ادای دين
Open in Telegram
"تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید تو یکی نِهای هزاری، تو چراغِ خود برافروز که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر" @farhadfeizi
Show more712
Subscribers
-224 hours
-87 days
-530 days
Posts Archive
712
Repost from یادداشتهای تیرداد بنکدار
بجنگند و بمیرند؟!
رضا پهلوی در تازهترین افاضاتش در مصاحبه با شبکه نیمه فاشیستی فاکسنیوز آمریکا، مطالبه پولهای بلوکه شده ایران و اعانات شیوخ خلیج فارس را کرده تا برای ساقط کردن حکومت ایران جوانانی که حاضرند برای آرمانشان «بجنگند و بمیرند» را مسلح کنند.
البته هر ناظر فهمیدهای میداند چنین مطالبهای بیش از هرچیز کیسه دوختن شازده برای تامین هزینه ولخرجیها و عیاشیهای شخصی است، میفهمد که کفتار ساکن مریلند که بیهیچ احساس مسئولیتی قصد سوریهسازی ایران را دارد، حتی ادای گرگی چون احمد الشرع را هم نمیتواند در بیاورد. اما با همه این اوصاف، حجم وقاحت و رذالت جاری در سخنان او به قدری است که نمیتوان آن را مانند فرجام پیشنهادش هیچ تلقی کرد. نقطه اوج این بیهمهچیزی و بیش از سویههای ضدملی و تبهکارانهاش در همین جمله «بجنگند و بمیرند» است.
در دوران دیکتاتوری پدر این فرومایه، جوانانی بودند که بیراهه مبارزه مسلحانه را پیش کشیدند، اما جملگیشان هر اشتباهی هم که کردند، آنقدر شرف داشتند که جان خودشان را هم در کف دست بگیرند و صرفاً برای دیگران جنگیدن و مردن بر سر آرمان را تجویز نکنند و نهایتاً هم ردههای نخست تا چندمشان هم توسط ساواک پدرش و سپس جمهوری اسلامی، کشته شدند. آنهایی هم که جان به در بردند بسیاری حتی از پیش از پیروزی انقلاب، بر نادرستی مبارزه مسلحانه اذعان کردند و راه دیگری برگزیدند. گفتاری چون مسعود رجوی هم که بر همان روش غلط و مخرب پای فشرد و برای تامین هزینه آن همچون همین شازده به دریوزگی بیگانگان شتافت، لااقل قابلیت سازماندهی آن را هم داشت، اگرچه که چنان این شیوه مطرود و منفور شد که اکنون ماترک او هم مانند تروریستهای تجزیهطلب، مدعی امتناع از این شیوه هستند.
اما اکنون پسر کسی که با در اختیار داشتن ارتش کشور، دوبار در مواجهه با بحران چمدانهایش را بست و گریخت و خودش کمی بیش از چهل سال پیش در پاسخ به تنها طرح نظامی جدی با پشتیبانی خارجی جویای راه فرار شده بود، از ساحل امن که در واقع ساحل عیش، فرمان جنگیدن و مردن میدهد تا نشان دهد که برای گذار به دموکراسی و حکومت ملی، پیش از هرچیز باید با پارازیتهای مرگآفرین او و جریان فاسد و خیانتکارش جنگید و مرگ محتوم نظرگاه ارتجاعیشان را به جلو انداخت!
@Tirdadbonakdar
https://t.me/tirdadbonakdar/1348
712
اگرچه این توضیح، تبیینیست از یکی از چرایی های "مشروع" جنگطلبی (فقرِ تهدید کنندهی حیات)، اما این دلیل در گروه جنگطلب/صهیوپهلویست، مطلقا دست پایین داشته و بهیچ وجه رانهی قابل توجهی نبوده است.
چندان که پیشتر، در #درس_پاره ۷، توضیح دادم،
سطوح اعتراض باید ارتباط مستقیم با سطوح تهدید داشته باشند،
به این معنا که:
تهدید جانی اعتراض "نکردن" باید همواره بیشتر از تهدید جانی اعتراض "کردن" باشد.
لذا، جنگ طلبی یا اعتراض مسلحانه که موید پرداخت "حداکثر هزینه" یعنی "مرگ" است،
تنها زمانی توجیه دارد که احتمال مرگ در فقدان آن اعتراض بیشتر باشد.
لذا، اگر اکثر شرکت کنندگان وقایع دی ماه/جنگ طلبان ماه های بعدی،
در وضعیت "فقر تهدید کنندهی حیات" قرار میداشتند،
آن سطح از اعتراض معقول و از حیث اخلاقی مشروع میبود.
اما چنین نبود...
712
ایرانِ من، حراج!
یا
مستحیل شدن "خیر عمومی" در "نفع شخصی"
در هفته های اخیر، اینجا و آنجا، مستند سازان مستقل، روایت هایی مردم نگارانه پیرامون جنگ را منتشر کرده اند که موجب تعجب، همدلی، و یا خشم گروه های مختلفی گردیده، روایت هایی با مضامینی از این جنس:
"چون اجارهی اسفند رو نداشتم، خدا خدا میکردم جنگ بشه"
"امیدوار بودم با شروع جنگ طلبکارا بیخیالم بشن"
و...
همچون هر پدیدهی انسانی و بطریق اولی، اجتماعی دیگری، این مشاهدات نیز حتما از نظرگاه های متفاوت علمی قابل توضیح و تبیین اند. من در این متن، به اختصار، یکی از آنها را شرح میدهم.
این مشاهدات از دو سو بعنوان نتایج قابل پیش بینی نئولیبرالیزیسیون جامعهی ایران قابل توضیح اند.
اما، پیش از شرح آن دو سو، خوب است بطور اجمالی، چیستی نئولیبرالیسم (یا، به بیان دقیقتر علمی، هایپرلیبرالیسم) را توضیح دهم؛ چرا که این روز ها، بیش از هر زمانی این مفهوم به گوش مخاطب عام میرسد اما شرح چیستیاش مسکوت میماند.
هایپرلیبرالیسم (در اقتصاد سیاسی بین الملل) و نئولیبرالیسم (در جامعه شناسی اقتصادی)، که در سالهای اخیر با عنوان "سرمایه داری تهاجمی" نیز مورد ارجاع قرار میگیرد، یک "انحراف" تماما سیاسی از لیبرالیسم اقتصادی (با سبقهی چهارصد ساله) است که از اواسط دهه هفتاد میلادی، در نتیجهی شکست نظم جهانی-اقتصادی پساجنگ (مدل اقتصادی کینزی) و با ابتکار مدارس اقتصاد و حکمرانی در دانشگاه شیکاگو (و البته، بعنوان تکملهای بر مکتب اتریش) پا به عرصه گذاشت.
اصلی ترین رکن این انحراف (که فجایع اقتصادی-اجتماعی و زیست محیطی شش دهه اخیر را سبب شده) و وجه تمایز آن با لیبرالیسم کلاسیک یا همان سرمایه داری آدام اسمیت، آنجاست که در صدد "بسط" مفهوم "بازار" به حداکثر وجوه زیست انسانی-اجتماعی برمیآید، تا آنجا که یکی از مفروضاتش، دال بر "اقتصادی بودن گونهی انسان" را به تحقق برساند (این مغلطهی فرضیهی خودتاییدگر، یکی از وجوه معرفهی این مکتب است و نمونه های متعدد دیگری نیز دارد).
