ماهي
Open in Telegram
ماهي و متعلقاتش. بیمیل به نگاهِ انسانها و دوستدارِ تمام سبزهای جهان.
Show more816
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1930 days
Posts Archive
816
برای من قفس همیشه بَده و با هیچ ربانِ صورتیِ براقی و مُشت مُشت اکلیل هم زیبا نمیشه. امن نمیشه. دوستداشتنی نمیشه. و خیال میکنم آدمی که دوستدارِ
تو و جهانِ توست برات آرامش و رهایی و خیالِ آسوده میخواد. آرامشی که حاصلِ زنده بودنِ -تو در توست.-
تویی که هراس اسارت نداره. شاده و به شوقِ این زندگی هرروز از نو زاده میشه. و در انتها باز میرسم به
«برای لمسِ تنِ عشق کسی باید باشه؛ باید..
کسی که دستهاش قفس نیست.»
816
گذشتن از همهچیز شدنیه. فقط کافیه اونقدری که باید و به اندازه بیرحم باشی. شبیهِ اون آدمی که میزنه زیرِ چارپایهی اعدام. بیدلهره، بیترس و بیتردید. درست تو یک لحظه، چشمهاشو میبنده و کاری که بایدو انجام میده. توام میتونی؛ توام! کافیه نَلرزی. چشمهاتو ببندی. تردیدت رو بُکشی و بزنی زیرِ چارپایهی تموم چیزهایی که لایقِ مُردن و تموم شدنن.
816
گم کردن حس بَدی داره. وقتی یه چیزیرو از اول نداری دیگه دنبالش نمیگردی یا حداقل کمتر میگردی. چون عادت به بودنش نداری. چون بودنشرو لمس نکردی. اما وقتی اون چیزی که داریرو گُم میکنی و جاش میذاری لابهلای روزهای گذشتهی تقویم؛ دلهره میگیری و بیتاب میشی. تَنت ضعیف میشه. شبیه آدمی که اعتیاد داشته و حالا تو روند درمان و تَرکه. حالا باید ذره ذره و با درد به نداشتن عادت کنه و تلاش کنه که نمیره. گُم کردن حس بدیه. چون همیشه و همهجا چشمت دنبال اون چیزی میگرده که گُم کردی.
816
امشب داشتم میگفتم «زندگیمون اینجوری شده که برای داشتنِ طبیعیترین حق و حقوقمون ذوق و خوشحالی میکنیم. و دعا دعا میکنیم که ایکاش لطف کنن و زودتر بدنش بهمون.» ناجالبه.
816
سرایدار که جوان سی و خردهای سالهایست، خمیده از پلهها بالا آمد. سلام آرامی داد و به اتاقک روبهرو رفت. تنِ منتظرم را به پشتیِ مبل تکیه دادم. چشمها را بستم و خیال کردم که چقدر دلم میخواست خانه باشم. خانهی روشنِ آرامی که عصرها نور از میانِ حریرِ پنجرهش بر پوستِ نازکم بتابد و نسیمی تارِ موها را نوازش کند. بعد به فنجانِ چایِ روی میز فکر کردم و کتابِ شعری آنطرفتر. کمی بعد صدای آواز مردی در طبقهی آخرِ ساختمان پیچید. «اگر به دست من افتد؛ فراق را بکشم. که روزِ هجر سیه باد… که روزِ هجر..» پلکهایم را بیشتر بههم فشار دادم. و در لحظهای احساس کردم که عطر باران میآید. من عطرِ باران را خوب میشناسم. سرم را برگردانم. لیا که با محبتی خزیده زیر پوستش نگاهم میکرد؛ لبخندی زد. از او پرسیدم «بارونه؟» «- آسمون یا چشمهات؟» بعد لبخندش را جمع کرد.
من هم خیالهایم را.
816
سرایدار که جوان سی و خردهای سالهایست، خمیده از پلهها بالا آمد. سلام آرامی داد و به اتاقک روبهرو رفت. تنِ منتظرم را به پشتیِ مبل تکیه دادم. چشمها را بستم و خیال کردم که چقدر دلم میخواست خانه باشم. خانهی روشنِ آرامی که عصرها نور از میانِ حریرِ پنجرهش بر پوستِ نازکم بتابد و نسیمی تارِ موها را نوازش کند. بعد به فنجانِ چایِ روی میز فکر کردم و کتابِ شعری آنطرفتر. کمی بعد صدای آواز مردی در طبقهی آخرِ ساختمان پیچید. «اگر به دست من افتد؛ فراق را بکشم. که روزِ هجر سیه باد… که روزِ هجر..» پلکهایم را بیشتر بههم فشار دادم. و در لحظهای احساس کردم که عطر باران میآید. من عطرِ باران را خوب میشناسم. سرم را برگردانم. لیا که با محبتی خزیده زیر پوستش نگاهم میکرد؛ لبخندی زد. از او پرسیدم «بارونه؟» «- آسمون یا چشمهات؟» بعد لبخندش را جمع کرد. من هم خیالهایم را.
816
سرایدار که جوان سی و خردهای سالهایست، خمیده از پلهها بالا آمد. سلام آرامی داد و به اتاقک روبهرو رفت. تنِ منتظرم را به پشتیِ مبل تکیه دادم. چشمها را بستم و خیال کردم که چقدر دلم میخواست خانه باشم. خانهی روشنِ آرامی که عصرها نور از میانِ حریرِ پنجرهش بر پوستِ نازکم بتابد و نسیمی تارِ موها را نوازش کند. بعد به فنجانِ چایِ روی میز فکر کردم و کتابِ شعری آنطرفتر. کمی بعد صدای آواز مردی در طبقهی آخرِ ساختمان پیچید. «اگر به دست من افتد؛ فراق را بکشم. که روزِ هجر سیه باد… که روزِ هجر..» پلکهایم را بیشتر بههم فشار دادم. و در لحظهای احساس کردم که عطر باران میآید. من عطرِ باران را خوب میشناسم. سرم را برگردانم. لیا که با محبتی خزیده زیر پوستش نگاهم میکرد؛ لبخندی زد.
از او پرسیدم «بارونه؟» «- آسمون یا چشمهات؟» بعد لبخندش را جمع کرد. من هم خیالهایم را.
816
میآم پستهایی که دوست دارمو میزنم روش که بزنه فضای شخصی، بعد یادم میآد اینجا تلگرامه و بله نیست. :)) میبینی توروخدا؟
816
میدونی زندگیرو چجوری میبینم؟ شبیه ویترینِ یه مغازهی قدیمی که قشنگترین و خاصترین و ظریفترین جنسهاشو گذاشته پشتِ شیشه. شکنندهان اما زیبا و دلفریب. گاهی نزدیک میشم و دستمو میبرم جلو که یکی از اون لحظههای خوشیِ وسوسه کنندهرو بردارم اما تَق میخورم به شیشه. دردم میآد؛ برمیگردم عقب، زُل میزنم به چیزی که میخوام و دستمو میبرم تهِ جیبِ پارهی لباسم و میبینم که نه.
پولی هم ندارم بابتِ این زیباییِ دلفریب خرج کنم. پس عقبتر میرم و به دوستداشتنش از دور ادامه میدم.
شایدم یه روزی شد. هوم؟
