en
Feedback
ادای دين

ادای دين

Open in Telegram

"تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید تو یکی نِه‌ای هزاری، تو چراغِ خود برافروز که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر" @farhadfeizi

Show more
716
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+2630 days
Posts Archive
#درس_پاره پاره ۱۴ سیاست/روابط بین الملل: دشمنی ایران-غرب/آمریکا از کجا آب میخورد؟ قسمت ۲/۲ پ.ن ۱: یک مورد اسم/تاریخ (قرارداد دارسی و سال) متکی به حافظه بیان شده و اشتباه است. پ.ن ۲: این قسمت، به نوعی، تلخیصی از بخشی هایی از فصول اول و پنجم کتاب من، Entrepreneurialism in Iran: A Neocolonial Failure (Bloomsbury Academic, 2027) است، که مشخصا به ریشه یابی این خصومت در دوره‌ی مدرن متاخر (از قرن ۱۹ تا امروز) میپردازد. پ.ن ۳: من اصولا انتظاری برای دیده شدن درس پاره های ویدئویی ندارم و ایده ای هم ندارم که اساسا دیده میشن یا نه، اما این یک قسمت رو، استثنائن، قویا امیدوارم ببینید و نشر بدید؛ به قول یکی از مخاطبین ثابت درس پاره ها، ادیبِ عزیز، #برای_ایران

#درس_پاره پاره ۱۳ سیاست/روابط بین الملل؛ دشمنی ایران-غرب/آمریکا از کجا آب میخورد؟ قسمت ۱/۲ [تکمله‌ ای کاربردی بر درس پاره های ۴، ۵، و ۶ ("کدام نزاع ۲۰۰۰ ساله؟")]

شعری برای روزهای در انتظار (که مباد... که مباد...) با دست خود ویرانه کردی خانه را، حالا... دعوت به حمله، نیروی بیگانه را، حالا... ناجی گرفتی عدّه ای دیوانه را، حالا... سر تکیه بر دیوار، میگویی پشیمانی؟ از حَنجرِ فاشیسم، جاوید این و آن گفتی! هر کس خلافت گفت را، فُحشِ گران گفتی! از یک هلوکاستِ دو روزه با جهان گفتی! حالا شدی مظلوم و نقش‌ات را نمیدانی؟ دریایِ خونِ بینِ ما کارِ فراخوان بود از ابتدا این نقشه‌ی پایانِ ایران بود تحمیقِ جاهل مردمِ مغرور، آسان بود حالا چه حاصل آهِ سرد و چشمِ بارانی؟ گفتید: "میسازیم یک ایرانِ بهتر را"، "جز جنگ درمانی نباشد دردِ کشور را"، "باید بِپِیماییم حتما راهِ آخر را"؛ بسیار خب! این هم شما و تَلِّ ویرانی! گفتیمتان: "خمپاره ابزارِ رهایی نیست!"، "خاکِ وطن میدانِ این عقده گشایی نیست!"، "ما را بجز این خانه دیگر هیچ جایی نیست!"، افسوس! یاسین بود و گوشِ آنکه میدانی... چاقو فراوان...دِشنه ای هم دستِ مردم بود... ایرانِ ما مقتولِ انبوهِ توهّم بود... در روزگاری که تعقّل از جهان گُم بود.... حرفی نمانده... آه از مصراعِ پایانی.... فرهاد فیضی

چرا حماقت های ج.ا (اگر در فقره جنگ اساسا بشود چنین چیزی را به تصمیمات و اعمالش نسبت داد) خونم را به جوش نمی‌آورد؟ چون این حماقت ها (باز با تسامح استفاده اش میکنم نه به معنای امری مطلق و دربرگیرنده) برای دهه ها اینجا بوده؛ پدیده‌ی جدیدی نیست، تماما taken-for-granted است یا قرار بوده چنین باشد! اگر آدمیزاد ذره‌ای خودآگاهی سیاسی-اجتماعی میداشت و اندکی واقع بینی، نسبت به این امر بدیهی مشرف میبود، و نتیجتا، در بحران قرارش نمیداد که بعد انتظار عملکرد عقلانی از آن داشته باشد (چه رسد به اینکه روی توهماتی همچون سقوطش یا "نگارش تسلیم نامه" که اساسا یک مفهوم پیشا-قرون وسطایی‌ست حساب کند). ● چرا سبوعیت و جنایتکاری متجاوزان آمریکایی-صهیونی خونم را به جوش نمی‌آورد؟ چون در وهله اول نامشان "متجاوز" است و از متجاوز انتظار رحم و معرفت و عطوفت نمیرود. و در وهله دوم، نطفه‌ی تاریخی هر دوئه این متجاوزان با نسل کشی بومیان آمریکا و فلسطین و بعد تسری جنایاتشان به سراسر عالم بسته شده. چون، چندان که Persuad، در مقاله‌ی Neo-Gramscian Theory and Third World Violence (2016) صفحه‌ی ۵۵۰، مستند کرده، تنها در حدفاصل ۱۸۸۶ تا ۲۰۱۳، آن هم منهای جنگ عراق و افغانستان، آن هم منهای مشارکت های غیر مستقیم شان (مانند جنگ عراق-ایران یا به کشتن دادن ۳ میلیون ایرانی در نتیجه‌ی قحطی مصنوعی)، آن هم منهای نسل کشی های اسراییل، قدرت های غربی (آمریکا، انگلیس، فرانسه، بطور عمده)، ۱۵ میلیون و ۳۸۶ هزار و ۴۴۹ نفر را فقط در کشور های جهان سوم کشتند (و در مقابل، تنها ۳۳۸ هزار و ۸۲۲ نفر تلفات دادند، یعنی نسبت ۴۵ به ۱). از جنایات اینها خونم به جوش نمی‌آید چون تا پیش از اینکه خودمان ابژه‌ی جنایاتشان شویم، خودم را تافته‌ی جدا بافته‌ی عالم نمیدیدم و با آنچه به روز فلسطین و لبنان و عراق و افغانستان و سوریه و لیبی و بوسنی و... آوردند آشنا بودم. ● چرا آن عده از ایرانیان که راضی به جنگ بودند (و هستند) خونم را به جوش می آورند؟ چون آن موقع که من و امثال من گلو پاره میکردیم که نکنید، نگویید، نخواهید، بهانه دستشان ندهید، نه به این خاطر بود که عاشق ج.ا بودیم و نه به این خاطر که با عمو های اینها پدرکشتگی داشتیم! ما دقیقا نسبت به حماقت ج.ا از یک سو و نسبت به سبوعیت این متجاوزان از سمت دیگر آگاه بودیم و برایمان از روز روشن تر بود که ترکیب این دو، نتیجه اش هیچ چیز نمیشود مگر - آوارگی مردم - قطع دسترسی شان (برای دهه ها) به گاز و آب و برق و تلفن - هر روز و شب ترس بمباران داشتن - سر بر آوردن نیروهای شبهه نظامی در گوشه و کنار کشور - و چندان که اینجا (پیش از ۱۸ دی) نوشته بودم، پرتاب شدن ایران از وضعیت Basic LAO کنونی به Fragile LAO (یعنی چیزی شبیه به افغانستان و سودان) آنچه خون آدم را به جوش می‌آورد، نه "واقعیت" های خارج از کنترل، که "بلاهت" های "انتخابی" است! بلاهت در عدم شناخت ج.ا، و خریدن این توهم که تسلیم نامه امضا خواهد کرد (اصلا بالفرض که این جفنگ، راه و کار درستی بوده باشد!) بلاهت در عدم شناخت اسراییل و آمریکا، و خریدن این توهم که اینها قرار است ناجی ما باشند و البته، بزرگترینِ بلاهت ها، که خود تسهیل کننده‌ی پذیرش "هر" تحمیق دیگری بود (و هست)، خریدن این جفنگیات که: - کشور همین الان هم اشغال است - مردم همین الان هم آب و برق ندارند - اصلا مردن به این زندگی شرف دارد و..... مردم عاملیت نداشتند؟ اولا که پیشتر چند نمونه (از هزاران) مقاله در تایید داده-محور عاملیت کمپین های حمایتی در آغاز جنگ ها را به اشتراک گذاشته بودم و این موضوع اساسا جزو "بدیهیات" علمی‌ست و هیچ جای به چالش کشیده شدن ندارد. ثانیا، اصلا "عاملیتی" در کار نبوده؛ شما به صحنه‌ی تصادفی در یک خیابان برمیخورید که مجروح وخیم الحال هم داشته، و چند نفر را نزدیک صحنه میبینید که دارند فیلم میگیرند و قاه قاه میخندند و کیف میکنند از تماشای آن وضعیت تراژیک (هیچ عاملیتی هم در بروز آن تصادف نداشته اند)، حس تان نسبت به آنها چیست؟ من از ایشان متنفر میشوم، متنفر، در حد مرگ، و تا پای مرگ... فرد به فرد کسانی که حتی در دل نسبت به این تجاوز نظامی "رضایت" (نه حتی مطلوبیت) داشتند (و هنوز دارند)، همانقدر در لحظه لحظه ترس این نازنین، از بچه های ادای دین ساکن چابهار، و باقی مردم این خاک که در حال ترسیدن و آواره شدن و کشته شدن هستند، سهیم اند که متجاوزان، که ج.ا. "انکار"، لکه‌ی ننگ را از دامن ایشان پاک نخواهد کرد، و تاریخ ایشان را با بدترینِ صفات به یاد خواهد آورد، چرا که تاریخ را، متخصصین مینویسند، نه میز سردبیری اینترنشنال پاینده ایران پاینده ایرانیانِ ضدجنگ پاینده مدافعان جان بر کف این مرز و بوم و سرفراز شیر های بیشه‌ی جنوب ایران که در طول تاریخ سپر بلای این خاک بوده اند و حتما، و تا همیشه، "ننگ بر آنکه خواسته شِمر به ما کمک کند" 💚🤍❤️‍🩹

