داینامیکِ رهایی بخش، هیچ زمان میان جامعه ایران و رسانه برقرار نشده، به این صورت که: رسانه‌ی رسمی، مادام که از دهه های نخست قرن گذشته پا به عرصه گذاشته، مگر در مواردی نادر و گذرا (آن هم غالبا بعد از انقلاب ۵۷، مقطعی در نخستین سالهای بعد از انقلاب و بعد از اواسط دهه ۷۰ تا اواسط دهه ۸۰)، هیچ تلاشی برای عامیانه سازی علم و اندیشه نکرده، و رسانه‌ی مستقل نیز، اگرچه همواره در این مسیر کوشیده، قِلّتش در مقابل کثرت رقبای زرد پرداز چنان بوده که هیچ زمان به جریان اصلی دریافت محتوای مردم تبدیل نشده (یا به بیانی، اقبال عمومی به سمت رسانه های مستقل زرد پرداز با اختلاف بیشتر بوده). در نتیجه‌ی عدم استقرار این داینامیک، نمودار زنگوله‌ای فوق الذکر، در ایران، همواره یک چولگی شدید داشته و بدین صورت بوده که: اکثریتی فاقد فهم عمومی از مسائل خطیر علمی بوده اند، اقلیتی متخصص در آن مسائل بوده اند، و اقلیت دیگری نیز، چه از طریق دنبال کردن رسانه های مستقل اندیشه محور، چه دیگر تلاش های فردی، سعی کرده اند سطحی از فهم (بعضا حتی بالاتر از فهم عمومی) را در خصوص آن مسائل بدست آورند. به بیان دیگر، جامعه‌ی ایرانی، توزیعی بسیار غیرنرمال از فهم عمومی مسائل تخصصی دارد، و اکثریت غیرمتخصصین آن، نه واجد یک فهم عمومی، که نادان یا بددان هستند. [بددان = سهم قابل توجهی که بواسطه‌ی همان رسانه های مساله دار، لاطلالئات را با پوشش علم و اندیشه دریافت کرده و در عین نادانی، توهم دانایی دارند.] (در همین مرحله لازم به تذکر است که، متاسفانه، ضعف "استقلال فکری" در اصحاب رسانه‌ی مستقل، که خود غالبا از بدنه‌ی متخصصین هستند، در کنار گرایش تاریخی نخبگان ایرانی به ماندن "پشت سر" عامه و تخطی نکردن از ترجیحات ایشان، از دیگر دلایل راه نیافتن مسائل علمی خطیر به ساحت عمومی هستند) یکی از پیامدهای این فقدان فهم عمومی از مسائل تخصصی (و بدتر، اپیدمی نادانی و بددانی)، عدم ادراک مخاطرات و نتیجتا قربانی آنها شدن است. از جمله مفاهیم تخصصی که میبایست فهمی عمومی از آن در جامعه وجود میداشت، مفهوم "انسان زدایی" بود؛ مفهومی غنی در ادبیات و پر بسامد در عرصه‌ی عمل، هم در سیاست بین الملل، هم سیاست داخلی. انسان زدایی (Dehumanization) مراتب متفاوتی دارد و از طرق متفاوتی به اجرا گذاشته میشود؛ حد اعلای آن اما، آنجایی‌ست که انسان ها، بصورت گروهی (categorical)، یعنی "هر کس که دارای فهرستی از ویژگی ها باشد"، که این ویژگی ها بسته به کانتکست اجرای پروژه متفاوت اند، مستوجب "حذف فیزیکی" تلقی میشوند. پروژه‌ی انسان زدایی از گروهی که ویژگی هایش، یا به بیان دقیق تر، inclusion criteria اش، اتفاقا از یکی از عمومی ترین ویژگی ها در جامعه ایران، یعنی واجد "تظاهرات مذهبی" بودن (نه الزاما "مذهبی بودن") آغاز میشد، و فهرست بلندی از ویژگی های دیگر را به همراه داشت، زیر چتر برچسب "ارزشی"، از اواسط دهه ۹۰ شمسی آغاز شد. همچون تمام دیگر پروژه های انسان