به دیگر بیان،
اگر آدام اسمیت میگفت:
"بازار باید آزاد باشد"،
نئولیبرالیسم میگوید:
"همه جا باید بازار باشد".
این بازارگرایی افراطی، خود محصول بدعت وخیم تریست که فردریش هَیِک، در اوایل قرن بیستم در اقتصاد گذاشت، که محل بحثش اینجا نیست.
حال برگردیم به جنگ خودمان و آن دو سو
۱) جنگ طلبی از فرط درماندگی
سقوط اکثریت جامعهی ایران به زیر خط فقر حاصل توامان شدگی دو عامل بوده است:
الف) تحریم های بین المللی
ب) نئولیبرالیسم داخلی
به دیگر بیان، همزمانی انزوای اقتصادی ایران با مسئولیت زدایی (deresponsibilization) از دولت، همچون به حداقل رساندن سهم مشارکتی آن در بهداشت و درمان، آموزش، مسکن، ایجاد اشتغال و البته، این روز ها هم، انرژی (که در برهه های زمانی مختلف، با اهداف متفاوتی دنبال شده)،
از اصلی ترین عوامل گسترش فقر در جامعه و همزمان، ایجاد طبقهای که تورستن وبلن، پدر اقتصاد نهادگرا، "طبقهی تن پرور" (Leisure Class) مینامد، بوده است.
در نتیجهی اپیدمیک شدن فقری اینگونه کمرشکن، جنگ را وسیلهای برای گریز از طلبکاران یا حفظ مسکن دیدن، دور از انتظار نیست؛ کما اینکه اقتصاد رفتاری به ما میگوید "فقر، کوتاهبین میکند"؛ لذا، فرد، زنده ماندن تا آخر ماه را بر زنده ماندن در شش ماه بعدی مقدم میشمارد.
۲) جنگ طلبی به مثابه معاملهای در بازار
سوی دیگری که نئولیبرالیسم را به "انتظار جنگ" مردم گره میزند، که اتفاقا دربرگیرندگی آن از مورد قبل هم بیشتر است و حتی طبقات برخوردار را نیز شامل میشود (مانند دوستی که میگفت "کاش جنگ بشه و نظام عوض شه تا من بتونم با ویزا کارت انتقال پول بدم")، سوی فرهنگی نئولیبرالیسم است؛
آنجا که مجدّانه میکوشد تا از آدمی، "گونهی اقتصادی" بسازد که همه چیز را، از رابطهی عاطفی تا نیکوکاری، با منطق "بازار" ارزیابی کند و "قابل معامله" ببیند.
مثال روز این تلاش ها را میتوان در همین پروژهی اخیر برای تخصیص بنزین به کارت ملی و "دلّال سوخت" کردنِ تمام مردم به روشنی دریافت. البته که این، تازه ترین این تلاش هاست، حال آنکه در چهار دههی اخیر بیشمار تلاش هایی از این دست انجام گرفته و امروز، این "بازار معاملهی کشور"، موعد درو کردن همان کاشته هاست.
مغز بازاری شده (Marketized Mentality)، ورای کوتاه مدت نگری مغز فقیر، "منفعت" را بر "هر" امری مقدم میشمارد و البته که، چندان که خاصیت بازاری بودن است، در این مسیر بیمی از "ریسک پذیری" نیز ندارد. لذا، "نفع شخصی" محتمل در پسِ آغاز جنگ در مقابل "ریسک ضرر" گذاشته شده و با ضرب و تقسیمی سرانگشتی و احتساب احتمال یک به نود میلیون بودگی ضرر،
متضرر شدن تمام ۸۹ میلیون و ۹۹۹ هزار و ۹۹۹ نفر دیگر، در مقابل نفع شخصی "من"، امری مقبول از منظر بازار تشخیص داده میشود.
نئولیبرالیسم،
ابتدا ما را درمانده
و سپس
فروشنده میکند.
712
کلاس "نگاه های انتقادی به کارآفرینی"
ترم زمستان ۲۰۲۶/۲۰۲۷
ارائه شده ذیل دروس مجازی دانشگاه گیسن، برنامهی بین المللی دانشگاه گیسن، اتحادیهی مدرسهی صلح اروپا، مسیر اروپایی و...
سرفصل های اصلی:
- کارآفرینی و بردگی
- نهاد ها و کارآفرینی مخرب
- ریاکاری شرکتی و کارآفرینی مخرب
- ریشه های شخصیتی رفتار های کارآفرینانهی مخرب
- پروپاگاندای شرکتی
- سوژهی کارآفرین (منظر فوکویی)
- چگونه از مخرب بودن دور بمانیم؟
مقطع: کارشناسی، کارشناسی ارشد، دکتری
واحد درسی: ۳ واحد (با امتحان)، ۲ واحد بدون امتحان
بستر برگزاری: Big Blue Button
زمان کلاس: جلسه اول، ۶ اکتبر، ساعت ۱۶ الی ۱۸ به وقت اروپای مرکزی (CET)
[بعد از این جلسه ساختار کلاس تغییر کرده و کل کلاس در ماه اکتبر تمام میشود]
لینک ورود برای شرکت کنندگان خارج از کلاس:
https://studip.uni-giessen.de/plugins.php/BigBlueButtonPlugin/public_rooms/index/e4dd94782f4a46984dcdb132?cancel_login=1
عزیزانی که بواسطهی این پست/لینک وارد کلاس میشوند، حتما هنگام ورود، اسم کامل خود را (و نه اسامی مبهم) درج کنند تا تمیز دادن ایشان از دانشجویان رسمی کلاس آسان باشد.
T.me/adayedeyn
712
سلام به همه
امیدوارم حال همگی خوب باشه
کارگاه های مصاحبه/اسپیکینگ و آکادمیک رایتینگ و جلسات راهنمایی بطور جسته گریخته (به سبب کمبود تقاضا) در جریان هستن.
کلاس های "اقتصاد پسااستعماری" و "اخلاق [کسب و کار]" که به بعضی از بچه ها قولشون رو داده بودم، با توجه به اینکه بُرد کانال چندان بالا نیست و این برنامه ها تعداد ناچیزی شرکت کننده پیدا میکنن، فعلا معلق هست تا اگه انشالله موفق به پرواز به ایران شدم، ببینم میشه لینک زد با انجمنی، موسسه ای، جایی که در قالبی که اثرگذاری بیشتری به همراه داشته باشه برگزار شن اون کلاس ها (طبعا عمومی، رایگان و حتی الامقدور بصورت هایبرید حضوری-مجازی)
و به باقی امور متفرقهی آکادمیک هم، کمابیش خواهم پرداخت.
مساله اساسی اینه که مخاطبین اون موضوعات، غالبا تو مقطع "اپلای دکتری" هستن و در این خصوص هرچی که لازم بوده تا امروز پوشش داده شده (و الباقیش تو همون دو کارگاه هفتگی پوشش داده میشه).