photo content

اصول موضوعه‌ی تخصص گرایی یک بار برای همیشه.... ۱) هر فردی از جامعه حق "اظهار نظر" در خصوص "هر" موضوعی را دارد ۲) نظرات افراد غیرمتخصص در هیچ زمینه‌ای قرار نیست بدوا، بدون دریافت پشتیبانی تخصصی، اثری بر هر تصمیم یا عملی، در سطح خرد یا کلان، داشته باشد تبصره: "نظر" ربطی به "رضایت" ندارد. همین عامه‌ای که نظرات خارج از تخصصش نباید در سیاستگذاری محلی از اعراب داشته باشد، "رضایت"ش در خصوص بسیاری از مسائل (از جمله تخصصی ترین ها) حتما پارامتر بسیار مهمی (بعضا "ضرروری") است. ۳) نظرات تخصصی یک متخصص را تنها و تنها فردی میتواند به چالش بکشد که: - خود واجد همان سطح از تخصص (یا بالاتر) در همان حوزه باشد یا - نقد خود را بر شواهد علمی معتبر و استدلال روشمند مبتنی کرده باشد، نه صرفاً بر رأی یا برداشت شخصی [نتیجه اخلاقی: اگر لب به سخن در به چالش کشیدن نظر متخصص باز میکنیم حال آنکه خود واجد حداقل همان سطح از تخصص در همان حوزه نیستیم، جمله مان باید با "به استناد....." آغاز شود، نه "به نظر من..."] ۴) فقط فردی میتواند متخصصی را در حوزه‌ی تخصصش educate کند که: - سطح تخصصی بالاتر در آن حوزه داشته باشد یا با سطح تخصص برابر، سابقه‌ی بیشتری داشته باشد (seniority) یا - آموزش خود را بر شواهد علمی معتبر و استدلال روشمند مبتنی کرده باشد، نه مدعیات یا کشفیات شخصی [نتیجه اخلاقی: اگر لب به سخن در educate کردن متخصصی باز میکنیم حال آنکه خود واجد حداقل همان سطح از تخصص در همان حوزه نیستیم، جمله مان باید با "به استناد....." آغاز شود، نه "به نظر من..."] ۵) تمام تخصص ها، از آبیاری گیاهان دریایی تا خانه سازی بر مریخ، واجد سطح برابری از مشروعیت و اهمیت هستند و هیچ تخصصی بر تخصص دیگر ارجحیت ندارد. توضیح با یک مثال ساده: سعید لیسانس کامپیوتر دارد ملیکا دکتری علوم سیاسی دارد سعید و ملیکا هر دو میتوانند در حوزه روانشناسی "نظر" داشته باشند و آن را ابراز کنند (اصل ۱) اما، نباید انتظار داشته باشند که نظرشان ضرورتا توسط هیچ متخصصی، چه در سطح سیاست گذاری چه میدانی، مبنای تصمیم یا عمل شود (اصل ۲) سعید نمیتواند نظرات ملیکا در علوم سیاسی را به چالش بکشد، همانطور که ملیکا نمیتواند نظرات سعید در علوم کامپیوتر را به چالش بکشد مگر آنکه هر کدام در آن حد مسلط به حوزه‌ی طرف مقابل باشند که بتوانند با استناد به تحقیقات و روش مندی علمی این چالش را مطرح کنند (اصل ۳) نه سعید و نه ملیکا، هیچ کدام نباید تصور کنند در جایگاهی هستند که به دیگری در حوزه‌ی تخصصش چیزی بیاموزند مگر آنکه هر کدام در سطحی از تسلط نسبت به حوزه ی دیگری باشند که چیزی از یافته های علمی را بدانند که طرف مقابل از آن بی خبر است (اصل ۴) و نهایتا، نه سعید میتواند چنین تصور کند که تخصص ملیکا (علوم سیاسی) موضوعی عمومی تر از تخصص های مهندسی/طبیعی ست فلذا به چالش کشیدن نظر متخصص آن علم ساده تر از به چالش کشیدن نظر یک مهندس است نه ملیکا میتواند تخصص سعید را کم اهمیت تر از تخصص خودش بداند (اصل ۵) پ.ن ۱: در جوامع مترقی، غالبا، عامه‌ی مردم حتی در خصوص اصل ۱ هم پارسایی پیشه میکنند و خودشان را حتی برای نظر داشتن در امور خارج از تخصصشان ذی صلاح نمیدانند (چه رسد به اصول متعاقب). پ.ن ۲: هر کجا احساس کردیم الف) انتظار داریم نظرمان در حوزه‌‌ی غیرتخصصی مان مبنای تصمیم/عمل قرار گیرد ب) صلاحیت داریم که نظر یک متخصص را، در حالی که یا به آن حوزه بی ارتباطیم یا تخصصمان کمتر است یا شواهد علمی در رد آن نظر نداریم، به چالش بکشیم پ) صلاحیت داریم که به متخصص یک حوزه، در حالی که یا به آن حوزه بی ارتباطیم یا تخصصمان کمتر است یا آموزه مان بر ادعای شخصی بنا شده، چیزی در خصوص آن حوزه آموزش دهیم ت) گروهی از تخصص ها را، بالذات، شایسته‌ی اعتنا و احیانا اطاعت میدانیم (مانند پزشکی) و گروهی دیگر را نه باید بدانیم که در مسیری خلاف مدرنیسم در حرکتیم و تفاوتی با سنت گرایان نداریم و ایراد وارد کردنمان به حکمرانان سنت گرا و قوانین غیرمدرن و... صرفا یک رتوریک زبانی ست و لاجرم هیچ زمان به سرانجام مطلوب نخواهد رسید. این چند خط را، مکرر بخوانیم تا در ذهنمان جا بیفتد و نه خودمان از اصول تخصص گرایی تعدّی کنیم نه با تعدّی دیگران مماشات کنیم.

جلسه ویژه‌ کارگاه نگارش ادای دین به میزبانی و تسهیلگری نسا کریمی بررسی ۱۲ مدرک CV (آکادمیک) در یک جلسه (اتمام حجتی بر مدرک CV
جلسه ویژه‌ کارگاه نگارش ادای دین به میزبانی و تسهیلگری نسا کریمی بررسی ۱۲ مدرک CV (آکادمیک) در یک جلسه (اتمام حجتی بر مدرک CV) زمان و پلتفرم برگزاری: جمعه ۱۹ تیر ماه ساعت ۱۶.۳۰ الی ۱۹ به وقت ایران در گوگل میت لینک ورود به جلسه: http://meet.google.com/jae-hbmv-qvh کانال نسا کریمی (از اعضای قدیمی و ادامه دهنده‌ی رسالت ادای دین؛ مشخصا دوستانی که دل در گرو فعالیت های قدیمی ادای دین داشتند [معطوف به امور مرتبط با اپلای]، دنبال کردن نسا را مد نظر قرار دهند): https://t.me/nesakarimi2000 کلیه‌ی فعالیت های ادای دین رایگان است اما شامل حال پیروان فرقه‌ی صهیوپهلویسم نمیشود (به رسم مهمانی، این جلسه از این موضوع مستثنی‌ست)

