( برای همیشه بسته شد)
Open in Telegram
1 020
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+3130 days
Posts Archive
Repost from انتقال | بـࢪڪه خاڪستࢪۍ
+هردو ی ما پسریم جیسونگ ، متوجه نیستی کجا زندگی میکنیم؟ -مینهو میدونم ولی..ولی این هیچی از احساسات بین ما کم نمیکنه ؛ مگه نه؟ +اونا میکشنمون! صدای مینهو بلند بود اونقدری که باعث شد گوش هاش سوت بکشن رد اشک هاش روی صورتش خشک شده بود و چشماش میسوخت -حداقل باهم میمیریم.. +تو واقعا اینو میخوای؟ -نه معلومه که نه +پس بیخیالش شو ، ما میتونیم شبیه دوست ها رفتار کنیم ولی همچنان همدیگه رو دوست داشته باشیم ؛ اما اینکه ازم بخوای ببوسمت.. نفسش رو با صدا بیرون داد و سعی کرد کلمات رو کنار هم بچینه +شاید تو زندگی بعدی -مینهو من تو رو توی همین زندگی میخوام! حتی اگه به قیمت جونم باشه دست پسر بزرگتر رو کشید و از بین اون کوچه ی نمناک و تاریک ؛ وسط خیابون برد وسط بزرگترین و شلوغ ترین خیابون شهر چراغ های ساختمون ها و ماشین ها ، چیزی بود که به جای ستاره ، توی اون شب تاریک میدرخشید برای اولین بار جیسونگ ، از ته دلش فریاد زد +هی مردم منو ببینید من عاشق پسری که رو به رومه شدم! -نه نه نه جیسونگ تو اینکارو نمیکنی مینهو مضطرب زمزمه کرد و توی دلش خدا خدا میکرد که همه ی این اتفاقا خواب باشه ولی جیسونگ ، برای اولین بار داشت ارزو میکرد که همه چیز واقعی باشه میدونست حتی اگه کاری کنه ، بلایی سر مینهو نمیاد پس دست هاش رو دور گردن معشوقه ی هرچند ممنوعه اش حلقه کرد و لب های خشک شدش رو به بازی گرفت جیسونگ میتونست به هرچیزی که مردم میپرستنش قسم بخوره ، بوسیدن اون لب ها شیرین ترین گناه ممکن بود اما مینهو ، چیزی جز طعم گس خون احساس نمیکرد طعم خون جیسونگ
Repost from ︲ 𝖽𝗋ꭎgs ˒ ⋆
4 آدامسی میاد 1845 بشیم و نزدیک 1.9k بشیم؟!
دیلی چوی یونجون و دوستاش
Repost from 𝖠𝗅𝗂𝖾𝗇𝗀𝗋𝖾𝗒
★ در یک لحظه از زندگی به خود میایی و ناچار میشوی که بپذیری زندگی همین است،پر از درد و مشقت. در آن لحظه ذهنت خاموش میشود دیگر احساس غرق شدن نمیکنی و از پذیرفتن آرام میشوی اما درد امانت را میبرد و یحتمل کالبدت قهقه میزندو خطاب به ذهنت میگوید؛ «لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم» و ذهنِ بی اعصاب بیاعتنا تمنای یک خواب،یک فنجان قهوه،یک نخ سیگار،یک بطری الکل و یا حتی سکس را میکندو امان از این خشم و دردی که آدمی را از خود بی خود میکنید.