من الان میتونم امور مربوط به پست داک رو پوشش بدم، اما کاربرد چندانی نداره.
لذا، برای رسالت آموزشی کانال (ورای اون دو کارگاه)، خدمتی که الان میتونم ارائه بدم، دسترسی دادن به کلاس "نگاه های انتقادی به کارآفرینی" هست که این ترم بطور مجازی برای کلیهی مقاطع در دانشگاه گیسن ارائه میدم.
ذیل این پست، سیلابس و لینک ورود به کلاس رو قرار میدم.
جلسه اول کلاس، سه شنبه ۶ اکتبر ساعت ۱۶ الی ۱۸ به وقت اروپای مرکزی (CET) خواهد بود (اما تو همون جلسه در خصوص تغییر برنامهی کلاس از ۱۴ هفته به ۳ هفتهی فشرده - بخاطر ایران بودنم، که موقع ارائهی درس حواسم بهش نبود - توضیحاتی ارائه خواهم کرد).
همرسانی پست بعدی بلامانعه اما ملاحظاتی باید رعایت شه که همونجا مینویسم.
بعد از شفاف سازی پیرامون بُعد آموزشی کانال و چرایی کمرنگ تر بودنش در این ایام،
میخوام این اطلاع رو بدم/اجازه رو بگیرم، که بُعد اجتماعی-سیاسیش رو با نرخ مقبولی حفظ و تقویت کنم؛
و الا، راهی جز همین سکوت و رخوت نمیمونه.
بماند که، برای منِ معلمِ این مسائل، اصلا آموزش اصلی همین چیزاست و اون موارد دیگه، حداقل در نظر من، فرع محسوب میشن.
همین دیگه
امیدوارم بُعد اجتماعی-سیاسی ادای دین رو همونقدر مفید و ادای دین کننده بیابید که بُعد آموزشیش رو چنین میبینین (اگر نه بیشتر).
💚🤍❤️
712
به معنای از دست رفتن امکانپذیریِ Nationhood یا "ملت بودگی"ست؛
همانی که باز، بسیار پیش از ظهور این پدیده های معاصر هم، کُمِیت ما در آن لنگ میزد، چندان که محمدعلی فروغی نوشته بود:
"ایران ملت ندارد،
افکار عامه ندارد،
اگر افکار عامه داشت به این روز نمیافتاد و همهی مقاصد حاصل میشد"
(۲۵ آذر ۱۲۹۸/پاریس)
و از دست رفتن امکان ملت بودگی، یعنی ورود به عصر تاریک "قبیله گرایی"، آن هم نه چند قبیلهی مبتنی بر طایفه، تیره، زبان و...، بلکه بیشمار قبایل، یا به بیان بهتر، کولونی های مبتنی بر "ادعا"های این و آن رهبر فکری؛ کولونی زمین-تخت گرایان، کولونی خودسفیدپنداران، کولونی آریایی های اصیل، و قص علی هذا، که چندان که خاصیت قبیله است، "مودّت درونی و خصومت بیرونی" را ایجاب کرده و ما را به "جنگِ همگان با همگان" میرساند.
اما، آیا صهیوپهلویسم و سرکردهاش، پیشگامان ترویج پساواقعیت در جامعهی ایران اند؟
البته که نه!
ما، بیست سال پیش "انکار هولوکاست" داشتیم....!
پس، چه چیز این موج تازه را خطرناک کرده و جامعه را در معرض تهدید اپیدمیک شدن واقعیتستیزی قرار میدهد؟
"سادگی ثانویه" ("Second Naivity")!
از اواسط دهه ۸۰، مردم به درستی و به سرعت، مسیری را که الیت سیاسی و به تبع آن، رسانه های رسمی آغاز نمودند شناسایی کرده و با نرخی معنادار، گوش هایشان را بر نطق های سیاسیون و چشم هایشان را بر صفحهی تلویزیون بستند و به سمت رهبران فکری و رسانه های آلترناتیو کوچیدند.
برای دیر زمانی، آن رسانه ها (ابتدا ماهواره ای و در دههی اخیر، مجازی)، نقش "پناه" را ایفا کردند برای مردمی گریخته از دروغ و تحریف.
اما،
از زمانی به بعد، مشخصا از ۱۳۹۶، پناهگاه های دیروز، خود، تبدیل به دروغپرداز و سوءاستفادهگر شدند و شروع به بیاعتبار سازی واقعیات کردند،
تا نهایتا به نقطهی پیک کنونی رسیدیم که بطور سیستماتیک و واو به واو مطابق دستورالعمل های این حوزه، در حال نشر ویروسگون پساواقعیت در جامعه هستند.
اما، پدیدهی رفتار جمعیِ "سادگی ثانویه"، به جامعه اجازه نمیدهد:
اولا ادراک کند که پناه دیروزش، امروز مشغول انجام همان کاریست که دژخیمان اولیه کرده بود؛
ثانیا، حتی در صورت ادراک، "حفاظت از هویت"، دل بریدن از این پناهگاه سالهای سخت را با دشواری های شناختی متعددی روبرو میسازد.
برای ملموس تر شدن این پدیدهی جمعی، میتوانید یک وضعیت فردی رایج و شناخته شده در خصوص "قربانیان تجاوز" را در نظر آورید، که بعد از فرار از موقعیت تجاوز اولیه، اگر "ناجی" آنها، خود، اقدام به عملی از همان جنس کند، یا برای دیر زمانی در وضعیت "انکار" قرار میگیرند و یا نرخ رهایششان از متجاوز دوم بسیار پایین تر است (یک نمونه رفرنس علمی).
باری...
نگاه به جامعهی آمریکا (با پیشینهای به مراتب واقعیتپذیر تر از ما و نهاد هایی به مراتب ضربه گیر تر از نهاد های ما)، که چطور دو مرتبه، به صرف "ادعا" به ترامپ رای داد و حتما اگر منع قانونی وجود نمیداشت دوباره و دوباره نیز انتخابش میکرد،
میبایست زنگ خطری باشد برای ما و نشانمان دهد که اگر سهم معناداری از یک جامعه، از واقعیت، بعنوان مبنا و ملاک تصمیم گیری و عمل، عبور کند، در چه گرداب بی انتها و بی سرانجامی خواهد افتاد و چطور برای زمانی نامعلوم بین سراب ها دست به دست خواهد شد.
در نظر آوردن این واقعیت گزنده که وضعیت امروز جامعه ی ما (و تبع آن، دیگر ساختار های اجتماعی مان، همچون نظام سیاسی)، هنوز تحت تاثیر گذر جمعی و سیستماتیکمان از واقعیت نیست، میتواند جلوه ای از آنچه در فردا های پساواقعیت انتظارمان را میکشد را برایمان ترسیم کند.
امید که هرچه زودتر متوجه شویم که ناجی های دیروز، خود، به متجاوزین امروز تبدیل شده اند و هر قدر زودتر از چنگالشان رهایی یابیم، شانس بیشتری برای ترمیم آسیب ها خواهیم داشت...