زدایی، این پروژه نیز برای سال ها در سطح زبانی و شناخت-زبانی ادامه داشت، تا نهایتا در دی ماه ۱۴۰۴، در روزهای منتهی به فراخوان، وارد فاز "فعل سازی" شد و به یکباره دعوت به "خنثی کردن"، "پاکسازی کردن"، "حذف کردن" در مورد "ارزشی"هایی که پیش تر، برای یک دهه، انسان زدایی از ایشان در سطح زبان و شناخت اتفاق افتاده بود، وارد ادبیات رهبران فکری این پروژه شد. جامعه ای که فاقد فهم عمومی از مفاهیم تخصصی بود، برای سالهای متمادی با این مفهوم "بازی" کرد (همانطور که چندی پیش با مفهوم "جنگ" بازی کرد و بعد تر با مفهوم "اشغال" و...). انسان زدایی اما، با هیچ جامعه ای شوخی ندارد. و نیز، هیچ اهمیتی ندارد که اولین قربانی پروژه‌‌ی انسان زدایی چه گروهی باشد؛ این جعبه‌ی پاندورا اگر باز شود، دیری نخواهد پایید که هر بخش از جامعه در نظر بخش دیگر انسان زدایی شده و "خنثی کردن"ش امری ضروری تلقی شود. حمیدرضا رجب زاده میتواند حکم مسیحی را داشته باشد که قربانی شدنش، بهای بیدار شدن جامعه‌ی ایران و حرکتش از جهالت به علم باشد؛ آمین
604
16
گزاره‌ی "ایرانی ها اهل خشونت نیستند"، بالذات گزاره‌ی غلطی‌ست چرا که ایرانی ها هم عینا همان ساختار فیزیولوژیکی را دارند که اهالی کنگو و برمه و صربستان و ایرلند داشته و دارند. پس در ذات شناسنامه ایرانی داشتن عنصر ضد خشونتی وجود ندارد. در واقعیت اما، آنچه جمعیت هایی را به سمت خشونت میراند یا از آن باز میدارد، و مسبب متفاوت شدن عملکرد کنگویی ها و صرب ها با ایرلندی ها میشود، "فرهنگ و ارزش ها" و "نهاد های رسمی و غیررسمی"ست. وجود یکی، یا هر دو عامل، از: ۱) فرهنگ و ارزش های ضد خشونت ۲) ساختار نهادی قوی میتواند از بسط و بروز خشونت در جوامع جلوگیری کند (و البته، فقدان هر یک، به مرور زمان، بر عامل دیگر اثر میگذارد). لذا، آن گزاره‌ی غلط ابتدایی را، میتوان به این گزاره های بطور نظری صحیح تغییر داد: ۱) "ایرانیان فرهنگ و ارزش های ضد خشونت دارند" ۲) "ایران آنچنان ساختار نهادی منسجمی دارد که خشونت را مهار میکند" گزاره‌ی دوم، هم در خصوص ایران و هم در خصوص اکثر دیگر کشور ها (مگر OECD)، تا حد زیادی مردود است. ایران، و لیست بلندی از دیگر کشور ها، از institutional void یا خلا های نهادی بسیار عمیق و متعددی رنج میبرند که در سایه‌ی گسترش سیاست های نهاد ستیز نئولیبرال، در دهه های گذشته، این خلا ها تعمیق و تکثیر نیز شده اند. دقیقا اینجاست که یک نمونه‌ی تاریخی، اکثر ما را که از عامل دیگر غافلیم، دچار سوء برداشت و خوش خیالی خطرناک میکند: هضم شدن مجاهدین و خشونت های دهه ۶۰ توسط جامعه ایران. این نمونه، میتواند استدلال اول را با این مناقشه مواجه سازد که: اگر ساختار نهادی ایران ضعیف است، پس چطور خشونت های مجاهدین در جامعه بسامد پیدا نکرد و مهار شد؟ اینجاست که عامل فرهنگ و ارزش ها پاسخ میدهد. بله، علی رغم خلا های نهادی تاریخی، فرهنگ و ارزش های ایرانی، و از زمانی به بعد، ممزوج شده با آموزه های اسلامی، با همزیستی، مدارا، دگردوستی، و حتی "خویشاوند‌ انگاری" اعضای جامعه (که در آیات و روایات متعدد، در گزاره‌ی "برادر دینی" تجلی یافته) عجین شده بودند. از، "هر کس بر این سرای در آمد، نانش دهید و از دینش مپرسید"، تا، "آنکس که به خواب رود در حالی که همسایه اش گرسنه است، اگر در خواب بمیرد به مرگ جاهلیت مرده"، نمود هایی از مرکزیت دال دگردوستی در فرهنگ و ارزش های ایرانی-اسلامی هستند [اینکه جمعیتی از ما، ترکیب دقیق و علمی "ایرانی-اسلامی" را نمیپسندد، برای نویسنده محلی از اعراب ندارد]. بدون شک، آنچه جامعه‌ی ایران را از پرتگاه دهشتناک مجاهدین در دهه ۶۰ نجات داد، همین فرهنگ و ارزش های خشونت پرهیز بود. اما، آیا خوابیدن در باد تاریخ، عاقلانه است؟ خیر... با فاکتور گرفتن از بحث اثرات مخرب سیاست های نئولیبرال بر اثرگذاری مستقیم و غیرمستقیم بر کاهش "همدلی اجتماعی" و افزایش "خود-محوری" و نتیجتا "نگرش های خشونت بنیان"، که ادبیات مفصل آن با جستجویی ساده قابل تحصیل و مطالعه است، اینجا به اشارت، عاملی را یادآوری میشوم که شاملیتی بسیار فراتر از ایران و عملکرد نادرست نظام سیاسی اش در دهه های گذشته دارد. چندان که در درس پاره‌ی ۸ شرح دادم، در نسل های پسااینترنت، socialization یا "جامعه پذیری"، نه در خانواده و بستر فرهنگ و ارزش های خانوادگی و نه در نظام آموزش رسمی، که بواسطه‌ی شبکه های اجتماعی و الگوریتم ها اتفاق می‌افتد. و اینجاست که ما با cultural homogenization یا "یکسان سازی" فرهنگی مواجهیم. تا اینجا، همه چیز ماهیتی خنثی دارد و بطور بالفعل خطری احساس نمیشود. اما، خطر آنجا رخ مینماید که بدانیم فرهنگ و ارزش هایی که سوشال مدیا و الگوریتم بر اساسش نسل های پسااینترنت را جامعه پذیر کرده و میکنند، فرهنک و ارزش هایی تماما "خشونت پذیر" هستند. [ادبیات مربوطه، قابل جستجو و مطالعه است.] لذا، اگرچه فرهنگ و ارزش های ایرانی-اسلامی، فرهنگ و ارزش های ضد خشونت بوده اند، آن فرهنگ و ارزش ها سهم اندکی از هویت اجتماعی نسل های جدید را شکل داده و سهم بیشتر را، فرهنگ و ارزش های خشونت پذیر در بر گرفته اند. لذا، همان جامعه ای که دو/سه نسل قبلش، در مغاک خشونت مجاهدین گرفتار نشد، نسل های امروزش قویا دارای ظرفیت گرفتار شدن در دام خشونت های فراگیر و زاید الوصف هستند، دقیقا از همان نوع خشونت هایی که همواره گفته میشد "ایرانیان اینگونه نمیشوند"...! کمتر از سه سال گذشته از زمانی که ترانه‌ی گرگ، با شعر وزین فریدون مشیری و خوانش داریوش اقبالی، را در واکنش به فقدان همدلی ایرانیان با نسل کشی غزه در کانال قرار دادم. البته که بیش از یک سال پیش از آن، زمانی که پاگیری اولین پروژه‌ی فاشیست سازی از ایرانیان را در ترند شدن هشتگ #اخراج_افغانی دیده بودم، گوشم زنگ زده بود از آینده‌ی هراسناک پیش رو، از اینکه، مردمی که دارند با گرگ شان مدارا میکنند، دیر یا زود، خلق و خوی گرگ پیدا میکنند... و حالا، امروز، اینجاییم...