لبِ تیغِ برادرکشی در نخستین روزها و هفته های بعد از واقعه‌ی دی ماه، شاهد بودم که نخبه‌ی آکادمیکی همچون دکتر سبحان یحیایی (آن هم با تخصصی مرتبط به این امور)، مثل اکثریت جامعه در حال نشر ویدئو ها و مطالب احساسی از این ماجراست. بر عامه خرده ای نمیشد گرفت، چرا که سوگش را، آن هم سوگِ مهندسی شده، تقویت شده، و نهایتا بهره برداری شده اش را، داشت تجربه میکرد به این واسطه. حتی به نخبگان هم آنقدر ها ایرادی وارد نبود، زیرا آخرالامر، متخصص ترین متخصص هم، انسانی‌ست دارای احساسات و عواطف و سلامت در تجربه و ابراز آن هیجانات است. باری... به دکتر یحیایی پیام دادم و گفتم: شما که خوب میدانید این دامن زدن به احساسات چطور آتش تهیه میشود برای ایجاد چرخه های بی‌پایان خشونت و آغاز "برادرکشی"... شما چرا همراهی میکنید؟ پاسخشان این بود که: "ایران را در معرض آن خطر نمیبینم".... توضیحاتی دادم و چندان که اقتضای روحیه‌ی آکادمیک است، آن ها را قابل تأمل و درنگ تشخیص دادند. ایران، در معرض آن خطر هست. همانطور که حداقل از ۴ سال قبل هشدار ظهور فاشیسم را میدادیم و بسیاری از همقطاران جدی اش نمیگرفتند، تا آخرالامر رسید... رسیدن به مرحله‌ی برادرکشی (جنگ داخلی) هم از رگ گردن به ما نزدیک تر است... اساسا غائله‌ی برنامه ریزی شده‌ی دی ماه، که حداقل ۱ نفر "من" از پیش از وقوع، در اینجا، به صراحت گفته بودم چه نقشه‌ای در جریان است و چه اتفاقی قرار است بیفتد و چرا باید از همراه شدن با آن فراخوان های طراحی شده برای به خاکستر نشاندن ایران پرهیز کرد، دو هدف را دنبال میکرد: ۱) به گوشه‌ی رینگ بردن نظام سیاسی و ناچار ساختنش از کشتار (مو به مو نقشه‌ای که در سوریه اجرا شده بود) ۲) به تمامی دو شقه کردن جامعه با هدف بهره برداری های آتی در جنگ داخلی به هر روی.... آنچه نباید، رخ داد... [نقش نظام سیاسی در ایجاد زمینه های بحران و بعد سوء مدیریت بحران محل تردید ندارد و مجال شرح آن در محلی‌ست که منحصرا برای بررسی این واقعه باشد] و ژنوم برادرکشی، بیش از همیشه در این جامعه به مرز فعال شدن نزدیک شد. در چنین نقطه‌ای، توهم اینکه رد کردن این مرز و فعال شدن این ژنوم از ایران و ایرانی دور است، گران قیمت ترینِ اشتباهات است... ایرانی هیچ تفاوتی با سوری، لیبیایی، لبنانی، سومالیایی، افغان، و یوگوسلاویایی ندارد؛ اگر به تاریخ داشتن است، تقریبا تمام این ملت ها یا بخشی از تاریخ و تمدن امپراطوری ایران بوده اند یا به موازات آن صاحب تاریخ و تمدن بوده اند؛ اگر به تکثر اقوام و ادیان است، تکثر ما از تمام اینها بیشتر است که کمتر نه؛ اگر به کمبود منابع زیستی است، کمیابی منابع ما هیچ وضع بهتری از این ملت ها ندارد، و البته، اگر به بلوغ نهادی است (همان که مکرر در بابش نوشتم، که براندازی ها چه به روز نهاد ها می‌آورند)، حتما جوان ترین و قوام نیافته ترین نهاد ها برای ماست... هر آنچه به روز آن کشور ها آمده میتواند در چشم بر هم زدنی به روز ما نیز بیاید اگر چشم باز نکنیم و مسئولانه در مسیر خنثی کردن بمبی که میانمان کاشتند قدم جلو نگذاریم... برای اینکه بهتر بدانیم جوامع چطور بطور مهندسی شده به این نقطه میرسند و هنگامی که رسیدند تا کجا میتوانند پیش روند... لینک های کست باکس پرونده‌ی "ما و آنها" (در سه قسمت) از پادکست پرسه را (عباس سیدین) که به تشریح آنچه به روز بالکان آمد و در نسل کشی بوسنی به اوج خود رسید میپردازد، در ذیل قرار میدهم. امیدوارم بشنویم، درس بگیریم، و به اشتراک بگذاریم... ما و آنها قسمت اول (قهوه‌ی بالکان): https://castbox.fm/vb/702094016 قسمت دوم (کشور کوررنگ): https://castbox.fm/vb/704031226 قسمت سوم (دیگ در هم جوشی): https://castbox.fm/vb/704031226 [ضمنا، بعنوان کسی که سه ماه اخیر را در بوسنی زندگی کرده، این تکلمه را به این پرونده اضافه کنم که: تمام آن زخم ها، تا امروز، بیش از سی سال بعد، هنوز باز هستند و مشخصا بوسنی که ضعیف ترین حلقه‌ی این زنجیر بوده، هر آن خودش را لبه‌ی تیغ تکرار آن فجایع هم از جانب کروات ها هم سرب ها میبیند؛ عوامل خارجی نیز، کماکان از شکاف هایی که خود مسبب تشدیدشان بودند علیه منافع بوسنی بهره برداری میکنند.]

خانوم ها بیش از آقایان بوده (که در واقع هم چنین بوده). اما تبیین این پدیده در قدر مطلق، فارغ از تناسب، حامل پیامی‌ست بسیار هشدار دهنده: همدلی زنان با یک فرقه‌ی فاشیستی/اقتدارگرا. این موضوع اگر از مشاهده‌ی محدود من فراتر رود و نتیجه گیری ای قابل تعمیم باشد، همانقدر خطرناک است، که مبارزات مدنی یک سده ای زنان افتخار آفرین بوده. همدلی زنان با یک فرقه‌ی فاشیستی/اقتدارگرا، در وهله‌ی اول، به معنی شکست ایشان در پاسداری از دال "حق" (Right) و رضایتشان به فدا کردن این دال فراگیر به پای "نفع" (Interest) است. یعنی زنانی که در دو موج اساسی، برای احصاء "حق" پوشش، فارغ از مصداق سلبی یا ایجابی آن، مبارزه کردند، حالا همداستان با جریانی شده اند که ذات فاشیستی/اقتدارگرایش مؤید "سلب انواع حقوق" است، ولو که یک یا چند مصداق را، برای جلب نظر توده ها در کوتاه مدت آزاد کند (و این "اعطای حقوقِ سمبلیک" از دیرباز تکنیک جریان های فاشیستی برای کسب محبوبیت بوده). در وهله‌ی دوم و مهم تر، همداستانی زنان ایرانی با فرقه‌ی فاشیستی-اقتدارگرای (صهیو)پهلویسم، یعنی حرکت ایشان به سمت masculinity، پدرسالاری و اقتدارگرایی. به دیگر بیان، جامعه‌‌ی ایرانی برای گذار به سمت دموکراسی، نیازمند هویت زدایی مردانش از "مردانگی" و آغوش گشودن به "زنانگی" بود؛ حال اما، این مشاهدات حاکی از آن است که شاید زنان ایرانی، حداقل بطور مقطعی و تحت تاثیر موج های در جریان، در حال حرکت به سمت مردانگی و اقتدارگرایی هستند ("عمامه پرانی" حتما یکی از اولین نمود های این حرکت بود). چندان که از این شرح بر می‌آید، این واقعه به معنای یکسره تهی شدن ایران از گروه های جمعیتی بها دهنده به "مدنیّت" و یکدست شدن جامعه بر مدار "اقتدارگرایی" ست، و این، یعنی "نقطه‌ی پایان" بر "امکان رهایی". در یک مثال ساده و اغراق شده، جامعه را به مثابه زندانی در نظر بگیرید که مبارزان مدنی، زندانیان در تلاش و کوشش برای فرار هستند (که اغلب، دیگر زندانیان هم از کانالی که آنها حفر کرده اند استفاده کرده و خود را رها میکنند). اما، جامعه ای که هر دو گروه عمده‌ی جنسی-جمعیتی اش، اقتدارگرا شود یعنی تمام زندانیان، خود، زندانبان میشوند؛ و، زندانی، شاید یک روز فرار کند یا آزاد شود، اما زندانبان، ساکن ابدی زندان است... . لذا، همانطور که امیدوارم مردانمان شلوارک پوش شوند، قویا امیدوارم زنانمان نیز لَختی مکث و درنگ کنند و بهوش شوند که آنکه از قفا می‌آید، کاسه ای آب بر روی دست دارد و چاقویی تیز در پشت سر... مباد روزی که زنان ایران، این قهرمانان مبارزه‌ی مدنی، در صفوف فاشیسم چکمه بر زمین بکوبند...