در ادامه، دو کتاب جدید (2023 و 2024) که توسط انتشارات Palgrave McMillan در شرح چیستی پساواقعیت، مضرات آن برای جوامع، و تجربیات اروپا از این پدیده نوشته شده اند را قرار میدهم.
T.me/adayedeyn
712
ما و پساواقعیت
ما از دنیا بی خبریم؛
نه به این خاطر که دغدغهی معاش چنان پنجه بر گلویمان انداخته که مجالی برای باخبر شدن از دنیا نمانده؛
نه،
همان گروه های سنیمان که اساسا وارد حیطهی دغدغهی معاش نشدند هم از دنیا بیخبرند؛
و باز، نه به این خاطر که سانسور و فیلترینگ و سرعت اینترنت و.... از این مهم دورمان نگه داشته؛
نه، اتفاقا بر تمام اینها هم فائق میآییم، و با این حال از دنیا بیخبر میمانیم.
اما مقصودم از "بیخبری از دنیا" چیست؟
حتما اگر امروز عروسک "لبوبو" در میدان تایمز نیویورک عرضه میشود، فردا در شاه عبدالعظیم انواع رنگ هایش را داریم؛
حتما اگر امروز برنامه های "بلایند دیت" در چند رسانهی زردپرداز ترند میشوند، در کمتر از چند هفته، نسخه های داخلی اش از راه میرسند؛
و حتما اگر امروز آیفون ۲۲ به بازار میآید، ما از دیروز در صف و یا آرزوی خریدش هستیم.
خب،
با این حساب، نباید "باخبر از دنیا" تلقی شویم؟
پاسخ به این پرسش محوّل میشود بر این امر که دنیا را، دایر مدار بر کدام ساحت زیست بشری در نظر میگیریم:
اگر حوزهی "بازار و مصرف"، آن ساحت اصلی زیست بشری در نظرمان است، یقینا نه تنها باخبر، که جزو باخبر"ترین"ِ مردمان از دنیا هستیم
[کنکاش در و نقد بر چرایی ها و مصائبش، موضوع این متن نیست].
اما،
اگر [نه ضرورتا به اختیار و ترجیح، که به جبرِ واقعیت]، رکن اصلی حیات انسانی-اجتماعی در کرهی زمین قرن ۲۱ را، مسائل زیست محیطی، تحولات فرهنگی، و یا سیاست و روابط بین الملل بدانیم، نه تنها در باغ نیستیم که جزو خارج از باغ ترینِ مردمانیم.
[در این بیخبر از دنیا بودگی البته، قصور در مسئولیت نخبگانِ فاقد استقلال فکری، که یا از سر تعلق خاطرشان به سمت خاصی از جغرافیا و مکاتب مربوطه اش، یا عادت دیرینهشان به خوشامدِ مردم گویی، موضوعات بسیاری را مسکوت میگذارند تا مبادا تصویر ایده آلی که از آن "دیگری" ساخته اند مخدوش شود، یا مردم "بدشان بیاید"، نباید از قلم انداخته شود.]
ما، در حوزهی خطیر سیاست و روابط بین الملل، از دیرباز، دارای یک self-centerdness یا "خود-محوری" هستیم؛
بهترین استعاره برای توصیف این ویژگی را میتوانم در آن چشمبند هایی پیدا کنم که بر دو طرف چشم اسب ها میگذارند تا فقط روبرویشان را ببینند و نسبت به اطراف کور باشند؛
ما،
بطور تاریخی،
در خصوص سیاست و روابط بین الملل،
نسبت به دنیا،
کوریم؛
و آن مسائل را نمیبینیم مگر وقتی که جلوی راهمان قرار گیرند،
که تازه آن موقع هم،
اولا برای بسیاری از پیشگیری ها و علاج ها دیر است،
ثانیا، مساله را باز بعنوان "مسالهی انحصاری ما" فهم میکنیم، و عقبهی موسّع جهانی اش را [که فهمش، کلید بسیاری از علاج هاست] نادیده میگیریم.
اینکه سرکردهی فرقهی صهیوپهلویسم،
در چشم ده ها مقام رسمی یک کشور ثالث، و ده ها دوربین خبری زل میزند، و دو مرتبه با تشدید میگوید:
"In fact",
"In fact",
و بلافاصله بعد از این In fact گفتن ها، "کذب محض" بر زبان میآورد و میگوید "من در ۱۸ و ۱۹ دی از مردم خواسته بودم در خانه هایشان بمانند"،
نه یک مورد اتفاقی،
و نه یک مسالهی منحصر به ساحت کنونی سیاست ماست،
این،
نسخهای ایرانی از پدیدهایست که اگرچه برای دهه ها، بعنوان یکی از بیشمار عوارض پستمدرنیسم و نسبیگرایی اش در حال رشد بود، در ۲۰۱۶ و در آنچه بعد ها ذیل چتر "ترامپیسم" معروف شد، به منصهی ظهور همگانی رسید:
Post-Truth
یا "پسا واقعیت"
پدیدهای سیاسی-اجتماعی که برای بیش از یک دهه، از اوایل قرن ۲۱، فناوری های ضروری اش توسعه داده شده بود، جامعهی میزبانش که بستر اصلی رشد آن فناوری ها بود تعیین شده بود، و نیاز داشت که یک public figure، بهرهبرداری از آن را آغاز کند، که قرعه به نام ترامپ خورد.
"پسا واقعیت" یعنی آنجا که از "Fact" یا "واقعیت" اعتبارزدایی میشود و "ادعا" و "روایت" به جای واقعیت مینشینند و ملاک قضاوت و عمل میشوند.
مردمی که مسخ پسا واقعیت شده باشند (چندان که سهم قابل توجهی از مردم آمریکا شدند و هنوز هم هستند)، "مطلقا" و "یکسره" به آنچه "هست" بیتوجه میشوند و تماما مطیع آنچه "گفته میشود" میگردند.