495
17
فردای دکتری در علوم انسانی-اجتماعی وبینار انتقال تجربه‌ی دکتری، بدلیل نرسیدن به حد نصاب، بصورت غیررسمی برای همان تعداد متقاضی
فردای دکتری در علوم انسانی-اجتماعی وبینار انتقال تجربه‌ی دکتری، بدلیل نرسیدن به حد نصاب، بصورت غیررسمی برای همان تعداد متقاضی برگزار شد اما ضبط نشد و ویدئویی از آن روی کانال قرار نخواهد گرفت (این رویه، شامل تمام برنامه های بعدی هم که به حد نصاب نرسند خواهد شد). با این حال، سرفصل آخر آن جلسه در خصوص "وضعیت آکادمیا در دنیا"، آنقدر خطیر و احیانا سرنوشت ساز بود که چکیده ای از آنچه گفته شد را بصورت جداگانه در این ویدئو توضیح دادم. این مبحث نه تنها برای افرادی که فی الحال دوره‌ی دکتری را شروع کرده یا به انتها رسانده اند، بلکه برای افرادی که اساسا در خصوص شروع کردن یا نکردن مردد هستند میتواند رهیافت های کلیدی داشته باشد. با توجه به اهمیت موضوع و تقریبا (حتی تحقیقا) فقدان طرح این واقعیات در فضای فارسی زبان، امیدوارم به ای نحو این فایل یا محتوای مطرح شده در آن را به اشتراک بگذارید. T.me/adayedeyn
614
18
این متن را، ۱۰ می ۲۰۲۵ در کانال شخصی ام نوشته بودم. زمانی که باز گوگل خیز برداشته بود که تغییری در نام خلیج فارس بدهد و باز رگ گردن های این خلق قهرمان باد کرده بود. آن موقع هنوز نه خبری از جنگ بود، نه کمپین ایرانسوز صهیوپهلویسم؛ پس در این متن به شرح تفاوت میان "میهن پرستی" و "ملی گرایی" پرداختم. تقدیر اما چنین میخواست که توده‌ی ما، حتی از ملی گرایی هم پایین تر رود و به "باستان گرایی" برسد. کوتاه: باستان گرایی که در واقع از ابتدا بعنوان ایدئولوژی حکمرانی (Ruling Ideology) سلسله پهلوی وضع شده بود، از آن جهت حتی از ملی گرایی هم نازل تر است که "صرفا" یک "فناوری فاشیستی"ست. باستان گرایی، بر خلاف بسیاری دیگر از ایدئولوژی های حکمرانی همچون ادیان، مارکسیسم، بازار و...، از یک سو ایده‌ ای‌ست قویا exclusive، به این معنا که تیره و زبان و جغرافیای مشخص دارد و هر گروهی که با این الگوی محدودش همخوانی نداشته باشد را "دیگری" و سرکوب میکند، و از دیگر سو، برخلاف تقریبا تمام ایدئولوژی های مذکور، هیچ محتوای مشخصی ندارد (Empty label) و با هر مظروفی پر شدنی‌ست؛ از همین روست که تنها باستان گرایان (و مثلا، نه ملی گرایان) اند که میتوانند پرچم همان قومی را به پرچم تاریخی‌شان بدوزند که جشن رسمی برای سالروز قتل عام ایرانیان دارند (Purim)! باری، اصل مطلب این پست چیز دیگری‌ست... همانطور که این فرقه، از بین ایدئولوژی های وطن-بنیان، پست ترین شان را برگزید و با نام ملی گرایی رواج داد، از بین مکاتب نظری سیاسی-اقتصادی هم، باز، شبهه متفکرین و قلم به مُزد های "فاشیست"، که هماره "شرمِ راست" بوده اند را برگزید و بعنوان "راست" به توده‌ی تحمیق شده غالب کرد. لذا... در چند پست، قصد دارم تعدادی متفکر راست گرای عزیز، شریف، ملی گرا و آکادمیک را معرفی کنم؛ باشد که قاشق قاشق، سیلاب سمومی که بر افکارمان سرازیر کردند را پاک کنیم. دکتر شروین وکیلی، از متفکرین راست گرای ما، با تخصص مشخص در زمینه‌ی تاریخ ایران هستند که تا امروز هم تعدادی مقاله علمی و هم شمار قابل توجهی کتاب و مقالات تبیینی از ایشان منتشر