برادرم! شلوارک بپوش! خواهرم! کمی مکث کن! به زعم نویسنده، اگر بنا باشد یک موجودیت در ایران کاپ "مبارزه مدنی" را، حداقل به درازای بیش از یک قرن، بالا ببرد، آن موجودیت "زنان ایران" اند. مبارزه ایشان در مسیر میسر شدن حق تحصیل و بسیار مبارزات ریز و درشت دیگر جای خود، نمادین ترین و رادیکال ترین این مبارزات اما بر سر "حق انتخاب پوشش" در دو مواجهه‌ی کاملا متضاد در شکل لیک یکسان در محتوا بوده (که خود، شاهدی‌ست بر فهم ایشان از اهمیت دال "حق"، فارغ از مدلول آن). نوبت اول این مبارزه‌ی سترگ در مواجهه با کشف حجاب اجباری پهلوی اول بود که عمدتا در دو شکل متجلی شد: ۱) زنانی که در پاسخ به این فرمان استبدادی، خانه نشینی برگزیدند. ۲) زنانی (همچون مادربزرگ مادر من، "خانوم بزرگ") که به ترفند زیرکانه‌ی "کلاه‌گیس" روی آوردند. این مبارزات اما، اگرچه نتیجه بخش، ابتر بودند چرا که جنس دیگر، به اجبارِ "کلاه پهلوی" نه نگفت و اگرچه با غر و لند، بر سرش گذاشت و جبهه‌ی مبارزاتی علیه این فرمان شکل نداد. چرا؟ به زعم نویسنده، این سازش با استبداد و تن ندادن به مبارزه مدنی ممکن است ناشی از "همذات پنداری مردسالارانه" بوده باشد، به این معنا که اگر مردان با عمل خود به "سرکشی" در مقابل "رأی استبدادی" مشروعیت و وجاهت میدادند، بطور ضمنی، باب ابراز چنین سرکشی ای در خانه‌ی خود و در مواجهه‌ی اهل منزل با فرامین استبدادی خودشان را باز کرده بودند. لذا، برای آنکه در خانه، مبارزه مدنی علیه "مستبد کوچک" شکل نگیرد، با مبارزه مدنی علیه "مستبد بزرگ" همداستان نشدند. [در این گفتگو، دکتر رضا صمیم به ظرافت و درستی یادآور میشوند که مبارزات سیاسی جریان های اپوزوسیون ایرانی طی دو سده‌ی گذشته همواره در سودای "جابجایی قدرت" و نه "مهار قدرت" بوده؛ که تکمله‌ای ست بر همین مدعا که چرا مردان ایرانی، غالبا مبارزه‌ی غیرمدنی را، که دغدغه‌ی انتقال قدرت دارد، به مبارزه مدنی، که دغدغه‌ی تحدید قدرت دارد، ترجیح داده اند.] چندین دهه بعد از موج اول مبارزه مدنی بر سر حق انتخاب پوشش، دوباره، این زنان ایران بودند که از همان سالهای سیاه و تاریک دهه شصت، که مردان، حتی علی رغم باور و میل شخصی، به ریش گذاشتن و یقه بستن روی آورده بودند، با تدبیر "مانتو" و خیلی سریع "مانتوی رنگی" (همان مانتو های بلند اِپُل دار با رنگ های اصطلاحا "چِرک") به صحنه آمدند و خواب استبداد را آشفتند. مهم تر آنکه به این اقدام نمادین بسنده نکردند، بل علی رغم تمام هزینه های ملموس و بسیار هولناک، سنگر به سنگر جلو آمدند تا نهایتا، خون مهسا، نقطه‌ی عطف این مبارزه را رقم زد و از بعد از آن جنبش، تصمیم جمعی شان بر گفتن "نه"ای قاطع و برگشت ناپذیر به این حکم استبدادی استوار شد. جنس دیگر در این موج دوم مبارزه برای حق پوشش کجا بود؟ قریب به یک دهه طول کشید تا موجود عجیب الخلقه‌ای به نام "پیراهن آستین سه ربع" را اختراع کند! و بعد، باز چندین سال زمان برد تا تی‌شرت را بدون شرم بپوشد و اینجا، نقطه‌ی پایان تلاشش برای سر به سر گذاشتنِ پوشش-محور با استبداد بود. حتی پس از ۴۰۱ و اقدام متهورانه‌ی زنان در نه گفتن بدون لکنت به حجاب اجباری، مردان اقدام مشابهی پی نگرفتند. شاید چون با پوشش مرسومشان احساس راحتی میکردند؟ یا شاید برداشتن یک قدم جدی در راستای آزادسازی پوششان میتوانست خدشه‌ای به تصویر "مردانه"شان وارد کند؟ یا نه، شاید پرهیزشان از هر گونه مبارزه مدنی (و سرسپردگی به مبارزه خشن و قدرت محور) به یک امر بدیهی تبدیل شده بود؟! تمام اینها میتوانند پاسخی به پرسش از تکرار بی‌عملی جمعی مردان در مبارزه برای حق پوشش اختیاری باشند، اما فارغ از چگونگی تببین، ذات "لَنگ ماندن جبهه‌ی استبداد ستیزی" بخاطر حرکت تنها یک پا (زنان) لایتغیر است. امروز، اگر مردان بنایی بر جبران غیاب یک سده‌ای شان در مبارزه مدنی (با محوریت پوشش) داشته باشند، شاید بهترین نقطه شروع برای این مهم، عادی سازی پوشیدن شلوارک باشد (امری که به گروه ها و مناسبت های خاص محدود مانده). مشخصا شلوارک پوشی مردان، علاوه بر اعلام همبستگی شان با زنان در مبارزه مدنی، اقدامی نمادین (و آغازگر) در به چالش کشیدن "تصویر مردسالارانه (یا masculine)" از خودشان است؛ چالشی که تا بطور جمعی حاضر به قبولش نباشیم، گذر از اقتدارگرایی در ساحت سیاست بعید به نظر میرسد. ___ اما روی دیگر سکه.... نخستین مرتبه، در طلیعه‌ی جنگ ۱۲ روزه، و بعد در جنگ اخیر، هنگامی که نقش جریان صهیوپهلویسم در هر دو تجاوز را مورد توجه قرار داده و به صراحت از اینکه ادای دین یکسره علیه این فرقه است سخن گفتم، در مجموع بیش از ۲۰۰ خروج از کانال اتفاق افتاد، که الگوی جمعیت شناسی آن از ابتدا مورد توجهم قرار گرفت: غالب خارج شوندگان خانوم بودند. تببین نرمال شده‌ی این پدیده میتواند مساله را چنین توجیه کند که: غالب خروج ها خانوم بودند چون نسبت جمعیتی

#آلترناتیو پا گرفتن سوال از "کیستی آلترناتیو" بعنوان یک پدیده‌ی "جدا از ما"، یک "ناجی"، یک "مصلح خلق الساعه"، که جنسی متفاوت از "تمامیت مردم" دارد و بناست از جایی دیگر، نه از میان مردم کوچه و بازار، ظهور کند و ما را به رستگاری برساند، از جمله تبعات بیراهه رویِ ویرانگرِ نظام سیاسی در ۸۸ بود. پیش از آن تاریخ، که خود مبدأ ایجاد و گسترش رسانه های متصل به منابع مالی غیر ایرانی با دستورالعمل های ایرانسوز بود، این سوال جایی در سپهر سیاسی ایران نداشت بلکه جامعه به درستی میدانست که evolution مسیر درست بلوغ و بهبود نظام های سیاسی‌ست نه alternation/revolution. و این مهم نیز، انجام نمی‌پذیرد مگر با زحمات جامعه‌ی مدنی. بعد از آن تاریخ اما، همدستی رسانه های ایرانسوز با تصمیمات اقتصادی نابود کننده‌ی طبقه‌ی متوسط (که عقبه‌ی اجتماعی اصلی جامعه‌ی مدنی‌ست)، صحبت از "آلترناتیو" را به نقل مجالس تبدیل کرد و این صحبت تا آنجا در مسیر ابتذال پیش رفت که سهم قابل توجهی از مردم را، برای مقابله با هر استدلال علمی و اصولی، به این ابزار مسلح کرد: "آلترناتیو تو چیست؟" زین پس، با هشتگ #آلترناتیو، رسانه هایی را در کانال معرفی خواهم کرد که میباست جایگزین رسانه های ایرانسوز و اندیشه ستیز کنیم؛ رسانه هایی که رسالت شریفشان، رشد فکری-سیاسی ماست، بجای حواله دادن امور سیاسی، چه از جنس وضع موجود چه از جنس راه نجات، به "دیگری" ها؛ چه ساختار های اجتماعی تغییر نمیکنند مادام که محتویات انسانی شان تغییر نکنند، و تجربه‌ی دویست سال در جا زدن ما در مسیر تجدد، مثالی‌ست عریان از این واقعیت. همچنین، #گاه_نشست هایی، برای کنار هم دیدن برخی از این محتوا های ژرف، اندیشه ساز و ایران‌دوست و فراهم آوردن فرصتی جهتی گفتگو و رفع ابهام ها و سوالات احتمالی برگزار خواهند شد. بعنوان اولین معرفی، رسانه‌ی شریف پانوراما را انتخاب کردم. رسانه‌ای که امروز، بیش از پیش، بر شانه های جسور دکتر سبحان یحیایی، استاد ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی، استوار است. در این رسانه، گفتگو هایی تفصیلی با اندیشمندان ارزشمند ایرانی (فارغ از جناح سیاسی)، که ساکن داخل یا خارج از کشور هستند، در گستره‌ی وسیعی از موضوعات روز (نه موضوعات نظری یا اصولی) انجام میگیرد. گفتگو های پانوراما ساده، عامه فهم، گیرا، و بعضا پر تنش هستند و به سبب پرهیز دکتر یحیایی از سانسور و یا تحمیل حجاب بر مهمانان خانوم، بطور پیوسته با چالش های امنیتی روبرو بوده اند. پانوراما از آغاز جنگ و به سبب عدم دسترسی دکتر یحیایی به اینترنت آزاد، شعبه ای هم در آپارات افتتاح کرد، لذا امروز هم بر بستر یوتیوب هم آپارات در دسترس است. برای ایران بهتر، پانوراما را دنبال و به دیگران معرفی کنیم. https://youtu.be/8gp6BmDOvNc?si=LDppYUwNm8n0mZXV https://www.aparat.com/panora_ma #آلترناتیو