اگرچه پساواقعیت، با نرخ پذیرشی به مراتب پایینتر، به اروپا نیز تسری پیدا کرد، مشخصا اروپای پروتستان، که نسخهای از اولنجلیسم آمریکاییست و بسیار مستعد خرافهپذیری، اما ویرانگرترین آسیب های این پدیده (مثل بسیار موارد دیگر که پیشتر پیرامونشان نوشتم) در کشور های جنوب جهانی یا غیرغربی حادث شد (و میشود)، که اولا، بطور فرهنگی-تاریخی، هیچزمان به اندازهی غرب متریالیست نبودهاند و پیش از ورود این پدیده هم، چنان که باید مطیع واقعیات نبودند؛
ثانیا، ساختار نهادیشان، ضربهگیری حیاتی در مقابل هجوم این موج های واقعیت-ستیزی را ندارد و چنین سموم شناختی به سرعت میتوانند همهگیر شوند و همهگیر شدن چنین انحرافات شناختی در چنان جوامعی، به معنای
712
لینک های دسترسی مستقیم (بدون فیلترشکن) به ۱۲ جلسهی ترم سوم (آخر) از کلاس الفبای روش شناسی (جلسات ۳۱ الی ۴۲):
جلسه ۳۱
https://drive.google.com/file/d/1qlLjTi3qdxL99jF078y7MdRjKj2V6Ey5/view?usp=drive_link
جلسه ۳۲
https://drive.google.com/file/d/1XOLtT8b0nqgx8wjbD3Utlpl48zuT2cYh/view?usp=drive_link
جلسه ۳۳
https://drive.google.com/file/d/1FsaB70CWpZ8cMtRnUmBX6lJwVJMTuvrT/view?usp=drive_link
جلسه ۳۴
https://drive.google.com/file/d/1c_GXp96DIC8YovxU5TPjWG0fOOmUz-Us/view?usp=drive_link
جلسه ۳۵
https://drive.google.com/file/d/1EQcruVAoxYshYZLcfzu_1m9oNxhlRzjq/view?usp=drive_link
جلسه ۳۶
https://drive.google.com/file/d/1SVDVGEKEkrx5km9y5b5Q9XwM-v-LHJki/view?usp=drive_link
جلسه ۳۷
https://drive.google.com/file/d/1UteZFWft_R-EmgvBK0XYzv0sBsDQmghA/view?usp=drive_link
جلسه ۳۸
https://drive.google.com/file/d/1k5zWfojft7EJAxfdqxjaNhnhU0C3Z4Cr/view?usp=drive_link
جلسه ۳۹
https://drive.google.com/file/d/1CsGvfAxEO4vcwuzTGEkjrRtf-TAI8nYH/view?usp=drive_link
جلسه ۴۰
https://drive.google.com/file/d/1TOlPRzNTq5NY2HzB1QB60Gbzp2hAORVx/view?usp=drive_link
جلسه ۴۱
https://drive.google.com/file/d/1lPO6BASzn6lfHi8O0tq2YAt8SHDHPHjH/view?usp=drive_link
جلسه ۴۲
https://drive.google.com/file/d/1rc1nuXUEdkpRkrAcL3gTlsAaTFX26cBC/view?usp=drive_link
جلسات ترم دوم:
https://t.me/adayedeyn/373
جزوه ترم دوم:
https://t.me/adayedeyn/361
جلسات ترم اول:
https://t.me/adayedeyn/343
جزوه ترم اول:
https://t.me/adayedeyn/341
علاقهمندان به مشارکت در تدوین جزوهی ترم آخر جهت تکمیل جزوهی این دوره که احتمالا جامع ترین کلاس روش شناسی (علوم اجتماعی-انسانی) به زبان فارسی بوده، میتوانند از طریق آیدی @farhadfeizi اعلام آمادگی کنند [سهم هر کس، حداکثر دو جلسه خواهد بود].
T.me/adayedeyn
712
به سلامتیِ "شاید"...
بخش قابل توجهی از جامعه، هنوز به این یقین نرسیده که "تنها" سناریوی محتملی که یک سمت آن پیروزی قوای مهاجم باشد، سمت دیگرش، نه "باخت ج.ا" که الا و لابد، باخت ایران و ایرانیان است.
اصلی ترین عامل استمرار این توهم هم، تحریف مفهوم "باختن" است، که رسانه برایشان کرده؛ که مرگ و آوارگی، مرگ خودش و آوارگی خودش را، باختن نبیند بلکه "بهای معقول" برای یک فردای شاد و آزاد (که حتما هیچ زمان از این مسیر میسر نمیشود) یا "بهتر از این زندگی" بداند...
یک لحظه عامل را فراموش کنید؛ تمام دستگاه های مغزسنج، متفق القول، چنین مغزی را در وضعیت بحرانی ارزیابی میکنند، و بعید میدانم هیچکس زمانی که نتیجهی یک آزمایش پاتوبیولوژی را میگیرد، درمان را رها کند و برود یقهی عوامل را بچسبد، یا بدتر، بگوید به کوری چشم آن عوامل، از درمان صرف نظر میکنم!
راستش، افقی هم برای اینکه این تصویر متوهمانه، این مغزِ دستکاری شده، اصلاح شود نمیتوان دید چرا که رهبری فکری این بخش قابل توجه از جامعه در اختیار افراد و رسانه هایی قرار گرفته (اعم از داخل نشین و خارج نشین) که یا از خون ایرانیان "فاند" میگیرند یا از الان زنبیل گذاشته اند در صف استخدامی "ساواک" (نه حتی "سازمان برنامه"، نه حتی "کانون پرورش فکری"، صریح و بیپرده: ساواک).
آن سوی دیگر، نظامیست که اگر تا گردن فرصت طلب، یا تا گردن در کنترل نفوذی ها، یا تا گردن احمق (یا، ترکیبی از تمام اینها) نمیبود، میبایست بعد از همان جنگ ۱۲ روزه، که آخرین دوربرگردان کم خسارت بود، فرمان را به سمت مردم میچرخاند، اما چنین نکرد، و امروز هم، حداقل فعلا، حداقل در این فضای گل آلود که اصلا معلوم نیست فرمان دست کیست، باز نشانی از سر عقل آمدن بروز نمیدهد و با حماقت هایی از جنس دور تازهی اصلاحات اقتصادی و قانون مبارزه با جاسوسی و...، انگار کمر بسته به پایان دادن به خودش و مردم و ایران.
اینها را گفتم...
حالا، بیایید خیال کنیم همه در یک مهمانی هستیم،
چه ۷۱۷ نفر اعضای این جمع،
چه هشتاد و خرده ای میلیون ساکنین این خانه؛
یک نفرمان اما نیست؛
این یک نفر، اولین بوده در شکستن بسیار تابو ها، بسیار "نه" ها گفته که میانگین ما هیچوقت حاضر به گفتنشان نمیبود، بسیار مرارت ها کشیده که شریف بماند، و نهایتا، پروندهای سنگین از لیست بلند اتهامات که کمترینشان توهین به مقدسات بوده برایش ساخته میشود و به ناچار دو دهه غربت نشینی میگزیند.
در این ایام، مادرش، که عزیز ترینش بوده، آلزایمر میگیرد و او اینجا نیست؛
برادرش، به جرم انتشار کتابی که داستان اصلی اش در مورد خلخالیست راهی اوین میشود، و او اینجا نیست؛
مادرش، از دنیا میرود، و او اینجا نیست...
و در تمام این سالها، با عُسرت روزگار میگذراند اما ملیجک این ارگان و آن نهاد حقوق بشری، یا برنامه ساز این و آن رسانه نمیشود که از خون و رنج ایرانیان، برای خودش قبایی بدوزد؛ زیر بیرق هیچکس سینه نمیزند و استقلال فکری و مالی و عشقش به ایران را حفظ میکند و همین هم میکندش خار در چشم آنها که نمیتوانند "بزرگی" آدم ها را تاب بیاورند و همه را چون خودشان پَست و زبون و حقیر میخواهند.
خلاصه، همه در این مهمانی جمعیم، و همهی آنچه را در ابتدا گفتم در ذهن داریم و سخت نگرانیم... نگران فردا، نگران ایران، نگران مردم... که یکباره زنگ درب آپارتمان به صدا در میآید:
در را باز میکنیم و میبینم آن یک نفر، چمدان در دست آنجا ایستاده...
او،
برگشته...
