( برای همیشه بسته شد)
Open in Telegram
1 020
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+3130 days
Posts Archive
یک واقعیت اینه حتی صمیمی ترین دوستتون که بیشتر ۸ سال باهاتون دوست بوده اونم میتونه حرومزاده بشه
Repost from ⫶𝐁𝗅𝗎𝖾𝐌𝗈𝗅𝖽
میدونید واقعا مردمی که قبلا میشناختید میتونن حرومزاده بشن
همون کسایی که تعریفتونو میدادن همونایی که یه روزی حتی قدمی براشون برداشتین
Repost from N/a
اتاق سرمهای رنگ. تک صندلی زرد. نشسته و به ابدیت خیره شده بود. از کجا به کجا رسیده بود؟ پنجرهی سرتاسری اتاقک، نورهای تاریک را به سرمهایِ نگاهش هدیه میداد. برای ذرهای آرامش و امنیت التماس میکرد... التماسی خاموش. چشمهایش را باز کرد و خودش را معلق درون اقیانوسِ اتاقک دید. درحالی که هر لحظه در سرمهای رنگِ اطرافش غرق میشد و هیچ روحِ نارنجیای نبود تا او را گرم و پر از امنیت کند. هیچچیز به یاد نمیآورد. به یاد نمیآورد که چشد و چگونه درون این اقیانوسِ کوچک گیر افتاد. نفس کشیدن سخت شده بود. در آن لحظه که برای نجات خودش تقلا میکرد، به این فکر افتاد که... هیچوقت نمیبخشید. کسانی که باعث چیره شدن سرمهای درونش بر کودکِ نارنجی رنگش شدند و هر دو را لکه دار کردند را نمیبخشید. فایدهای نداشت. انگار که زمین تصمیم گرفته بود تا او را همراه با انرژیِ خودش نابود کند. ناگهان به پایین کشیده شد و با ضربهای محکم، روی صندلی فرود آمد. لباسها و بدنش خیس بود. انگار که از شنای چند ساعتهای برگشته. با باز شدنِ دری که حتی آن را به خاطر نداشت، به سمتش برگشت و با برخورد نورِ کورکنندهای چشمهایش را تنگ کرد. چیزی که دید زبانش را بند آورده بود. پس او در یک بیخوابی بود... سرتاسر هوشیاری. پر از انتظار. و همه اینها تنها علائم رویاهای بیخوابیِ او بود. ᯓ رویای شماره 𝟷𝟷𝟷 • جهانِ اقیانوسِ گرفتار