پرچم "مفهوم پریشی" مدلولات متعددی دارد (که همه‌شان هم شامل حال "ما" میشوند) که "نابجایی" یکی از آن هاست. نابجاییِ مفهوم یعنی به کار گرفتن مفهومی در حوزه‌ی ب، حال آنکه بستر ایجاد و استفاده اش حوزه‌ی الف بوده است. چنین نابجایی هایی، گاهی خنثی یا بی‌ضرر هستند و گاهی بسیار زیان بار. مثالی از نابجایی خنثی را میتوان در مفهوم "هم زدن" سراغ گرفت، که اگرچه در حوزه‌ی آشپزی ایجاد شده و قاعدتا کاربردش نیز باید محدود به آن حوزه بماند، اما به کار بستنش در حوزه‌ی گفتگو ("قضیه رو هم نزن دیگه!") خنثی و بی ضرر است. در سمت دیگر، در خصوص نابجایی مضر، میتوان مفهوم "ناموس" را مورد توجه قرار داد، که اگرچه از اساس مفهومی غیر‌انسانی و ضدتمدنی‌ست، اما زیان آن میتواند از گستره‌ی روابط بین فردی به سطح کلان تسری یابد آنجا که در حوزه‌ی سیاست/امنیت به کار رود، مانند "اورانیوم ناموس ماست". در واقع، در امر جابجایی (نابجایی)، تنها وجه صوری یک مفهوم به حوزه‌ی نامرتبط منتقل نمیشود بلکه "منطق" آن نیز جابجا میشود و مثلا در همین نمونه‌ی ناموس، استفاده‌ی نابجای آن در امر سیاست، منطق مبتنی بر "عصبیت" آن را نیز جابجا میکند، حال آنکه سیاست عرصه‌ی پرگماتیسم (عمل گرایی) است، نه تعصب ورزی. در دام اخیری که ایرانیان گرفتارش شدند، نابجا سازی مفهوم "پرچم" نمونه‌ای از مفهوم پریشی بسیار زیان بار (شاید از زیان بار ترین نمونه های ممکن) بود. در عصر مدرن سیاست (دوره "دولت-ملت"ها)، بر خلاف دوران قبلی (دوران امپراطوری ها، دولتشهر ها و...)، پرچم مفهومی برآمده از و دارای کارکرد اصلی در حوزه‌ی "سیاست/روابط بین الملل" بوده است و بطور ساختاری بی ارتباط به "هر" نوعی از ایدئولوژی، اعم از باستان گرایی، قوم گرایی، دین گرایی و... . در حقیقت، پرچم مفهومی‌ست که کارکردش اساسا معطوف به "ساختار" است نه "محتوا"! یعنی چه؟ یعنی کارکرد اصلی پرچم در دوره‌ی مدرن، ابرازی بین المللی از "استقلال حاکمیتی" (sovereignty) بوده و بخاطر این کارکرد است که "ثبات" پرچم رکن اساسی آن بوده نه "طراحی" اش. آیا طراحی پرچم یکسره بلاموضوع است؟ خیر طراحی پرچم مولفه‌ی مرتبط با "کارکرد داخلی" پرچم است و از این حیث حتما حائز اهمیت است و حتما پرچم ها از حیث طراحی و رعایت مناسبات داخلی میتوانند "خوب" یا "بد" باشند؛ که در این ساحت، "دربرگیرندگی" اصلی ترین مولفه ایست که باید در طراحی پرچم لحاظ شود، به گونه ای که هیچ یک از گروه های جمعیتی ساکن در یک جغرافیا بطور سلبی یا ایجابی بواسطه‌ی پرچم exclude نشوند. اما، کارکرد داخلی (/فرهنگی) پرچم، از اساس، کارکرد "فرعی" آن است، لیک کارکرد اصلی آن، در عرصه‌ی بین المللی و معطوف به "ثبات" است نه "طراحی". پرچم، مجازی کل به جزء است از استقلال حاکمیتی و از این روست که متزلزل بودنش (کردنش)، علی الخصوص با منشأ برون زاد، در حوزه‌ی اصلی کارکردش، یعنی روابط/سیاست بین الملل، به منزله‌ی "تضعیف (آسیب پذیری) استقلال حاکمیت" ترجمه میشود. از همین روست که، اگرچه در بسیاری کشور ها (مانند بوسنی)، در سطح داخلی، نزاع های گسترده در خصوص طراحی پرچم جاری ست، اما خارج از فضای داخلی، حتی گروه هایی که با پرچم فعلی کشور در تقابل مطلق هستند، باز حول همان پرچم رسمی گرد می‌آیند، چرا که نسبت به این مهم، که "خارج از مرز ها"، پرچم مفهومی‌ست گره خورده با استقلال حاکمیتی، اشراف دارند. در سالهای اخیر اما، آن عامل منطقه‌ای که در صدد تضعیف حداکثری کشورهای پیرامونی بود، از سومالی تا سوریه، پروژه‌ی "نابجاسازی پرچم" را، در کنار باقی کمپین های رسانه‌ای-نظامی اش، پیش برد و مردمِ فاقد سواد سیاسی این کشور ها نیز، در این دام اسیر شدند؛ نتیجه اش؟ فروپاشی دوفاکتو (غیررسمی) سوریه و تقلیل یک کشور به یک city-state (توضیح: احمد الشرع در عمل حاکمِ کم اختیارِ دمشق است، نه سوریه؛ هر بخش از سوریه توسط یک گروه نظامی و با قیمومیت یک نیروی خارجی در حال اداره شدن است؛ چیزی شبیه به لیبی)، و نصف شدن کشور سومالی و تاسیس "سومالی لند" که تنها کشوری که تا این لحظه آن را به رسمیت شناخته، همانی ست که پروژ‌ه‌ی نابجاسازی پرچمشان را کلید زده بود...(✡). ما نیز، که از حیث سواد سیاسی، هم‌رده با مردم همان کشور ها هستیم، به سادگی در این دام گرفتار آمدیم و ذیل اَبَر پروژه‌ی alienation یا "بیگانه سازی" که توسط کمپین های رسانه‌ای خونی ترین دشمنان ایران پیگیری میشد (و امروز مستنداتش توسط معتبر ترین رسانه ها منتشر شده)، بعد از فاصله گذاشتن میان ایران و حاکمیت ایران، ایران و ساکنین ایران، ایران و زیرساخت های ایران و...، بین ایران و پرچم ایران نیز فاصله گذاشتیم و به دنیا پیام "بلاموضوع بودن استقلال حاکمیتی" را مخابره کردیم. "امر جمعی" یعنی امری ورای "خوش‌آمد" یا حتی "فایده"ی فردی/گروهی؛ و پرچم، در ساحت بین المللی، مصداقی از امر جمعی‌ست و پاسداشت آن، ضرورت.