بازگشت محسن نامجو،
نه جامعهای، که بقول مهدی در مینه سوتا، همچون دانه های تسبیح پاره شده از هم گستته را دوباره پیوند میزند،
نه نظامی را که علی الظاهر همان فرصت طلب، یا تحت نفوذ، یا احمقی (یا ترکیبی از همهی اینها) که بوده مانده را سر عقل میآورد،
و نه هیچ وضعیت دیگری را بر زمین سخت واقعیت تغییر میدهد؛
او، حتی نیامده که بخواند،
نه،
آمده که اگر واپسین سالهای مادرش را از دست داد، حداقل آخرین سالهای خواهر مسن و بیمارش را از دست ندهد، و آنچه از عمر مانده را کنار خواهران و برادر و باقی عزیزانش باشد؛
او با یک سه تار رفته و با یک سه تار برگشته،
و با یک سه تار نمیتوان معجزه کرد...
اما،
در این جمع، این مهمانی، از بین ۷۱۷ یا هشتاد میلیون و خرده ای، اگر باشند کسانی که عمرشان قد دهد به شرح آنچه نوشتم از کسی که او بود (و ماند)،
حالا،
وقتی در دل آن نگرانی ها و دغدغه ها،
یکباره در باز میشود و او را در چارچوب میبینند،
او را که حامل "معنایی" فراتر از یک فرد یکّه بوده و هست،
هر قدر هم به نفرین واقع گرایی مبتلا باشند،
از آنجا که آدمی زنده است به امید،
ناخودآگاه زیر لب میگویند:
"شاید....."
شاید او که رفتنش همزمان بود با شروع سقوطمان،
بازگشتش قاصدکیست،
حامل پیامِ در پیش بودگیِ روزهای بهتر...
شاید.
به سلامتیِ شاید...
به سلامتی محسن نامجو
و به سلامتی هشتاد میلیون برادر و خواهری که مادرشان ایران است
712
جلسه عمومی گفتگو و انتقال تجربه پیرامون انتخاب رشته در هر دو مقطع کارشناسی و ارشد، مورخ جمعه ۶ شهریور (فردا)،
علیرغم نرسیدن به حد نصاب،
در پاسخ به لطف و محبت شمار قابل توجهی از همراهان که آنونس جلسه را همرسانی کردند،
مطابق فرمت مالوف برگزار خواهد شد.
[جلسه الزاما ضبط نخواهد شد]
با توجه به اینکه ساختار جلسه "دغدغه-محور" و بر اساس سوالات شرکت کنندگان، اعم از والدین و داوطلبین، خواهد بود، درازای آن به شمار حاضرین بستگی خواهد داشت. در هر حال، محض احتیاط، دو لینک برای ساعت اول و دوم در ذیل قرار گرفته و در صورت نیاز لینک های بعدی حین جلسه به همین پیام اضافه خواهند شد.
لینک ساعت اول (شروع جلسه از ساعت ۱۹ به وقت ایران):
http://meet.google.com/oqj-jmoj-gsb
لینک ساعت دوم:
http://meet.google.com/fzv-qtwf-tuh
T.me/adayedeyn
712
من،
در پس هر یک خطی که به فارسی مینویسم،
در پس هر یک کلاس، کارگاه، وبینار، جلسه راهنمایی که بر بستر ادای دین برگزار میکنم،
بیش و پیش از هر چیز، یک تصویر در ذهن دارم:
تصویر بیشمار، بیشمار، بچه های خوب ایران را که اینگونه بر نرده های سفارت ها مینویسند:
"میخوام ایران بمونم؛ لطفا درست شو ایران عزیز"،
مینویسند:
"ایران قشنگم"،
و مینویسند:
"تابوت مرا جای بلندی بگذارید تا باد برد سوی وطن بوی تنم را"
(اشک امان نمیدهد)
من، و هزاران هزار چون من، در گذشته و حال و آینده، نیشتر ها و ناملایماتی هزار بار بدتر از اینها را، با تمنّا به جان میخریم، اگر اینها خار مغیلان باشند، در مسیری که میپیماییم به شوق پُر کردن توشهی فرد به فرد این بچه ها، که اینطور خالصانه عشق به ایران دارند و دغدغهی درست شدن و درست کردنش را، از ابزار خرد و اندیشه، که یقینا اصلی ترین مصالح برای درست کردن ایران اند.
حتی اگر هیچوقت ایران نمانند،
حتی اگر ایران هیچوقت درست نشود،
صرف این دغدغه را داشتن،
صرف این تپش قلب گرفتن با شنیدن نام ایران،
مقدس است
و تحمل هر مشقتی در مسیر خدمت به این دغدغه،
نعمت.
عکس از دوستِ دوستترِ روزهای قدیم:
جابر مسلم خانی
712
+4
(تصاویر بر طبق شمارهی مندرج دنبال شوند)
این، نه اولین مورد از این دست بود و نه آخرین خواهد بود.
بساط اندیشه و اندیشه ورزان ایرانی هم، اگر قرار بود با شنیدن توهین و تحقیر و تهدید و... برچیده شود، یقینا امروز نه ملاصدرا و میرداماد میداشتیم، نه جمالزاده و عشقی، نه داور و فروغی، نه شایگان و کاتوزیان، و نه بیشمار متفکرین معاصر که در هر گوشه از دنیا (من جمله خود ایران)، اتاقی در دانشگاهی دارند و یا تمام کار علمیشان وقف ایران است، یا دلشان و قلمشان برای ایران میتپد و میچرخد؛
چرا که جامعهی ما، عامهی ما، هرقدر که در تاریخش عقب رویم، همین بوده:
"نخبه کش" و "گاز گیرنده".
خصیصهی مشترک آکادمیک ها این است که Internal Locus of Control دارند، یا به بیان خیلی ساده، برای "به به و چه چه" یا "اَخ اَخ و اَه اَه" دیگران، نه کاری میکنند و نه از کاری دست میکشند، بلکه نسبت به انجام آنچه "از درون" درستش میدانند اهتمام میورزند، ولو که تمام دنیا نظر دیگری داشته باشد. من هم از این قاعده مستثنی نبوده، نیستم، و نخواهم بود.
خیلی مهم تر اما،
من برای این بخش عمومی از فعالیت هایم، انگیزه هایی زنده و پرشمار دارم...
(ادامه در پست بعد)
712
وبینار انتخاب رشته - کارشناسی و ارشد
پاسخ به نگرانی های والدین و کنجکاوی های داوطلبین
گفتگویی دغدغهمحور پیرامون اصلی ترین سوالات، نگرانی ها و کنجکاوی های داوطلبین و والدین
زمان برگزاری:
جمعه، ۶ شهریور
ساعت ۱۹ الی ۲۱
در گوگل میت
جهت دریافت لینک جلسه، به آیدی @adayedein پیام دهید
جلسه تنها در صورت رسیدن شمار متقاضیان به حد نصاب برگزار خواهد شد، لذا همرسانی این اطلاعیه میتواند به برگزاری جلسه کمک کند
T.me/adayedeyn
712
#کارگاه_نگارش_مدارک
جلسه دوازدهم
مدارک بررسی شده:
دو Motivation letter
دو Cover letter
یک Research experience summary
لینک دانلود بدون فیلترشکن از گوگل درایو:
https://drive.google.com/file/d/1plCW-Ej4rAaic_yBA2YVcnl_c2rkNgMy/view?usp=sharing
لینک گروه کارگاه نگارش مدارک:
https://t.me/adayedeynwrite
T.me/adayedeyn
712
"چرا فقط از/برای جامعه مینویسی؟"
یک توضیح ضروری در چند پرده
۱) "توصیف" پدیده های سیاسی یا اقتصادی، نیازی به متخصص اقتصاد سیاسی/جامعه شناس اقتصادی ندارند. توصیف هر امری، تقریبا از هر فردی با حداقلی از عقل سلیم، سواد، و فن بیان ساخته است.