شده. در اولین لینکی که در ادامه قرار میدهم، میتوانید سخنرانی اخیر ایشان به دعوت مجله‌ی سیاست نامه را با موضوع تبارشناسی جنگ و صلح در ایران ببینید. همچنین، دو لینک بعدی، از ویدئو/پادکست "کارگاه"، به ترتیب، شرح ایشان بر تولد مارکسیسم و سیر تطور آن، و ورود، اوج و زوال مارکسیسم در ایران اختصاص دارد. در سرای علم و اندیشه، از راست تا چپ، علی الخصوص آنهاشان که نگاه و دغدغه‌ی ملی دارند، نه جهان‌وطنی، همه‌ی آنچه از دانش و مهارت دارند را برای اعتلای ایران به عرصه می‌آورند و هماره در صدد "هم افزایی" هستند. آنکه دشمنی میورزد و انگ میزند و خط بطلان میکشد، مقصود و هدفش هرچه باشد، سعادت ایران نیست... https://youtu.be/oOjobm0KFxI?si=Ys2iB4GeHJHPU04r https://youtu.be/wS4sdT79pSM?si=pzte1S7GJ43SWJPp https://youtu.be/RvkaJI-ipZA?si=QlbnvVDq26mM3gWT #راست_حسابی T.me/adayedeyn
589
19
از "Never Again" آلمان، که دوباره اتفاق افتاد، تا علی بندری که شد "آیت الله بی پلاس" "دوباره هرگز" شعاری بود که از فردای سقوط برلین و پایان جنگ دوم جهانی، مشخصا در آلمان، و با غلظتی کمتر، در باقی اروپا، تبدیل به مانیفست "عبرت" و ضمانت گفتمانی عدم تکرار فجایع رخ داده در جنگ دوم شد. اما آیا آن فجایع دوباره تکرار نشد؟ تقریبا از اواخر قرن ۲۰، کمتر از ۵۰ سال بعد، همان اروپا، بطور مستقیم و غیرمستقیم، محرک، حامی و همراه تمام جنایاتی شد که در گوشه گوشه‌ی دنیا، حتی در جغرافیای خودش، یوگوسلاوی، به وقوع پیوست؛ در نسل کشی بوسنی مشارکت مستقیم کرد؛ نسل کشی برمه را با اعطای جایزه‌ی صلح نوبل به رهبر نسل کشان مشروعیت بخشید، و در تمام موج های نسل کشی فلسطینیان، از نیروی نسل کش حمایت نظامی، سیاسی و حقوقی کرد. مشخصا همان آلمان، اساسا تا آنجا پیش رفت که جرمش در نسل کشی اخیر، کمتر از رژیم صهیونی نبود. و البته، به شکلی طنز گونه، هنوز، در دیوارنگاره ها، گالری ها و کنفرانس هایشان، "Never Again" به چشم میخورد! چطور ممکن است؟ به سادگی! قاب بندی (Framing) آنچه در جنگ دوم رخ داده، بطور عامدانه و هدفمند، نه بعنوان "جنایت" یا "شر" که بعنوان "جنایت علیه یهودیان" صورت گرفت. یعنی یک پدیده‌ که در ذات خودش شاملیتی به بزرگی تمام ابناء بشر داشت، به یک "مصداق" فرو کاسته شد، لذا از آن به بعد، حتما کوچک ترین هتک حرمتی علیه یهودیان "مباد" و "هرگز" بود، اما یک قدم آن طرف تر؟ همه چیز آزاد بود... [چرایی این قاب بندی تقلیل گرایانه شرح مبسوط و چندین وجهی دارد که مجال طرحش محل دیگری‌ست] علی بندری، مشخصا در بی‌پلاس، کاری کرده بود به جد تاریخی! ده ها میلیون بار شنیده شدن پادکست هایش فقط در کست باکس (ویدئو ها و باقی پلتفرم ها جای خود)، قطعا کاری بود کارستان. آنچه به این اعداد معنایی دوچندان میداد، محتوای مطالبش بود: از پیچ و تاب های نورون های آینه ای، تا راه های مواصلاتی دریایی و دکترین های سیاسی در مکاتب مختلف. مطالبی که قطعا زرد نبودند، حتما با فکر و حتی بر مبنای تصویری بزرگتر انتخاب شده بودند، و همه شان هم استوار بر منابع معتبر بودند. با این حال، اولین ویدئوی علی بندری بعد از وقایع دی ماه، در کسری از ثانیه، با صد ها هزار کامنت حاوی رکیک ترین فحاشی ها و منتسب کردن پست ترین صفات به او همراه بود. کامنت هایی که حتما بخشی شان ربات یا بفرموده بودند اما سهم زیادی شان از سمت مخاطبین همیشگی بی‌پلاس می‌آمد، همان ها که برای سالها، چشم میکشیدند تا پنجشنبه شود و علی بندری دریچه‌ی تازه‌ای از آگاهی را به رویشان بگشاید! پس، چه شد که از پس میلیون ها ساعت شنیدن آن همه مطالب فاخر، یکباره، صد ها هزار فحش و ناسزا تراوید؟ همانی شد که در Never Again اتفاق افتاده بود! علی بندری و بی‌پلاس، برای سالها، مطالبی ارزشمند را در اختیار مخاطبین قرار میدادند اما، چه به جبر و فراخور مدیوم و پلتفرم، چه متخصص نبودن‌شان در حیطه هایی که ذیلش تولید محتوا میکردند، همه چیز را در سطح "مصداقی" نگه میداشتند. صحبت از فاشیسم به یک پدیده‌ی زمان مند و مکان مند، در اوایل قرن ۲۰ام آلمان و ایتالیا منحصر میماند، صحبت از تاثیر نهاد ها بر توسعه به کره جنوبی، و صحبت از مردمی که چنین و چنان بودند به قوم فلان و قبیله‌ی بهمان. موضوعاتی که در اصل باید ده ها، بلکه صد ها ساعت مورد شرح و تفصیل و بحث و بررسی قرار میگرفتند، در کپسولی یک ساعته، کادوپیچ شده در یک "مصداق" و همراه با تصویر سازی های جذاب و رنگارنگ و از دریچه‌ی دوربین 4K، به مخاطب ارائه میشد؛ و مخاطب، مشخصا مخاطب تنبل و مدعی، که خیال داشت از راه یک ساعت پادکست به دروازه های دانش و آگاهی برسد، در طول زمان، سیم‌پیچی مغزش اینگونه شکل گرفت که: "رفتار فاشیستی امری منحصر به سیاه پوشان اطراف موسیلینی بوده، تمام" بی‌پلاس "روایت" های جذابی از پدیده های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و... تعریف کرده بود، اما خبری از ساختن "زیربنای اندیشه" نبود! البته که بندری همیشه تاکید میکرد مخاطبینش اصل کتابی را هم که او شرح داده بخرند و بخوانند، اما خودش هم خوب میدانست چه حرف پوچی میزند. اشتباه نشود! علی بندری بسیار شریف بود و هست! قصدم اینجا صرفا واکاوی "فحش خوردن" این معلم نازنین، از شاگردانش است. نمونه‌ی علی بندری و بی‌پلاس اثباتی تام و تمام بود بر اینکه "مدیوم"ِ پلتفرم های اینترنتی، "ذاتا" با "اندیشه سازی" جمع پذیر نیست، چرا که الگورتیم ها ستاینده‌ی ۲ چیزند: - کوتاهی - جذابیت و اندیشه، اتفاقا، نه کوتاه شدنی‌ست و نه جذاب! پس علی بندری، سعی کرد حد میانه‌ای را بگیرد، که هم الگوریتم خوشش بیاید هم افلاطون، اما دریغ، که نه علی به ثروت کومانِ مبتذل رسید، نه مخاطبینش گلی از بستان دانش چیدند و نهایتا، در همان بزنگاه که اندیشه، یگانه ناجی بود، همصدا با مابقی رَمه، دهان به فحش گشودند
556
20
دکتری، پست دکتری، و ادامه‌ی مسیر آکادمیک در علوم انسانی-اجتماعی انتقال تجربه‌ای از فرهاد فیضی اهم مباحث: - پاره‌ای نکات پنهان
دکتری، پست دکتری، و ادامه‌ی مسیر آکادمیک در علوم انسانی-اجتماعی انتقال تجربه‌ای از فرهاد فیضی اهم مباحث: - پاره‌ای نکات پنهان که باید پیش از شروع دکتری مد نظر داشت - راه ها و چاه ها حین دکتری - مسیر های پست داک - آنچه بعد از دکتری/پست داک در انتظار است - پرسش و پاسخ زمان و پلتفرم برگزاری: سه شنبه، ۱۳ مرداد، ساعت ۱۹ الی ۲۰.۳۰ به وقت ایران در گوگل میت به سه نکته درج شده در انتهای پوستر توجه داشته باشید آیدی: @farhadfeizi T.me/adayedeyn
478