#درس_پاره پاره ۱۲ جامعه شناسی سیاسی؛ انفصال "ادراک" از "واقعیت"؛ مایه‌ی هلاکت ملت ها

سلام به همه دو سه خط حدیث نفس و یک اعلام برنامه‌ی کلی (صرفا جهت اینکه سکوت حمل بر بی فعالیتی نشه). پست و تاریخ مرتبط با هر کدوم از این برنامه ها در زمان مقتضی شون منتشر میشه. همچنین، بجز مورد اول که قطعی هست، باقی موارد در صورت رسیدن شرکت کنندگان به حد نصاب برگزار میشن. حدیث نفس: راستش گفتنی های بی‌حاصل انقدر زیادن که مختصر نویسی بیشتر مسخره‌ست تا روشنگر... این دو کلمه صرفا بعنوان pretext برای این اعلام برنامه کاربرد دارن، نه بیشتر. میخواستم بگم، این برنامه ها اعلام و اجرا خواهند شد، ادای دین هم، هدف هسته‌ایش که تربیت شخصیت های آکادمیک (بخوانید "مطیعِ علم") هست رو دنبال خواهد کرد (البته با این قید که خدماتش شامل صهیوپهلویست ها نخواهد بود)، اما.... کاسه ای در دست داشتیم به نام جامعه؛ ایرادات حاکمیت در سایه‌ی خصومت لاینقطع خارجی، زمین زیر پامون رو بسیار لغزنده کرده بود؛ این لغزندگیِ هر روز شدیدتر شونده اما برای زمین خوردن کاسه کافی نبود (در تاریخ جوامع، انگشت شمار مواردی بوده که این عامل کافی باشه)، پس، بوق های پر صدا و پر تعداد، از یمین و یسار، شروع به دمیدن کردن: "بشکن، بشکن، بشکن، بشکن، بشکن"؛ و ما، نهایتا، با دست خودمون کاسه رو به زمین کوبیدیم و شکستیم... گله وار پیرو بوق هایی شدیم که "نفی گفتگو" خط اول دستورالعملشون بود، و نتیجتا، تبدیل شدیم به موجوداتی "پیشا زبان"ی، موجوداتِ ترسناکِ پیشازبانی... از صمیم قلب امید دارم که در جمهوری سوم، رسانه و آموزش چنان زیر و زبر بشن که شاید بتونن بند بزنن این کاسه‌ی شکسته رو، و بازیابی کنن امکانات زبانیِ داوطلبانه خاموش شده رو، که اگر چنین نشه، هم رو خواهیم بلعید، حتی اگه تمام اجزاء پیرامونمون بشه لاس وگاس، در لاس وگاس هم رو خواهیم بلعید... (نیم نگاهی به همنوع خواری های ایرانیان دیاسپورا به سادگی تایید میکنه این آینده‌ی محتوم رو، اگر صدای بوق ها رو خاموش نکنیم و به امر مقدس "شنیدن" برنگردیم...) اعلام برنامه: ● جلسه ویژه کارگاه نگارش به میزبانی نسا (از فارغ التحصیلان و ادامه دهندگان راه ادای دین) این جلسه بطور انحصاری به بررسی CV بچه ها اختصاص خواهد داشت ● رأی گیری برای کلاس جدید کلاس روش شناسی ۲ جلسه دیگه به پایان میرسه، لذا رأی گیری برای کلاس بعدی به زودی انجام میشه (کلاس بعدی حداکثر ۱۴ جلسه خواهد بود) ● اشتباهات من در دکتری جلسه‌ای برای صحبت در مورد اشتباهاتی که من در مسیر دکترام (از زمان نوشتن پروپوزال تا انتها) مرتکب شدم ● جلسه انتخاب رشته (برای والدین و بچه ها) من پارسال هم این جلسه رو آنونس کردم اما بعلت کمبود تقاضا برگزار نشد. بعنوان کسی که احتمالا مسیر تحصیلی موفقی داشته (از رتبه ۱۲ کنکور ارشد تا تحصیل تو تمام دانشگاهای اول کشور و ادامه‌ی مسیر در دکتری) و نیز هم تجربه فنی/علوم داشته هم انسانی/اجتماعی، احتمالا میتونم راهنمایی های مفیدی داشته باشم. ● جلسه‌ی "پاسخ دادن" نشستی در راستای رسالت "محقق مسئول" برای پاسخ دادن به سوالات و ابهامات و تردید ها در خصوص مسائل سیاسی/روابط بین الملل پیرامون ایران ● نشست های هفتگی اندیشه سیاسی (برنامه اول: خوانش و بحث پیرامون کتاب "شهریار" نیکلای ماکیاولی) نهایتا، جمعیت هدف تمام این فعالیت ها، پیش و بیش از همه، نوجوون ها و جوون هایی هستن که تا به خودشون اومدن دیدن بزرگتر هاشون کاسه رو شکستن و صدایی جز بوق های وحشی و وحشی کننده به گوش نمیرسه.... که نجات دادن یک نفر، نجات دادن دنیاست... درس پاره ها و متون پراکنده و... هم ادامه خواهند داشت؛ مگر آخرین شمع امید هم خاموش شه... مخلص، ف 💚🤍❤️

+1
#درس_پاره پاره ۱۱ سیاست؛ تصویر کلانی که بخشی از آن شده ایم اما از آن بی‌خبریم! چرا بی‌خبریم؟ (بخش اول/ویدئوی بالا) از چه چیز بی‌خبریم؟ (بخش دوم/ویدئوی پایین)

سلام به همه علی الخصوص دوباره متصل شدگان، اعم از اونها که بعد از دیدن مطالب این ایام قصد خروج دارن و اونها که موندنی ان. کوتاه: اول اینکه به یُمن برگشت یاران، این اولین پُست صرفا آکادمیک، از جنس مطالب سنتی کانال، بعد از ۲۸ فوریه (آغاز جنگ) هست. همونطور که احتمالا اکثرا در جریان هستین، در کنار مقالات open access (OA)، شمار قابل توجهی از کتاب های آکادمیک هم بصورت OA منتشر میشن، اما طبعا ما نمیدونیم چه کتابایی تو دنیا OA هستن. یکی از چند بنیادی که هر ساله چند میلیون دلار رو بصورت crowd funding از کتابخونه های سراسر دنیا جمع میکنه تا آثار منتخبی رو که هر ناشر نامزد میکنه، با پرداخت هزینه مربوطه به ناشر، OA کنه، بنیاد Knowledge Unlatched هست. حالا، شما با مراجعه به لینک زیر (که بر اساس ناشر سورت شده اما از سمت راست صفحه میتونین سورت موضوعی، مجموعه ای و... هم انتخاب کنین)، به فهرست کامل و فایل پی دی اف تمام کتاب های آکادمیکی که این بنیاد از تمام ناشران آکادمیک (مثل Springer، Routledge، استنفورد، آکسفورد و...) OA کرده، دسترسی مستقیم داشته باشین: https://library.oapen.org/browse?type=publisher دوم، فعالیت های آکادمیک ادای دین (کلاس ها و...) از این هفته از سر گرفته میشه. با توجه به اینکه ترم سوم (آخر) کلاس روش شناسی تا اواسط تابستون (بعد از قریب به دو سال) تموم میشه، رأی گیری و تصمیم گیری در خصوص کلاس بعدی طی هفته های آینده انجام میشه. یک سری فعالیت های تازه‌ی اندیشه-محور هم به زودی آنونس میشن. [عکس کانال و گروه ها هم، که ضرورتی بود برای یک اعلام موضع صریح در مقابل جریان فاشیسم، بعد از حصول اطمینان از اینکه همه‌ی رفتنی ها رفتن، عوض میشه] 💚 T.me/adayedeyn

#درس_پاره پاره ۱۰ سیاست؛ ضرورت حرکت از "احساس سیاسی" به "ادراک سیاسی" یا اتمام حجتی که جامعه‌ی ایران باید با خودش بکند