۲) "تحلیل" پدیده های سیاسی یا اقتصادی، علی الخصوص در کانتکستی مانند ایران که مجرایی برای "مشارکت عمومی" در امر سیاست و اقتصاد باز نیست، آخر الامر، چندان به کار عامهی مردم نمیآید.
به دیگر بیان، در تحلیل پدیده های سیاسی-اقتصادی، در کانتکستی مانند ایران، نمیتوان برای جامعه عاملیتی (agency) در نظر گرفت و تصور کرد که آن تحلیل ها بر چگونگی تجربه کردن آن عاملیت اثر میگذارند.
۳) رسانه های عمومی/انتفاعی، حتما هم حول توصیف پدیده های سیاسی یا اقتصادی برنامه سازی میکنند، هم حول تحلیل این پدیده ها، چرا که رانهی اصلی این رسانه ها، نه کاربرد (application) برنامه هایشان برای جامعه، که حداکثرسازی بازدید و منافع متعاقب بر آن است، و اتفاقا توصیف و تحلیل پدیده های سیاسی یا اقتصادی، بسیار پرمخاطب و مخاطب ساز هستند.
۴) البته، پاره ای متخصصین هم، در رسانه های فردی و غیرانتفاعی شان، به توصیف و تحلیل این پدیده ها که در حیطه تخصصشان است میپردازند که هدف اصلی شان افزایش آگاهی عمومیست (من هم کمابیش، در کانال کوچک ترم چنین میکنم).
۵) ادای دین نه رسانهای ست عمومی، نه انتفاعی (و البته، اساسا، نه آنقدرها "رسانه")؛ لذا، من هیچ دغدغه ای برای افزایش بازدید و مخاطب ندارم.
همچنین، شخصا بر این باورم که در فقدان زیرساخت های فکری، تلاش برای افزایش آگاهی عمومی در حوزه های سیاسی یا اقتصادی نیز، بیشتر در معرض سوء بهره برداری قرار خواهند گرفت تا حسن بهره برداری.
۶) من، قائل به این هستم که، حداقل در کانتکستی مانند ایران که هیچ جریان پایین به بالایی (Bottom-up stream) بین حوزهی سیاست (polity) و حوزهی مدنیت (civility) وجود ندارد، قلم فرسایی صرفا سیاسی برای جامعه، فاقد هرگونه آوردهی عملیاتیست. مضاف بر اینکه، گزاف نیست اگر بگویم عدد سیاسی نویسان ما دارد از جمعیت مان جلو میزند، و افزوده شدن یک سیاسی نویس دیگر به این فهرست بلند، درمانی بر هیچ دردی نخواهد بود.
۷) من، چندان که حوزه های تخصصم (که در شماره ۱ اشاره شد) ایجاب میکند، تحلیل ها و آراء سیاسی-اقتصادی ام را در محدودهی تالیفات و تحقیقات تخصصی نگاه داشته ام، و بنایی هم برای تغییر این تصمیم ندارم، چرا که آخرالامر، اگر قرار باشد در آن سطوح و حوزه ها، تغییری صورت گیرد، مقاله و فصل و کتاب میتوانند محل ارجاع آن تغییرات باشند، نه نوشته های عمومی در قالب پست.
۸) اما، آنچه در این قبیل نوشته ها دنبال کرده و میکنم، پُر کردن یک جای خالی بسیار خطیر در بین همقطاران متخصص یا قلم فرسایم است:
مسلح کردن جامعه به ابزار خرد و نهیب زدنش آنجا که به بیراهه میرود.
"جامعه شناسی انتقادی" یکی از عمیق ترین حلقه های مفقودهی تاریخ بیداری این خاک بوده که چراییش را میتوان در عوامل متعددی سراغ گرفت.
و من، به سهم کوچک و چه بسا بی تاثیر خودم، به سبب مسئولیت اخلاقی-حرفهای، و نیز، تعلق خاطر ازلی و ابدی ام به "ایران" (نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر)، سعی در نشستن وسط این حفره داشته و دارم.
۹) لذا، ننوشتن من (حداقل اینجا)، از حماقت ها و چه بسا خیانت های هماره و روزافزونی که در این خاک در جریان بوده، که نمونه های روزش مسالهی قیمت حامل های انرژی (که مستقیما مرتبط با تخصصم است) و طرح مبارزه با جاسوسی ست، هیچ زمان به منزلهی بیتفاوتی یا تایید این حماقت و خیانت های ایرانسوز نبوده، نیست، و نخواهد بود.
صرفا، در نوشتن تلگرامی از این موارد، برای عامهی ایرانیان، نفع و کاربردی نمیبینم و همزمان، جای خالی بسیار مطالبی را میبینم که نپرداختن به آنها، مستقیم و غیرمستقیم، در کوتاه یا بلند مدت، سبب هلاکت جامعه میشود، حتی اگر همین فردا، عالی ترین نظام های سیاسی هم در این خاک مستقر شوند.
چرا که، با وجود جامعه ای فاقد زیرساخت های اندیشه، مردمی ترین و شایسته سالار ترین نظام های سیاسی نیز، دیر یا زود، مسیر اقتدارگرایی پیش میگیرد و ما، باز، در همین چرخه اسیر میمانیم.
سپاس بابت توجه شما
ارادتمند
ف
712
#کارگاه_نگارش_مدارک
جلسه یازدهم
مدارک بررسی شده:
یک Motivation Letter مخصوص فاند DAAD
یک Motivation Letter عادی
لینک دانلود بدون فیلترشکن از گوگل درایو:
https://drive.google.com/file/d/1CIo4YtwYlHLiQaL4LwMWjoELqSlehnHn/view?usp=sharing
خطاب به بچه های نازنینی که اخیرا از دانشگاه شیراز وارد ادای دین شدن:
سلام و خوش آمد فراوان عزیزان دل
با توجه به اینکه ظاهرا عزیزی که کانال رو بهتون معرفی کرده روی فعالیتهای اپلای محورش تاکید داشته،
لطفا اینها رو در نظر داشته باشین که:
- موضوعات تکراری مرتبط با اپلای، اعم از توضیحات مسیر و راه ها و...، آموزش نگارش پروپوزال، نمونه مدارک، نمونه ارائه و مصاحبه و....، همه قبلا پوشش داده شدن و کمابیش در پین شماره ۲، لینک هاشون مجتمع شده. لطفا هم به اون پین مراجعه کنین هم بطور کامل محتوای کانال رو از ابتدای تاسیس (پین شماره یک) بررسی کنین.