سه ویدئوی حیاتی ۳/۳ فاشیسم، به ساده ترین بیان، "خفقانِ توده-بنیان" است. یعنی آنجا که نیروهای خفقان و سرکوب، دیگر "عضو"، "کارمند" یا "مامور" جایی نیستند، یا به یک "گروه اجتماعی" محدود خلاصه نمیشوند، بلکه ماموریت، یا حتی وخیم تر، "رسالت" خفه سازی، به مثابه نوعی اقدام مقدس در راستای منافع جامعه، متاستاز کرده و به تمام گروه های اجتماعی سرایت میکند. جامعه‌ی به انقیاد فاشیسم درآمده، جامعه‌ای است که "فرزند معمولی"ِ یک مادر معمولی از یک خانواده‌ی معمولی، از صبح که بیرون میرود، بدون هیچ جیره و مواجب و ردیف و رده‌ی سازمانی، با میل و اشتیاق شخصی، در مسیر دانشگاه، ممکن است چند نفر را بکشد، چند نفر را شکنجه کند، تعدادی را تهدید کند، چند ساعت هم سر ‌کلاس دانشگاهش بنشیند، بعد از ظهر هم سفارشات خرید مادرش را انجام دهد و به خانه برگردد و دوباره همان فرزند معمولی باشد تا فردا صبح، بدون اینکه حتی مادرش بداند این فرزند معمولی، خارج از خانه چه هیولایی ست. در جامعه‌ی مقهور فاشیسم، "بچه های بالا"، دیگر منحصر به بچه هایی مشخص در بالایی دور از زندگی روزمره نیست، بلکه در هر خانه، در هر کجای شهر و متعلق به هر طبقه‌ی اقتصادی-اجتماعی، ممکن است یک یا چند تن از اینها باشند، که ما بعنوان برادر، خواهر، یا همسر میشناسیم؛ آنها اما، مغزشان و "اراده آزاد"شان را به ایده‌ای هولناک فروخته اند. و اتفاقا همین "روزمرگی" فاشیسم است که باعث میشود هیچ آژیر خطری در هیچ خانه‌ای (و به تبع آن، جامعه ای) به صدا در نیاید؛ فاشیست، مثل چریک نیست که با مسلسل به خانه بیاید، بلکه میتواند تمام هیولاوشی اش را با کفش هایش بکند و پشت در خانه بگذارد، لذا، هیچ مادری متوجه نمیشود که فرزند معمولی اش هم "یکی از آنها" شده، تا زمانی که یکباره صدای کوبش جمعی پوتین های این فرزندان معمولی بر آسفالت خیابان ها چنان بلند میشود که خواب جامعه را میدرد و یکباره متوجه تسخیر شدنش توسط فرزندان معمولی میشود. زمینه ساز فاشیسم از داخل، بیش و پیش از عوامل مدنی، عوامل اقتصادی و مشخصا بسط سیاست های راست گرایانه است (این مقاله را ببینید)، و از خارج، موارد متعددی من جمله رسانه. [با اینهمه و مثل همیشه باید به خاطر داشت که "وجود عامل" هیچ زمان مترادف با "توجیه عمل" نیست و "اراده آزاد" آدمی دقیقا آنجایی معنا دارد که در مقابل عوامل تسلیم نشود، چه اگر قرار بود صرف وجود عوامل فاشیسم ساز، بی هیچ واسطه، به فاشیست شدن جوامع ترجمه شود، امروز بجز در اسکاندیناوی و چین، تمام دنیا باید در قبضه‌ی فاشیسم میبود!] جامعه‌ی ایران، مشخصا از سال ۲۰۱۱/۱۲ به بعد که سیاست ورزی های غلط اقتصادی در مواجهه با تحریم ها از یک سو و پاگیری رسانه‌ی غیرمستقل با اغراض ایران‌سوز از دیگر سو شدت گرفت و با "اقتدارگرایی" تاریخی ساکنین این خاک در هم آمیخت، مستعد حرکت به سمت فاشیسم شد. [در این بازه زمانی، به سبب رشد شبکه های اجتماعی و ماهیت افراطی سازشان، سطحی از غلتیدن به راست در تمام کشورها اتفاق افتاد اما "ظرفیت نهادی" بسیاری شان و اقبال عمومی نسبت به رسانه های مستقل (که نسخه ایرانی هم داشته و دارند اما هیچ زمان توجه کافی نگرفتند)، هضم و استحاله‌ی بحران را ممکن ساخت] آنچه زیر آوار رمانتیسیسم وقایع دی ماه مدفون ماند، به تجلّی رسیدن این فاشیسم پخته شده طی سالیان در رفتار های هولناک "فرزندان معمولی" بود؛ رفتار هایی که کمی بعد، در ولع ایشان برای بارش بمب بر سر مردم‌شان و بعدتر در رژه های سمپات هایشان با البسه و پرچم های منقش به لوگوی ساواک در خیابان های اروپا و آمریکا ادامه پیدا کرد. لیکن، آن لحظه‌ی خاص و تمام لحظات بعدی که هنوز هم (و تا اطلاع ثانوی) درونشان هستیم، لحظه‌ی "کوبش پوتین ها بر آسفالت" بود و هست؛ لحظه ای که مادران کم‌کم متوجه وجه دیگر فرزندان معمولی شان می‌شوند؛ که پدران یکّه میخورند از آنچه فرزند دلبندشان قادر به انجامش است؛ که دوستان میترسند از آنها که برای سالها دوست مینامیدنشان... . پیش از این لحظه‌ی چشم‌گشا (و بسیار دیر...) اما، برای سالها، نشانه های رو به فزونی از وجه دیگر فرزندان و دوستان معمولی مان دیده میشد، لیک برای غیرمتخصصین سخت بود ربط دادن آن نشانه های اولیه به این نتیجه‌ی نهایی (و بالطبع و مثل همیشه، گوشی هم بدهکار زنهار های متخصصین نبود!). بارز ترین این نشانه ها آنجا هویدا شد که در هر خانه و خانواده و جمع دوستی، بودند کسانی که به جرگه‌ی افغان ستیزان پیوستند؛ یکی در مهمانی ها منبر میرفت، دیگری پست تلگرامی فوروارد میکرد و آن یکی استوری میگذاشت. رفتارهای ظاهرا بی‌ضرری که تنها نوک کوه یخ خشونتی بودند که فرزندان و دوستانِ در شرف فاشیست شدنمان در قبال این اقلیت مظلوم روا میداشتند... گفتگوی ذیل با پروفسور عسگر موسوی شرحی‌ست مستند از مراحل اولیه‌ی فاشیست شدن فرزندانمان https://youtu.be/fXa_uiPchlI?si=RAbjK2yFslYJrVqN

سه ویدئوی حیاتی ۲/۳ نقصان ملی-تاریخی ما در "توانایی تجزیه/تفکیک"، که ضعفی مرتبط با رشد نیافتگی شناختی‌ست، نه تنها ما را از شناخت "اجزاء" محروم کرده و به سمت "کل گرایی" سوق داده، که امکان "تفکیکِ میان گروهی" را نیز ازمان سلب کرده، و نتیجه‌ی آن، فراگیر شدن یک "دوگانه گرایی فکری" (dichotomous thinking) بوده، به این معنا که همواره "طیف" ها را بلاموضوع دانسته و مسائل را به "نبرد قطب ها" فروکاسته ایم. نتیجه‌ی این رویکردِ طیف‌گریز، فرصت ندادن به کابینه‌ی بختیار پیش از انقلاب، و تقلیل دادن تمام نهله های شریک در انقلاب به یک جریان (که قطب مقابل قطب پیشین را نمایندگی میکرده) و نتیجتا جایگزین کردن نوعی از اقتدارگرایی با نوع دیگری از آن بوده است. این دوگانه گرایی، بالطبع، مبتلا بِه امروز ما نیز هست، و یقینا پرده‌ی دیگری از حرکتمان به سمت تباهی را رقم خواهد زد اگر در تغییر و اصلاحش نکوشیم. به این منظور، شناخت جبهه های سیاسی دخیل، با نقش بالفعل و بالقوه، در موضوع ایرانِ امروز یک ضرورت است. این امر ضروری، مشخصا در این برهه زمانی و در خصوص یکی از این جبهه ها، به امری "حیاتی" تبدیل میشود، چرا که این برای نخستین بار است که در سپهر سیاسی ایران، یک جبهه‌ی "مطلقا" فاشیستی [بر مبنای تمام تعاریف و مولفه های شناخته شده برای این مفهوم] نه تنها ظاهر شده که حداقل در ساحت گفتمان، توانسته جذب نیروی قابل توجهی داشته باشد. شناخت "جبهه‌ی فاشیسم ایرانی"، از آن روی واجد اهمیت حیاتی‌ست که غلتدین کشور و جامعه در دامش، به "امحاء تمدنی" ایران و حذف شدن نام این پهنه‌، حداقل برای چندین نسل، از سیاهه‌ی فرهنگ بشری خواهد انجامید. چندان که از این جملات برمی‌آید، ویدئوی دوم به شناخت این جریان اختصاص دارد، اما پیش از معرفی ویدئو، مروری مجمل بر طیف سیاسی دخیل در ایران امروز خالی از لطف نیست. در مساله‌ی ایران امروز، جدای از بدنه‌ی حاکمیت مستقر، که میتوان آنرا گروه "دیوانسالاری موجود" نامید، که شوربختانه، لایه های عقلایی، عمل گرا و میهن پرستش آماج اصلی ترور های اخیر بوده اند، حداقل ۴ گروه سیاسی که در ۲ دسته‌ی ترقی خواه و اقتدارگرا طبقه بندی میشوند، هر یک با درصدی از عقبه‌ی اجتماعی، حضور دارند. ترقی خواهان دو عضو این دسته، حداقل سه وجه اشتراک دارند: ۱) نفی وضع موجود ۲) نفی هر گونه تحولی که پیش نیازش تبدیل شدن جان ایرانیان به "فرش خون" و یا خاک ایران به عرصه تاخت و تاز شغالان باشد ۳) آمادگی هر یک برای همکاری با دیگری در صورت به نتیجه رسیدن راهکار مطلوب گروه دیگر این دو عضو مشتمل اند بر: الف) مدافعان انقلاب درون زاد: لفظ تخصصی این دسته در حقیقت منشعب از Reform است، اما به سبب دیوسازی ای که از هر واژه‌ی مرتبط با "اصلاح" صورت گرفته از آن پرهیز کردم. این گروه که تقریبا تمام متخصصین دانشگاهی علوم سیاسی و اجتماعی (من جمله اقتصاد) را در برمیگرد، از سویی، دیوانسالاری موجود را، به سبب نهادینه شدن و نیز بسط سرزمینی اش، غیر قابل نادیده گرفتن میداند و از دیگر سو، مبتنی بر علم، نسبت به "امکان پذیری" تحول درون زاد بر بستر همین دیوانسالاری "اطمینان" دارد. تحولاتی که مبدأ شان بازتدوین قانون اساسی من جمله حذف ولایت فقیه و نهاد های استصوابی، تفکیک عملی قوا، اصلاح متمم اصول ۴۱ و ۴۴، حذف هر بارقه‌ای از "قانون شریعت" در نظام قضایی، حذف هر تبعیض ساختاری مبتنی بر دین، قومیت، و...، و اقدامات عملیاتی بی‌شماری از همین دست است. [طبعا، نگارنده به این گروه تعلق دارد] ب) گذار طلبان: دومین عضو از دسته‌ی ترقی خواهان، جمعی از جبهه های سیاسی اعم از جمهوری خواه، مشروطه خواه، مارکسیست و...،با بدنه‌ی نخبگی "فعالین سیاسی" (نه متخصصین دانشگاهی) هستند که اگرچه در جزییاتِ مطالبات، با گروه پیشین همپوشانی قابل توجهی دارند، بر ضرورت گذار از دیوانسالاری موجود از طرق صلح آمیز (که به باور متخصصین، نه تنها جمع نقیضین که حتی در صورت امکان پذیری، زیان بار است) و نیز بازنگری در ماهیت سیاسی نظام حاکم (تغییر از جمهوری به ماهیتی دیگر) تاکید دارند. اقتدارگرایان وجوه اشتراک اعضای این دسته مشتمل است بر ۱) وسیله سازی جان ایرانیان و خاک ایران برای مطلوبات فرقه‌ای شان ۲) ضدیت نظری و عملی شان با تکثرگرایی به جهت محدودیت کاراکتر شرح این دو مختصر است پ) جبهه پایداری: زمانی خواهد رسید که از ما نماند مگر نامی، اما اسناد همکاری مستقیم جبهه‌ی پایداری، از صدر تا ذیل، با مجاهدین، روسیه و اسرائیل با هدف به خاکستر نشاندن ایران منتشر شود. همین توضیح کافی‌ست.... ت) صهیوپهلویسم: و اما، اولین جبهه‌ی فاشیسم ایرانی... این ویدئو، بازخوانی ترجمه‌ی مقاله‌ای‌ست که در تحلیل مردم شناسانه‌ی این جریان نوشته شده. فرامرز دادرس از نظر من هیچ صلاحیت تخصصی ندارد و صرفا شنیدن مقاله مهم است. https://youtu.be/7M_l8IeRSu8?si=_Y9MbSURNSjT6k-t