- پوشش موضوعات آکادمیک، همواره بخشی از فعالیت های کانال هست، اما ارتباطی با اپلای ندارن
- دو کارگاه هفتگی آمادگی مصاحبه/اسپیکینگ و نگارش مدارک، تنها فعالیت های مرتبط با اپلای کانال هستن (به پیام پین شده هر دو گروه توجه کنین)
T.me/adayedeyn
712
توزیع غیرنرمال فهم عمومی از علم
از میان فهرست بلند ماموریت های شرورانه اش، یکی از معدود ماموریت های خیر و ضروری رسانه، اعم از رسمی و مستقل، پُل شدن میان ساحت علم و اندیشه و فهم عامه است.
به دیگر بیان، رسانه قرار است علم و اندیشهی پیچیده را از دانشگاه بگیرد، با بهره گیری از اکسیر های منحصر به فردش آن را تا حد امکان (پیش از زایل و مبتذل شدن) ساده و همه فهم کند، و به روزمرهی مردم واردش سازد.
در واقع، اگر یک نمودار زنگولهای را تصور کنید، در حالت ایده آلی، جوامع باید دارای اکثریتی باشند که "فهمی عمومی" از مفاهیم و موضوعات علمی، مشخصا در حوزه های مرتبط با زندگی جمعی-سیاسی، دارند؛ اقلیتی که متخصصین آن حوزه ها هستند، و نیز اقلیتی که حتی فاقد فهم عمومی از آن مسائل اند.
شوربختانه،
این داینامیکِ رهایی بخش،
هیچ زمان میان جامعه ایران و رسانه برقرار نشده،
به این صورت که:
رسانهی رسمی، مادام که از دهه های نخست قرن گذشته پا به عرصه گذاشته، مگر در مواردی نادر و گذرا (آن هم غالبا بعد از انقلاب ۵۷، مقطعی در نخستین سالهای بعد از انقلاب و بعد از اواسط دهه ۷۰ تا اواسط دهه ۸۰)، هیچ تلاشی برای عامیانه سازی علم و اندیشه نکرده،
و رسانهی مستقل نیز، اگرچه همواره در این مسیر کوشیده، قِلّتش در مقابل کثرت رقبای زرد پرداز چنان بوده که هیچ زمان به جریان اصلی دریافت محتوای مردم تبدیل نشده (یا به بیانی، اقبال عمومی به سمت رسانه های مستقل زرد پرداز با اختلاف بیشتر بوده).
در نتیجهی عدم استقرار این داینامیک،
نمودار زنگولهای فوق الذکر، در ایران، همواره یک چولگی شدید داشته و بدین صورت بوده که:
اکثریتی فاقد فهم عمومی از مسائل خطیر علمی بوده اند،
اقلیتی متخصص در آن مسائل بوده اند،
و اقلیت دیگری نیز، چه از طریق دنبال کردن رسانه های مستقل اندیشه محور، چه دیگر تلاش های فردی، سعی کرده اند سطحی از فهم (بعضا حتی بالاتر از فهم عمومی) را در خصوص آن مسائل بدست آورند.
به بیان دیگر، جامعهی ایرانی، توزیعی بسیار غیرنرمال از فهم عمومی مسائل تخصصی دارد، و اکثریت غیرمتخصصین آن، نه واجد یک فهم عمومی، که نادان یا بددان هستند.
[بددان = سهم قابل توجهی که بواسطهی همان رسانه های مساله دار، لاطلالئات را با پوشش علم و اندیشه دریافت کرده و در عین نادانی، توهم دانایی دارند.]
(در همین مرحله لازم به تذکر است که، متاسفانه، ضعف "استقلال فکری" در اصحاب رسانهی مستقل، که خود غالبا از بدنهی متخصصین هستند، در کنار گرایش تاریخی نخبگان ایرانی به ماندن "پشت سر" عامه و تخطی نکردن از ترجیحات ایشان، از دیگر دلایل راه نیافتن مسائل علمی خطیر به ساحت عمومی هستند)
یکی از پیامدهای این فقدان فهم عمومی از مسائل تخصصی (و بدتر، اپیدمی نادانی و بددانی)، عدم ادراک مخاطرات و نتیجتا قربانی آنها شدن است.
از جمله مفاهیم تخصصی که میبایست فهمی عمومی از آن در جامعه وجود میداشت، مفهوم "انسان زدایی" بود؛
مفهومی غنی در ادبیات و پر بسامد در عرصهی عمل، هم در سیاست بین الملل، هم سیاست داخلی.
انسان زدایی (Dehumanization) مراتب متفاوتی دارد و از طرق متفاوتی به اجرا گذاشته میشود؛ حد اعلای آن اما، آنجاییست که انسان ها، بصورت گروهی (categorical)، یعنی "هر کس که دارای فهرستی از ویژگی ها باشد"، که این ویژگی ها بسته به کانتکست اجرای پروژه متفاوت اند، مستوجب "حذف فیزیکی" تلقی میشوند.
پروژهی انسان زدایی از گروهی که ویژگی هایش، یا به بیان دقیق تر، inclusion criteria اش، اتفاقا از یکی از عمومی ترین ویژگی ها در جامعه ایران، یعنی واجد "تظاهرات مذهبی" بودن (نه الزاما "مذهبی بودن") آغاز میشد، و فهرست بلندی از ویژگی های دیگر را به همراه داشت، زیر چتر برچسب "ارزشی"، از اواسط دهه ۹۰ شمسی آغاز شد.
همچون تمام دیگر پروژه های انسان زدایی، این پروژه نیز برای سال ها در سطح زبانی و شناخت-زبانی ادامه داشت، تا نهایتا در دی ماه ۱۴۰۴، در روزهای منتهی به فراخوان، وارد فاز "فعل سازی" شد و به یکباره دعوت به "خنثی کردن"، "پاکسازی کردن"، "حذف کردن" در مورد "ارزشی"هایی که پیش تر، برای یک دهه، انسان زدایی از ایشان در سطح زبان و شناخت اتفاق افتاده بود، وارد ادبیات رهبران فکری این پروژه شد.
جامعه ای که فاقد فهم عمومی از مفاهیم تخصصی بود، برای سالهای متمادی با این مفهوم "بازی" کرد (همانطور که چندی پیش با مفهوم "جنگ" بازی کرد و بعد تر با مفهوم "اشغال" و...).
انسان زدایی اما، با هیچ جامعه ای شوخی ندارد.
و نیز، هیچ اهمیتی ندارد که اولین قربانی پروژهی انسان زدایی چه گروهی باشد؛
این جعبهی پاندورا اگر باز شود، دیری نخواهد پایید که هر بخش از جامعه در نظر بخش دیگر انسان زدایی شده و "خنثی کردن"ش امری ضروری تلقی شود.
حمیدرضا رجب زاده میتواند حکم مسیحی را داشته باشد که قربانی شدنش، بهای بیدار شدن جامعهی ایران و حرکتش از جهالت به علم باشد؛
آمین