سه ویدئوی حیاتی ۱/۳ حاکمیت (state) نه "یکباره" خراب میشود و نه "به تمامی"؛ بر خلاف تصویری که رسانه های اندیشه سوز در تلاش برای القا آن بوده و هستند، حاکمیت، نه ماهیتی (entity)ست ماورایی و فراانسانی (divine) که همچون مائده ای آسمانی یکباره به دامن جوامع بشری بیفتد، و خوب یا بدش بستگی به شانس داشته باشد، و نه بناست ذاتی مقدس و فسادناپذیر داشته باشد؛ حاکمیت یک پدیده‌ی انسانی‌ست که همچون تمام دیگر پدیده های انسانی توسط موجوداتی بالذات متصف به صفات ممدوحه و مذموم شکل میگیرد؛ در وجوهی شرش بر خیرش غالب می‌شود و در وجوهی برعکس؛ به مرور زمان و به کرّات تغییر شکل و خواص پیدا میکند، و نهایتا، در حالت ایده آل، به یک نقطه‌ی ثقل بسیار شکننده که در آنجا تمام نیروهای موثر (مانند نیروهای اجتماعی، رانه های اقتصادی، مناسبات خارجی و...) به تعادلی "حداقلی" (نه حتی "بهینه" و قطعا نه "بیشینه") رسیده اند میرسد و از آنجا به بعد تمام همّ حکّام به حفظ و حراست از آن تعادل شکننده معطوف میشود؛ که البته غالبا چندان هم توفیقی ندارند و آن تعادل مدام برهم میخورد و یکی از آن سه نیروی اصلی (اجتماعی، اقتصادی، خارجی) با بحران مواجه میشود. ایران نیز، بالطبع، از این قاعده مستثنی نبوده و نیست. حداقل از عصر صفویه به بعد که ما بطور ممتد حاکمیت ملّی داشته ایم (با اغماض، آخرین سلسله پادشاهی را، که با استناد تاریخی زعامتشان مرهون نیروی بیگانه بوده، ملی در نظر میگیریم)، تلاش برای رسیدن به آن نقطه‌ی ثقل در جریان بوده، اما، در این قریب به چهار قرن، مشخصا در عصر مدرن متاخر (قرن ۱۹ به بعد) که مصادف بوده با تشدید مداخلات خارجی از تک بازیگریِ "زمین-محور" روسیه به دو بازیگریِ "زمین-اقتصاد محور" روسیه و انگلستان، این تلاش ها همواره به شکست انجامیدند، مگر در چهار مقطع زمانی: - نیمه‌ی اول پادشاهی ناصرالدین - نخست وزیری ناتمام مصدق - میانه‌ی دهه ۴۰ تا اوایل دهه ۵۰ - دور اول و بخشی از دور دوم خاتمی (تقریبا در هر state، قریب به ده سال) "چرایی؟" این شکست های متمادی به درازای چند قرن از مناظر علمی متفاوت تبیین شده است، که اقتصاد سیاسی یکی از آن هاست. در عرصه‌ی اقتصاد سیاسی، شاید بتوان مظلوم ترین و میهن‌گرا ترین حاکمیت را به ناصرالدین و مظفرالدین شاه نسبت داد، که اگرچه فساد دربارشان زمینه ساز تن دادگی حاکمیت به اصلاحات مالیاتی بفرموده‌ی نیروهای خارجی و نهایتا تضعیف حکومت شد، اما این مسیر را نه از سر فرصت طلبی که به اجبار پیمودند. فاجعه‌ی اقتصاد سیاسی ایران اما، چندان که پروفسور مهرداد وهابی نیز در آثار متعددی منعکس کرده اند، از آخرین سلسله پادشاهی، و مشخصا از ابتدای دهه ۵۰، آغاز میشود و در اولین نظام جمهوری، بالاخص بعد از پایان جنگ ۸ ساله و اتفاقا "در نتیجه‌"ی آن جنگ، ادامه میابد. "تمامیت گرایی" سیاسی که متأسفانه از دیرباز در جامعه ما محبوبیت داشته و در سالهای اخیر و بواسطه‌ی رسانه های اندیشه سوز تشدید شده، ما را از درک واقعیتِ modular (ماژولار) بودن نظام های سیاسی ناتوان میکند. این ناتوانی شناختی سبب میشود که هیچوقت نتوانیم بطور دقیق "اجزاء" مسأله دار را شناسایی کنیم و در این تسلسل تاریخی گرفتار باشیم که هر بار "ادراک ناکارآمدی" کردیم، بجای عیب یابی پیش برنده (progressive diagnosis)، "تمامیت" سیستم را نشانه بگیریم و احیانا به زیر بکشیم. [توجه مهم: این اقدام متهورانه، اگر به یک یا دو مورد در ۲۵۰۰ سال محدود میماند هیچ ایرادی نداشت و شبیه بود به تمام دیگر ملل مترقی امروز. اما مسأله‌دار بودنِ آن زمانی آشکار میشود که تبدیل به رویه شدنش مورد توجه قرار گیرد.] جان کلام :) برای شنیدن شرحی جامع، دقیق، ساده، و صدیق از چیستی مسیر اقتصاد سیاسی اشتباهی که در نظام جمهوری [برای اهل فن: جمهوری دوم ؛)] پی گرفته شد و زمینه‌ی وضعیت کنونی را فراهم کرد، تماشا کردن/شنیدن سخنان دکتر فرشاد مؤمنی، در این ویدئوی قریب به یک ساعته امری "حیاتی" است، چه اگر هیچوقت ندانیم مشکل "کجا" بوده و هماره توده سان و توده وار انگشت سمت "تمامیت" ها بگیریم، به هبوط مداوم از چاله ها به چاه ها محکومیم. https://youtu.be/ghGB3O8FjjE?si=RH9SxTcpwI974veP